داستان تلخ و غمگین و حکایت های عاشقانه و زیبای احساسی

داستان و حکایت های تلخ

در این بخش چند داستان تلخ بسیار غمگین و همچنین قصه های عاشقانه با حکایت های قدیمی و جدید را گردآوری کرده ایم با ما همراه باشید.

داستان تلخ
فهرست موضوعات این مطلب

داستان احساسی آخرین قرار عاشقانه

روی نیمکت پارک نشسته بودم و کلاغ‌ها را می‌شمردم تا بیاید. بهشان سنگ می‌انداختم. می‌پریدند، دورتر می‌نشستند. کمی بعد دوباره برمی‌گشتند و جلویم رژه می‌رفتند.

ساعت از وقتِ قرار گذشت. نیامد. نگران، کلافه، عصبی‌ شدم. شاخه‌گلی که دستم بود سر خم کرده، داشت می‌پژمرد.

طاقتم تاق شد. از روی نیمکت بلند شدم و ناراحتیم را سرِ کلاغ‌ها خالی کردم.

گل را هم زمین انداختم، پامال‌اش کردم، بهش گَند زدم. گل‌برگ‌هاش کَنده، پخش، لهیده شد.

بعد، یقه‌ی پالتویم را بالا دادم، دست‌هایم را توی جیب‌هایش فرو کردم، راهم را کشیدم و رفتم. نرسیده به درِ پارک، صِدایش از پشتِ سر آمد.

صدای تند قدم‌هایش و حتی صدای نفس‌نفس‌هایش را هم می‌شنیدم. اما به طرفش برنگشتم. حتی برای دعوا، مرافعه، قهر. از پارک خارج شدم. خیابان را به دو گذشتم. هنوز داشت پشتم می‌آمد. صدا پاشنه‌ی چکمه‌هایش را می‌شنیدم. می‌دوید و صدایم می‌کرد.

آن‌طرفِ خیابان، ایستادم جلو ماشین. هنوز پشتم بود. کلید را انداختم که در را باز کنم، بنشینم، بروم، برای همیشه.

در ماشین را باز کرده نکرده، صدای بوق ترمزی شدید و فریاد ناله‌ای کوتاه توی گوش‌هایم، توی جانم ریخت.

تندی برگشتم. دیدمش. پخش خیابان شده بود. به‌رو جلوی ماشینی افتاده بود که به او زده بود و راننده‌اش داشت توی سرِ خودش می‌زد.

سرش به آسفالت خورده بود، پکیده بود و خون، راهش را کشیده بود به سمت جوی کنارِ خیابان می‌رفت.

ترس‌خورده و هول به طرفش دویدم و مبهوت، گیج و منگ بالا سرش ایستادم. هاج و واج نگاهش کردم.

توی دست چپش بسته‌ی کوچکی قرار داشت که با ظرافت خاص خودش کادوپیچ شده بود. محکم چسبیده بودش.

نگاهم رفت، روی آستین مانتویش ماند که بالا شده، ساعتش پیدا بود: چهار و پنج دقیقه.

نگاهم برگشت، ساعت خودم را دیدم: پنج و پنج دقیقه.

گیج، درب و داغان به ساعت راننده‌ی بخت‌برگشته نگاه کردم: چهار و پنج دقیقه بود!

***

داستان کوتاه دلقک

”مردی نزد روانپزشک رفت و از غم بزرگی که در دل داشت برای دکتر تعریف کرد؛
دکتر گفت: به فلان سیرک برو، آنجا دلقکی هست.
اینقدر می‌خنداندت تا غمت یادت برود.
مرد لبخند تلخی زد و گفت: من همان دلقکم!“

***

داستان زیبای درخشش نشان عشق

از زندگی خسته شده بودم. شقیقه‌هایم تیر می‌کشید. بی‌تفاوت به دیوار سفید خیره شده بودم. راستی چقدر خسته بودم. گرچه از نگاهم پیدا بود اما تنها او این را می‌دانست.

چقدر دوستش داشتم؟

جواب این سؤال را نمی‌دانستم اما کسی در درونم فریاد می‌زد: یک دنیا…

اما دنیا به چشمم کوچک بود. به اندازه‌ی تمام ثانیه‌هایی که با یاد او، فکر او، صدای او زندگی کرده بودم، دوستش داشتم.

اما باز هم کم بود، چون همه‌ی آنها به نظرم به کوتاهی یک رؤیای شیرین بدون بازگشت بود. هر اندازه که بود، مطمئن بودم که دیگر بدون او حتی نفس هم برایم سنگین خواهد بود و می‌دانستم دیگر بی‌او زندگی چیزی کم دارد به رنگ عشق!

نگاهم به جعبه‌ی کوچک روی میز افتاد. دستم را دراز کردم و جعبه را برداشتم. نفسم داشت بند می‌آمد. یاد یک هفته پیش افتادم که با چه شوق و ذوقی رفتم و خریدمش تا به او بدهم .یادگاری‌ای که بتوانم با آن عشق خودم را جاودان بسازم. راستی چقدر زیبا بود. درخشش نگینش توجه همه را به خود جلب می‌کرد.

چقدر با خودم تمرین کرده بودم. شب از هیجان خوابم نبرد. آخر فردا با او قرار داشتم. صبح زود بلند شدم. یک دوش گرفتم. کت و شلواری را که می‌دانستم او خیلی دوست دارد پوشیدم. حسابی خوش‌تیپ کردم. جعبه را توی جیبم گذاشتم. اما طاقت نیاوردم. آن را باز کردم و بار دیگر نگاهش کردم. چقدر زیبا بود اما می‌دانستم این زیبایی در برابر آن عزیز که دلم را سال‌ها بود دزدیده بود هیچ است.

سر ساعت رسیدم. همیشه از تأخیر داشتن متنفر بودم. چند دقیقه بعد او آمد. کمی آشفته بود. با خودم گفتم حتماً برای رسیدن به من عجله کرده است که این‌طور پریشان و نامرتب است.

سر میز همیشگی‌مان نشستیم. کمی صحبت کردیم. او کم حرف بود. بیشتر دوست داشت که بشنود. از همه‌چیز برایش گفتم. داشتم کم‌کم حرفایم را جمع و جور می‌کردم و از اضطراب توی جیبم با جعبه بازی می‌کردم.

به محض اینکه خواستم حرف دلم را بزنم، وسط حرفم پرید و گفت:«یک چیزی را می‌خواستم بهت بگم. من دارم میرم. تا آخر هفته‌ی دیگه…»

دیگر چیزی نشنیدم. انگار که مرده بودم. قلبم دیگر نمی‌تپید. صدایم در نمی‌آمد. گلویم خشک شده بود؛ تا اینکه بعد از چند دقیقه که مات و مبهوت نگاهش کردم، به سختی پرسیدم:«چی؟؟؟ یک بار دیگه بگو…»

بغض کرد و گفت:«من دارم میرم. مجبورم. بابا برام بلیت گرفته. خودم هم نمی‌دونستم. اصلاً باورم نمیشه. فقط یک خواهش دارم. این یک هفته‌ی آخر را با هم خوش باشیم. بذار با یک دنیا خاطرات قشنگ این داستان تموم شه…»

نمی‌خواستم هیچ‌چیز بشنوم. حاضر بودم بقیه عمرم را بدهم و زمان در چند دقیقه قبل ثابت بماند. اما حیف نمی‌شد.

از سر میز بلند شدم. نای راه رفتن نداشتم. انگار همه‌ی دنیا را روی دوشم گذاشته بودند. صدایش را شنیدم که می‌گفت:«تو را خدا آروم باش.. مواظب خودت باش…»

نفهمیدم چطوری خودم را به خانه رساندم. رفتم تو اتاقم و خودم را روی تخت انداختم. تا ساعت‌ها تنها صدای یک احساس خیس بود که سکوت تنهایی‌ام را می‌شکاند.

وقتی بیدار شدم، نفهمیدم چند ساعت گذشته بود. برایم مهم نبود. چشمم به جعبه‌ی روی میز افتاد. درخشش نشان عشق دیگر زیبا نبود، اصلاً درخششی نداشت.

***

داستان تلخ

داستان غمگین بیست سالگی

”وقتی بیست سالم بود، همان روزهایی که همه چیز طعم تازه‌ای دارد و به معنای واقعی جوان هستی.
واسه اولین بار گلوم پیش یکی گیر کرد، از اون عشق‌های اساطیری، عاشق زیباترین دختر دانشکده شدم.
سلطان دلبری و غرور، تقریباً همه دانشکده بهش پیشنهاد داده بودن و اون همه رو از دم رد کرده بود.
حتی یه بار یکی از استادها بهش پیشنهاد ازدواج داد، می‌دونی او در جواب چی گفت؟ گفت: هه!
آخه «هه» هم شد جواب؟ استاد هم اون ترم از لجش هممون رو مردود کرد!
اما خب من فکر می‌کردم یه جورایی بهم علاقه داره، گاهی وقت‌ها وسط کلاس حس می‌کردم داره من رو یواشکی دید می‌زنه، ولی تا برمی‌گشتم داشت تخته رو نگاه می‌کرد و با دوستش ریز ریز می‌خندید.
توی اون مدتی که همکلاسی بودیم من حتی یک کلمه هم نتونسته بودم باهاش صحبت کنم.
تا اینکه یه روز وقتی که داشتم بازیگرهای تئاتر جدیدم «باغ آلبالو» اثر چخوف رو انتخاب می‌کردم به سرم زد که اونم توی تئاترم بازی کنه.
البته من هیچ وقت از هنرم سوء استفاده نمی‌کردم و این کار رو برخلاف اخلاق‌مداری یه هنرمند می‌دونستم، ولی می‌تونستم به هوای تئاتر حداقل کمی باهاش حرف بزنم.
با اینکه حدس می‌زدم شاید کنف بشم و به گفتن یک «هه» قناعت کنه، ولی رفتم پیشش و قضیه رو واسش گفتم، اون هم رو کرد بهم و گفت:
اِ…واقعا؟ باغ آلبالو؟ نقش مادام رانوسکی؟
گفتم: نه! نقش آنیا، دختر مادام رانوسکی.
گفت: ولی من مادام رانوسکی رو خیلی دوست دارم!
گفتم: باشه، مادام رانوسکی، تو فقط بیا.
خلاصه بهترین روزهای زندگی من شروع شد، صبح‌ها به شوق دیدنش از خواب بیدار می‌شدم، عطر می‌زدم، کلی به خودم می‌رسیدم، سرخوش بودم، توی پلاتو ساعت‌ها بهش خیره می‌موندم و در آخر تمرین تئاتر، گفتگو‌های دلپذیری بین ما شکل می‌گرفت.
کاش آن روزها تموم نمی‌شد، چون زمان تکرار شدنی نیست، دیگه هیچ وقت یه جوان بیست ساله نمی‌شم، فقط می‌تونم آرزو کنم خواب آن روزها رو ببینم…
تئاتر باغ آلبالوی من به بهترین شکل با بازی آن دختر زیبا اجرا شد و تراژدیک‌ترین اثر واسه من رقم خورد، چون روز قبل از اجرا وقتی داشتیم مهمان‌های ویژه رو دعوت می‌کردیم از من خواست تا واسه نامزدش اون جلو یه صندلی رزرو کنم!
از اون روز به بعد من دیگه یه جوان بیست ساله نبودم، بیست سالگی خیلی زودگذره و پس از اون دیگه چیزی واست تازگی نداره!“

***

داستان زیبای تنها در برف

”برف، سرما و من و تنهایی و خانه سرد…
از پنجره بیرون را نگاه می‌کنم.
برف زیر درخشش نور چراغ برق، چه درخشش عجیبی دارد.
به گمانم صدای هیاهوی شاد بچه‌ها را می‌شنوم.
حتی هیاهوی بزرگترها…
برف یکدست کفِ حیاط وسوسه‌ام می‌کند.
انگار یاد خاطراتی افتاده‌ام.
من و خاطره؟ تلخ یا شیرینش را نمیدانم.
اما هر چه بوده آن‌قدر وسوسه‌ام نمی‌کند تا از گرمای خانه به سرمای بیرون گریزی بزنم.
احساس خواب آلودگی می‌کنم.
ناخودآگاه روی شیشه‌ی بخار گرفته یک خانه می‌کشم…
خانه دو تا پنجره دارد و یک دودکش، که گرما از درونش تنوره می‌کشد.
خانه پر نور است…
من صدای خنده را از درون خانه می‌شنوم…
راستی این خانه زاییده کدام خواب من است؟ اینجا سرد و ساکت است.
تنها چراغ روشن،کم نور است.
من این‌جا تنها هستم…“

***

داستان غم انگیز بطری ستاره‌های عاشقانه

دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی‌خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می‌داشت و دورادور او را می‌دید احساس خوشبختی می‌کرد.

در آن روزها، حتی یک سلام ساده به یکدیگر بدون احوالپرسی، دل دختر را گرم می‌کرد. او که ساختن ستاره‌های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می‌نوشت و کاغذ را به شکل ستاره‌ای زیبا تا می‌کرد و داخل یک بطری شیشه‌ای می‌انداخت.

دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می‌گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت. دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می‌زد، چشمانش به باریکی یک خط می‌شد.

در ۱۹ سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب ولنتاین، هنگامی‌که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می‌نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می‌زدند، دختر در سکوت به شماره‌ای که از مدت‌ها پیش حفظ کرده بود نگاه می‌کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد…

روزها می‌گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می‌گذاشت. به یاد نداشت چندبار دست‌های دوستی را که به سویش دراز می‌شد، رد کرده بود. در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق‌لیسانس در دانشگاهی که پسر درس می‌خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک‌بار هم موهایش را کوتاه نکرد.

دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ‌التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و ستاره‌های توی بطری روی قفسه‌اش به شش تا رسیده بود.

دختر در بیست و پنج سالگی از دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر پسر کاری پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد. در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و داماد چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد.

زندگی ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت:«فردا ازدواج می‌کنم اما قلبم از آن توست…» و کاغذ را به شکل ستاره‌ای زیبا تا کرد.

ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حال ورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می‌دهند. دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت. شبی در باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که تمام پس‌اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت:«مست هستید، مواظب خودتان باشید.»

زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می‌کرد. در این سال‌ها پسر با پول‌های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو برابر آن پول و ۲۰ درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت:«دوست هستیم، مگر نه؟» پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد.

چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی‌اش نرفت.

مدتی بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگی‌اش، هر روز در بیمارستان یک ستاره زیبا می‌ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده‌اش، پسر را بازشناخت و گفت:«در قفسه خانه‌ام سی و شش ستاره در یک بطری دارم، می‌توانید آن را برای من نگه دارید؟» پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد.

مرد هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه‌اش در حال استراحت بود که ناگهان نوه‌اش یک ستاره زیبا را در دستش گذاشت و پرسید:«پدر بزرگ، نوشته‌های روی این ستاره چیست؟»

مرد با دیدن ستاره باز شده و خواندن جمله روی آن، مبهوت پرسید:«این را از کجا پیدا کردی؟» کودک جواب داد: «از بطری روی کتاب خانه پیدایش کردم. پدربزرگ، رویش چه نوشته شده است پدربزرگ، چرا گریه می‌کنید؟»

کاغذ به زمین افتاد. روی آن نوشته شده بود:«معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست که بی‌اعتنا به نتیجه، بی‌اندازه عاشق توست.»

***

داستان تلخ

قصه کوتاه عشق مادری

”وقتی گروه نجات زن جوان را زير آوار پيدا کرد، او مرده بود، اما کمک‌رسانان زير نور چراغ قوه چيز عجيبی ديدند.
زن با حالتی عجيب به زمين افتاده، زانو زده و حالت بدنش زير فشار آوار کاملاً تغيير يافته بود.
ناجيان تلاش می‌کردند جنازه را بيرون بياورند که گرمای موجودی ظريف را احساس کردند.
چند ثانيه بعد سرپرست گروه ديوانه‌وار فرياد زد: بياييد، زود بياييد! يک بچه اين‌جاست، بچه زنده است.
وقتي آوار از روی جنازه مادر کنار رفت دختر سه، چهار ماهه‌ای از زير آن بيرون کشيده شد…
نوزاد کاملاً سالم و در خواب عميق بود.
مردم وقتی بچه را بغل کردند، يک تلفن همراه از لباسش به زمين افتاد که روی صفحه‌ی شکسته آن اين پيام ديده می‌شد:
عزيزم، اگر زنده ماندی، هيچوقت فراموش نکن که مادر با تمامی وجودش دوستت داشت…“

***

داستان غمگین دیوانگی

”از دیوانه‌ای پرسیدند: چه کسی را بیشتر دوست داری؟
دیوانه خندید و گفت: عشقم را.
گفتند: عشقت کیست؟
گفت: عشقی ندارم.
خندیدند و گفتند: برای عشقت حاضری چه کارها کنی؟
گفت: مانند عاقلان نمی‌شوم، نامردی نمی‌کنم، خیانت نمی‌کنم، دور نمی‌زنم، وعده سرخرمن نمی‌دهم، دروغ نمی‌گویم…
دوستش خواهم داشت، تنهایش نمی‌گذارم، می‌پرستمش، بی‌وفایی نمی‌کنم، با او مهربان خواهم بود، برایش فداکاری خواهم کرد، ناراحت و نگرانش نمی‌کنم، غمخوارش می‌شوم…
گفتند: ولی اگر تنهایت گذاشت، اگر دوستت نداشت، اگر نامردی کرد و بی‌وفا بود، اگر ترکت کرد چه؟
اشک بر چشمانش حلقه زد و گفت: اگر این‌گونه نبود که من دیوانه نمی‌شدم!“

***

داستان زیبای دختر سی‌دی فروش

”پسری یه دختری رو خیلی دوست داشت که توی یه سی‌دی فروشی کار می‌کرد.
اما به دخترک در مورد عشقش هیچی نگفت.
هر روز به اون فروشگاه میرفت و یک سی‌دی می‌خرید فقط بخاطر صحبت کردن با اون…
بعد از یک ماه پسرک مرد…
وقتی دخترک به خونه اون رفت و ازش خبر گرفت، مادر پسرک گفت که او مرده و اون رو به اتاق پسر برد…
دخترک دید که تمامی سی‌دی‌ها باز نشده…
دخترک گریه کرد و گریه کرد تا مُرد…
می‌دونی چرا گریه می‌کرد؟
چون تمام نامه‌های عاشقانه‌اش رو توی جعبه سی‌دی می‌گذاشت و به پسرک می‌داد!“

***

داستان کوتاه روزگار غریب

”چه روز سختی بود و چه مهلکه‌ی رنج آوری…
اشک… اشک… اشک…
وای که چقدر دل شکستن برایمان آسان است و ما چقدر آسان‌تر نقش بازی میکنیم و تمام رنگ‌های زمین را به جان می‌خریم تا شاید بتوانیم بدترین نقش را برای دیگران رقم بزنیم.
کاش می‌دانستم چه کسی را میشود باور کرد.
راستی دوست داشتن و بی‌کینه بودن چرا این‌قدر سخت و ناممکن شده است.
اشک… اشک… اشک…
چرا از باران اشک‌های هم، لذت می‌بریم؟
قبل‌ترها چشم‌هایمان از دیدن اندوه غریبه‌ها هم تر میشد!
چقدر در این جهان میلیاردی با هم غریبه‌ایم…
چقدر حرف‌های نگفته داریم که با خود به گور خواهیم برد…
چقدر به بد بودن و بد دیدن و بد ماندن و بد مردن اصرار داریم…
چقدر از خدا، از خودمان، از انسان بودن دور شده‌ایم…
خدا خودش نجاتمان دهد…“

***

داستان تلخ

داستان زیبای تلخ‌ترین قرار

”روی نیمکت پارک نشسته بودم و کلاغ‌ها را می‌شمردم تا بیاید.
بهشان سنگ می‌انداختم. می‌پریدند، دورتر می‌نشستند. کمی بعد دوباره برمی‌گشتند و جلویم رژه می‌رفتند.
ساعت از وقتِ قرار گذشت. نیامد. نگران، کلافه، عصبی‌ شدم. شاخه‌گلی که دستم بود سر خم کرده، داشت می‌پژمرد.
طاقتم تاق شد. از روی نیمکت بلند شدم و ناراحتیم را سرِ کلاغ‌ها خالی کردم.
گل را هم زمین انداختم، پامال‌اش کردم، بهش گَند زدم. گل‌برگ‌هاش کَنده، پخش، لهیده شد.
بعد، یقه‌ی پالتویم را بالا دادم، دست‌هایم را توی جیب‌هایش فرو کردم، راهم را کشیدم و رفتم. نرسیده به درِ پارک، صِدایش از پشتِ سر آمد.
صدای تند قدم‌هایش و حتی صدای نفس‌نفس‌هایش را هم می‌شنیدم.
اما به طرفش برنگشتم. حتی برای دعوا، مرافعه، قهر.
از پارک خارج شدم. خیابان را به دو گذشتم. هنوز داشت پشتم می‌آمد. صدا پاشنه‌ی چکمه‌هایش را می‌شنیدم. می‌دوید و صدایم می‌کرد.
آن‌طرفِ خیابان، ایستادم جلو ماشین. هنوز پشتم بود. کلید را انداختم که در را باز کنم، بنشینم، بروم، برای همیشه.
در ماشین را باز کرده نکرده، صدای بوق ترمزی شدید و فریاد ناله‌ای کوتاه توی گوش‌هایم، توی جانم ریخت.
تندی برگشتم. دیدمش. پخش خیابان شده بود. به رو جلوی ماشینی افتاده بود که به او زده بود و راننده‌اش داشت توی سرِ خودش می‌زد.
سرش به آسفالت خورده بود، پکیده بود و خون، راهش را کشیده بود به سمت جوی کنارِ خیابان می‌رفت.
ترس‌خورده و هول به طرفش دویدم و مبهوت، گیج و منگ بالا سرش ایستادم. هاج و واج نگاهش کردم.
توی دست چپش بسته‌ی کوچکی قرار داشت که با ظرافت خاص خودش کادوپیچ شده بود. محکم چسبیده بودش.
نگاهم رفت، روی آستین مانتویش ماند که بالا شده، ساعتش پیدا بود: چهار و پنج دقیقه.
نگاهم برگشت، ساعت خودم را دیدم: پنج و پنج دقیقه.
گیج، درب و داغان به ساعت راننده‌ی بخت‌برگشته نگاه کردم: چهار و پنج دقیقه بود!“

***

داستان زیبای ابراز عشق واقعی

یک روز آموزگار مدرسه موضوع انشایی برای هفته بعد به ما داد که عبارت بود از «یک راه غیرتکراری برای ابراز عشق بیان کنید!» هفته بعد هرکدام از دانش‌آموزان چیزی نوشته بودند. بسیاری نوشته بودند با بخشیدن هدیه‌ای هیجان انگیز، برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف‌های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کرده بودند. من هم نوشته بودم «با هم بودن در تحمل رنج‌ها و لذت بردن از خوشبختی» بهترین راه بیان عشق است.

آخرین کسی که معلم او را برای خواندن انشا صدا کرد، شاگرد اول کلاسمان بود. او انشای خود را پیش از آنکه شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، به صورت داستانی هیجان‌انگیز و البته غمناک نوشته بود:

«یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست‌شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند.

یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.

رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرئت کوچک‌ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد.

همان لحظه، مرد زیست‌شناس فریادزنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه‌های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند…»
داستان که به اینجا رسید، هنوز انشای هم‌کلاسی‌مان تمام نشده بود که همه دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.

راوی اما ادامه داد:«آیا می‌دانید آن مرد در لحظه‌های آخر زندگی‌اش چه فریاد می‌زد؟»

بچه‌ها حدس زدند:«حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است! و با فرار کردن قصد داشته فقط جان خودش را نجات دهد…»

راوی جواب داد:«نه، آخرین حرف مرد این بود که: عزیزم، تو بهترین مونسم بودی. از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.»

قطره‌های اشک، صورت هم‌کلاسی‌مان را خیس کرده بود که ادامه داد:«همه زیست‌شناسان می‌دانند، ببر فقط به کسی حمله می‌کند که حرکتی انجام می‌دهد و یا فرار می‌کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک، با فدا کردن جانش پیشمرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه‌ترین و بی‌ریاترین‌ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود و یک راه غیرتکراری برای ابراز عشق…

***

داستان تلخ دلتنگی

”تمام تنم درد میکند، دست‌هایم، بازوهایم…
انگار از جنگی تن‌به‌تن بازگشته‌ام!
جنگ من با من، جنگ عقل و احساس، جنگ وجدان و دروغ…
کاش یکی پیدا می‌شد و به من میگفت چه خبر شده و من در کدام لحظه‌ی زمان گیر افتاده‌ام.
من… تنها… متوهم… خسته… نگران… عشق… گناه… زندگی… مرگ…
نمی‌دانم چرا نمی‌توانم حتی بنویسم.
نمی‌خواهم حتی تصویرم درون آیینه منعکس شود.
نمی‌خواهم باشم… نمی‌خواهم بدانم… نمی‌خواهم ببخشم…
از همه دلگیرم و بیشتر از همه از خودم…
کاش خودم را می‌فهمیدم… کاش امروز این‌همه خسته نبودم!“

***

داستان غم انگیز عشق شیر به آهو

”شیر نری دلباخته‌‏ی آهوی ماده شد.
شیر نگران معشوق بود و می‌‏ترسید به‌ وسیله‏ حیوانات دیگر دریده شود.
از دور مواظبش بود…
پس چشم از آهو برنداشت تا یک بار که از دور او را می‌نگریست، شیری را دید که به آهو حمله کرد.
فوری از جا پرید و جلو آمد.
دید ماده شیری است، چقدر زیبا بود…
گردنی مانند مخمل سرخ و بدنی زیبا و طناز داشت.
با خود گفت: حتماً گرسنه است.
همان جا ایستاد و مجذوب زیبایی ماده شیر شد.
و هرگز ندید و هرگز نفهمید که آهو خورده شد…“

***

حکایت و داستان دلیل عاشق بودن

روزی پسری حین صحبت با دختری که عاشقش بود، پرسید: چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟

دختر جواب داد: دلیلشو نمی‌دونم؛ اما واقعاً دوسِت دارم!

ـ تو هیچ دلیلی نمی‌تونی بیاری؛ پس چطور دوسم داری؟ چطور می‌تونی بگی عاشقمی؟

ـ من جداً دلیلشو نمی‌دونم؛ اما می‌تونم بهت ثابت کنم!

ـ ثابت کنی؟ نه! من می‌خوام دلیلتو بگی

ـ باشه… باشه! میگم؛ چون تو باابهتی، صدات گرم و خواستنیه، همیشه بهم اهمیت میدی، دوست‌داشتنی هستی، باملاحظه هستی، بخاطر لبخندت…

آن روز پسر از جواب‌های دختر راضی و قانع شد.

متأسفانه، چند روز بعد، پسر تصادفی وحشتناک کرد و به حالت کما رفت.

دختر نامه‌ای در کنارش گذاشت با این مضمون:

عزیزم، گفتم به‌خاطر صدای گرمت عاشقت هستم؛ اما حالا که نمی‌توانی حرف بزنی، می‌توانی؟ نه! پس دیگه نمی‌توانم عاشقت بمانم!

گفتم بخاطر اهمیت دادن‌ها و ملاحظه کردن‌هایت دوستت دارم؛ اما حالا که نمی‌توانی برایم آن‌طوری باشی، پس من هم نمی‌توانم دوستت داشته باشم!

گفتم برای لبخندهایت عاشقت هستم؛ اما حالا نه می‌توانی بخندی و نه حرکت کنی! پس من هم نمی‌توانم عاشقت باشم!

اگر عشق همیشه دلیل بخواهد، مثل آن‌چیزی که تو دوست داشتی از من بشنوی، پس الان دیگر برای من دلیلی برای عاشق تو بودن وجود ندارد!

اما آیا واقعاً عشق دلیل می‌خواهد؟ نه! معلوم است که نه! پس من هنوز هم عاشق تو هستم…

***

داستان عشق شیر به آهو

”شیر نری دلباخته‌‏ی آهوی ماده شد.
شیر نگران معشوق بود و می‌‏ترسید به‌ وسیله‏ حیوانات دیگر دریده شود.
از دور مواظبش بود…
پس چشم از آهو برنداشت تا یک بار که از دور او را می‌نگریست، شیری را دید که به آهو حمله کرد.
فوری از جا پرید و جلو آمد.
دید ماده شیری است، چقدر زیبا بود…
گردنی مانند مخمل سرخ و بدنی زیبا و طناز داشت.
با خود گفت: حتماً گرسنه است.
همان جا ایستاد و مجذوب زیبایی ماده شیر شد.
و هرگز ندید و هرگز نفهمید که آهو خورده شد…“

***

داستان زیبای رقص مرگ “داستان کوتاه”

داستان تلخ

دخترک دست و پایش میلرزید. چشم هایش سیاهی میرفت. انگار تمام آن روزهای خوشش به پایان رسیده است. نمیدانست چگونه این خبر را بگوید. خبری که….

یک ساعت بعد پسر از راه میرسد. پارک خلوت است. هوا گرفته است. گویی هوا تب دارد. چشمان دخترک از اشک لبریز میشود.دخترک با گریه سکوت را خاتمه میدهد.

-سجاد من هنوزم مثل اون روزهای اول دوستت دارم اما…

+اماچی؟

او از نگاه دخترک فهمیده بود که اتفاق ناگواری رخ داده چون دیگر چشم های دخترک به او لبخند نمیزد.

-پدرم مرا مجبور کرده که با او ازدواج کنم. او پسر رئیس شرکتی ست که پدرم در آنجا کار میکند.

پسر با شنیدن این حرف گویی ده سال پیرتر شده بود. او نمیتوانست آینده ای که دخترک در آن حضور ندارد را تصورکند.

با این که چشمان خودش خیس شده بود،اشک روی گونه های دخترک را پاک میکند و با لبخندی که تمام غم های دنیا پشتش خوابیده بود به دخترک میگوید:فرشته ها که گریه نمیکنند. نگران من نباش. من از پس خودم برمیآیم. فقط امیدوارم که خوشبخت شوی.

دخترک چیزی نگفت و از او دور شد و با اولین ماشینی که از آن نزدیکی ها میگذشت به مقصدی نامعلوم راهی شد.

اما پسرک همانجا ماند. مدتها گشت. پسرک هنوز تنها بود. تنها و غمگین نشسته روی نیمکتی در پارک و پارکی خلوت و بی سرصدا.

فارغ از خیال فردا فارغ از خیال درس و دانشگاه و کار و حتی فارغ از خیال ادامه زندگی. دیگر با کدام دلگرمی میتواند به زندگی پرفرازو نشیبش ادامه دهد. این بدترین اتفاق ممکن بود که رخ میداد حتی سهمگین تر از مرگ مادرش.

کم کم داشت هوا تاریک میشد اما پسر هنوز هم بر روی همان نیمکت محقر نشسته بود و غرق در خاطراتش.

فکرش را برد آن دورها، کبریت های خاطرش را یکی یکی آتش زد.

در پس کورسوی نور شعله های نیمه جان ، خنده ها را میدید و صورت ها را صورتها مات بود و خنده ها پررنگ.

روزهای اول آشنایی. خجالت نجیبانه و قابل تحسین دخترک. تمامی آن لبخندهای دلنشینش که با زل زدن درچشمان او میزد. آسمان نگاهش. روزهایی که با فرشته اش زیر باران قدم میزدندن همچون قدم زدن دیگر خاطرات شیرین از مقابل چشمان بارانیه اکنونش.

دست های پسرک سرد است. پاهایش دیگر همراه ندارد و چشم های خیسش که ازین پس هیچ چیزی را زیبا نخواهد دید.

به نور صفحه گوشی ساده اش خیره شده بود. مات و مبهوت. پیام هایی که دریافت میکرد را نادید میگرفت. یک تماس بی پاسخ! مثل این که این اخری آشناست…

همه چیز از یک روز برفی شروع شد. ماه های اول دانشگاه بود. دخترک تک و تنها مقابل درب خروجی دانشگاه منتظر پدرش بود تا از راه برسد. پدر دیر کرده بود.

پسر از پشت اتوموبیل آخرین سیستمش دخترک را نظاره میکرد. او که ذاتا فردی فداکار و دلرحم بود تصمیم میگیرد دخترک را از این برف سنگین نجات دهد. دخترک ابتدا با نجابت خاص خود امتناع کرد اما مدتی بعد دخترک خیلی زود به خانه اش رسید.

این مقدمه خوبی بود برای یک آشنایی طولانی.هر روز فرشته و سجاد به بهانه های متفاوت به هم نزدیکتر میشدند. همه در دانشگاه آن دو را با هم میشناختند. هر روز با کلی خاطره شب و هرشب با تمام صمیمیت و عاطفه اش به پایان میرسید.

همه چیز بر وفق مراد بود. پسر تصمیم گرفته بود تا به همراه پدر کارخانه دار و مادر جراحش به خواستگاری دخترک برود.علیرغم مخالفت والدینش که تک پسرشان نباید با دختری پایین شهری و عقب افتاده ازدواج کند، پسر بر تصمیمش مصمم بود.دخترک نیز این موضوع را با والدینش در میان گذاشته بود. شب بود. دخترک چشم به راه پسر بود. اما پسر دیر کرده بود. خیلی دیر…

دخترک دل در دلش نبود. استرس. نگرانی. دلواپسی.

تماس دریافتی! : فرشته.من امشب نمیرسم که بیام.پدر رضا برای پدر من پاپوش دوخته. بعدا همه چیز رو بهت توضیح میدم…

“رضا” رفیق صمیمی سجاد؛همدانشگاهی خوب و از قرار معلوم پسر شریک کارخانه ای بود که پدر سجاد مدیر آنجا بود.شرکتی با 4000 پرسنل.

طولی نکشید که پدرش با دسیسه 100 میلیارد تومانی به زندان افتاد. تمام اموالش اعم از ویلای شمال آپارتمان و ماشین ها و کل دارایی بانکش مصادره شد. پدر محکوم به حبس شد. حبسی که پایانی نامشخص داشت. مادرش نیز با شنیدن این خبر سکته کرد و مرد.

پسر تمام این اتفاق ها را از چشم رضا میدید همان رفیق صمیمی اش. آنقدر صمیمی که همه جا روی هم حساب باز میکردند. همه جا با هم بیرون میرفتند و تمام کار ها و برنامه هایشان را دونفری انجام میدادند. سه نفری رضا و رفیقش و فرشته که او را “زن داداش” صدا میکرد از شهر بیرون میزدند. با هم رفت و آمد داشتند و حتی به واسطه همین رفت و آمد، پدر سجاد راضی شد تا تن به شراکت با پدر او بدهد.

پسر در چشم به هم زدنی همه چیزش را از دست داد. بعد از محکومیت پدرش با دعوایی که بین آن دو رخ داد همه چیز تمام شد.

رضا خود را بیگناه میدانست. بیگناه هم بود. اما دیگر پسر حاضر به ادامه این رفاقت نبود.

پسر ناگهان از خاطرات بیرون آمد. باری دیگر به صفحه موبایلش خیره شد. یک تماس بیپاسخ! “رضا”

به یاد آورد کارخانه ای که پدر فرشته در آن کار میکرد مطعلق به پدر رضاست.

چند پیامک خوانده نشده!

“سلام داداش سابقم” “فک کنم که خبر ازدواج فرشته تا حالا به گوشت رسیده” “تو لیاقت اونو نداشتی” “میتونی عکسای دونفریمون رو توی تلگرام ببینی” “فرشته ات دیگه مال من شد” “اینم جواب دعوایی که من توش بیتقصیر بودم” “اون دختر باهوشیه و همیشه بهترین ها رو برای خودش میخواد مث من.یه نگاه به خودت کردی؟ تو هیچی نداری!” “فرشته بهت سلام میرسونه” و …

اما…

اما اون که گفته بود پدرم منو مجبور کرده!

دنیا دور سرش میچرخید. همه چیز را تیره و تار میدید. توان ایستادنش را از دست داد و چشم که باز کرد خودش را در بیمارستان دید…

چند شبی بستری بود اما کسی را نداشت که به عیادتش بیاید. شب ها را خیلی سخت میگذراند.

صبح که از خواب سبکش بیدار میشد هنوز هم رطوبت بالشت را احساس میکرد.

دیگر زخم دستانش را نمیبست . بدنش به شدت ضعیف شده بود و چشمانش ضعیف تر.

هیچ چیز و هیچ کس نمیتوانست حال بد او را توصیف کند . خاطراتش را همه جا میدید.

اندوه بزرگی بود که از قلبش زبانه میکشید. یاد دخترک آتش چشمانش را خاموش میکرد. باور نمیکرد که او رفته.

بار ها سعی کرد تا خودش را از این زندگی رهایی دهد اما هربار با خود میگفت که او خواهد آمد او میآید او قول داده که تا آخرش بماند او برمیگردد و من راا از این اتاق تنگ و تاریک با خود میبرد و دوباره مرا در خود غرق میکند.

به در اتاقش مینگریست شاید دخترک را حتی به اشتباه ببیند. با وجود تمام تنفرش هنوز هم او را دوست داشت.

پیامک هایی که دریافت میکرد را میخواند. تاریخ عروسیشان چند روز دیگر بود. پسر گریه میکرد گریه میکرد اما یک شب دیگر گریه نکرد.

شب خواب سنگینی دید خوابی تلخ مثل ترس و تاریک مثل انتقام. صبح که از خواب بیدار شد به سر و وضع خود رسید آخر قرار بود تا او هم در عروسی عشقش حضور داشته باشد.

پول بیمارستان را نداشت پس بدون آن که کسی بفهمد از آنجا خارج شد. هنوز هم میتوانست روی چند دوست قدیمی اش حساب کند. یک ماشین اسقاطی و یک هفت تیر که تنها یک تیر داشت.

دخترک خوشحال بود. او میخندید. پسر از دور آنها را نگاه میکند. با ماشینش همراه دیگر آشنایان آنها را دنبال میکند. ماشین ها توقف میکنند. عروس و داماد پیاده میشوند تا برقصند. همه خوشحالند. یکی دستش را از روی بوق بر نمیدارد. همه حاضران به دنبال منبع صدا میگردند.

پسر پایش را روی پدال میفشارد و با تمام سرعت به پیش میرود. همه کنار میروند. هدف خودت را زیر میگیرد.

-این بخاطر پدر و مادرم.

رفیق صمیمی اش. رفیق؟ دیگر روی هیچ کس نمیتوان حساب کرد.

دختر شکه شده بود.

+سجاد تو؟

-چقد لباس عروس بهت میاد -مگه اون چی داشت که به دلت نشست. پول؟ خیلی زیاد؟

-اون شاید وانمود کنه که تو رو اندازه من دوست داره ولی من همیشه تو رو بیشتر از اندازه خودم دوست داشتم

-گاهی دلم برای زمانی که نمیشناختمت تنگ میشود.

-رضا تمام دارایی ام را ازم گرفت اما آخرین قسمت که قلبم بود را تو نابود کردی.

-من پر شدم از بس که توی خودم ریختم. وقت آن رسیده که این زخم کهنده دهن باز کنه.

اسلحه را روی شقیقه دخترک گذاشت. بعد گفت تو فرشته منی ولی برو به جهنم.

حیف که حتی لیاقت نداری این تیر را حرامت کنم. تو باید زجر بکشی. جهنم تو همینجاست. به جهنم خوش اومدی. ماشه کشید شد. پسر روی زمین افتاد .دامن دخترک پر از خون بود. دخترک تفنگ را برداشت و زیر چانه اش گذاشت و با گریه ماشه را کشید چند بار این کار را تکرار کرد اما بیفایده بود. تفنگ از دستان خونی اش افتاد.

دخترک میخندید دخترک میرقصید دخترک با خنده میگفت من زجر نمیکشم نه من زجر نمیکشم من حالم خیلی خوبه دخترک میخندید دخترک میرقصید تمام عمرش را در حیاط تیمارستان…

مطلب مشابه: داستان انگیزشی شخصیت های مهم با سرنوشتی جالب و انگیزه دهنده

داستان غمگین آقای معلم

اون روز هیچ وقت از یادش نمی رفت، روزی که قرار بود نتیجه چندین سال درس خوندن و کنکورش رو ببینه. از همون روز اول مدرسه تصمیم گرفته بود معلم بشه و تو این سال ها برای رسیدن به شغل مورد علاقه اش کلی زحمت کشیده بود.
وقتی خودشو تو کلاس و وقتی بچه ها آقا معلم صداش میکردن تصور میکرد، بهترین حس دنیا بهش دست میداد. انقدر استرس داشت که خودش نتونسته بود نتیجه رو ببینه و حتی تو خونه هم نمونده بود و خانواده اش پشت تلفن خبر قبولیش رو دادن.
بعد از شنیدن خبر تا خونه دویده بود و وقتی با چشمای خودش نتیجه رو دیده بود دوباره رفته بود بیرون و تا جایی که می تونست دویده بود.
فریاد میزد که معلم شدم، معلم شدم
بی خبر از اینکه قرار بود تو همون کلاسی که عمرش رو سپری کرده بود برای همیشه چشماش رو ببنده.

دوران دانشجویی که تو دانشگاه تربیت معلم سپری کرده بود بهترین روز های عمرش بودن. هر لحظه اش رو یادش مونده بود و فقط کافی بود یه نفر ازش در مورد دانشگاه چیزی بپرسه اون موقع بود که آقا معلم شروع میکرد به تعریف کردن سیر تا پیاز و اولین روز تا آخرین روز دوران دانشگاهش

بعد از تموم شدن دانشگاه و موقع سازماندهیش بدون هیچ اعتراضی اولین جایی که گفتن رو قبول کرد. شناختی از اون جایی که قرار بود بره نداشت و البته فرقی هم نمیکرد چون اگه اون طرف دنیا رو هم بهش می دادن حاضر بود بره
وقتی تو خونه روستایی که قرار بود توش تدریس کنه رو گفت پدرش نگران شد. چون اونجا خیلی دور بود و مسیر مساعدی نداشت و می دونست با اولین برف راهشون مسدود میشه و آقا معلم باید چند ماه تو همون روستا بمونه، ولی برای اون فرقی نداشت و حتی خوشش هم اومده بود و می گفت میتونم زندگی تو یه جای دیگه رو هم تجربه کنم.

یک هفته قبل از اینکه مدرسه ها شروع بشه همراه پدرش به روستا رفتن تا هم کمی با اهالی و هم با مسیر رفت و آمدش آشنا بشن
یه روستای دور افتاده با مسیر پر پیچ و خم ولی زیبا و خوش آب و هوا بود که دل آقا معلم رو برده بود و حاضر بود از همون روز تا تعطیلات تابستون اونجا بمونه
از مدرسه بازدید کردن و در مورد معلم و مدیرش پرسیدن و متوجه شدن که مدرسه مدیر نداره و چون تعداد دانش آموزاش کمه یه نفر هم به عنوان مدیر و هم معلم میاد.

روز اول مهر که رسید، آقا معلم راهی مدرسه شد و چند ساعت زود تر رفته بود تا یه دستی به سر و گوش کلاس ها بکشه و مدرسه رو تمیز بکنه
اولین دانش آموز که اومد با هیجان و خوشحالی خودشو معرفی کرد. من محسنی آقا معلم جدید شما هستم. اسم تو چیه
دانش آموز اسمش رو گفت و تو کلاس چهارم نشست
آقای محسنی هم پشت میزش نشست و شروع کرد به صحبت با اون دانش آموز
چند نفرین؟
این مدرسه چند پایه است؟
معلم قبلیتون کی بود؟
و …

دانش آموزا یکی یکی می اومدن و آقا معلم با روی خوش ازشون استقبال میکرد و خودشو به همشون معرفی میکرد. روز اول با شناخت بچه ها و صحبت های غیر درسی گذشت و قرار شد از فردا تدریس شروع بشه
آقا معلم 8 نفر دانش آموز داشت که 3 نفرشون کلاس چهارم، 2 نفرشون دوم و 3 نفرشون هم سوم بودن. مدرسشون هم 3 تا کلاس و یه دفتر داشت. یه اتاق هم برای استراحت و وقتایی که راه می بست و معلم مجبور میشد تو مدرسه بمونه

فردای اون روز قبل از اینکه درس شروع بشه، هر کدوم از پایه ها رو جدا کرد و بعدش از کلاس دوم درسش رو شروع کرد. نیم ساعت دوم، نیم ساعت سوم و نیم ساعت چهارم
15 دقیقه زنگ استراخت و دوباره به همین ترتیب
اوایل خیلی براش سخت بود وگاهی وقتا که حسابی درگیر درس شده بود ساعت از دستش در می رفت و از وقت بعضی از پایه ها می زد تا بتونه مطالب رو جمع و جور بکنه. ولی رفته رفته یاد گرفت و بعد از چند هفته تونسته بود یه برنامه ثابت برای خودش درست کنه

اهالی روستا که کارشون دامداری و کشاورزی بود هوای آقا معلم رو داشتن و از محصولاتشون بهش می دادن وتو بعضی از کارهای مدرسه بهش کمک میکردن.
بچه ها هم که همشون درس خون بودن و کار آقای محسنی خیلی راحت شده بود.
روز ها پشت سر هم می گذشت و نوک کوه های اطراف روستا کم کم سفید میشد تا اینکه زمستون رسید و با اولین کولاک راه روستا بست و اهالی به آقا معلم گفتن که باز شدن راه موند برای عید و این چند ماه رو مهمون ما هستی

با بسته شدن راه روستا رفت و آمد به کلی قطع میشد و آقای محسنی کم کم مجبور میشد کارهایی غیر از تدرس هم انجام بده
نماز جماعت خوندن، جاری کردن عقد، بالای منبر رفتن و …
اهالی فکر میکردن آقای محسنی چون معلمِ سواد این کار ها رو هم داره و میتونه از پسشون بر بیاد. آقا معلم هم به خاطر اون همه خوبی اهالی روستا هر طور شده تو کارهاشون کمکشون میکرد و تنهاشون نمی ذاشت.

با رسیدن عید و باز شدن راه ها و برگشت آقا معلم به خونه یه مهمونی درست و حسابی راه انداختن و جشن گرفتن. پدرش می گفت امسال که دیگه گذشت
موقع سازماندهی اولین کاری که میکنی بیرون اومدن از اون روستا و اومدن به یه جای نزدیک تر و بهتره
ولی آقا معلم حاضر نبود حتی یک قدم هم از اون روستا دور بشه و می خواست تا روزی که بازنشسته میشه همونجا بمونه
اصرار های خانواده اش هیچ تاثیری نداشت و آقای محسنی روی حرف خودش وایساده بود.

چند ماه باقی مونده و تعطیلات تابستون مثل برق و باد گذشت و دوباره ماه مهر از راه رسید. آقای محسنی مثل همون روز اول با شوق و اشتیاق راهی روستا شد. برای دیدن دانش آموز هاش لحظه شماری میکرد و تو چند ماه تابستون حسابی دلتنگشون شده بود. وقتی رسید جلوی مدرسه همه بچه هاش با قیافه های آفتاب سوخته منتظرش بودن. بعد از احوال پرسی و رفع دلتنگی وارد مدرسه شدن و دوباره یه سال تحصیلی دیگه شروع شد.

سال ها همینطور پشت سر هم می گذشت و آقا معلم هر باری که چند تا از دانش آموزاش رو راهی شهرستان میکرد تا دوره راهنمایی رو اونجا بخونند انگار یه تیکه از وجودد خودش رو هم باهاشون می فرستاد و چند روز ناراحت میشد.
تو اون سال ها مثل همیشه با اولین برف راه روستا می بست و آقای محسنی می شد یکی از اهالی اون روستا و اونجا می موند.

یکی از روزهای زمستون تلفن مدرسه زنگ زد. مادرش بود که خبر مریضی پدرش رو داد و گفت پدرت میخواد تو رو ببینه
آقا معلم همون لحظه راهی شهر شد ولی کولاک به قدری شدید بود که نتونست جایی بره و مجبور شد تا بهتر شدن هوا همونجا بمونه
نگران پدرش بود و از اینکه چند سال قبل به حرفش گوش نکرده بود و انتقالی نگرفته بود عذاب وجدان داشت. چند روز انقدر ناراحت شده بود که نتونست به بچه ها درس بده و گفته بود نیان مدرسه

هر روز برای رفتن از روستا تلاش میکرد ولی انقدر بد مسیر و دور افتاده بود که محال بود کسی بیاد دنبالش یا خودش بتونه بره
حتی اهالی هم نتونسته بودن کمکش کنند و تراکتور هم تو برف گیر کرده بود. تا اینکه بعد از چند روز دوباره تلفن زنگ زد و وقتی برداشت از صدای گریه ی مادرش فهمید پدرش رو از دست داده و نتونسته تو آخرین لحظاتش کنارش باشه

چند هفته باقی مونده رو با عذاب وجدان و ناراحتی تدریس کرد و تو اولین فرصت رفت پیش خانواده اش و اشک هایی که تو این مدت نتونسته بود بریزه رو روی مزار پدرش ریخت. براش وصیت نامه نوشته بود که مبادا به خاطر اینکه نتونستی پیشم باشی از اون روستا متنفر بشی
من بهت افتخار میکنم که به خاطر خدمت به آدمایی که هر کسی قبول نمی کنه روی حرفت وایسادی، ازت میخوام تا جایی که میتونی از بچه های اون روستا نابغه بسازی

حرف های پدرش مثل آب رو آتیش دلش رو خنک کردن و عزمش رو جزم تر تا آخرین روز زندگیش تون همون روستا بمونه و بچه های اونجا رو مثل بچه های خودش تربیت کنه
سال ها گذشت و آقا معلم مادرش رو هم از دست داد و خیلی وقتا حتی تابستون ها هم بر نمی گشت و با بچه ها کار میکرد.
ولی اتفاقی داشت می افتاد که نمی تونست جلوش رو بگیره، اهالی روستا یکی یکی مهاجرت میکردن و به جز چند تا خانواده که اون ها هم بچه ای نداشتن باقی نمونده بود.

آقا معلم تو کلاس می نشست و به جای خالی بچه ها نگاه میکرد. هر صندلی پر بود از خاطره هایی که تو این سال ها تجربه کرده بود. گاهی وقتا یه موضوع تو تخته می نوشت و شروع میکرد به نوشتن انشا و با صدای بلند میخوند.
گاهی وقتا …
چند روز گذشته بود و کسی آقای محسنی رو ندیده بود. یکی از اهالی برای سر زدن بهش اومده بود تو مدرسه ولی آقای محسنی رو صندلی یکی از دانش آموزا چشماش رو بسته بود و رفته بود پیش پدرش

داستان غمگین مادر

بعد از مرگ شوهرش خیلی سختی کشیده بود. شوهرش تو یه شرکت کار میکرد و با حقوقش به زور می تونست کرایه خونه رو بده و برای ادامه زندگی و خرید نیاز هاشون کارهایی که از دستش بر می اومد رو انجام میداد. بنایی، مسافرکشی و گاهی وقتا نگهبانی و حالا که از پیششون رفته بود همه ی این مسئولیت ها افتاده بود رو دوش اون
بچه هاش کوچیک بودن و نمیتونستن کار کنند. خیالش از کرایه خونه راحت بود چون حقوق شوهرش به اون رسیده بود و هر ماه به موقع واریز میشد ولی برای بقیه خرج هاشون باید یه فکری میکرد.
فامیل زیادی هم نداشت و اونایی هم که بودن وضع مالی چندان خوبی نداشتن و نمی تونستن بهشون کمک کنند. از اون روز زهرا هم مادر و هم پدر بچه هاش شده بود و باید براشون هر کاری میکرد.

چند روز بعد از مرگ همسرش شروع کرد به گشتن توی روزنامه ها تا بلکه بتونه کار پیدا بکنه. دوخت و دوز و بافتن لباس های مختلف رو بلد بود و دنبال خیاطی هایی می گشت که نیرو میخواستن
چند تایی رو پیدا کرده بود و باهاشون تماس گرفته بود ولی وقتی گفته بود من بچه کوچیک دارم و مجبورم اونا رو هم همراه خودم بیارم قبول نکرده بودن
ولی اون نا امید نشده بود چون نمی تونست این کارو بکنه و همون لحظه ای که دست از تلاش می کشید باید قید زندگی و بچه هاش رو میزد.

روز ها پشت سر هم می گذشت و زهرا روزی نبود که دنبال کار نگرده. توی روزنامه ها، مغازه ها، کارگاه ها و … دنبال کارهای مختلف رفته بود ولی نتونسته بود موفق بشه و جایی کار پیدا بکنه. تا اینکه یه روز موقع برگشتن به خونه یه مغازه لباس فروشی دید که دنبال یه بافنده می گشت که سفارش هاش رو به موقع باید آماده میکرد.
وارد مغازه شد و تونست با صاحبش به توافق برسه، قرار بود وسایل مورد نیاز زهرا رو بهش بده و لباس های زمستونی مثل دستکش و کلاه و شال گردن تحویل بگیره.
اون روز بهترین روز زندگیش بود. چون هم تونسته بود کار پیدا بکنه و هم اینکه صاحب مغازه وقتی شرایط زهرا رو فهمیده بود کمی بهش پول به عنوان پیش چرداخت داده بود.

زهرا از همون روز کارشو شروع کرد ولی رسیدن به کارهای خونه، مادری کردن برای بچه ها و آماده کردن سفارش ها به موقع خیلی سخت بود و بعضی از روزها فقط 3.4 می تونست بخوابه. با این همه حتی یک لحظه هم از این زندگی نا امید نشده بود و اینکه می تونست وظیفه مادری خودش رو به جا بیاره و به بچه هاش برسه واقعا خوشحالش میکرد.

روز ها و سال ها پشت سر هم می گذشت و بچه هاش بزرگتر و بزرگتر میشدن تا اینکه روزی رسید که باید میرفتن دانشگاه و مادر خودشون رو تنها میذاشتن.
با اینکه از وقتی که یکم بزرگ شده بودن و می تونستن زندگی رو بفهمند، شاهد فداکاری های مادرشون بودن ولی اونطور که باید بهش احترام نمی ذاشتن. زهرا برای اینکه هیچ کم و کسری نداشته باشن هر زحمتی رو به جون خریده بود و تونسته بود در حد توانش یه زندگی خوب براشون بسازه ولی اونا همیشه بهانه ها و خواسته های بیخود داشتن و از دست مادرشون ناراضی بودن.

زهرا با همه ی این شکایت ها و نا رضایتی ها بازم هیچ اعتراضی نمیکرد و تلاش خودش رو بیشتر میکرد تا بتونه خواسته های بچه هاش رو برآورده کنه اما دیگه پیر شده بود و توان سابق رو نداشت و با خودش می گفت بچه هام دیگه بزرگ شدن و میتونن از پس خودشون بر بیان.
از دانشگاه رفتنشون هم خوشحال بود و هم ناراحت، خوشحال از اینکه تونسته بود بچه های موفقی به بار بیاره و اینکه اونا تونسته بودن به یه جایی برسن و ناراحت از اینکه قرار بود تنها بمونه

روزی که میخواستن خونه رو ترک کنند زهرا فقط یه چیز از بچه هاش خواست. اینکه هر روز بهش زنگ بزنند. بچه ها گفتن باشه ولی حالت چهره اشون طوری بود که انگار فقط به خاطر مادر شون این حرف رو زده بودن و قرار نبود زنگ بزنن
بچه ها رفتن و زهرا موند و خونه ای که از این به بعد فقط می تونست توش صدای خودش رو بشنوه. به زور تونسته بود خودش رو نگه داره و همین که بچه هاش راهی شدن و برگشت تو خونه یه دل سیر گریه کرد.
گریه ای که هم به خاطر تنهایی، هم خوشحالی، هم دلتنگی و هم … بود. انگار تمام گریه های این چند سال جمع شده بودن و حالا می تونست به اشک هاش اجازه ریختن بده.

چند روز از رفتن بچه هاش می گذشت ولی هنوز خبری ازشون نشده بود. نه خودشون زنگ زده بودن و نه حتی به تماس های مادرشون جواب داده بودن. نگرانی تمام وجود زهرا رو گرفته بود و می ترسید اتفاقی برای بچه هاش افتاده باشه تا اینکه بالاخره بعد از یک هفته دخترش زنگ زد و تونست باهاش حرف بزنه
اونا تو دانشگاه بودند و این چند روز مشغول پیدا کردن خوابگاه و جمع و جور کردن وسایلشون بودن، ولی این حرف ها نتونست زهرا رو راضی کنه که چرا بهش زنگ نزده بودن. اون انتظار داشت بچه هاش بتونن این همه فداکاری و محبت اون رو درک کنند و مثل خودش که برای بچه هاش هر کاری کرده بود اونا هم برای مادرشون هر کاری بکنند.

هر از گاهی از دستشون عصبانی میشد و با خودش می گفت اگه زنگ بزنند هم جواب نمیدم. ولی بچه هاش اصلا زنگ نمیزدن و بعد از چند روز انقدر دلتنگشون میشد که خودش میخواست صداشون رو بشنوه تازه اگه جوابشو می دادن.
شمار روزهای تنهایی زهرا بیشتر و بیشتر میشد و اینکه نمی تونست هر روز با بچه هاش حرف بزنه و ازشون خبری بگیره ناراحتش میکرد.
چند وقتی بود مریض شده بود و دکتر بهش گفته بود عصبانیت و ناراحتی و هر احساس ناگهانی برات خطرناکه، ولی دکتر که از زندگی زهرا خبر نداشت و نمی دونست ناراحتی سال هاست که دوست صمیمی زهرا شده.

مریضیش داشت روز به روز بد تر میشد و هر روز باید چند تا قرص مختلف می خورد تا بلکه بتونه سر پا باشه. بچه هاش از روزی که رفته بودن حتی یکبار هم زنگ نزده بودن و همش زهرا زنگ میزد که بیشتر وقتا جوابش رو هم نمی دادن.
خبر مریض شدنش رو چند روز بعد فهمیده بودن چون تو اون مدت نخواسته بودن با مادرشون حرف بزنند. فهمیدن این موضوع هم تفاوت چندانی نداشت و اونا نه برای سر زدن به مادرشون اومدن و نه حتی حرف زدن باهاش رو بیشتر کردن.

چند ماه بعد زهرا توی بیمارستان فوت کرد. ولی بچه هاش تو یه شهر دیگه و بی خبر از این ماجرا بودن. همسایه ها و چند تا فامیلی که داشتن زهرا رو دفن کردند و خبری از بچه هاش حتی تو روز خاکسپاری هم نبود.
به زنگ های فامیل هاشون هم جواب نمی دادن چون فکر میکردن مادرشون میخواد با شماره های دیگه باهاشون حرف بزنه
بعد از چند هفته که دیدن خبری از زنگ مادرشون نیست تازه یادشون افتاد که خودشون زنگ بزنند و خبری ازش بگیرن
ولی نمی دونستن دیگه مادری ندارن و اون چند هفته است که زیر خروار ها خاک خوابیده.
بچه ها وقتی خبر مرگ مادرشون رو شنیدن که دگه خیلی دیر شده بود و هیچ کاری نمیتونستن بکنند. از دست دادن مادرشون انگار یه چیزی تو ذهنشون بیدار کرده بود
چیزی که باید از سال ها پیش بیدار میشد تا این اتفاق نیوفته
همون روزی که فهمیدن چه اتفاقی افتاده برگشتن به شهر خودشون و رفتن پیش مادرشون ولی اون دیگه نبود که بغلشون کنه.
بچه هاش افتادن روی خاک مادرشون و انقدر گریه کردن که اشک چشم هاشون خشک شد. ولی هیچ ارزشی نداشت چون دست هایی که تا اون روز اون اشک ها رو پاک کرده بود رو دیگه نداشتن.

حالا بچه های زهرا هر روز به مادر شون زنگ میزنند و باهاش حرف میزنن ولی هیچ صدایی جز بوق بی انتهایی که نبود مادرشون رو فریاد میزنه نمیشنون

داستان غمگین آخرین تماس

همون ماه اول دانشگاه با هم آشنا شده بودن، با اینکه دوستاش بهش گفته بودن ترم اول رو بیخیال دوست پسر و رابطه و اینا شو ولی گوش نکرده بود.
تو گروهی که برای کلاس ساخته بودن پیوی همدیگه رو پیدا کرده بودن، نیما که پیام داده بود سحر اولش یکم ناز الکی کرده بود ولی چون نمیخواست نیما رو از دست بده با دست پس میزد و با پا پیش می کشید تا اینکه بعد از چند هفته حرف زدن و پیام دادن به همدیگه قبول کرده بود که رابطشون رو شروع کنن.
نیما یه پسر درس خون و مودب بود و زیاد اهل بازیگوشی وشیطنت نبود، خیلی معمولی رفتار میکرد و نمیخواست کسی رو ناراحت بکنه. اوایل پیام دادن به سحر احساس کرده بود داره مزاحمت ایجاد میکنه و یه متن طولانی فرستاده بود و گفته بود این آخرین پیام منه
تصمیمتو بگیر، اگه میخوای باهم باشیم بگو چون من احساس میکنم دارم مزاحمت میشم.

سحر دختر آرومی بود ولی از شیطونی کردن هم بدش نمی اومد، با خودش می گفت نیما که پسر خوبیه پس نمیتونه زیاد بهم گیر بده
منم گاهی وقتا کاری که دلم میخواد رو میکنم و بهش نمیگم
فکر میکرد میتونه نیما رو تو دستش نگه داره و به خوش گذرونی هاش برسه
ولی اشتباه میکرد و اتفاقی که قرار بود بیوفته زندگیش رو تغییر میداد.

بعد از چند ماه و تموم شدن ترم اول دانشگاه، رابطه نیما و سحر حسابی گرم شده بود و همه میدونستن که این دو تا باهم هستن.
سحر گاهی وقتا نیما رو قال میذاشت و با دوستاش دنبال پارتی و خوش گذرونی های دخترونه می رفت و وقتایی که نیما متوجه میشد انقدری سر زبون داشت که بتونه سر و ته قضیه رو هم بیاره.
نیما واقعا سحر رو دوست داشت و وقتایی که از دستش ناراحت یا عصبی میشد به روش نمی آورد و همیشه بهش محبت میکرد. ولی سحر اونقدری که باید به نیما اهمیت نمی داد و با خودش می گفت هر کاری بکنم منو ول نمیکنه و همیشه باهام میمونه
یادش رفته بود اونی که زیاد می بخشه و محبت میکنه هم یه روز ممکنه از این کارش دست بکشه و برای همیشه بره

اواخر ترم دو دانشگاه که امتحانات داشت نزدیک میشد رابطه سحر و نیما یکم سرد شده بود که مقصرش هر دوتاشون بودن
نیما که به خاطر دوست داشتن زیاد سحر هیچی بهش نمیگفت و تمام اشتباهاتش رو می بخشید و سحر هم که از این کار نیما سوء استفاده میکرد.
از دست دادن سحر براش سخت بود، هی پیام می فرستاد و زنگ میزد و خواهش و تمنا که لطفا باهام سرد نباش من نمیتونم از دستت بدم، نیما فکر میکرد با این حرفا میتونه رابطه شونو درست کنه ولی بیشتر باعث میشد سحر ازش فاصله بگیره
چون سحر با شنیدن این حرفا تقریبا مطمئن شده بود که هر کاری بکنه نیما رو از دست نمیده.

بعد از تموم شدن امتحانات و تعطیل شدن دانشگاه نیما که برگشته بود به شهر خودشون سرگرم کار و کمک به خانواده اش شده بود. داشت کم کم سحر رو فراموش میکرد و پیام فرستادن بهش رو کمتر کرده بود. این بار داستان داشت برعکس میشد و کم کم اونی که پیش قدم میشد سحر بود که نمیخواست نیما رو از دست بده
زنگ میزد، پیام می فرستاد و حتی گاهی تهدید هم میکرد که این آخرین پیامی که میفرستم اگه جواب ندی برای همیشه خداحافظ
کار کردن نیما و مشغول بودنش ناخودآگاه داشت غرور از دست رفتشو بر می گردوند
دیر جواب دادن به پیام ها باعث شده بود سحر ترس از دست دادن نیما رو بفهمه و چون دوستش داشت و نمیخواست همچین اتفاقی بیوفته تعداد پیام هاش بیشتر شده بود.

تعطیلات تابستون با دوری و پیام و زنگ گذشت و بالاخره دانشگاه دوباره شروع شد.
سحر همین که نیما رو دید پرید بغلش و با چند تا دوستت دارم و دلم برات تنگ شده بود و حرفای عاشقانه دل نیما رو به دست آورد. ولی هنوز چند هفته نگذشته بود که دوباره سرد شدن و دیر جواب دادن و … شروع شد.
انگار سحر همین که احساس میکرد نیما تو دستاشه نسبت بهش سرد میشد.
نیما که فهمیده بود سحر به اندازه ی خودش اونو دوست نداره تصمیم گرفت کم کم قید این رابطه رو بزنه و از سحر دور بشه.
کمتر تو کلاس ها شرکت میکرد و جواب پیام های سحر رو نمیداد.

چند هفته گذشت و هیچ خبری از نیما نبود، سحر نگران شده بود و از هم خوابگاهی های نیما سراغشو می گرفت ولی اونا هم ازش خبر نداشتن.
هر چی زنگ میزد و پیام می فرستاد نمی تونست باهاش ارتباط برقرار کنه تا اینکه یه روز چند تا مامور جلوی دانشگاه پیدا شدن که دنبال سحر بودن.
وقتی سحر رفت باهشون صحبت کنه متوجه شد نیما تصادف کرده و جونشو از دست داده و چون آخرین پیام گوشیش از طرف سحر بوده برای همین اومده بودن دنبالش.

سحر شوکه شده بود و نمی تونست حرف بزنه
به زور به سوالای مامور ها جواب میداد، اونا هم متوجه شدن سحر چند هفته است ازش بی خبر بوده ولش کردن.
چون هنوز خانواده اش نرسیده بودن وسایل نیما رو دادن به سحر،
عکسش تو صفحه اصلی گوشی نیما بود و شماره اش رو زندگیم سیو کرده بود.
تو گالریش پر بود از عکس های دوتاییشون که اوایل رابطه شون گرفته بودن، پیام هایی که فرستاده بود همشون رسیده بودن ولی نیما نخواسته بود که جواب بده.

همینطور داشت گوشیشو زیر و رو میکرد که تو یادداشت هاش متوجه یه نوشته شد.
عنوانش برای سحر بود.
شروع کرد به خوندنش:
سلام
این آخرین پیام از طرف من برای سحرِ
لطفا اگه کسی به غیر از اون داره این پیام رو میخونه ادامه نده و به دست صاحب اصلیش برسونتش
سحر عزیزم
فکر میکردم تو هم به اندازه ی من دوستم داری
فکر میکردم لبخندهات واقعیه و حاضر بودم برای نقش بستن رو لبات هر کاری بکنم
فکر میکردم وقتایی که از دستم ناراحت یا عصبی میشی کار اشتباهی کردم و خودمو مقصر میدونستم
فکر میکردم قراره تا آخر عمر کنار همدیگه بمونیم و داستان شروع عشقمونو برای بچه هامون تعریف کنیم ولی مثل اینکه دنیای تو با دنیای من فرق میکنه
من هرچقدر دنبال تو میام تو ازم دور میشی
من هر چقدر بهت عشق می ورزم تو ازم متنفر میشی
من هرچقدر بیشتر عاشقت میشم تو ازم سرد میشی
من هر چقدر ….
این آخرین پیامیه که بهت میفرستم و از این به بعد دیگه هیچوقت مزاحمت نمیشم
ولی یادت بمونه اگه بعدا با هر کس دیگه ای وارد رابطه شدی لطفا مثل من باهاش رفتار نکن و بذار بدونه که توهم اونو دوست داری.

مثل اینکه نیما میخواسته به یه دانشگاه دیگه انتقالی بگیره و قرار بود روز آخر نوشته اش رو به سحر بده ولی …

اگه شما به جای نیما بودید چیکار میکردید؟
به جای سحر بودید چی؟

داستان غمگین اولین سفر

بعد از چند سال بالاخره تاریخ ازدواجشون مشخص شده بود و از اینکه می دیدن بعد از اون همه سختی میتونن کنار هم باشن خوشحال بودن.
4 سال از عقدشون گذشته بود و تو این 4 سال با کلی دردسر، مخالفت و سختی رو به رو شده بودن، ولی عشقشون اجازه نداده بود از همدیگه جدا بشن
نیما و هدیه ای که از مدت ها قبل همدیگه رو میخواستن و خانواده هاشون حتی مخالف نامزد کردنشون بودن، حالا بعد از سال ها به جایی که میخواستن رسیده بودن و چند ماه دیگه عروسیشون بود.
برنامه های زیادی داشتن و اولینش هم رفتن به ماه عسل بود، مقصد مشخص بود و فقط منتطر بودن وقتش برسه تا اولین سفر دوتایی شونو تجربه کنن، ولی اگه از اتفاقاتی که قرار بود تو این سفر بیوفته خبر داشتن هیچ وقت پاشونو بیرون از خونه نمیذاشتن.

نیما یه پسر 27 ساله بود که 15 سال از عمرشو تو روستا و پیش خانواده ی پدریش گذرونده بود و بعد از اینکه باباش یه شغل بهتر پیدا کرده بود اومده بودن توی شهر.
از همون اول زیاد اهل درس خوندن نبود، به زور تا سوم راهنمایی خونده بود و بعدش مدرسه رو ول کرده بود و شاگرد مکانیکی شده بود.
یه خونه معمولی تو یه منطقه متوسط داشتن و همراه با پدر و مادر و یه برادر بزرگتر که معلم بود زندگی میکردن، پدرش دوست داشت اونم مثل برادرش معلم یا هر شغل دیگه ای که با درس خوندن میشه بهش رسید داشته باشه، ولی نیما هر کار میکرد نمی تونست درس بخونه و وقتی دید داره تلاش الکی میکنه قید مدرسه رو زد.

هدیه هم مثل نیما علاقه زیادی به درس نداشت و فقط با زور خانواده تا دانشگاه رفته بود و یه مدرک لیسانس برای خودش دست و پا کرده بود.
پدر هدیه دکتر بود و وضع مالی شون خوب بود، برای هدیه و دو تا خواهر و یه برادرش ماشین و همه امکاناتی که لازم داشتن فراهم کرده بود که همون ماشین علت آشنایی نیما و هدیه شد.

یه روز اتفاقی کنار راه وقتی ماشین هدیه خراب شده بود، نیما کمکش کرده بود و از اون روز مهر هدیه افتاده بود به دلش
چند روز بعد از اون ماجرا وقتی تو تعمیرگاه نشسته بود هدیه رو دید که با ماشین اومد تو، نیما رفت جلو و سلام داد، هدیه اولش متوجه نشد ولی یکم که گذشت نیما و شناخت و یه سلام و احوال پرسی گرم بهش تحویل داد.
نیما پرسید مشکلی پیش اومده؟
هدیه هم یه چیزایی در مورد خرابی ماشین گفت و از مکانیکی رفت بیرون و قرار شد تا چند ساعت دیگه بیاد ماشین رو ببره
نیما سریع دست به کار شد و بعد از اینکه مشکل ماشین رو برطرف کرد، با خودش گفت شاید دیگه نتونم همچین فرصتی پیدا کنم و سریع تو یه کاغذ شماره اش رو نوشت و انداخت تو داشبورد ماشین

چند روز بعد یه پیام از یه شماره به گوشی نیما اومد که رئیست میدونه به مشتریاش شماره میدی؟
نیما که فهمیده بود هدیه است به جای پیام دادن زنگ زده بود و همون زنگ چند ساله ادامه پیدا کرده بود و کم کم داشت نتیجه می داد.
نزدیک یک سال بی خبر از خانواده قرار میذاشتن و روزی نبود که بدون زنگ زدن و پیام دادن به همدیگه سپری بشه
انقدر عاشق هم شده بودن که به هیچ چیز دیگه ای فکر نمیکردن و مخالفت خانواده ها براشون مهم نبود و حاضر بودن برای رسیدن به همدیگه هر کاری بکنن.

وقتی نیما موضوع هدیه رو تو خونه مطرح کرد یه دعوای حسابی راه افتاد و پدرش مخالفت کاملشو اعلام کرد و گفت هیچ راهی نداره که تو و اون دختر بتونید باهم ازدواج کنید
توی خونه هدیه هم وضعیت بهتر از اون نبود و نه با دعوا ولی فهمیده بود که هیچ شانسی برای بودن با نیما نداره
با همه مخالفت ها و سرسختی های خانواده شون، نیما و هدیه به هم وفادار موندن و هیچ کدوم از مشکلاتی که سر راهشون بود باعث نشد همدیگه رو فراموش کنن.

چند ماه با قهر و دعوا گذشت تا بالاخره خانواده ها رضایت دادن نیمه و هدیه با هم نامزد کنن
اون روز به غیر از اون دوتا هیچ کدوم از اعضای خانواده ها راضی و خوشحال نبودن
ولی نیما و هدیه انگار داشتن رو ابرا راه میرفتن و از اینکه تونسته بودن یه قدم به باهم بودن نزدیک تر بشن سر از پا نمی شناختن
از محضر که اومدن بیرون بدون اینکه چیزی به خانواده ها بگن سوار ماشین شدن و حرکت کردن، تو ماشین از آینده ای که میخواستن باهم بسازن حرف میزدن
از ماه عسلشون که قرار بود با همون ماشین برن و میشد اولین سفر دوتاییشون
تا اسم بچه هاشون با هم حرف زدن و گفتن و خندیدن
ولی خبر نداشتن سرنوشتی که براشون نوشته شده اجازه هیچ کدوم از اون کار ها رو نخواهد داد

حالا از اون روز 4 سال گذشته بود و با همه مخالفت ها موفق شده بودن خانواده ها رو راضی به ازدواج کنن
روز عروسی که رسید یه مهمونی کوچیک خودمونی گرفتن و جشن رو خیلی زود تموم کردن
نیما یه خونه 50 متری پایین شهر اجاره کرده بود، چون نه پدر خودش و نه پدر هدیه هیچ کدوم بهشون کمک نکرده بودن و هر کاری که انجام میدادن با پول و زحمت خودشون بود.
فردای روز عروسی چمدون هاشون رو بستن و راهی ماه عسل و اولین سفرشون شدن
مقصدشون روستای پدری نیما بود، یه روستای سرسبز و خوش آب و هوا
خاطره هایی که نیما تو این مدت از بچگیش و از خونه ای که تو روستا داشتن تعریف کرده بود، دهن هدیه رو برای دیدن اون روستا آب انداخته بود و اینجوری شد که تصمیم گرفتن اولین سفرشون به اونجا باشه

مسیر روستا از بین کوه ها میگذشت و وقتی وارد تونل ها میشدن شیشه ماشین رو میدادن پایین و با تمام وجود داد میزدن
مسیر چند ساعته خونه تا روستا براشون مثل چند دقیقه گذشت و همین که به ورودی روستا رسیدن ماشینو نگه داشتن و از بالا به خونه های پایین کوه نگاه کردن
روستا تو یه دره سرسبز بود و همه خونه ها باغ و درخت داشتن
نیما هدیه رو بغل کرد و گفت: اینم از جایی که همه بچگیم توش گذشت
با انگشت یکی از خونه ها رو نشون دادو گفت: بیشتر خاطره هایی که برات تعریف کردم از اون خونه بود و بعدش هم سوار ماشین شدن و به سمت روستا حرکت کردن.

چند سال بعد از اینکه نیما و خانواده اش به شهر اومده بودن، پدربزرگ و مادربزرگش فوت شدن و خونشون تو روستا خالی بود، ولی چون کلی خاطره تلخ و شیرین از اون خونه داشتن نفروخته بودنش
یه حیاط بزرگ با یه حوض، دقیقا رو به روی خونه و یه مسیر سنگی از در حیاط تا جلوی عمارت و درختای میوه داشتن که براشون شبیه بهشت بود
تصمیم داشتن 10 روز اونجا بمونن و بعدش برگردن که این 10 روز مثل برق و باد گذشت و نیما و هدیه همش مشغول گشت و گذار تو طبیعت روستا و شب نشینی و تعریف کردن خاطره و … بودن
دلشون نمیخواست از اونجا برن ولی وقتی حقیقت تلخ زندگیشون که به غیر از خودشون کسی رو نداشتن تا ازشون حمایت بکنه یادشون می افتاد خوشحالیشون کمرنگ تر میشد.

صبح روز یازدهم، وقتی میخواستن راه بیوفتن هدیه یه دلشوره عجیب و غریب داشت
انگار دلش نمیخواست حتی یه قدم هم از اونجا دور بشه
به نیما گفت بیا چند روزه دیگه بمونیم و بعدش میریم، ولی چون نیما فقط 10 روز مرخصی گرفته بود و اگه دیر میکرد ممکن بود شغلشو از دست بوده قبول نکرد و راه افتادن.
اولین سفر زندگیشون انقدر خوب بود و خوش گذشته بود که براشون مثل رویا به نظر می رسید، اولین سفری که بعد از چند سال تحمل سختی تونسته بودن کنار هم و مال هم باشن
ولی مثل همه سفر های دیگه هر رفتی یه برگشتی داره
حال هدیه هی بدتر و بدتر میشد، انگار می دونست قراره چه اتفاقی بیوفته
هی به نیما میگفت خواهش میکنم بیا حداقل امروز رو بمونیم و فردا برگردیم، من حالم خوب نیست ولی نیما قبول نمیکرد و میگفت نترس اتفاقی نمیوفته
یکم که از مسیر رو طی کردن نیما گفت دیدی چیزی نشد، الکی دلشوره داری
ولی هدیه همچنان نگران بود
همین طور داشتن صحبت میکرد که وارد یه تونل شدن
اولین تونل مسیر برگشت طولانی بود و اون طرفش دیده نمیشد
همین که میخواستن از تونل خارج بشن چراخ خطر ماشین های جلویی رو دیدن و خواستن سرعتشونو کم کنن ولی بی فایده بود
سرعتشون زیاد و فاصله شون تا ماشین ها کم بود
همین که از تونل خارج شدن نیما برای اینکه به ماشین های جلویی نخوره از جاده خارج شد و همین اتفاق باعث شد ماشین چپ کنه و بعد از چند بار غلت زدن خورد به گاردریل و وایساد.

نیما و هدیه هر دوتاشون بیهوش شده بودن و و مردمی که اونجا بودن سریع رفتن سراغشون و از ماشین درشون آوردن و آمبولانس خبر کردن
وقتی هدیه چشماشو باز کرد تو بیمارستان بود
اولین چیزی که پرسید این بود که نیما کجاست؟ حالش چطوره
خانواده اش بالا سرش بودن و داشتن گریه میکردن
هدیه همینطور پشت سر هم نیما رو می پرسید و می گفت میخوام ببینمش
ولی وقتی دید خبری از نیما نیست و خانواده اش دارن گریه میکنن فهمید که نیما رو از دست داده و دیگه هیچ وقت نمیتونه ببینتش
از شدت ناراحتی اشک چشماش خشک شده بود و انگار یخ زده بود
نه می تونست حرف بزنه
نه می تونست غذا بخوره، نه کاری بکنه و نه جایی بره
شده بود یه مجسمه که فقط نفس می کشید

هدیه تا چند هفته بعد از مرگ نیما تو بیمارستان بستری بود، چون می ترسیدن اگه ببرنش خونه به خاطر غذا نخوردن و نخوابیدن از بین بره
ولی حداقل اونجا تحت مراقبت بود و با آرام بخش و قرص و دارو میخوابوندنش
بعد از چند ماه که هدیه داشت کم کم به خودش می اومد به خانواده اش گفت من میخوام برم تو روستای پدری نیما زندگی کنم
وقتی علتشو پرسیدن گفت: اونجا پر از خاطرات نیماست
جایی که اولین سفر زندگیمونو رفتیم
جایی که هر روز می بوسیدمش و کنارش بودم
جایی که هر لحظه رو با نیما می گذروندم و اون خاطرات بچگیشو برام تعریف میکرد
من که بدون نیما نمیتونم زندگی کنم، بذارید حداقل با خاطراتش سرپا باشم.

خانواده هدیه چاره ای جز قبول کردن نداشتن و هدیه رو راهی روستای پدری نیما کردن
از اون روز تا چند سال میگذره و هر ازگاهی بهش سر میزنن
ولی هیچ وقت نتونستن دختری که قبل از آشنا شدن با نیما داشتن رو ببین و حتی خنده دخترشون هم یادشون رفته بود
ولی هدیه می گفت اینجا تنها جایی که میتونم زنده باشم و نفس بکشم
هدیه تا آخر عمرش همونجا زندگی کرد و هیچ وقت با هیچ مرد دیگه ای آشنا نشد
عشق نیما انقدر توی وجودش ریشه انداخته بود که هر کاری میکرد به خاطر اون بود، حتی نفس کشیدنش و وقتی داشت لحظه های آخرشو سپری میکرد برای آخرین بار لبخند زد چون داشت می رفت پیش عشقش.

سعید لک
نویسنده: سعید لک

مدیر روزانه، نویسنده، ویراستار و تهیه‌کننده محتوا در روزانه با بیش از ۱۷ سال سابقه فعالیت در زمینه تولید و ویرایش محتوای فارسی. تمرکز اصلی من تولید مطالب کاربردی، خوانا و قابل اعتماد در حوزه‌های سبک زندگی، متن و جملات، فرهنگ، سرگرمی، خانواده و موضوعات عمومی است. در روزانه تلاش می‌کنم محتواها با زبانی ساده، ساختاری منظم و بر اساس نیاز واقعی کاربران آماده شوند.