قصه شب کودکانه قدیمی + داستان های آموزنده خاص برای خواب کودک

قصه های کودکانه قدیمی دخترانه و پسرانه با داستان های عامیانه شیرین کوتاه را در این بخش گرداوری کرده ایم. می توانید این قصه های شیرین و داستان های آموزنده را در هنگام خواب کودک در شب بخوانید.

میراث سه برادر از قصه های قدیمی کودکانه

در زمان قدیم مردی بود که سه پسر داشت. او در زندگی خود تنها ثروتی که داشت یک نردبان، یک طبل و یک گربه بود. وقتی که مرد، نردبان را پسر بزرگ، طبل را پسر وسطی و گربه را پسر کوچک برداشت.
پسر بزرگی بعد از مرگ پدرش به فکر دزدی افتاد. یک روز نردبان را برداشت برد به دیوار خانه حاجی گذاشت تازه می‌خواست از نردبان بالا برود که صدای حاجی را شنید که به زنش می‌گفت:: «من میروم با فلان شخص معامله کنم. اگر معامله من و او سرگرفت یک نفر را می‌فرستم جعبه پول را به او بده بیاورد.» این را گفت و از خانه بیرون رفت. پسری که می‌خواست برود به خانه حاجی دزدی کند تمام حرف‌های حاجی را شنید یواشکی نردبان را برداشت برد خانه خودش گذاشت و برگشت آمد در خانه حاجی را زد.
زن حاجی پرسید: «کی هستی؟» پسر گفت:: «حاجی مرا فرستاده که جعبه پول را ببرم» زن حاجی هم خیال کرد که حاجی او را فرستاده. جعبه پول را به او داد. پسره هم با خوشحالی جعبه را برداشت و برد.
وقتی که حاجی به خانه برگشت زن از او پرسید که: «معامله تو با فلان شخص چطور شد؟» حاجی گفت:: «هیچ، معامله ما سر نگرفت» زنش گفت:: «پس پول بردی چکار کنی؟» حاجی گفت:: «پول کجا بود؟» زنش گفت:: «مگرتو پسر را نفرستاده بودی که پول ببرد؟» حاجی گفت:: «من کسی را نفرستادم!» خلاصه حاجی پول خود را نیافت و پسر بزرگی با پول حاجی ثروتمند شد.
برادر وسطی که دید برادر بزرگش رفته و با نردبانش برای خودش پول پیدا کرده او هم طبل را برداشت و راه افتاد تا اینکه شب شد رفت در یک رباط خرابه خوابید هنوز بخواب نرفته بود که چند تا گرگ آمدند توی رباط. او از ترس گرگ‌ها رفت خودش را جابجا کند که طبل او صدا کرد. گرگ‌ها از صدای طبل ترسیدند و فرار کردند ضمن فرار خوردند به رباط خرابه. در رباط بسته شد. پسر که دید گرگ‌ها ازصدای طبل او ترسیدند خوشحال شد و طبل را برداشت بنا کرد به زدن. گرگ‌ها هم از ترس هی خود را به درو دیوار می‌زدند.
بازرگانی در آن وقت شب داشت از آنجا میگذشت دید توی رباط سرو صدا بلند است. تاجر تا دررباط را باز کرد گرگ‌ها ریختند بیرون و فرار کردند. مرد طبل زن وقتی دید بازرگان دررا باز کرد و گرگ‌ها بیرون رفتند آمد جلو و گریبان او را گرفت و گفت:: «چرا در رباط را باز کردی که گرگ‌ها فرار کنند؟» این گرگ‌ها را پادشاه به من داده بود که رقص کردن به آن‌ها یاد بدهم. حالا من باید چکار کنم؟ اگر بروم دنبال گرگ‌ها که آن‌ها را جمع آوری کنم خرج زیادی برایم برمی دارد. حالا باید یا خسارت مرا بدهی یا اینکه می‌رویم پیش شاه از دست تو شکایت می‌کنم.»
بازرگان هم از ترس اینکه مبادا پیش شاه از دست او شکایت کند پول زیادی به او داد و رفت. این برادر هم از این راه ثروتمند شد.
ماند برادر کوچکی. برادر کوچکی وقتی دید که دو برادرش رفتند با نردبان و طبل پول برای خود در آوردند، او هم گربه خود را برداشت و از ده بیرون رفت تا به جایی رسید و دید در هرچند قدم یک نفر چوب به دست ایستاده. او از آن‌ها پرسید که: «چرا هرچند قدم یک نفر چوب بدست ایستاده؟» آن‌ها جواب دادند که: «دراین ملک موش زیاد است و از دست موش‌ها آسایش نداریم به همین دلیل است که در هرچند قدم یک چوب بدست ایستاده که نگذارد موش‌ها به مردم آزار برسانند.» او گفت:: «شما امشب هیچکاری به موش‌ها نداشته باشید من می‌دانم وموش‌ها.»
آن‌ها همه چوب‌های خود را کنار گذاشتند و رفتند. تا چوب به دست‌ها کنار رفتند او دید یک عالم موش جمع شد. او فوری گربه را از زیر عبای خودش بیرون آورد. گربه به میان موش‌ها افتاد چند تا را خورد و چند تا را هم خفه کرد. بقیه فرار کردند. روز بعد این خبر به پادشاه آن کشور رسید. وقتی پادشاه این خبر را شنید او را به حضور طلبید و گربه را به قیمت زیادی از او خرید. او هم آن پول را برداشت و به ده خود برگشت.
هر سه برادر با کار‌های خودشان ثروتمند شدند. اما ببینیم گربه چکار میکند. روزی گربه در آفتاب گرم خفته بود که کنیزی از پهلویش گذشت و دم او را لگد کرد. گربه پرید و دست او را زخم کرد. خبر به پادشاه دادند که گربه آنقدر خورده که مست شده و چشم بد به فلان کنیزت دارد. شاه فرمان داد که گربه را ببرند و به دریا بیندازند. یک نفر گربه را جلو اسب گرفت و برد که به دریا بیندازد. تا رفت گربه را توی دریا پرت کند، گربه به زین اسب چنگ زد. مرد خواست او را بگیرد و دوباره به دریا بیندازد. خودش با سرافتاد توی دریا و غرق شد. گربه همانطور که به زین اسب چنگ زده بود اسب به خانه برگشت. آن‌ها تا گربه را روی اسب دیدند همه از شهر و دیار خود بیرن رفتند و از ترس گربه فرار کردند. گربه تنها در آن کشور ماند تا اینکه بعد از چند سال اهل شهر یکی دو نفر را فرستادند که ببینند اگر گربه رفته است آن‌ها به دیار خودشان برگردند. آن دو نفر رفتند و دیدند که گربه اندازه یک بز شده و توی آفتاب خوابیده و دارد به سبیل‌های خودش دست می‌کشد. آن دو نفر فرار کردند و رفتند خبر دادند که گربه توی آفتاب خوابیده خیلی هم اوقاتش تلخ است می‌گوید اگر به شما برسم می‌دانم چکارتان کنم. خلاصه همه آن‌ها دیگر انکار دیار خودشان را کردند و رفتند.

***

داستان کوتاه کودکانه مرغ پر قرمزی

روزی روزگاری در یک مزرعه ای مرغی با پرهای قرمز زندگی می کرد که به خاطر رنگ پرهاش همه او را پر قرمزی صدا می کردند.

یک روز پر قرمزی در مزرعه گشت و گذار می کرد و در حال دانه خوردن بود که روباهی را دید، وقتی روباه او را دید، آب از دهانش سرازیر شد. روباه خیلی سریع به خانه رفت و به همسرش گفت: قابلمه را پر از آب کند و آن را روی گاز قرار بدهد تا ناهار را برای او بیاورد، آقا روباه سریع به مزرعه برگشت.

زمانی که پرقرمزی اصلا حواسش نبود و قبل از آنکه بتواند کمک بخواهد، او را گرفت و در یک گونی انداخت. سپس با خوشحالی به سمت خانه راه افتاد.

کبوتر که دوست پرقرمزی بود، همه ی داستان را تماشا کرد و برای نجات آن خیلی سریع یک نقشه کشید.

کبوتر سر راه روباه نشست و وانمود کرد که بالش شکسته است. روباه تا کبوتر را دید خیلی خوشحال شد و با خودش گفت که امروز ناهار مفصلی می خوریم.

سپس گونی را روی زمین گذاشت و به سمت کبوتر رفت تا او را بگیرد. کبوتر هم آرام آرام عقب می رفت.

مرغ پرقرمزی

پرقرمزی زمانی که دید، روباه حواسش به کبوتر است از داخل گونی بیرون آمد، یک سنگ داخل گونی گذاشت و فرار کرد.

کبوتر زمانی که دید دوستش به اندازه ی کافی دور شده است، پرواز کرد و بالای درختی نشست.

روباه که ناامید شده بود به سمت گونی رفت و آن را برداشت و به خانه رفت.

وقتی به خانه رسید، قابلمه آب جوش روی گاز بود. گونی را توی قابلمه خالی کرد و سنگ تالاپی داخل آب افتاد و آب جوش ها روی سرو صورت و بدن روباه ریخت و روباه حسابی سوخت.

***

قصه عمو خیرخواه و ملخ طلایی

یکی بود، یکی نبود، غیر از خدای مهربون هیچ کس نبود. توی یک ده زیبا پیرمرد کشاورزی زندگی می کرد که بسیار مهربان بود، او به همه افراد فقیر کمک می کرد و با ایمان و خیلی خوش اخلاق بود، همه مردم ده به خاطر دست خیر این مرد کشاورز به او عمو خیرخواه می گفتند.

عمو خیرخواه هر روز تا غروب بر سر زمین کار می کرد و هر چیزی که به دست می آورد را بین فقرا پخش می کرد. یکی از همین روزها که عمو خیرخواه تا عصر روی زمین کار کرده و خیلی خسته بود و همه پول هایش را برای کمک به مردم فقیر خرج کرده بود و داشت به خانه برمی گشت، حیدر را دید.

بچه های خوبم حیدر مرد فقیری بود اما همیشه روی زمین های مردم کار می کرد ولی درآمد خیلی کمی داشت و حقوقی که می گرفت خرج زندگیش را نمی داد و او به زحمت می توانست با حقوقش مواد غذایی تهیه کند و شکم بچه هایش را سیر نماید.

عمو خیرخواه با دیدن حیدراحوالش را جویا شد و حالش را پرسید. حیدر با ناراحتی گفت:«عموخیرخواه، چند روزی است که نتوانسته ام کارکنم و دستمزد بگیرم. بچه هایم گرسنه اند. پولی به من قرض بده تا بتوانم نانی بخرم و شکم آنها را سیر کنم.»

1468614941759 nazweb ir

عمو خیرخواه با شنیدن حرف حیدرخجالت زده شد زیرا دیگر پولی برایش باقی نمانده بود که به او کمک کند. او با خود گفت خدایا کاش می توانستم به حیدر کمک کنم تا راحتتر زندگی کند. در این هنگام مخلی روی دست عمو خیرخواه نشست.

عموخیرخواه ملخ را کف دستش گذاشت و به آن نگاه کرد. ملخ از ملخ های معمولی خیلی بزرگ تر و بدنش زردرنگ بود و در غروب آفتاب، مثل طلا می درخشید. عموخیرخواه بعد از دیدن ملخ در فکر فرو رفت و با خود گفت:« خدایا ای کاش این ملخ از جنس طلا بود تا آن را به حیدر می دادم»

عمو خیرخواه در فکر خودش بود که حیدر پرسید :«عموخیرخواه، چی توی دستت داری؟»

عموخیرخواه ملخ را به حیدر داد.

حیدر به ملخ نگاه کرد و یک دفعه ملخ به مجسمه ای از طلا تبدیل شد.

عموخیرخواه و حیدر خیلی تعجب کردند و حیدر فکر کرد که خواب می بیند پس چند بار مجسمه را لمس کرد و وقتی مطمئن شد که خواب نیست، با شادی گفت:عمو خیرخواه ! معجزه ! ملخ به مجسمه تبدیل شده!

عمو خیرخواه که مردی با ایمان بود و می دانست که همه چیز برای خدا امکان پذیر است، فهمید که خدا آرزویش را برآورده ساخته است.دستی به شانه ی حیدر زد و گفت:«از این ماجرا به کسی چیزی مگو.ملخ را به بازار ببر و بفروش و سرمایه ی کارکن.»بعد هم خداحافظی کرد و رفت.

حیدر مجسمه را به شهر برد و فروخت و پول زیادی گرفت. حیدر که زحمت کش و پر تلاش بود، با این پول زمین و گاو و گوسفند خرید و کار کرد و ثروتمند شد.

سالیان سال از این ماجرا گذشت تا روزی حیدر به فکر افتاد که ملخ طلایی را بخرد و به عموخیرخواه بدهد.

او به شهر رفت و با پرداخت پول زیاد مجسمه را خرید و نزد عموخیرخواه برد و آن را در دست عموخیرخواه که حالا پیرشده بود گذاشت.

همین که عمو خیرخواه به مجسمه نگاه کرد، ناگهان مجسمه به ملخی تبدیل شد و جان گرفت و پرید و از آنها دور شد.

حیدر متعجب به ملخ در حال پرواز نگاه کرد و زبانش بند آمده بود. عموخیرخواه با لبخند گفت:« حیدرجان، در آن روزها که احتیاج به کمک داشتی و فقیر بودی، خدا این ملخ را تبدیل به طلا کرد تا تو بتوانی سرمایه ای به دست بیاوری و کاری بکنی و امروز که به لطف خدا ثروتمند و بی نیاز هستی، ملخ هم به آغوش طبیعت باز می گردد تا به زندگیش ادامه دهد.»

حیدر در حالی که اشک می ریخت، سجده کرد و خدا را بابت معجزه زندگیش و تمام نعمت ها و لطفی که به او داشته، شکر کرد.

یکی از درس های بزرگی که این قصه به ما یاد داد این است که هیچ وقت و در بدترین لحظات نباید از لطف خدا نا امید شویم. بچه های خوبم امیدوارم از خواندن این داستان لذت برده باشید.

***

قصه گربه های شلخته آموزنده برای کودکان 8 تا 9 سال

تو خونه ی گربه ها هیچی سر جاش نیست. مثلا اگه ناخنگیر لازم باشه معلوم نیست باید تو یخچال دنبالش گشت یا تو جعبه ی داروها یا …مثلا همین دیروز همه ی وسایل خونه با نخ به هم بسته شده بودند. اگه بابا گربه ها می خواست شلوارشو برداره میز هم باهاش بلند می شد. تلویزیون هم تکون می خورد. آخه بچه گربه شون می خواسته با کلاف نخ بازی کنه. انقدر این نخ ها رو باز کرده و به هم ریخته بود که دیگه سر و تهش معلوم نبود.فقط دور همه چیز نخ بسته شده بود.همین ظهری دُم مامان گربه به یکی از نخ ها گیر کرد. بابا گربه هر چی سعی کرد نمی تونست دُم مامان گربه رو باز کنه. نزدیک بود دمش کنده بشه.به خاطر همین تو خونه ی گربه ها همه اش اعصاب همه خورده. مامان گربه از صبح تا شب هی جیغ می زنه . بچه گربه ها هم هی با هم جیغ و داد می کنن.

بابا گربه هم اعصابش خورد می شه از خونه می ره بیرون. آخه این که نمی شه خونه. اَه … اَه … اَه…باید همه با هم نظم و انضباط داشته باشن. بچه گربه ها باید تو اتاق خودشون بازی کنن. وقتی می خوان با یه اسباب بازی بازی کنن اول باید اسباب بازی های قبلی رو سر جاش بذارن. تازه باید تو تمیز کردن خونه هم به مامان گربه کمک کنن.

قصه گربه های شلخته

مامان گربه هم باید برای همه چیز یه جای مشخص درست کنه.بابا گربه هم باید برای تمیز کردن خونه کمک کنه.حالا که فعلا اول همه باید یه فکری برای این نخ های گوریده به هم بکنن.بچه گربه ها مشغول جمع کردن نخ ها شدن. اما هنوز همه ی نخ ها جمع نشده بودن که دوباره همه چی یادشون رفت و تو همون اوضاع دعواشون شد و پریدن به هم.

الان دیگه بعید نیست دٌمها شون هم به هم گره بخوره . اصلا ولشون کن … خونه ی گربه ها هیچ وقت تمیز و مرتب نمی شه. بذار همیشه با هم دعوا کنن و جیغ بزنن. هر وقت گربه های خوبی شدن یه سری به خونه شون می زنیم.

***

داستان کودکانه تمساح حریص آموزنده برای کودکان 6 تا 7 سال

در نزدیکی دهکده ای، یک برکه ای وجود داشت که در آن یک تمساح حریص زندگی می کرد، روزی یک پسر کوچک را در نزدیکی برکه دید که مقداری گوشت در دستانش داشت. تمساح تصمیم گرفت هم پسرک را بخورد و هم گوشتی که در دستانش بود.بنابراین با لحنی آرام و فریبنده به پسر کوچولو گفت: ” اوه پسر کوچولو! گوشت را به من می دهید من بسیار گرسنه هستم.”پسر کوچولو گفت: اوه نه شما مرا خواهید خورد.تمساح گفت: قول می دهم، شما را نخورم.پسر کوچولو نزدیک تمساح رفت تا گوشت را به او بدهد اما تمساح با زیرکی بازوی پسرک را در دهانش گرفت.

13990329P67te18113

یک خرگوش که در آن نزدیکی بود ماجرا را دید و خواست به پسر کمک کند، بنابراین به نزدیکی آنها رفت و تمساح وقتی خرگوش را دید پیش خود فکر کرد که بهتر است اول خرگوش را بخورد و بعد سراغ پسر بچه برود بنابراین بازوی پسر بچه را رها کرد و پس از آن، پسر بچه و خرگوش به سرعت فرار کردند و تمساح حیله گر به خواسته اش نرسید.

داستان کودکانه ملکه برفی

داستان کودکانه ملکه برفی

روزی روزگاری در یک سرزمین بزرگ که پوشیده از برف بود، پسر جوانی به نام کای و بهترین دوستش، دختری به نام گردا در یک روستای دلنشین، با مناظر پوشیده از برف و یخ زندگی می‌کردن. کای و گردا روزهاشون رو با بازی کردن و رویاپردازی با همدیگه می‌گذروندن و دوستیشون مثل آفتاب زمستانی گرم و پاک بود.

اما در یکی از این روزها، ملکه برفی که خیلی بدجنس و فریبکار بود، روستای زیبای اونا رو با یک جادوی سرد و یخی، طلسم کرد. در یکی از همین روزها، وقتی که کای داشت از پنجره‌‌ی اتاقش به بیرون نگاه می‌کرد، یک دونه‌ی برف در آسمان دید که در زیر نور آفتاب می‌درخشید. بی‌خبر از این که این دانه‌ی برف، جادوی ملکه‌ی بدجنسه، کای به سمت اون رفت. ناگهان دونه‌ی برف روی قلب کای فرود اومد و قلب اونو سرد و خالی از عشق کرد.

قلب گرم و پرمحبت کای، سرد شد. اون دیگه با گردا بازی نمیکرد و با اون با بداخلاقی حرف میزد. یکی از همون روزها وقتی که گردا می‌خواست با کای بازی کنه، کای ناگهان ایستاد و گفت:

من دیگه به دوستی خودم و تو اهمیت نمیدم! من اصلا از تو خوشم نمیاد! من میرم و ملکه برفی رو پیدا میکنم!

بعد یک لبخند ترسناک زد و توی جنگل ناپدید شد!

گردا که دلش شکسته بود و نگران دوستش بود، تصمیم گرفت که برای پیدا کردن کای، یک سفر پر خطر رو شروع کنه. اون با وجود برف زیاد و بادهای خطرناک به راهش ادامه داد و با شجاعت تمام دنبال هر نشونه‌ای بود که بتونه در پیدا کردن کای بهش کمک کنه. در طول راه، گردا افراد خوش قلب و مهربون زیادی رو ملاقات کرد که بهش کمک کردن و باعث قوت قلب اون شدن!

در حین سفر، گردا فهمید که ملکه برفی چقدر قدرتمنده و میتونه باعث قلب آدم‌ها رو طلسم کنه تا اونا نتونن کسی رو دوست داشته باشن. گردا با شجاعت خیلی زیاد با موانع بسیاری مواجه شد. اون رودخونه‌های یخ زده رو پشت سر گذاشت، از کوه‌های بلند بالا رفت و از جنگل‌های تاریک و وحشتناکی عبور کرد! فقط برای این که دوستش رو پیدا کنه!

در یکی از شب‌ها، وقتی هوا تاریک تاریک بود، گردا گروهی از کلاغ‌های سخنگو رو دید که داشتن چیزی رو زمزمه میکردن:

ملکه برفی یک پسر کوچیک رو با خودش به قصر یخی برد!

اونا به گردا کمک کردن تا از مسر سخت عبور کنه و به سرزمین ملکه برفی برسه!

با ورود به قصر، گردا کای رو دید که روی یک تخت یخی نشسته و بدون هیچ احساسی به روبرو خیره شده. گردا کای رو در آغوش گرفت و شروع کرد به گریه کردن. اشک‌های گرم و پر از محبت گردا روی قلب کای ریخت و به طور معجزه‌آسایی، قلب کای دوباره پر از عضق و محبت شد!

کای که حالا متوجه اشتباهاتش شده بود، گردا رو در آ؛وش گرفت. اونا تصمیم گرفتن از قصر ملکه برفی فرار کننن، اما ملکه قرار نبود به این سادگی‌ها کوتاه بیاد. اون با جادو یک طوفان یخی درست کرد تا گردا و کای رو برای همیشه زندانی کنه!

اما عشق و اراده زیاد گردا بالاخره ملکه برفی رو شکست داد. قلب ملکه با دیدن عشق و محبت زیاد گردا نرم شد و او کای و گردا را آزاد کرد تا به خانه برگردن.

کای و گردا دوباره با خانواده و دوستاشون هم ملاقات کردن و گرما و شادی را به روستایشون برگردوندن. جادوی یخی که بر سرزمین اونا حکمرانی می‌کرد، شروع به آب شدن کرد و بهار دوباره متولد شد. مردم شادی کردن و پیروزی رو جشن گرفتن!

از اون روز به بعد، کای و گردا جدایی‌ناپذیر شدن و قدر دوستیشون رو میدونستن و درک کردد که عشق واقعی می‌تونه هر سرمایی را شکست بده.

حتماً. در متن قبلی قصه‌ها هیچ لینکی وجود نداشت، اما برای احتیاط و اطمینان خاطر شما، دوباره همان ۵ قصه را بدون هیچ گونه اشاره به منبع یا لینک بازنویسی می‌کنم:


چوپان دروغگو

روزی روزگاری در دهکدهای کوچک در دامنه کوهستان، پسر چوپانی به نام علی زندگی می‌کرد. روزها طولانی بود و علی تمام مدت تنها بود. گوسفندان را به بالای تپه می‌برد و تا غروب آفتاب مراقب آنها بود.

یک روز از شدت تنهایی، فکری به سرش زد. با خودش گفت: «اگر یک بار سر به سر مردم بگذارم و داد بزنم گرگ آمده، شاید خنده‌ای بکنند!» فریاد زد: «گرگ! گرگ! ددددددددد!» مردم ده صدای جیغ و فریاد او را شنیدند، دوان دوان خودشان را به بالای تپه رساندند تا به او کمک کنند. اما نه گرگی بود و نه خبری از خطر. چوپان بی‌چاره همانجا نشسته بود و محکم می‌خندید.

چند روز بعد دوباره حوصله او سر رفت و دوباره همین فریاد را سر داد. اهالی دوباره به بالای تپه دویدند اما باز هم دروغ بود. دیگر روستاییان خیلی ناراحت و عصبانی شده بودند.

اما یک روز واقعاً گرگ آمد. چوپان ترسید و فریاد زد: «گرگ! گرگ! کمک کنید!» اما این بار هیچ کس به داد او نرسید. از آن روز به بعد، چوپان کوچولو یاد گرفت که راستگویی بهترین راه است و کسی که دروغ می‌گوید، روزی مجازات می‌شود.

نتیجه اخلاقی: هیچ‌کس حرف دروغگو را باور نمی‌کند، حتی وقتی راست می‌گوید.


باغچه مادر بزرگ

یکی بود، یکی نبود. مادر بزرگ یه باغچه قشنگ داشت که پر از گل‌های رنگارنگ بود. از همه گل‌ها زیباتر گل رز بود. اما اون به خاطر زیباییش مغرور شده بود و با بقیه گل‌ها بدرفتاری می‌کرد.

یک روز دو تا دختر کوچولو و شیطون که نوه‌های مادر بزرگ بودند به سمت باغچه آمدند. یکی از آن‌ها دستش را به سمت گل رز برد تا آن را بچیند، اما خارهای گل در دستش فرو رفت. دستش را کشید و با عصبانیت گفت: «اون گل به درد نمی‌خوره! آخه پر از خاره!» مادر بزرگ نوه‌ها را صدا زد و آن‌ها رفتند.

اما گل رز شروع به گریه کرد. بقیه گل‌ها با تعجب به او نگاه کردند. گل رز گفت: «فکر می‌کردم خیلی قشنگم اما من پر از خارم!» بنفشه با مهربانی گفت: «تو نباید به زیباییت مغرور می‌شدى. الان هم ناراحت نباش چون خداوند برای هر کاری حکمتی دارد. فایده این خارها این است که از زیبایی تو مراقبت می‌کنند وگرنه الان چیده شده و پرپر شده بودی!»

گل رز که پی به اشتباهاتش برده بود، با شنیدن این حرف خوشحال شد و فهمید که نباید خودش را با دیگران مقایسه کنه و هر مخلوقی در دنیا یه خوبی‌هایی داره.

نتیجه اخلاقی: مقایسه خود با دیگران کار درستی نیست و هر موجودی برای هدفی خاص آفریده شده است.


مورچه و ملخ

روزی روزگاری در علفزاری سرسبز، مورچه و ملخی در کنار هم زندگی می‌کردند. تابستان فرا رسیده بود و هوا گرم و زیبا. مورچه تمام روز سخت کار می‌کرد و دانه‌های گندم را از مزرعه کشاورز جمع می‌کرد تا برای روزهای سرد زمستان ذخیره داشته باشد.

اما ملخ تنبل تمام روز را با خوشگذرانی و آواز خواندن سپری می‌کرد. به مورچه می‌گفت: «چرا این قدر کار می‌کنی؟ بیا با من موسیقی گوش بده و لذت ببر!» اما مورچه با مهربانی جواب می‌داد: «زمستان نزدیک است، تو هم باید برای خودت غذا جمع کنی!»

ملخ به حرف او توجه نکرد و به آواز خواندن ادامه داد. ناگهان سرما آمد و برف همه جا را سفید پوش کرد. ملخ بیچاره که هیچ غذایی برای خوردن نداشت، از گرسنگی به طرف لانه مورچه رفت. در لانه مورچه را زد و با التماس گفت: «مورچه جان، لطفاً قدری از غذایت را به من بده تا از گرسنگی نمیرم!»

مورچه با دیدن حال ملخ، مقداری از ذخیره خود را به او داد و گفت: «حالا فهمیدی که در زندگی فقط تفریح مهم نیست و باید برای روزهای سخت هم برنامه داشته باشی.» ملخ شرمنده شد و قول داد که از آن به بعد مثل مورچه سخت کوش باشد.

نتیجه اخلاقی: کار و تلاش امروز، تضمین‌کننده فردای بهتر است و تنبلی فقط ضرر دارد.


گنجشک فراموش کار

سال‌ها پیش در جنگلی بزرگ و سرسبز، روی بالاترین شاخه بزرگ‌ترین و بلندترین درخت، گنجشکی زندگی می‌کرد. گنجشک قصه ما روزی تصمیم گرفت که برای دیدن دوستش به خانه او برود. صبح زود به راه افتاد. از جاهای زیادی عبور کرد، اما یک مشکل بزرگ داشت: او «فراموش کار» بود. در راه متوجه شد که آدرس خانه دوستش را فراموش کرده است!

خسته و گرسنه به روستا رسید. روی پشت بام خانه‌ای نشست تا استراحت کند. تصمیم گرفت به خانه خودش برگردد، ولی آن قدر از خانه دور شده بود که راه خانه خودش را هم فراموش کرده بود!

ناگهان دختر بچه‌ای با یک مشت دانه به طرف او آمد. دخترک با مهربانی گفت: «چی شده گنجشک کوچولو؟ از من نترس. من می‌خواهم با تو دوست بشوم، برایت غذا آورده‌ام.» گنجشک ترسان پرسید: «می‌خواهی مرا در قفس زندانی کنی؟» دخترک خندید و گفت: «نه عزیزم، من با تو دوستم.»

گنجشک گفت: «من راه خانه‌ام را گم کرده‌ام.» دخترک با مهربانی به او کمک کرد و بعد از ساعت‌ها تلاش و جستوجو، توانست خانه گنجشک کوچولو را پیدا کند. گنجشک روی بالاترین شاخه رفت و نشست و به دختر کوچولو قول داد که از آن به بعد حواسش را بیشتر جمع کند تا دیگر گم نشود.

نتیجه اخلاقی: با دقت و توجه به کارهایمان و کمک دیگران، می‌توانیم بر مشکلات غلبه کنیم.


داستان روباه و لک لک

روزی روزگاری، روباه بدجنسی در جنگلی زندگی می‌کرد که دوست داشت حیوانات دیگر را اذیت کند و به آنها بخندد. کسی از کارهای او خوشش نمی‌آمد اما خودش از مسخره کردن دیگران لذت می‌برد. در آن جنگل لک لکی زندگی می‌کرد که با ادب و خوش اخلاق بود. روباه تصمیم گرفت لک لک را هم مسخره کند.

یک روز روباه به لک لک گفت: «من شما را برای ناهار به خانه‌ام دعوت می‌کنم.» لک لک که بسیار مهربان بود، دعوت او را قبول کرد. اما روباه بدجنس شیر برنج پخت و آن را داخل دو بشقاب صاف ریخت و سر سفره گذاشت. لک لک با منقار بلندش نمی‌توانست شیربرنج را از داخل بشقاب بخورد، اما روباه با زبانش تا ته بشقاب را لیسید و با خوشحالی به لک لک می‌خندید و او را مسخره می‌کرد.

لک لک چیزی نگفت اما نقشه‌ای کشید. چند روز بعد روباه را به خانه خود دعوت کرد. آش خوشمزه‌ای پخت و آن را در دو کوزه با دهانه‌های تنگ و باریک ریخت و سر سفره آورد. لک لک منقار بلند و باریک خود را داخل کوزه کرد و آش را خورد، اما پوزه روباه داخل کوزه نمی‌رفت و روباه نتوانست آش بخورد. لک لک گفت: «من هم می‌توانم تو را مسخره کنم، اما این کار را نمی‌کنم، چون مسخره کردن دیگران کار خوبی نیست.»

روباه که خیلی خجالت کشیده بود، به لک لک قول داد که دیگر هیچ کس را مسخره نکند. از آن روز به بعد، کسی ندید که روباه دیگران را مسخره کند یا به آنها بخندد.

نتیجه اخلاقی: هر رفتاری که با دیگران داشته باشی، همان را پس می‌گیری. نیکی و احترام به دیگران همیشه بهترین راه است.

سعید لک
نویسنده: سعید لک

مدیر روزانه، نویسنده، ویراستار و تهیه‌کننده محتوا در روزانه با بیش از ۱۷ سال سابقه فعالیت در زمینه تولید و ویرایش محتوای فارسی. تمرکز اصلی من تولید مطالب کاربردی، خوانا و قابل اعتماد در حوزه‌های سبک زندگی، متن و جملات، فرهنگ، سرگرمی، خانواده و موضوعات عمومی است. در روزانه تلاش می‌کنم محتواها با زبانی ساده، ساختاری منظم و بر اساس نیاز واقعی کاربران آماده شوند.