قصه های بچگانه با موضوع دوستی | ۱۰ داستان کوتاه آموزنده

قصه های بچگانه با موضوع دوستی | ۱۰ داستان کوتاه آموزنده

قصه های بچگانه با موضوع دوستی را در روزانه قرار داده‌ایم. قصه کودکانه فواید متعددی دارد از جمله تقویت تخیل و خلاقیت، گسترش دایره واژگان و مهارت‌های کلامی، بهبود مهارت‌های شنیداری و ارتباطی، یادگیری مفاهیم اخلاقی و اجتماعی، افزایش تمرکز و حافظه، و ایجاد پیوند عاطفی قوی‌تر بین کودک و قصه گو. قصه‌ها ابزاری قدرتمند برای سرگرمی، آموزش و الهام‌بخشی به کودکان هستند. 

قصه دوستی ها

اون روز یه روز خاص و مهم بود. اولین روزی که مدرسه ها دوباره باز میشد و سوفیا قرار بود به مدرسه بره ! سوفیا امسال به کلاس دوم میرفت و از این موضوع خیلی خوشحال بود. .اون دیشب با ذوق و شوق به رختخواب رفته بود و تا صبح خواب مدرسه رو دیده بود. صبح زود سوفیا با هیجان بیدار شد و به سراغ مامان رفت. مامان توی آشپزخونه مشغول آماده کردن صبحانه بودو با دیدن سوفیا گفت:” صبح بخیر عزیزم، بیا صبحانه تو بخور که با انرژی اولین روز مدرسه رو شروع کنی!”

سوفیا با دیدن پنکیک گفت:” آخ جوون ، صبحانه مورد علاقم!” مامان خندید و گفت:” بله عزیزم ، چون امروز یک روز خاص و هیجان انگیزه منم برات صبحانه مورد علاقت رو درست کردم!”

سوفیا صبحانه اش رو خورد و همراه مامان راهی مدرسه شد. توی راه مدرسه سوفیا خیلی هیجان زده بود و مدام در مورد مدرسه و دوست سال قبلش نیلا حرف میزد. سوفیا گفت:” امیدوارم نیلا هم پیراهن بنفشی که سال گذشته می پوشید رو بپوشه .. اینطوری لباسهای هردومون بنفش میشه !” مامان لبخندی زد و گفت:” چقدر خوب که از سال گذشته یک دوست داری …”

وقتی سوفیا به مدرسه رسید با دقت به اطرافش نگاه کرد تا نیلا رو پیدا کنه ، ولی نیلا رو ندید.

توی کلاس سوفیا از آقای معلم پرسید:” نیلا کجاست؟” آقای معلم با مهربونی گفت: ” نیلا امسال توی یک کلاس دیگه هست.. تو می تونی تا ساعت نهار صبر کنی تا اون رو توی حیاط ببینی!”

سوفیا به فکر فرو رفت. از اینکه مثل سال قبل با نیلا توی یک کلاس نبود غمگین شد. اون دلش می خواست هر چه زودتر نیلا رو ببینه !

زمان نهار سوفیا با اشتیاق به سمت سالن غذاخوری رفت تا هرچه زودتر نیلا رو ببینه .. وقتی به سالن رسید نیلا رو دید که کنار یک دختر دیگه که لباس قرمزی تنش بود نشسته بود. سوفیا با خوشحالی به طرف نیلا رفت و گفت:” سلام نیلا .. خیلی دنبالت گشتم!” دختری که پیراهن قرمز تنش بود با دقت به سوفیا نگاه کرد بعد با لحن تمسخرآمیزی گفت:” چه لباس بدرنگی! لباست مثل بچه کوچولوهاست!”

سوفیا از حرفهای اون دختر شوکه شده بود ولی چیزی نگفت و  از کنار اونها رد شد.

موقع زنگ تفریح سوفیا دوباره نیلا رو دید و از دور براش دست تکون داد. نیلا هم برای سوفیا دست تکون داد و از دور فریاد زد:” بیا با ما طناب بازی کن سوفیا” سوفیا با علاقه به طرف اونها دوید .

اما باز هم دختر با لباس قرمز با بی تفاوتی به سوفیا نگاه کرد و گفت:” فکر نکنم اون بتونه خوب طناب بازی کنه ، خودمون دوتایی بازی کنیم بهتره ، ما به کس دیگه نیازی نداریم!”

نیلا چیزی نگفت. سوفیا هم سرش رو پایین انداخت و بدون اینکه چیزی بگه از اونها دور شد. اون مدام با خودش فکر می کرد که چرا نیلا ساکت بود و چیزی به اون دختر نگفت !

اون شب موقع شام مامان سوفیا رو صدا زد و گفت:” سوفیا بیا بشقاب ها رو ببر ، شام اسپاگتی داریم که خیلی دوست داری!”

سوفیا سر میز شام همینطوری که توی فکر بود گفت:” من گرسنه نیستم .. شام میل ندارم”

صبح روز بعد وقتی مامان به اتاق سوفیا اومد تا اون رو بیدار کنه ، سوفیا از زیر پتو گفت:” من حالم خوب نیست.. نمی خوام امروز به مدرسه برم!”

مامان که متوجه شده بود سوفیا از چیزی ناراحته کنار تخت سوفیا نشست و با مهربونی گفت:” سوفیا ! چی شده عزیزم؟” ولی سوفیا دلش نمی خواست چیزی بگه .. برای همین شروع به گریه کرد… مامان با مهربونی سوفیا رو در آغوش گرفت و چیزی نگفت.

موقع صبحانه وقتی که مامان پنکیک ها رو جلوی سوفیا می گذاشت گفت:” حالا وقتشه که با هم حرف بزنیم .. دوست دارم حرفهاتو بشنوم ..”

سوفیا اول ساکت بود. بعد کمی فکر کرد و بعد همه ماجرا رو برای مامان تعریف کرد و گفت:” من نمیفهمم چرا  نیلا از من طرفداری نکرد و هیچ چیزی به اون دختر نگفت!”

مامان سرش رو تکون داد و گفت:” می فهمم که خیلی ناراحتی سوفیا، تو انتظار داشتی که نیلا در برابر اون دختر از تو حمایت کنه درسته؟” سوفیا سرش رو تکون داد و حرفهای مامان رو تایید کرد. مامان گفت:” منم یک بار همچین تجربه ای رو داشتم و از کسی که فکر می کردم دوستمه انتظار داشتم که از من حمایت کنه ! اما یک چیزی رو می دونی سوفیا ؟ ” سوفیا با تعجب گفت:” نه ، چه چیزی؟ ” مامان گفت:” بعدا فهمیدم که اون آدم  از اول هم دوست من نبوده و من به اشتباه فکر می کردم که ما با هم خیلی صمیمی هستیم ..”

سوفیا با تردید گفت:” ولی آخه من و نیلا با هم دوست بودیم ..” مامان گفت:” بله عزیزم میفهمم، ولی باید بدونی که خیلی وقتها دوستی ها تغییر می کنه و دوستی های جدید درست میشه …تو این وسط فقط کافیه که خوش برخورد و مهربون باشی و با آغوش باز از دوست های جدید استقبال کنی!”

این چیزی بود که سوفیا نمی دونست و تا حالا بهش فکر نکرده بود.  اون روز سوفیا سعی کرد همونطوری باشه که مامان گفته بود.. کار سختی نبود. اون به گرمی و با مهربونی با همه صحبت می کرد و سعی می کرد رفتار دوستانه ای داشته باشه..

زنگ تفریح توی حیاط مدرسه دو تا از بچه ها با سوفیا مشغول صحبت شدند. سوفیا با ادب و مهربونی و بدون خجالت سوالهاشون رو جواب می داد و باهاشون حرف می زد. بعد به پیشنهاد سوفیا هر سه سراغ وسایل ورزشی رفتند و تمرین آویزون شدن از میله ها رو کردند.

انگار مامان درست می گفت. سوفیا به راحتی تونسته بود دوستهای جدیدی پیدا کنه و لحظات خوبی رو با اونها تجربه می کرد. سوفیا فهمید که باید بپذیره که بعضی وقتها یک رابطه دوستانه زودتر از چیزی که فکر می کنه تموم میشه .. ولی مهم اینه که هر موقعی که بخواد می تونه دوستی های جدیدی رو تجربه کنه .. فقط کافیه که با مهربونی و روی باز از دوستهای جدید استقبال کنه ..

مطلب مشابه: قصه پاییزی (قصه‌های کودکانه و نوجوانانه زیبا درباره پاییز)

مطلب مشابه: قصه های عاشقانه شاهنامه؛ 📖 داستان حماسی ماندگار از شاهنامه

داستان کودکانه در مورد ارتباط با دیگران

داستان کودکانه در مورد ارتباط با دیگران

سر ظهر بود و توی باغ وحش، حیوانات در حال استراحت بودند و آروم با هم حرف می زدند. فیل گفت این قفس خالی برای کیه؟ گوزن گفت حتما برای یک حیوون خیلی بزرگه چون قفسش از قفس من بزرگتره.خرس گفت هر کی باشه من ازش بزرگترم اینو یادتون بمونه. شیر غرشی کرد و گفت: چقدر حرف می زنید ساکت باشید بگذارید یک ساعت بخوابم از صبح، تماشاچیا خیلی خسته ام کردند.

ناگهان در باغ وحش باز شد و آدمها با یه حیوون جدید اومدن اونا یه زرافه با خودشون آورده بودن زرافه وارد قفس خالی شد نگاهی به خرس و شیر و گوزن و فیل انداخت. فیل از دیدن زرافه خوشحال شد چون زرافه حیوان بی آزاری بود. خرس از دیدن زرافه خوشحال شد چون می دونست که زور خودش از زرافه بیشتره.

شیر از دیدن زرافه خوشحال شد چون می دونست زرافه با گردن بلندش توجه تماشاچیا رو بیشتر به خودش جلب می کنه و اون بیشتر می تونه استراحت کنه.اما گوزن از زرافه خوشش نیومد. اون با خودش فکر کرد زرافه ممکنه با بقیه انقدر دوست بشه که دیگه کسی به اون توجه نکنه.

گوزن، مدتی با زرافه بد رفتاری کرد. اما گاهی وقتها مجبور می شد با زرافه حرف بزنه. گاهی وقتها از غذای زرافه می خورد و گاهی وقتها تو قفس زرافه می رفت و  با او بازی می کرد.

گوزن بعد از یکی دو هفته فهمید با زرافه دوست شده اون بعدها متوجه شد اگر حسادت نداشته باشه، با هر کسی می تونه دوست بشه حتی اگه از اون قشنگتر و بزرگتر باشن.

سعید پسری در شهر

یکی بود یکی نبود روزی در یک شهری پسری به اسم سعید بود. سعید قصه ما خیلی از خود راضی بود و هر کسی باهاش حرف میزد اصلا جوابش را نمیداد همیشه پیش خودش میگفت من بهتر از بقیه هستم و من نیازی ندارم که با بقیه دوست باشم همیشه در مهمونی هایی که داشتند سعید یه گوشه برای خودش با اسباب بازی هایی که داشت بازی میکرد و هیچ وقت اسباب بازی هایش را به کسی نمیداد هر چی مامان و بابا باهاش صحبت میکردند فایده نداشت و میگفت من دوست ندارم با کسی دوست باشم.

 کم کم سعید قصه ما بزرگ تر شد و سنی رسید که باید به مدرسه میرفت ولی همیشه تا اسم مدرسه میومد میگفت من دوست ندارم مدرسه برم اونجا باید کنار یکی بشینم و من دوست دارم تنها باشم.

وقتی اول مهر شد و سعید با قول هایی که بابا و مامان داده بودند که با معلم صحبت میکنیم که شما را روی یه نیمکت تنها  باشی، راهی مدرسه شد.

وقتی به مدرسه رسید هر کسی میومد که با سعید دوست بشه اصلا محلش نمیداد تا زنگ خورد و  همه رفتند داخل کلاس نشستند معلم هم طبق قولی که داده بود قرار شد موقت سعید را تنها داخل یه نیمکت بنشونه.

چند روز از مدرسه ها گذشت و سعید می رفت مدرسه و میومد ولی در این مدت اصلا با کسی دوست نشد.

بعد یه روز سعید کوچولو سرماخوردگی شدیدی گرفت و به تجویز پزشک قرار شد که یک هفته کامل باید خونه استراحت کنه .

معلم هم به مامان گفته بود که سعید برای اینکه از درس هاش عقب نمونه با یکی از دوستاش تماس بگیره و بیاد خونه شما و به سعید آموزش بده و کسی که میاد مواظب باشه که خیلی نزدیک سعید نشینه و حتما باید سعید مراعات کنه و ماسک بزنه که دوستش سرما نخوره.

بعد که مامان سعید اومد خونه و به سعید ماجرا را گفت ، سعید یکم با خودش فکر کرد و گفت من که دوستی ندارم و کسی حاضر نمیشه بیاد به من درس یاد بده و خیلی ناراحت شد مامان سعید هم ناراحت شد و گفت هر موقع بهت میگفتم یه دوست برای خودت پیدا کن و با همه دوست باش به همه احترام بذار اصلا گوش نمیدادی الان از همه درس هات عقب می افتی و نمراتت خیلی کم میشه، سعید هم که خیلی ناراحت شده بود شروع کرد به گریه کردن بعد از ساعت ها که سعید پیش خودش فکر کرد و خیلی از این کار خودش پشیمان شده بود به مامان گفت که من یک نامه می نویسم و برو برای بچه های کلاسمان بخوان و از آنها معذرت خواهی کن.

مامان سعید هم همین کار را انجام داد و بعد دید که همه بچه ها  سعید را بخشیدند و همشون داوطلب شدند  که به سعید درس یاد بدند که با تصمیم معلم یکی از بچه ها فقط قرار شد به خانه سعید برود و به او آموزش بدهد.

بعد از اینکه سعید حالش خوب شد و به مدرسه رفت با همه بچه ها دوست شد و از همه به خاطر رفتار زشتش معذرت خواهی کرد.

مطلب مشابه: قصه های پری دریایی؛ ۶ داستان دلنشین و زیبا درباره پری دریایی

مطلب مشابه: قصه بچگانه با موضوع پدر و مادر (۸ داستان آموزنده درباره والدین)

احسان کوچولو

احسان کوچولو

احسان کوچولو بعضی روزها با مامانش می رفت پارک اما وقتی می رسیدن اونجا از کنار مامانش تکون نمی خورد و نمی رفت با بچه ها بازی کنه. هر چه قدر هم که مامانش بهش می گفت پسرم برو با بچه ها بازی بکن فایده ای نداشت.

احسان کوچولو روی یکی از دست هاش یه لک قهوه ای بزرگ بود، اون همیشه فکر می کرد که اگه بقیه بچه ها دستش رو ببینن مسخره اش می کنن بخاطر همین همیشه خجالت می کشید و دوست نداشت که با هم سن و سال های خودش بازی کنه.

یه روز احسان به مامانش گفت: من دیگه پارک نمیام. مامان احسان گفت: چرا پسرم؟ احسان گفت: من خجالت می کشم با بچه ها بازی کنم آخه اگه برم پیششون اون ها من رو بخاطر لکی که روی دستم هست مسخره می کنن. مامان احسان گفت: تو از کجا میدونی که بچه ها مسخره ات می کنن؟ مگه تا حالا رفتی با بچه ها بازی کنی؟

احسان جواب داد: نه

مامان احسان کوچولو اون رو بغل کرد و گفت: حالا فردا که رفتیم پارک با هم می ریم پیش بچه ها تا ببینی اون ها تو رو مسخره نمی کنن ودوست دارن که باهات بازی کنن

روز بعد وقتی احسان و مامانش رسیدن به پارک باهم رفتن پیش بچه ها. مامان احسان به بچه هایی که داشتن با هم بازی می کردن سلام کرد وگفت: بچه ها این آقا احسان پسر من و اومده که با شما بازی کنه. یکی از بچه ها که از بقیه بزرگ تر بود جلو اومد و رو به احسان کوچولو گفت: سلام اسم من نیماست، هر روز تو رو می دیدم که با مامانت میای پارک اما هیچ وقت ندیدم که بیای با ما بازی کنی حالا اگه دوست داری بیا تا با بقیه بچه ها آشنا بشی.

احسان کوچولو به مامانش نگاهی کرد و رفت. بعد از مدتی مامان احسان رفت دنبالش تا با هم برگردن خونه. وقتی احسان کوچولو مامانش رو دید با خوشحالی دوید سمت مامانش و گفت: مامان من با بچه ها بازی کردم و خیلی خوش گذشت تازه هیچ کس هم من رو مسخره نکرد.

مامان احسان لبخندی زد وگفت: دیدی پسرم تو هم می تونی با بچه ها بازی کنی و هیچ کس مسخره ات نمیکنه. همه بچه ها با هم فرق هایی دارن اما این باعث نمیشه که نتونن با هم باشن و با هم دیگه بازی کنن.از اون روز به بعد احسان کوچولو دوست های تازه ای پیدا کرده بود که در کنار اون ها بهش خوش می گذشت و در کنار هم خوشحال بودن.

داستان دوست خوب

روزی روزگاری توی یه رودخونه قشنگ و بزرگ چند تا ماهی کوچولو کنار هم زندگی میکردن. ماهی کوچولو ها هر روز صبح که از خواب بیدار میشدن با هم بازی میکردن تا شب که اونقدر خسته میشدن و نمیدونستن که کجا خوابشون میبرد.

بین این ماهی ها، یه ماهی کوچولویی بود که خیلی با بقیه فرق داشت و هميشه بهونه گیری میکرد و با بقیه قهر میکرد و میرفت یه گوشه و دیگه بازی نمیکرد.

 یه روزی از این روزها بچه ماهی ها تصمیم گرفتن که ماهی کوچولو رو به بازی راه ندن تا شاید درس خوبی براش بشه و یاد بگیره که بچه خوبی باشه و دیگه با کسی قهر نکنه.

 اون روز قبل از اینکه ماهی کوچولو بهونه گیری کنه ، دوستاش بهونه گرفتن و باهاش قهر کردن. ماهی کوچولو هم سرش رو پایین انداخت و از بازی بیرون رفت و یه کمی یه گوشه ای نشست و به دوستاش نگاه کرد ولی خیلی زود حوصله اش سر رفت و به سمت ساحل حرکت کرد.

نزدیک ساحل که رفت قورباغه ای رو دید که روی یه بلندی نشسته بود و گریه میکرد. ماهی کوچولو از قورباغه پرسید: چرا گریه میکنی؟ چرا تنهایی؟ شما رو هم دوستات توی بازی راه ندادن؟

قورباغه گفت: من از بلندی میترسم. همه دوستام پریدن توی آب ولی من نتونستم ، اونا همه رفتن و منو اینجا تنها گذاشتن. ماهی کوچولو فکری کرد و گفت: خب قورباغه عزیز ، من بهت کمکت میکنم تا بیای توی آب ولی به این شرط که من و شما دوستای خوبی برای همدیگه باشیم.

 قورباغه گفت: باشه ولی چطوری میخوای به من کمک کنی؟ ماهی کوچولو بهش گفت: صبر کن الآن میام و رفت و از لاکپشت پیر خواهش کرد که به لب رودخونه و زیر بلندی بره تا قورباغه پشتش سوار بشه و به داخل آب بیاد. لاکپشت هم این کار رو کرد و قورباغه داخل آب پرید و هر دو از لاکپشت تشکر کردن و به وسط رودخونه رفتن و یه کمی با هم شنا و بازی کردن.

 قورباغه یه دفعه دوستاش رو دید و اونقدر خوشحال شد که به کل ماهی کوچولو که کمکش کرده بود تا به داخل آب بیاد رو فراموش کرد و به سمت قورباغه های دیگه دوید و رفت.

ماهی کوچولو اون روز سراغ هر حیوونی رفت ، اون حیوون بعد از مدتی اون رو رها میکرد و به سراغ دوستای خودش میرفت. ماهی کوچولو که تنها شده بود و یه گوشه ای نشسته بود و به اطرافش نگاه میکرد همون لحظه چند تا اسب آبی رو دید که با همدیگه شاد و خوشحال بازی میکردن ، ناگهان یاد دوستاش افتاد و با خودش گفت: مثل این که هر کسی باید با دوستای خودش بازی کنه منم باید برم پیش دوستام و قدر اونا رو بدونم تا هیچ وقت تنها نباشم. ماهی کوچولو رفت و دوستاش معذرت خواهی کرد و اونا تا غروب با هم بازی کردن و کیف کردن.

ماهی کوچولوی قصه ما تصمیم گرفت که دیگه از این به بعد زود ناراحت نشه و اگر هم چیزی باعث ناراحتی اون شد حتما با دوستاش در میون بزاره، ماهی کوچولو یاد گرفت که قهر کردن راه درستی برای ابراز ناراحتی نیست.

حالا شما دوست عزیز من بگین که ماهی کوچولو زمانی که ناراحت میشه چطور میتونه، ناراحتیش رو با دوستاش در میون بزاره، میتونی با کمک مادر یا پدرت چند تا کار درست رو مثال بزنی؟

مطلب مشابه: قصه های قشنگ و زیبا برای بچه‌ها (۱۰ داستان از مرغ پر قرمزی تا شیر احمق)

مطلب مشابه: قصه های بچگانه برای خوابیدن؛ 10 داستان کوتاه شیرین خواب آور کودک

دو دوست صمیمی

یکی بود یکی نبود. در دهکده‌ای دور از شهر دو دوست صمیمی احمد و محمود بودند که در همسایگی هم زندگی می‌کردند. این دو پسر بچه همسایه دیوار به دیوار بوده و خانواده‌هایشان به کشاورزی مشغول بودند. احمد و محمود هر روز توی کوچه با هم کلی بازی می‌کردند. پدر احمد آرزو داشت که پسرش دکتر شود تا به مردم ده خدمت کند و مادر محمود دعا می‌کرد که پسرش مهندس شود تا خانه‌های ده را محکم و قشنگ بسازد.

روز اول مهر بود و قرار شد که این دو دوست صمیمی به مدرسه بروند خیلی خوشحال شدند. هر دو کتاب‌هایشان را جلد کردند و مداد‌ها و دفترچه‌هایشان را برداشتند تا به مدرسه بروند و درس معلم را خوب یاد بگیرند. اتفاقا هر سال هر دوتای آنها جزو شاگردان اول و نمونه بودند. احمد که پدرش از بیماری مرموزی رنج می‌برد دلش می‌خواست زودتر بزرگ شود و آرزوی پدرش را برآورده کند و به مردم ده خدمت کند زیرا دهی که احمد و محمود در آنجا زندگی می‌کردند، دکتر نداشت و آن‌ها اگر کوچک‌ترین ناراحتی پیدا می‌کردند باید یک فاصله طولانی تا ده دیگر را که دکتر داشت طی کنند.

هنوز چند ماهی از رفتن احمد و محمود به مدرسه نگذشته بود که بیماری پدر احمد بدتر شد و متاسفانه یک روز صبح که احمد آماده رفتن به مدرسه شده بود متوجه شد که پدرش فوت کرده است. احمد پس از مرگ پدرش بسیار گریه کرد. از طرفی او دیگر نمی‌توانست این روز‌ها به مدرسه برود و درس بخواند، چون با همان سن کم باید در کشاورزی به مادرش کمک می‌کرد تا بتواند خرج زندگی خواهر و مادر خود را نیز بدهد.

محمود که دوست خوبی برای احمد بود وقتی متوجه جریان شد با معلم او صحبت کرد و معلم هم ماجرا را برای مدیر مدرسه تعریف کرده و قرار شد که معلم مهربان شب‌ها به احمد درس بدهد تا او بتواند هم کار کند و هم درس بخواند. احمد روز‌ها کار می‌کرد و شب‌ها درس می‌خواند و در این راه محمود هم به عنوان دوست او به احمد بسیار کمک می‌کرد و هر چه یاد گرفته بود به او می‌آموخت. احمد و محمود هر سال با نمره‌های خوب قبول می‌شدند و اینگونه سال‌ها را می‌گذراندند.

پس از طی سالیان دراز وقتی که احمد و محمود بزرگ شدند توانستند در دانشگاه قبول شوند. احمد با تلاش و کوشش فراوان دکتر شد و به خدمت مردم ده پرداخت و آرزوی دیرینه‌ی پدرش را برآورده کرد و محمود هم همان طور که آرزو می‌کرد مهندس شد و به آباد کردن ده کوچکشان پرداخت.

دوستی کرگدن و دم جنبانک

دوستی کرگدن و دم جنبانک

یکی بود یکی نبود. کرگدن جوانی در جنگل به تنهایی زندگی می‌کرد. روزی پرنده‌ای به نام دم جنبانک که داشت در آن حوالی پرواز می‌کرد کرگردن را دید و از او پرسید: چرا تنهایی؟

کرگدن جواب داد: خب کرگدن‌ها همیشه تنها هستند. دم جنبانک گفت: یعنی تو هیچ دوستی نداری؟

کرگدن که تا به حال این کلمه رو نشنیده بود، پرسید: دوست یعنی چی؟ دم جنبانک گفت: دوست یعنی کسی که همیشه همراه تو باشد، تو رو دوست داشته باشد و به تو کمک کند. کسی که با وجودش کمتر احساس تنهایی می‌کنی.

کرگدن گفت: ولی من که کمک لازم ندارم. دم جنبانک گفت: به هرحال حتما کمکی هست که تو لازم داشته باشی، مثلاً شاید پشت تو بخارد، چونکه لای چین‌های پوستت پر از حشره‌های ریز است. اگر کسی به تو کمک کند که حشره‌های پشتت را برداری می‌تواند دوست تو باشد.

کرگدن گفت: اما کسی دوست ندارد با من دوست بشود، چون من زشتم و تازه پوستم هم کلفت است. دم جنبانک گفت: اما کرگدن جان، دوست داشتن چیزی است که به قلب مربوط است نه به پوست و ظاهر.

کرگدن گفت: قلب دیگر چیست؟ من که قلب ندارم. من فقط پوست دارم و شاخ. دم جنبانک گفت: ولی این امکان ندارد، همه موجودات روی زمین قلب دارند.

کرگدن گفت: یعنی قلب من کجاست؟ چرا آن را نمی‌بینم؟ دم جنبانک گفت: چون از قلبت استفاده نمی‌کنی، ولی مطمئن باش که زیر این پوست کلفت یک قلب نازک داری. چون به جای این که من را بترسانی یا لگدم کنی، یا حتی مرا بخوری، داری با من حرف می‌زنی و این یعنی تو می‌توانی بقیه را دوست داشته باشی و یک دوست خوب برای خودت پیدا کنی. حالا اگر اجازه دهی من روی پوست کلفت قشنگت بنشینم. بگذار…

کرگدن داشت دنبال جواب مناسبی می‌گشت، در همین حین دم جنبانک داشت حشره‌های روی پوست کلفت او را دانه دانه برمی‌داشت. کرگدن احساس خوبی داشت، ولی نمیدانست چرا؟

کرگدن پرسید: آیا این که من از اینکه تو حشره‌های مزاحم را از روی پوستم برداری خوشم می‌آید و دوست دارم تو روی پشتم بمانی، دوست داشتن است؟ دم جنبانک گفت: نه. من دارم به تو کمک می‌کنم و تو احساس خوبی داری، چون نیازت را برآورده کرده‌ام. اسم این نیاز است. کرگدن سری تکان داد و درست نفهمید که دم جنبانک چه می‌گوید.

روز‌های زیادی گذشت و هر روز دم جنبانک می‌آمد و پشت کرگدن می‌نشست. آن‌ها هر روز حسابی با هم صحبت می‌کردند و دم جنبانک حشره‌های کوچک را از روی پوست کلفتش بر می‌داشت و کرگدن از این کار احساس خوبی داشت. دم جنبانک جلوی او پرواز می‌کرد و کرگدن تماشا می‌کرد و احساس می‌کرد دارد زیباترین صحنه‌ی دنیا را می‌بیند و او خیلی خوشبخت است که می تواند دم جنبانک را ببیند. او از اینکه دیگر در این دنیا احساس تنهایی نمی‌کرد بسیار خوشحال بود.

کرگدن گفت: دم جنبانک عزیز اینکه من از وجود تو خوشحالم و دوست دارم با هم بازی کنیم یعنی چه؟ دم جنبانک جلوی چشم‌های او چرخید و گفت: این یعنی دوستی. یعنی من و تو با هم دوست هستیم.

کرگدن با شنیدن این جمله لبخند زد.

مطلب مشابه: قصه های بچگانه زیبا { ۱۱ داستان جذاب برای کودکان با هر سنی }

مطلب مشابه: قصه های ترسناک؛ ۱۰ داستان هیجانی ترسناک مو به تن سیخ کن!

دوستی زرافه و گوزن

یکی بود یکی نبود. سر ظهر بود و توی باغ وحش حیوانات در حال استراحت بودند و آرام با هم حرف می‌زدند. فیل گفت: این قفس خالی برای کیه؟ گوزن گفت: حتما برای یک حیوون خیلی بزرگه، چون قفسش از قفس من بزرگتره. خرس گفت: هر کی باشه من ازش بزرگترم اینو یادتون بمونه. شیر غرشی کرد و گفت: چقدر حرف می‌زنید. ساکت باشید بگذارید یک ساعت بخوابم. از صبح تماشاچی‌ها خیلی خسته ام کردند.

ناگهان در باغ وحش باز شد و آدم‌ها با یه حیوون جدید آمدند. آنها یک زرافه با خودشان آورده بودند. زرافه وارد قفس خالی شد نگاهی به خرس و شیر و گوزن و فیل انداخت. فیل از دیدن زرافه خوشحال شد، چون زرافه حیوان بی آزاری بود. خرس از دیدن زرافه خوشحال شد، چون می‌دانست که زور خودش از زرافه بیشتر است. شیر از دیدن زرافه خوشحال شد، چون می‌دانست زرافه با گردن بلندش توجه تماشاچیان را بیشتر به خودش جلب می‌کند و او بیشتر می‌تواند استراحت کند. اما گوزن از زرافه خوشش نیامد. او با خودش فکر کرد زرافه ممکن است با بقیه آنقدر دوست شود که دیگر کسی به او توجه نکند.

گوزن قصه‌ی ما تصمیم گرفت مدتی با زرافه بد رفتاری کند. اما گاهی وقت‌ها مجبور می‌شد با زرافه حرف بزند. گاهی وقت‌ها از غذای زرافه می‌خورد و گاهی وقت‌ها توی قفس زرافه می‌رفت و با او بازی می‌کرد. بعد از یکی دو هفته یک روز وقتی گوزن اصلا حوصله نداشت زرافه پیش او رفت و برایش خاطره‌های خنده دار تعریف کرد تا حال گوزن را خوب کند. گوزن آن شب بعد از دیدن این کار زرافه فهمید با او دوست شده است. وقتی احساس کرد با وجود زرافه احساس تنهایی نمی‌کند و می‌تواند راحت با او حرف بزند، متوجه شد اگر حسادت نداشته باشد، با هر کسی می‌تواند دوست شود، حتی اگه از او قشنگتر و بزرگتر باشند.

ماشین مورچه‌ای

ماشین مورچه‌ای

یکی بود یکی نبود. در محله‌ای در همین نزدیکی سه تا مورچه بودند که حسابی با هم دوست بودند و هر روز برای تهیه غذا با هم بیرون می‌رفتند. اونا هر روز زحمت زیادی می‌کشیدند تا غذا‌های سنگین رو به سمت خونه حمل کنند. یه روز مورچه‌ها یه خوراکی پیدا کردند که خیلی خوشمزه بود، ولی خیلی خیلی هم سنگین بود و حملش برای اونا سخت بود. مورچه‌ها بعد از کلی تلاش تونستند خوراکی رو یه خورده جابجا کنند. بعد خسته شدند و هر کدوم یه گوشه روی زمین ولو شدند تا کمی استراحت کنند.

یه دفعه یکی از مورچه‌ها به دو دوست دیگه خودش گفت: راستی چرا ما ماشین نداریم؟ چرا آدما چیزای سنگینشونو با ماشین حمل می‌کنند، ولی ما همه چیزو باید روی دوشمون بگیریم؟ حرف این مورچه آنقدر عجیب بود که برای چند لحظه هر سه نفرشون ساکت شدند و توی فکر فرو رفتند. بعد هر سه تا دوست با هم گفتند باید ماشین بسازیم. ولی چطوری؟ مورچه‌ها با چه وسیله‌ای می‌تونند ماشین بسازند؟ یکی از اونا گفت: ما اگه فکرامون رو بذاریم رو هم و با کمک هم کار کنیم میتونیم یک ماشین بسازیم.

اونا تصمیم گرفتند اطرافو بگردند و هر وسیله‌ای که برای ساختن ماشین مناسبه با خودشون بیارند. هر مورچه به سمتی رفت و بعد از مدتی دوباره دور هم، کنار همون خوراکی جمع شدند.

یکی از مورچه‌ها یه تخمه آفتابگردون پیدا کرده بود که با کمک هم اونو از وسط شکستن تا برای ساختن کف ماشین ازش استفاده کنند. اون دوتا مورچه‌ی دیگه چیز‌های گردی رو پیدا کرده بودند که می‌تونستند برای درست کردن چرخ ماشین ازش استفاده کنند. مورچه‌ها با تلاش و پشتکار و با همکاری با هم دیگه بعد از چند ساعت، ماشین قشنگی برای خودشون درست کردند و خوراکیشونو توی ماشین گذاشتند و به راه افتادند.

وقتی به خونه رسیدن مورچه‌های دیگه با تعجب، دوستاشون رو دیدند که با یه وسیله عجیب به خونه میومدند. اون سه تا دوست به جای اینکه خوراکی شونو روی دوششون بذارند، خودشون روی خوارکی شون نشسته بودند و حسابی کیف می‌کردند. بقیه‌ی مورچه‌ها وقتی ماجرارو فهمیدند حسابی برای چند دقیقه با اشتیاق دست زدند و اونارو تشویق کردند.

ملکه مورچه‌ها با صدای بلند گفت: اگه همه سعی کنیم با هم دوست باشیم و به هم کمک کنیم میتونیم کارامون رو بهتر انجام بدیم و به موفقیت برسیم. از اون روز به بعد اسم ماشین اونا رو ماشین مورچه‌ای گذاشتند و با کمک ماشین مورچه‌ای کار مورچه‌ها راحت‌تر شد.

مطلب مشابه: قصه های کودکانه، قدیمی و خاطره‌ انگیز ایرانی (12 قصه دلنشین دخترانه پسرانه)

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.