حکایتِ ملاقات پادشاه با آن ولی که در خوابش نمودند از مثنوی معنوی مولانا + پیام و نثر

در روزانه حکایتِ ملاقات پادشاه با آن ولی که در خوابش نمودند از مثنوی معنوی مولانا برای شما اهالی ادب آماده شده است. عشق یکی از مفاهیم مرکزی در آثار مولانا است. حکایت‌های او معمولاً حول محور عشق الهی و ارتباط انسان با خداوند می‌چرخد. این عشق نه تنها به عنوان یک احساس بلکه به عنوان یک نیروی تحول‌آفرین معرفی می‌شود.

حکایتِ ملاقات پادشاه با آن ولی که در خوابش نمودند از مثنوی معنوی مولانا + پیام و نثر

حکایت

دست بگشاد و کنارانش گرفت

همچو عشق اندر دل و جانش گرفت

دست و پیشانیش بوسیدن گرفت

وز مقام و راه پُرسیدن گرفت

پرس‌پرسان می‌کشیدش تا به صدر

گفت گنجی یافتم آخر به صبر

گفت ای نور حَقُ و دفعِ حَرَج

معنی‌ اَلصَّبْرُ مِفتاحُ الفرج

ای لقای تو جواب هر سؤال

مشکل از تو حل شود بی‌قیل‌وقال

ترجمانی، هرچه ما را در دل است

دستگیری، هر که پایش در گل است

مَرْحَبا یا مُجْتَبی یا مُرْتَضی

إِنْ تَغِبْ جاءَ القَضَا ضَاقَ الفَضَا

اَنتَ مَوْلَی‌القَوْم مَنْ لا یَشْتَهِی

قَدْ رَدَی کلّا لَئِنْ لَمْ یَنتَهِی

چون گذشت آن مجلس و خوانِ کرم

دست او بگرفت و بُرد اندر حرم

مطلب مشابه: حکایتِ یکی را از ملوک عجم حکایت کنند که دست تطاول از گلستان سعدی + نثر ساده

مطلب مشابه: حکایتِ از خدا جوییم توفیق ادب از مثنوی معنوی مولانا + تفسیر و شعر

پیام و نثر

در این حکایت، شخصی به محضر یک بزرگوار می‌رسد و با شوق و محبت دست او را می‌گیرد. این احساس شبیه به عشق در دل و جان اوست. او دست و پیشانی بزرگوار را می‌بوسد و از مقام و جایگاهش سؤال می‌کند. در حین پرسش و پاسخ، او را به سمت صدر مجلس می‌کشد و با خوشحالی می‌گوید که به صبرش پاداشی بزرگ داده شده است.

او به بزرگوار می‌گوید که تو نور حقیقت هستی و مشکلات را برطرف می‌کنی. تو جواب هر سوالی هستی و هر مشکلی با تو حل می‌شود بدون هیچ گونه بحث و جدلی. تو مانند یک راهنما هستی که در دل ماست و به کسانی که در مشکلات گرفتارند، کمک می‌کنی.

او با احترام به بزرگوار می‌گوید که تو سرور قوم هستی و اگر تو غیبت کنی، فضا تنگ می‌شود. تو مولای قومی هستی که هیچ چیزی نمی‌خواهند جز رضایت تو. سپس پس از پایان آن مجلس و ضیافت بزرگ، بزرگوار دست او را می‌گیرد و او را به حرم خود می‌برد.

پیام حکایت:

این حکایت نشان‌دهنده اهمیت صبر، محبت و احترام به بزرگ‌ترها و راهنمایان زندگی است. همچنین به ما یادآوری می‌کند که در سختی‌ها باید به دنبال راهنمایی و کمک از کسانی باشیم که دانش و تجربه بیشتری دارند.

مطلب مشابه: حکایتِ سرهنگ‌زاده‌ای را بر در سرای اغلمش دیدم از گلستان سعدی

مطلب مشابه: حکایتِ ظاهر شدن عجز حکیمان از معالجه کنیزک از مثنوی معنوی مولانا

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.