قصه با موضوع فداکاری؛ ۱۰ داستان زیبا و آموزنده از خودگذشتگی

چندین قصه با موضوع فداکاری را برای همراهان سایت ادبی روزانه آماده کرده ایم. اهمیت تست در یادگیری و تثبیت مطالب، سنجش کیفیت مطالعه، و کشف نکات جدید است. تست زنی به کاربردی کردن دانش آموخته شده کمک میکند، به مرور زمان مطالب فراموششده را تثبیت میکند و با تحلیل پاسخها، نقاط ضعف و قوت را در درک مطالب آشکار میسازد. همچنین، تستهای جدید میتوانند حاوی نکات و تکنیکهای مهمی باشند که در متن کتاب مستقیماً به آنها اشاره نشده است.
فهرست موضوعات این مطلب
داستان حادثه مسجد مرو
(ابومحمد ازدی) گوید: هنگامی که مسجد مرو آتش گرفت، مسلمانها گمان کردند که نصاری آن را آتش زدند؛ و آنها نیز منازل و خانههای مسیحیان را آتش زدند. چون سلطان آگاه شد دستور داد آنهائی را که در این عمل شرکت داشتند بگیرند و مجازات کنند.
به این شکل که قرعه بنویسند به سه مجازات: کشته شدن و جدا شدن دست و تازیانه زدن عمل کنند. رقعه های نوشته شده را بین آنان تقسیم کردند و هر حکمی به هر نفری که تعلق گرفت، عمل کنند.
یکی از آنها چون رقعه خود را باز کرد، حکم قتل در آمد و شروع به گریه نمود. جوانی که ناظر او بود و مجازاتش تازیانه بود و خوشحال به نظر میرسید، از وی سؤال کرد: چرا گریه میکنی و اضطراب داری؟ در راه دین این مسائل مشکل نیست! گفت: ما در راه دینمان خدمت کردیم و از مرگ هم ترس نداریم ولکن من مادری پیر دارم که تنها فرزندش من هستم و زندگانی او به من وابسته است؛ چون خبر کشته شدن من به وی برسد قالب تهی میکند و از بین میرود.
چون آن جوان این ماجرا را بشنید، بعد از کمی تاءمل گفت: بدان من مادر ندارم و علاقه نیز به کسی ندارم، حکم کاغذت را به من بده و من نیز حکم تازیانه خود را به تو میدهم تا من کشته شوم و تو با خوردن تازیانه نزد مادرت بروی. پس عوض کردن حکمها جوان کشته شد و آن مرد به سلامت نزد مادرش رفت.
داستان جالب پستچی فداکار
یک روز کارمند پستی که به نامه هایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می کرد متوجه نامه ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود نامه ای به خدا !
با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند.در نامه این طور نوشته شده بود :
خدای عزیزم بیوه زنی 83 ساله هستم که زندگی ام با حقوق نا چیز باز نشستگی می گذرد . دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدید . این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج می کردم . یکشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کرده ام . اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم . هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم . تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن …
کارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همکارانش نشان داد . نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند . در پایان 96 دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند …
همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند خوشحال بودند . عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت ، تا این که نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسید که روی آن نوشته شده بود : نامه ای به خدا !
همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند . مضمون نامه چنین بود :
خدای عزیزم ، چگونه می توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم . با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا کرده و روز خوبی را با هم بگذرانیم . من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی … البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشته اند … !!!
مطلب مشابه: قصه کودکانه با موضوع شجاعت؛ ۹ داستان آموزنده شجاع بودن و اعتماد به نفس
مطلب مشابه: قصه های بچگانه بتمن؛ ۱۰ داستان کوتاه Batman برای کودکان
مادرِ فداکار

داستان من از زمان تولّدم شروع میشود. تنها فرزند خانواده بودم؛ سخت فقیر بودیم و تهیدست و هیچگاه غذا به اندازه کافی نداشتیم. روزی قدری برنج به دست آوردیم تا رفع گرسنگی کنیم. مادرم سهم خودش را هم به من داد، یعنی از بشقاب خودش به درون بشقاب من ریخت و گفت،: “فرزندم برنج بخور، من گرسنه نیستم.” و این اوّلین دروغی بود که به من گفت.
زمان گذشت و قدری بزرگتر شدم. مادرم کارهای منزل را تمام میکرد و بعد برای صید ماهی به نهر کوچکی که در کنار منزلمان بود میرفت. مادرم دوست داشت من ماهی بخورم تا رشد و نموّ خوبی داشته باشم. یک دفعه توانست به فضل خداوند دو ماهی صید کند. به سرعت به خانه بازگشت و غذا را آماده کرد و دو ماهی را جلوی من گذاشت. شروع به خوردن ماهی کردم و اوّلی را تدریجاً خوردم.
مادرم ذرّات گوشتی را که به استخوان و تیغ ماهی چسبیده بود جدا میکرد و میخورد؛ دلم شاد بود که او هم مشغول خوردن است. ماهی دوم را جلوی او گذاشتم تا میل کند. امّا آن را فوراً به من برگرداند و گفت: “بخور فرزندم؛ این ماهی را هم بخور؛ مگر نمیدانی که من ماهی دوست ندارم؟” و این دروغ دومی بود که مادرم به من گفت.
قدری بزرگتر شدم و ناچار باید به مدرسه میرفتم و آه در بساط نداشتیم که وسایل درس و مدرسه بخریم. مادرم به بازار رفت و با لباسفروشی به توافق رسید که قدری لباس بگیرد و به در منازل مراجعه کرده به خانمها بفروشد و در ازاء آن مبلغی دستمزد بگیرد.
غلام ایثارگر
(عبدالله بن جعفر) شوهر حضرت (زینب کبری) علیه السلام از سخاوتمندان بی نظیر بود. روزی از کنار نخلستان عبور میکرد، دید غلامی در آنجا کار میکند، همان وقت غذای غلام را آوردند و او خواست مشغول خوردن شود؛ سگی گرسنه به آنجا آمد و به نشانه گرسنگی دم خود را تکان میداد.
غلام مقداری از غذا را به جلو سگ انداخت و سگ آن را خورد. غلام مقداری دیگر انداخت و سگ آن را خورد تا اینکه همه غذای خود را به سگ داد. عبدالله از غلام پرسید: جیره غذای روزانه تو چقدر است؟ گفت: همین مقدار که دیدی.
فرمود: پس چرا سگ را بر خود مقدم داشتی؟ گفت: این سگ از راه دور آمده و گرسنه بود و من دوست نداشتم تا او را با گرسنگی از اینجا رد کنم.
فرمود: پس خودت امروز گرسنگی را با چه غذائی رفع میکنی؟ گفت: با صبر و مقاومت گرسنگی روز را به شب میرسانم.
عبدالله وقتی ایثار و جوانمردی غلام را مشاهده کرد گفت: این غلام از من سخاوتمندتر است؛ و برای تشویق و جبران آن نخلستان و غلام را از صاحبش خرید، سپس غلام را آزاد کرد و آن نخلستان را با تمام وسایلی که داشت به او بخشید
مطلب مشابه: قصه کودکانه با موضوع صبر (۸ داستان کوتاه صبر و امید)
مطلب مشابه: قصه بچگانه با موضوع فوتبال ⚽ (داستان های کودکانه فوتبالی)
جنگ یرموک
در جنگ یرموک، هر روز عده ای از سربازان مسلمین به جنگ میرفتند و پس از چند ساعت زد و خورد، بعضی سالم یا زخمی به پایگاههای خود بر میگشتند و بعضی کشتهها و مجروحان در میدان به جای میماندند.
(حذیفه عدوی) گوید: در یکی از روزها پسر عمویم با دیگر سربازان به میدان رفتند، ولی پس از پایان پیکار مراجعت نکرد. ظرف آبی برداشتم و روانه رزمگاه شدم، به این امید اگر زنده باشد آبش بدهم.
پس از جستجو او را یافتم که هنوز رمقی در تن داشت. کنارش نشستم و گفتم: آب میخواهی؟ به اشاره گفت: آری. در همین موقع سرباز دیگری که نزدیک او به زمین افتاده بود و صدای مرا میشنید آهی کشید و فهماند که او نیز تشنه است و آب میخواهد.
پسر عمومی به من اشاره کرد: رو اول به او آب ده. پس پسر عمویم را گذاردم و به بالین دومی رفتم و او هشام بن عاص بود. گفتم: آب میخواهی؟ به اشاره گفت: بلی؛ در این موقع صدای مجروح دیگری شنیده شد که آه گفت: هشام هم آب نخورد و به من اشاره کرد که به او آب بده! نزد سومی رفتم ولی در همان لحظه جان سپرد.
برگشتم به بالین هشام، او نیز در این فاصله مرده بود. آمدم نزد پسر عمویم دیدم او هم از دنیا رفته است.
علی علیه السلام بر جای پیامبر صلی الله علیه و آله

کفار قریش چون متوجه شدند که مردم مدینه با پیامبر صلی الله علیه و آله عهد بستند که از تن و جان حضرتش حفاظت کنند، برکید و کینه آنها نسبت به پیامبر صلی الله علیه و آله افزوده شد، و با شورائی که انجام دادند، تصمیم گرفتند که:
از هر قبیله مردی دلاور با شمشیری برنده، همگی شبی (اول ماه ربیع الاول) کمین کنند چون پیامبر صلی الله علیه و آله به خواب رود، بر او وارد و سرش را از تن جدا کنند.
خداوند پیامبرش را از این قضیه آگاه کرد. پیامبر صلی الله علیه و آله امیرالمؤ منین علیه السلام را فرمود: مشرکین امشب قصد دارند من را به قتل برسانند و خداوند امر به هجرت کرده؛ تو در جای من بخواب تا آنکه ندانند من هجرت کردهام، تو چه می گویی؟
عرض کرد: یا نبی الله آیا شما به سلامت خواهی ماند؟ فرمود: بلی، امیرالمؤ منین خندان شد و سجده شکر به جای آورد. بعد گفت: شما به هر سو که خدا ترا ماءمور گردانیده است بروید، جانم فدای تو باد، و هر چه خواهی امر فرما که به جای قبول کنم و از خدا توفیق میطلبم.
پیامبر صلی الله علیه و آله علی علیه السلام را در بغل گرفت و بسیار گریست و او را بخدا سپرد.
جبرئیل دست پیامبر صلی الله علیه و آله را گرفت و از خانه بیرون آورد، و به غار ثور تشریف بردند امیر علیه السلام در جای پیامبر صلی الله علیه و آله خوابید و رداء (روپوش، عبا) حضرتش را پوشید. کفار خواستند شبانه هجوم بیاورند که ابولهب یکی از آنان بود گفت: شب اطفال و زنان خوابیدهاند بگذارید صبح شود، چون صبح شد ریختند در خانه پیامبر صلی الله علیه و آله، یک مرتبه علی علیه السلام از رختخواب مقابل ایشان برخاست و صدا زد.
آنها گفتند: یا علی علیه السلام محمد صلی الله علیه و آله کجاست؟ فرمود: شما او را به من سپرده بودید؟ خواستید او را بیرون کنید او خود بیرون رفت. پس دست از علی علیه السلام برداشته و به جستجوی پیامبر صلی الله علیه و آله شتافتند. و در حقیقت با این ایثار علی علیه السلام جان پیامبر صلی الله علیه و آله به سلامت ماند و خداوند این آیه را در شاءن علی علیه السلام نازل کرد (از مردم کسانی هستند نفس خویش در راه خشنودی خدا میفروشند و خداوند به بندگانش مهربان است.)
مطلب مشابه: قصه پاییزی (قصههای کودکانه و نوجوانانه زیبا درباره پاییز)
مطلب مشابه: قصه های بچگانه با موضوع دوستی | ۱۰ داستان کوتاه آموزنده
ایثار حاتم طائی
سالی قحطی شد و تمام مردم در فشار و مضیقه بودند، و هر چه داشتند خورده بودند زن حاتم میگوید: شی بود که چیزی از خوراک در منزل ما پیدا نمیشد حتی حاتم و دو نفر از بچههایم (عدی و سفانه) از گرسنگی خوابمان نمیبرد. حاتم عدی را و من سفانه را با زحمت مشغول نمودیم تا خوابشان ببرد.
حاتم با گفتن داستان مرا مشغول کرد تا خواب روم، اما از گرسنگی خوابم نمیبرد ولی خود را به خواب زدم که او گمان کند من خوابیدهام، چند دفعه مرا صدا کرد، من جواب ندادم.
حاتم داشت از سوراخ خیمه به طرف بیابان نگاه میکرد، شبهی به نظرش رسید، وقتی نزدیک شد دید زنی است که به طرف خیمه میآید. حاتم صدا زد: کیستی؟ زن گفت: ای حاتم بچههای من دارند از گرسنگی مانند گرگ فریاد میکنند.
حاتم گفت: زود برو بچههایت را حاضر کن، به خدا قسم آنها را سیر میکنم وقتی که این سخن را از حاتم شنیدم فوراً از جایم حرکت کردم و گفتم: به چه چیزی سیر میکنی؟!
گفت: همه را سیر میکنم، برخاست و تنها یکی اسبی داشتم که اساس به وسیله آن بار میکردیم آن را ذبح نمود و آتش روشن کرد و قدری از گوشت را به آن زن داد و گفت: کباب درست کن با بچههایت بخور. بعد به من گفت: بچهها را بیدار کن آنها هم بخورند و سپس گفت: از پستی است که شما بخورید و یک عده در کنار شما گرسنه بخوابند.
آمد و یک یک آنها را بیدار کرد و گفت: برخیزید آتش روشن کنید، و همه از گوشت اسب خوردند؛ اما خود حاتم چیزی از آن نخورد و فقط نشسته بود و خوردن آنها را تماشا میکرد و لذت میبرد.
داستان کودکانه ” لاک پشت فداکار ” و ” خرگوش باهوش “
روزی روزگاری در یک باغ بزرگ و سرسبز که پر از چمنها ی بلند و گل های رنگارنگ بود ، لاک پشت کوچولویی از توی تخم بیرون اومد.مامان و باباش اسم اونو سنگی گذاشتن .لاک پشت هایی که اون اطراف بودن تا نگاهی به سنگی انداختن هیچ حرفی نزدن و فقط سرشون رو تکون تکون دادن ، آخه اونا نمی خواستن بگن که لاک سنگی کجه و مامان و باباش رو ناراحت کنن.
عزیزای دلم شکل سنگی کمی با شکل لاک پشت های دیگه فرق می کرد.لاک همه درست روی پشتشون بود اما لاک سنگی توی پهلوش بود و وقتی که راه می رفت لاکش به زمین می خورد و تاپ تاپ صدا می کرد.
روزها گذشت و سنگی کم کم بزرگ شد ولی لاکش همینطوری کج موند. بچه ها سنگی خیلی لاکپشت خوب و باهوشی بود.هر کاری که لاک پشت های دیگه انجام می دادن اون هم می تونست انجام بده ، اون می تونست خوب شنا کنه ، خوب راه بره، سنگی خیلی با دیگران مهربان بود و خلاصه هر کاری که از دستش بر میومد برای بقیه لاک پشت ها انجام می داد.
همه ی این لاک پشت ها در یک باغ بزرگ و استخر پر از آبی که در وسط باغ بود زندگی می کردن.یک روز سنگی در گوشه ی استخر ایستاده بود که ناگهان صدایی شنید .یکی از لاک پشت ها فریاد می زد و می گفت:” همه بیاین کنار استخر ، دیوار استخر سوراخ شده ، آب استخر داره میریزه بیرون”
هیچ کدوم از لاک پشت ها نمی دونستن که باید چی کار کنن . در همون موقع لاک پشتی که از همه بزرگتر و عاقل تر بود کنار استخر اومد و نگاهی به سوراخ انداخت. لاک پشت ها پرسیدن :” حالا باید چی کار کنیم؟ آب استخرداره بیرون میره، چند ساعت دیگه استخر خالی میشه، اونوقت ما باید کجا زندگی کنیم؟”
سنگی به راه افتاد، خیلی سریع رفت به کنار استخر و دید که لاک پشت راست میگه، دیوار استخر سوراخ شده بود و آب استخر داشت از اون بیرون می رفت و کم کم خالی میشد.
لاک پشت پیر و عاقل گفت :”برای اینکه استخر خالی نشه فقط یک راه وجود داره، یکی از لاکپشتها باید بیاد جلوی سوراخ و لاکش رو جلوی اون بذاره تا آب استخر بیرون نره. ما لاک پشت های دیگه هم میریم سنگ ریزه و چوب میاریم تا جلوی سوراخ رو ببندیم .حالا یکی از شما جلو بیاد”
یکی ازلاک پشت ها جلو اومد، خواست لاکش رو جلوی سوراخ استخر بذاره ولی نتونست و از پشت به زمین افتاد. لاک پشتهای دیگه بهش کمک کردن تا دوباره بتونه روی پاهاش وایسه. لاک پشت دیگه ای جلو اومد ولی اون هم از پشت به زمین افتاد .
بله بچه ها همین طور لاک پشت ها یکی یکی جلو میومدن و به ترتیب از پشت روی زمین میفتادن.آب استخر همچنان از سوراخ بیرون میرفت. هیچ لاک پشتی هم نمی تونست جلوی اون رو بگیره.در همین وقت لاک پشت پیر و عاقل که اونجا ایستاده بود نگاهی به سنگی انداخت و گفت :” این کار فقط کار توِ پسر جان،بیا جلو ، بیا و سوراخ رو با لاک خودت بگیر”
سنگی جلواومد ، اونکه لاکش کج بود به آسونی میتونست با اون جلوی سوراخ رو بگیره.بنابراین سنگی به پهلو ایستاد و جلوی سوراخ رو گرفت و پوشوند.
درهمین موقع لاک پشت های دیگه به راه افتادن و رفتن و سنگریزه و چوب اوردن. سنگی ساعت ها جلوی سوراخ استخر ایستاد.در این مدت لاک پشت های دیگه با سنگریزه و چوب هایی که اورده بودن جلوی سوراخ استخر و پوشوندن و درستش کردن تا دیگه آب استخر بیرون نره. اینطوری لاک پشت ها باز هم می تونستن سال های سال در اونجا زندگی کنن.
سنگی از کنار سوراخ دور شد و همهی لاکپشتها دور اون جمع شدن و یکصدا بهش گفتن :” سنگس ما از تو ممنونیم، تو همه ی ما رو نجات دادی .ما امروز فهمیدیم که معنی مهربونی و فداکاری یعنی چی”
در همون موقع لاک پشت پیر و عاقل جلو اومد و در خالی که دستی به لاک سنگی می کشید گفت :” پسرم ، با اینکه ایستادن جلوی سوراخ استخر کار خیلی سخت و مشکلی بود ، مخصوصا برای تو ، اما تو این کار رو به خوبی انجام دادی ، آفرین بر تو لاک پشت فداکار”
همه ی لاک پشت ها خوشحال بودن ، خوشحال از اینکه تونسته بودن با کمک سنگی جلوی بیرون رفتن آب استخر رو بگیرن.
پدر و مادر سنگی هم ، می خندیدن و شادی می کردن.اونا به خاطر این خوشحال بودن که پسر فداکار و مهربونی چون سنگی دارن.
نویسنده : علی پناهی
خرگوش باهوش

یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکس نبود ، در روزگار قدیم خرگوشی بود که هر کجا می رفت ، از دست گرگ بدجنس در امان نبود .روزی از روزها گرگه داشت دنبال خرگوش بیچاره میدوید و کم مونده که به اون برسه و بگیرتش.
خرگوشه در حالی که می دوید با خودش فکر کرد :” این گرگ بدجنس نمی ذاره راحت باشم و همیشه مجبورم اینور و اونور بدوم و اینجا و اونجا قایم بشم.اینکه برای من زندگی نمیشه ، کم مونده گرگه منو بگیره ، باید یه جایی قایم بشم ، ولی اینجاها نه سوراخی هست که توش مخفی بشم و نه درختی هست که ازش برم بالا.تنها چیزی که می تونم ببینم یه چاهه ، با اینکه این چاه جای امنی نیست ولی مجبورم توی همین چاه قایم بشم چون جای دیگه ای این نزدیکی ها به چشمم نمی خوره که بتونم قایم بشم”
این چاه دوتا سطل داشت که وقتی یکی پایین می رفت اون یکی سطل میومد بالا . خرگوش کوچولو توی یکی از سطل ها نشست و پایین رفت ، کمی بعد به ته چاه رسید ومثل یک قایق روی آب شناور موند.
گرگ بدجنس به سر چاه رسید ، توی اون خم شد و خرگوش بیچاره رو ته چاه دید.
گرگ بدجنس سرش ر وتوی چاه کرد و فریاد کشید :” آهای خرگوشه، اون پاین داری چی کار میکنی؟ چاه جای خوبی نیست.توی آب داری دنبال چی می گردی؟”
خرگوش گفت :” دارم دنبال یه جور ماهی آکروبات باز می گردم .این ماهی ها می تونن روی نوک انگشتمون ملق بزنن، اگر این ماهی های آکروبات باز رو به دست بیاری میتونی با فروششون پول خوبی به دست بیاری”
گرگ بدجنس که گفت :” گفتی ماهی آکروبات باز؟ من تا حالا همچین اسمی به گوشم نخورده،میتونم چند تا از اونا رو بگیرم؟”
خرگوش گفت :” البته که می تونی ، بیا پایین و هر چقدر که دلت می خواد از این ماهیا بگیر”
گرگ بدجنس گفت :” راست میگی؟ چه خوب، الان میام پایین تا سطلم رو پر از ماهی کنم .بعدش اونارو می فروشم و حسابی پولدار میشم،مواظب باش ، دارم میام”
گرگ بدجنس توی اون سطلی که سر چاه بود نشست و چون سنگین تر از خرگوش بود به سرعت به ته چاه رسید. البته که وقتی یک سطل پایین می ره اون یکی سطل بالا میاد.
به این ترتیب خرگوش باهوش به بالای چاه رسید و گرگ بدجنس در ته چاه موند.
گرگ بدجنس از ته چاه فریاد زد :” آهای خرگوش، اینجا که از ماهی آکروبات باز خبری نیست، راستی تو خودت کجا رفتی؟من نه می تونم ماهیا رو ببینم و نه میتونم تو رو پیدا کنم”
خرگوش باهوش خندید و گفت:” تو نمی تونی اون ماهیا رو ببینی،برای اینکه از اولش همچین چیزی اون پایین نبود، حالا من برای همیشه از دستت راحت شدم”
به این ترتیب خرگوش کوچولو از اونجا دور شد و گرگ بدجنس هم نتونست که اونو شکار کنه.
بچه های عزیزم موفقیت با استفاده از عقل و فکرمون به دست میاد نه با زور و قدرت. مثل خرگوش داستان ما که با هوش خودش بر گرگ بدجنس که از اون قویتر بود پیروز شد.
بازنویسی : بهروز انصافی
مطلب مشابه: قصه های عاشقانه شاهنامه؛ 📖 داستان حماسی ماندگار از شاهنامه
مطلب مشابه: قصه های پری دریایی؛ ۶ داستان دلنشین و زیبا درباره پری دریایی
داستان خواندنی دختر فداکار
همسرم با صدای بلندی کفت : تا کی میخوای سرتو توی اون روزنامه فروکنی؟ میشه بیای و به دختر جونت بگی غذاشو بخوره؟
روزنامه را به کناری انداختم و بسوی آنها رفتم.
تنها دخترم آوا بنظر وحشت زده می آمد. اشک در چشمهایش پر شده بود.
ظرفی پر از شیر برنج در مقابلش قرار داشت.
آوا دختری زیبا و برای سن خود بسیار باهوش بود.
گلویم رو صاف کردم و ظرف را برداشتم و گفتم، چرا چند تا قاشق گنده نمی خوری؟
فقط بخاطر بابا عزیزم. آوا کمی نرمش نشان داد و با پشت دست اشکهایش را پاک کرد و گفت:
باشه بابا، می خورم، نه فقط چند قاشق، همه شو می خوردم. ولی شما باید…. آوا مکث کرد.
بابا، اگر من تمام این شیر برنج رو بخورم، هرچی خواستم بهم میدی؟
دست کوچک دخترم رو که بطرف من دراز شده بود گرفتم و گفتم، قول میدم. بعد باهاش دست دادم و تعهد کردم.
ناگهان مضطرب شدم. گفتم، آوا، عزیزم، نباید برای خریدن کامپیوتر یا یک چیز گران قیمت اصرار کنی.
بابا از اینجور پولها نداره. باشه؟
نه بابا. من هیچ چیز گران قیمتی نمی خوام.
و با حالتی دردناک تمام شیربرنج رو فرو داد.
در سکوت از دست همسرم و مادرم که بچه رو وادار به خوردن چیزی که دوست نداشت کرده بودن عصبانی بودم.
وقتی غذا تمام شد آوا نزد من آمد. انتظار در چشمانش موج میزد.
همه ما به او توجه کرده بودیم. آوا گفت، من می خوام سرمو تیغ بندازم. همین یکشنبه.
تقاضای او همین بود.
همسرم جیغ زد و گفت: وحشتناکه. یک دختر بچه سرشو تیغ بندازه؟ غیرممکنه. نه در خانواده ما. و مادرم با صدای گوشخراشش گفت، فرهنگ ما با این برنامه های تلویزیونی داره کاملا نابود میشه.
گفتم، آوا، عزیزم، چرا یک چیز دیگه نمی خوای؟ ما از دیدن سر تیغ خورده تو غمگین می شیم.
خواهش می کنم، عزیزم، چرا سعی نمی کنی احساس ما رو بفهمی؟
سعی کردم از او خواهش کنم. آوا گفت، بابا، دیدی که خوردن اون شیربرنج چقدر برای من سخت بود؟
آوا اشک می ریخت. و شما بمن قول دادی تا هرچی می خوام بهم بدی. حالا می خوای بزنی زیر قولت؟
حالا نوبت من بود تا خودم رو نشون بدم. گفتم: مرده و قولش.
مادر و همسرم با هم فریاد زدن که، مگر دیوانه شدی
آوا، آرزوی تو برآورده میشه.
آوا با سر تراشیده شده صورتی گرد و چشمهای درشت زیبائی پیدا کرده بود .
صبح روز دوشنبه آوا رو به مدرسه بردم. دیدن دختر من با موی تراشیده در میون بقیه شاگردها تماشائی بود. آوا بسوی من برگشت و برایم دست تکان داد. من هم دستی تکان دادم و لبخند زدم.
در همین لحظه پسری از یک اتومبیل بیرون آمد و با صدای بلند آوا را صدا کرد و گفت، آوا، صبر کن تا من بیام.
چیزی که باعث حیرت من شد دیدن سر بدون موی آن پسر بود. با خودم فکر کردم، پس موضوع اینه.
خانمی که از آن اتومبیل بیرون آمده بود بدون آنکه خودش رو معرفی کنه گفت، دختر شما، آوا، واقعا فوق العاده ست. و در ادامه گفت، پسری که داره با دختر شما میره پسر منه.
اون سرطان خون داره. زن مکث کرد تا صدای هق هق خودش رو خفه کنه. در تمام ماه گذشته هریش نتونست به مدرسه بیاد. بر اثر عوارض جانبی شیمی درمانی تمام موهاشو از دست داده.
نمی خواست به مدرسه برگرده. آخه می ترسید هم کلاسی هاش بدون اینکه قصدی داشته باشن مسخره ش کنن .
آوا هفته پیش اون رو دید و بهش قول داد که ترتیب مسئله اذیت کردن بچه ها رو بده. اما، حتی فکرشو هم نمی کردم که اون موهای زیباشو فدای پسر من کنه .
آقا، شما و همسرتون از بنده های محبوب خداوند هستین که دختری با چنین روح بزرگی دارین.
سر جام خشک شده بودم. و… شروع کردم به گریستن. فرشته کوچولوی من، تو بمن درس دادی که فهمیدم عشق واقعی یعنی چی؟
خوشبخت ترین مردم در روی این کره خاکی کسانی نیستن که آنجور که می خوان زندگی می کنن. آنها کسانی هستن که خواسته های خودشون رو بخاطر کسانی که دوستشون دارن تغییر میدن.
مطلب مشابه: قصه بچگانه با موضوع پدر و مادر (۸ داستان آموزنده درباره والدین)










