قصه بچگانه با موضوع فوتبال ⚽ (داستان های کودکانه فوتبالی)

قصه بچگانه با موضوع فوتبال (داستان های کودکانه فوتبالی)

قصه بچگانه با موضوع فوتبال را در روزانه قرار داده ایم. این قصه‌ها مفاهیمی مانند کار تیمی، همکاری، ایثار، و احترام به دیگران را به کودکان می‌آموزند. قصه‌ها با شخصیت‌های تخیلی و موقعیت‌های جذاب، خلاقیت کودکان را پرورش می‌دهند.

قصه کودکانه کوتاه وقتی ماهی ها فوتبال بازی می کنند

روزی روزگاری روستای کوچیکی بود که یک رودخانه پر آب و خروشان از وسط اون رد می شد. رودخانه پر از ماهی های رنگارنگ کوچیک و بزرگ بود که همیشه در حال جست و خیز و دنبال بازی توی رودخونه بودند.

یک روز صبح مامان ماهی ها و بابا ماهی ها برای پیدا کردن غذا به اون طرف رودخونه رفته بودند و بچه ماهی ها توی رودخونه تنها بودند.

اونها خیلی حوصله شون سر رفته بود و از قایم موشک و دنبال بازی هم خسته شده بودند. ماهی کوچولوها به این فکر می کردند که چه بازی دیگه ای می تونند انجام بدند.. یکی از اونها گفت:” بیاید مسابقه شنا بدیم ! هر کس زودتر به پل رسید برنده است!”

یکی از ماهی ها با بی حوصلگی گفت:” ما که هر روز داریم شنا می کنیم .من اط شنا کردن خسته شدم، بیایید زیر صخره ها قایم بشیم بعد همدیگه رو پیدا بکنیم !” ماهی کوچولویی از اون وسط گفت:” من دیگه حوصله قایم موشک ندارم ..”

همینطور که ماهی ها مشغول جر و بحث بودند یک چیز گرد گنده توی آب افتاد و شالاپپپپ صدا کرد! ماهی کوچولوها که ترسیده بودند هر کدوم به طرفی شنا کردند.. آب رودخونه گل آلود شده بود و هیچی معلوم نبود.. چند دقیقه بعد آب رودخونه دوباره تمیز و شفاف شد و ماهی کوچولو ها آروم آروم از پشت جلبک ها و سنگها بیرون اومدند و همه ماهی ها محو تماشای چیز گرد و بزرگی شدند که وسط آب افتاده بود!

فکر می کنید ماهی کوچولوها چیکار کردند؟ اونها به آرومی به اون چیز گرد نزدیک شدند.. اونها تا حالا همچین چیزی ندیده بودند.. اون نه شبیه برگ درخت بود ، نه سنگ و نه آشغال و زباله!

یکی از بچه ماهی ها با ترس و لرز گفت:” شاید اون یک کوسه باشه و وقتی بهش نزدیک بشیم ما رو بخوره ! بچه ها فرار کنیم .. فرار …”

بچه ماهی ها با شنیدن این حرف دوباره فرار کردند و رفتند پشت جلبک ها قایم شدند تا کوسه تکون بخوره.. بعد از چند دقیقه یکی دیگه از بچه ماهی ها گفت:” بچه ها کوسه ها که این رنگی نیستند! تازه بدنشون هم گرد نیست ! این کوسه نیست من مطمینم ..”

ماهی کوچولوها چند ساعتی پشت جلبک ها قایم شدند و به اون چیز گرد و عجیب خیره شدند.. اما اون چیز گرد اصلا حرکت نمی کرد و فقط با موج رودخونه این طرف و اون طرف می رفت.. ببینم بچه ها جونم شما فکر می کنید اون چیز گرد بزرگ که رنگش سیاه و سفید بود چی بود؟

یک چیز گرد و سبک که روی آب مونده بود و این طرف و اون طرف میرفت.. بله درست حدس زدید، اون یک توپ فوتبال بود! یک توپ فوتبال بامزه!

بالاخره بعد از مدتی ماهی کوچولوها ترسشون رو کنار گذاشتند و به سمت توپ رفتند. یکی از ماهی کوچولوها با جسارت به توپ نزدیک شد و با سر به توپ ضربه زد.. توپ توی آب بالا پرید کمی جلوتر ایستاد..

ماهی کوچولوها که انگار از این چیز گرد و بامزه خوششون اومده بود یکی یکی جلو می اومدند و با سر به توپ ضربه میزدند. انها کم کم یاد گرفتند که چجوری به توپ ضربه بزنند..

حالا ماهی های کل رودخونه دور توپ جمع شده بودند. اونها به دو گروه تقسیم شده بودند و توپ رو برای هم میفرستادند.. بله بچه ها شاید باورتون نشه ولی ماهی کوچولوها داشتند با هم فوتبال بازی می کردند!

اونها واقع هیجان زده بودند و از بازی با این وسیله جدید خیلی کیف می کردند..

بالاخره شب شد و مامان ماهی ها و بابا ماهی ها برگشتند.. اما بچه ماهی ها دلشون نمی اومد توپ بازی رو رها کنند و به خونه هاشون برن ..ولی بالاخره شب بود و وقت خواب بود.. برای همین تصمیم گرفتند که دوباره فردا صبح زود وسط رودخونه جمع بشن و توپ بازی کنند..

صبح روز بعد بچه های روستا که می خواستند فوتبال بازی کنند و دنبال توپشون می گشتند دیدند که توپشون توی آب افتاده .. اونها می خواستند توپشون رو بردارند که متوجه شدند تویپشون توی آب تکون می خوره و از این طرف به اون طرف میره !

وقتی بچه ها نزدیکتر شدند دیدند یک عالمه بچه ماهی دور توپ جع شدند و دارند با توپشون بازی می کنند..

یکی از بچه ها با هیجان فریاد زد:” اینجا رو نگاه کنید! بچه ماهی ها دارند توپ بازی می کنند!”

بچه ها که از دیدن این صحنه شگفت زده شده بودند با شوق و ذوق به ماهی ها نگاه می کردند. ماهی کوچولوها خیلی خوشحال به نظر میرسیدند به خاطر همین بچه ها تصمیم گرفتند توپشون رو به ماهی ها بدند و خودشون کنار رودخونه بنشینند و بازی ماهی ها رو تماشا کنند و ماهی ها رو تشویق کنند..

حالا هم بچه ها هم ماهی ها خوشحال و راضی به نظر میرسیدند ، ماهی ها از بازی جدیدشون و بچه ها از تماشای بازی ماهی ها!

مطلب مشابه: داستان کوتاه و کودکانه ورزشی (12 داستان با موضوعات ورزشی)

مطلب مشابه: قصه های بچگانه با موضوع دوستی | ۱۰ داستان کوتاه آموزنده

خرگوش کوچولوی فوتبالیست

خرگوش کوچولوی فوتبالیست

یکی بود یکی نبود  داستان خرگوش کوچولوی فوتبالیست از این قراره که توی یه جنگل سرسبز و قشنگ رالف کوچولو با مامان و باباش زندگی میکرد. رالف یه خرگوش کوچولوی بامزه بود . رالف فوتبالو بیشتر از هر چیزی توی این دنیای بزرگ دوست داشت. خرگوش کوچولوی فوتبالیست میتونست تمام روز رو بدون اینکه خسته بشه فوتبال بازی کنه.

یه روز مامانش صداش زدو گفت : رالف همین الان بیا اینجا .تو باید برای جشن تولد خواهرت لیزا آماده بشی و لباس بپوشی.

رالف گفت : اه مهمونی با موشا و خرگوشا. این آخرین چیزی بود که اون میخواست انجام بده.

رالف با همون لباس فوتبال و توپش رفت توی خونه. مامانش وقتی رالفو اونطوری دید ناراحت شد و بهش گفت : ببین چقدر لباسات و دست و روت کثیفه. سریع برو بالا و دست و روتو بشور و لباساتو عوض کن.مهمونا تا چند دقیقه دیگه میرسن.رالف دید که مامانش چندتا شمع روی کیک تولد لیزا خواهرش گذاشته. همینطور مامان یه کیک شکلاتی هم خریده بود و رالف دلش میخواست ببینه اون کیک چه مزه ای میده.

رالف هنوز از اینکه بازی فوتبالشو نصفه کاره ول کرده بود عصبانی بود و با خودش فکر میکرد اگر تو مهمونی به جای اینکه آهنگای بی مزه بخونم میتونستم فوتبال بازی کنم خیلی بهتر بود و حوصلم سر نمیرفت. بالاخره رالف با غرغر زیاد اماده شد. اون اخرین نفری بود که رفت پیش مهمونا.وقتی همه مهونا اهنگ تولد مبارکو برای لیزا خوندن مامان رالف اماده شد تا کیک تولدو ببره. همون موقع رالف گفت : من یه تیکه کیک شکلاتی میخوام. مامانش گفت : نه تو نمیتونی کیک شکلاتی بخوری.اون کیک مال بزرگتراست .بچه ها میتونن از کیک تولد بخورن.رالف شروع کرد به گریه کردن و پا کوبیدن.اون گفت : ولی من کیک تولد نمیخوام من کیک شکلاتی میخوام.مامانش دوباره گفت : نه. اما رالف خیلی عصبانی بود و نمیتونست خودشو کنترل کنه. تو اون لحظه رالف کار خیلی بدی انجام داد و گفت : پس وقتی من نمیتونم از این کیک بخورم هیچکس دیگه هم نباید بخوره وبعد توپشو کوبید روی کیک. اخ آخ اون این کارو انجام داد .حالا رالف تو بد دردسری افتاده.

مامان رالف در حالی که فریاد میکشید گفت : چطور تونستی این کارو بکنی رالف.همین الان به اتاق زیر شیروونی بروتا من بعدا باهات حرف بزنم.

لپای رالف از این اتفاق قرمز شده بود ولی اون هیچ فکری به ذهنش نمیرسید.اتاق زیر شیروونی جایی بود که خرگوشا تخم مرغاشونو برای عید اونجا رنگ میکردن.اونجا یه اتاق بزرگ و زیبا بود. و یه اتاق خیلی خوبی بود برای اینکه رالف شوت کردنو تمرین کنه.

ناگهان رالف از بیرون و از مسافتی خیلی دور سرو صداهای وحشتناکی شنید.

خرگوشای بامزه ، واقعا خوشمزه هستن تو قابلمه.آروم آروم پخته میشن و تبدیل به یه خورشت خوشمزه میشن.ببینین!!! ما برای شما اومدیم اینجا. رالف وقتی از پنجره بیرونو نگاه کرد سه تا روباه وحشی و بزرگو دید که داشتن به سمت اونا میومدن. حالا همه توی دردسر بزرگی افتاده بودن.

تو طبقه پایین همه میلرزیدنو گریه میکردن. خرگوشا همه در و پنجره هارو قفل کردنو محکم بستن. بعد تصمیم گرفتن که همشون برن توی زیرزمین چون اونجا از همه جا امن تر بود. تو این شرایط همه رالفو از یاد برده بودنو اونو یادشون رفته بود.

رالف سریع شروع کرد به فکر کردن. بعدش اون یه سبد بزرگ پر از تخم مرغ برداشتو اونارو از پنجره پرت کرد بیرون.

روباها که در حال رقصیدنو آواز خوندن بودن پاشون روی تخم مرغا سر خورد و لغزیدنو خوردن به همو افتادن روی زمین.

زرده ها و سفیده های تخم مرغا حسابی به سرو کله روباها مالیده شده بود و اونارو کثیف کرده بود اونا یه دفعه بالا رونگاه کردن دیدن که رالف داره از پنجره اتاق زیر شیروونی بهشون میخنده . روباها همینطوری که داشتن غر غر میکردن لا به لای بوته ها قایم شدن.

خیلی زود سه تاروباه با یه نردبون خیلی خیلی بلند برگشتن. اونا شروع کردن به بالا رفتن تا برسن به پنجره اتاق زیر شیروونی.

اما رالف حسابی خودشو آماده کرده بود. اون تمام سطل رنگایی که برای رنگ کردن تخم مرغای عید استفاده میشد رو به ردیف روی زمین چیده بود و یکی یکی اونا رو به سمت روباها پرت میکرد. اول رنگ زرد بعد آبی بعد بنفش بعد آخر سر هم یه سطل بزرگ از رنگ قرمز روشن. سر و کله روباها حسابی رنگی شده بود و هیچ جارو نمیتونستن ببینن به خاطر همین دوباره غر غر کنون لا به لای بوته ها قایم شدن. رالف از خوشحالی فریاد کشید : هورااا من بردم من بردم .بعدشم یه شوت محکم به توپ فوتبالش زد. و اونو کوبید به دیوار اتاق.

اما چند لحظه بعد رالف احساس کرد همه چی توی اتاق داره تکون میخوره. وقتی گوش کرد یه صدایی شبیه رعد و برق شنید. یعنی چه اتفاقی افتاده؟

بله بچه ها روباها دوباره برگشته بودنو تلاش میکردن که وارد خونه خرگوشا بشن. رالف فهمید که الان به کمک بقیه احتیاج داره .یه کم فکر کردو یاد برونو گاو وحشی افتاد که توی انبار بود. اما انبار از اتاق زیر شیروونی فاصله زیادی داشت.رالف با خودش فکر کرد که من فقط یه شانس دارم . به خاطر همین توپشو لب پنجره گذاشتو تا اونجایی که میتونست محکم به توپش ضربه زد و شوت کرد.توپ رفت و رفت و رفت تا اینکه از پنجره انبار که باز بود به داخل رفت. از اون طرف روباها میخندیدنو با یه تنه درخت بزرگ به در خونه ضربه میزدن.

حالا بشنوید از انبار که وقتی توپ از پنجره انبار داخل شد حیوونا داشتن از چرت بعداز ظهرشون حسابی لذت میبردن. توپ اول محکم خورد به دم آقا خروسه و خروسه یه جیغ بلندی کشید و بعدش محکم خورد به تخم مرغی که خانم مرغه تازه گذاشته بود خانم مرغه جیغی زد و تا بیاد تخم مرغو با بالش بگیره از اون بالا افتاد توسر خوکه که خوابیده بود . خوکای دیگه که این صحنه رو دیدن شروع کردن به بلند بلند خندیدن . انقدر خندیدن تا کنترل خودشونو از داست دادنو افتادن روی ظرف شیر خانم بزه و ظرف شیر افتاد روی سر بزه که خواب بود. خانم بزه که یهواز خواب پریده بود هول شدو شروع کرد به دوییدن. گوسفندا هم از ترس اینکه بزه بهشون نخوره داشتن در میرفتن که یهو خوردن به نردبونو خلاصه نردبون محکم افتاد تو سر گاو وحشی که خواب بود.

برونو یه عادت بدی داشت اونم این بود که دوست نداشت کسی از خواب بیدارش کنه. به خاطر همین حسابی عصبانی شد و در انبارو شکست و از اون بیرون رفت .با آنچنان سرعتی میدویید که هیچکس نمیتونست نگهش داره. فقط یه چیزی وجود داشت که گاو وحشی از اون حتی بیشتر از بیدار کردنش از خواب هم متنفر بود اونم رنگ قرمز بود. و این دقیقا همون چیزی بود که برونو وقتی داشت تو حیاط خونه میدویید دید. اون چی میدید؟ سه تا روباه که مثل آتیش قرمز بودن . گاو وحشی به طرف رواباهاحمله کرد و بلند بلند فریاد میکشیدو دنبالشون میکرد. روباها هم از ترس جونشون پا گذاشتن به فرار.

دیگه خطر برطرف شده بود و خرگوشا دونه دونه از زیرزمین بیرون اومدن. وقتی اونا فهمیدن که رالف چه کاری انجام داده حسابی تشویقش کردنو با صدای بلند برای خرگوش کوچولوی فوتبالیست  هورا کشیدن. بعدش خرگوشای خوشحال یه جشن بزرگ گرفتن نه فقط به خاطر تولد لیزا به خاطر این پیروزی بزرگی که به دست اورده بودن. لیزابه همه گفت : رالف یکی از بهترین فوتبالیستای روی کره زمینه. هیچکس نمیتونه به خوبی اون شوت بزنه. بعد از اینکه همه یه تیکه از کیک تولد خوردن یه مسابقه بررگ فوتبال هم برگزار کردن و فوتبال بازی کردن. اینبود داستان زیبا و جذاب خرگوش کوچولوی فوتبالیست .

چشمان پدر عاشق فوتبال

چشمان پدر عاشق فوتبال

این داستان درباره پسر بچه لاغر اندمی ‌است که عاشق فوتبال بود. در تمام تمرین‌ها سنگ تمام می‌گذاشت اما چون جثه اش نصف سایر بچه‌های تیم بود تلاش‌هایش به جایی نمی‌رسید. در تمام بازی‌ها، ورزشکار امیدوار ما روی نیمکت کنار زمین می‌نشست اما اصلا پیش نمی‌آمد که در مسابقه ای بازی کند.

این پسر بچه با پدرش تنها زندگی می‌کرد و رابطه ویژه ای بین آن دو وجود داشت. گرچه پسر بچه همیشه هنگام بازی روی نیمکت کنار زمین می‌نشست اما پدرش همیشه در بین تماشاچیان بود و به تشویق او می‌پرداخت. این پسر در هنگام ورود به دبیرستان هم لاغرترین دانش آموز کلاس بود. اما پدرش باز هم او را تشویق می‌کرد که به تمرین‌هایش ادامه دهد. گر چه به او می‌گفت که اگر دوست ندارد مجبور نیست این کار را انجام دهد. اما پسر که عاشق فوتبال بود تصمیم داشت آن را ادامه بدهد. او در تمام تمرین‌ها تلاشش را تا حداکثر می‌کرد به امید اینکه وقتی بزرگتر شد بتواند در مسابقات شرکت کند. در مدت چهار سال دبیرستان او در تمام تمرین‌ها شرکت می‌کرد اما همچنان یک نیمکت نشین باقی ماند. پدر وفادارش همیشه در بین تماشاچیان بود و همواره او را تشویق می‌کرد.

پس از ورود به دانشگاه پسر جوان تصمیم داشت باز هم فوتبال را ادامه دهد و مربی هم با تصمیم او موافقت کرد زیرا او همیشه با تمام وجود در تمرین‌ها شرکت می‌کرد و علاوه بر آن به سایر بازیکنان روحیه می‌داد. این پسر در مدت چهار سال دانشگاه هم در تمامی ‌تمرین‌ها شرکت کرد اما هرگز در هیچ مسابقه ای بازی نکرد.

در یکی از روزهای آخر مسابقه‌های فصلی فوتبال؛ زمانی که پسر برای آخرین مسابقه به محل تمرین می‌رفت؛ مربی با یک تلگرام پیش او آمد. پسر جوان آرام تلگرام را خواند و سکوت کرد. او در حالی که سعی می‌کرد آرام باشد زیر لب گفت: پدرم امروز صبح فوت کرده است. اشکالی ندارد امروز در تمرین شرکت نکنم؟ مربی دستش را با مهربانی روی شانه‌های پسر گذاشت و گفت: پسرم این هفته استراحت کن. حتی برای آخرین بازی در روز شنبه هم لازم نیست بیایی.

روز شنبه فرا رسید. پسر جوان به آرامی ‌وارد رختکن شد و وسایلش را کناری گذاشت. مربی و بازیکنان از دیدن دوست وفادارشان حیرت زده شدند. پسر جوان به مربی گفت: لطفا اجازه بدهید من امروز بازی کنم. فقط همین یک روز را.

مربی وانمود کرد که حرف‌های او را نشنیده است. امکان نداشت او بگذارد ضعیف ترین بازیکن تیمش در مهم ترین مسابقه بازی کند. اما پسر جوان شدیدا اصرار می‌کرد. مربی در نهایت دلش به حال او سوخت و گفت: باشد می‌توانی بازی کنی.

مربی و بازیکنان و تماشاچیان نمی‌توانستند آنچه را که می‌دیدند باور کنند. این پسر که هرگز پیش از آن در مسابقه ای بازی نکرده بود تمام حرکاتش به جا و مناسب بود. تیم مقابل به هیچ ترتیبی نمی‌توانست او را متوقف سازد. او می‌دوید پاس می‌داد و به خوبی دفاع می‌کرد. در دقایق پایانی بازی او پاسی داد که منجر به برد تیم شد. بازیکنان او را روی دستهایشان بالا بردند و تماشاچیان به تشویق او پرداختند. آخر کار وقتی تماشاچیان ورزشگاه را ترک کردند مربی دید که پسر جوان تنها در گوشه ای نشسته است. مربی گفت: پسرم! من نمی‌توانم باور کنم. تو فوق العاده بودی. بگو ببینم چه طور توانستی به این خوبی بازی کنی؟

پسر در حالی که اشک چشمانش را پر کرده بود پاسخ داد: می‌دانید که پدرم فوت کرده است. آیا می‌دانستید او نابینا بود؟ سپس لبخند کم رنگی برلبانش نشست و گفت: پدرم به عنوان تماشاچی در تمام مسابقه‌ها شرکت می‌کرد. اما امروز اولین روزی بود که او می‌توانست به راستی مسابقه را ببیند و من می‌خواستم به او نشان دهم که می‌توانم خوب بازی کنم.

مطلب مشابه: قصه پاییزی (قصه‌های کودکانه و نوجوانانه زیبا درباره پاییز)

مطلب مشابه: قصه های پری دریایی؛ ۶ داستان دلنشین و زیبا درباره پری دریایی

فابیوی فوتبالیست

وقتی فابیویِ فوتبالیست داشت به ورزشگاه شهر می‌رفت، با خودش گفت: «برویم یک مسابقه بدهیم! برویم دست‌وپنجه‌ای نرم کنیم!»

فابیو خیلی هیجان‌زده بود. او باید بعدازظهر در جام فینال، مقابل تیم دهکده بازی می‌کرد!

فابیوی فوتبالیست، قبل از این‌که بازی شروع شود، بیرون از زمین اصلی، حسابی با توپ تمرین کرد.

اول، با دروازه‌بان «گَری» شوت به دروازه را تمرین کرد. بعد، با هم‌تیمی‌هایش، جانی و مارک، دریبل و پاس‌کاری را تمرین کردند.

از خط کناری، مربی «کِن» فریاد زد: «عالیه، آفرین!»

بعد از تمرین، بازیکن‌ها به اتاق رختکن رفتند تا برای دیدار آماده شوند. فابیویِ فوتبالیست ساق‌بندش را زیر جورابش گذاشت. جوراب راه‌راه تیمش را پا کرد و کفش فوتبال قرمزرنگش را پوشید که برایش شانس می‌آورد.

توی ورزشگاه، طرفدارها تمام صندلی‌ها را پر کرده بودند. مونا معلم و پیتر پستچی، شال‌گردن‌های مخصوص باشگاه را دور گردنشان پیچیده بودند. رالفِ راننده و آقای قصاب هم پرچمی را تکان می‌دادند. وقتی بازیکن‌ها به زمین بازی آمدند، همه‌ی تماشاچی‌ها هورا کشیدند و تشویقشان کردند.

داور سوت زد و بازی شروع شد. جانی، توپ را به فابیو پاس داد. فابیو با سرعت به سمت دروازه‌ی تیم دهکده دوید، یک بازیکن را پشت سر گذاشت. دو بازیکن را پشت سر گذاشت و بعد… گل!

جمعیت فریاد کشیدند: «هورا هورا…»

تیم باشگاه شهر، «یک – هیچ» جلو بود. جمعیت هنوز هورا می‌کشیدند که دروازه‌بان تیم دهکده توپ را به سمت دیگر زمین شوت کرد.

آخ نه! شوت‌زن تیم دهکده هم گل زد.

س… و… ت

داور سوت زد.

نیمه اول بازی تمام شده بود و هر دو تیم «یک- یک» مساوی بودند.

بازیکن‌ها به رختکن برگشتند و مربی کِن به بازیکن‌ها پرتقال داد و گفت: «ما برای اینکه در بازی برنده بشویم، باید فقط یک گل بزنیم. فابیو! تو ستاره‌ی شوت‌زن‌ها هستی. ما روی تو حساب می‌کنیم.»

فابیو به مربی گفت: «من سعی می‌کنم گل بزنم.»

نیمه‌ی دوم شروع شد. جمعیت فریاد می‌کشید: «ما گل می‌خواهیم.»

مارک، توپ را به جانی پاس داد؛ اما… آخ، نه! جانی افتاد و قوزک پایش پیچ خورد.

دکتر دِیزی از جایگاهش بیرون می‌پَرد تا به جانی کمک کند. جانی نمی‌تواند به بازی ادامه دهد.

مربی، یک بازیکن ذخیره به نام «دَن» را به زمین فرستاد.

زمان همین‌طور داشت می‌گذشت. آیا وقتی باقی مانده تا فابیو یک گل بزند؟

دَن دریبل کرد و توپ را به فابیو پاس داد. فابیو شوت زد.

توپ درست رفت توی دروازه، گُل!

س… و… ت

داور سوت زد. نیمه‌ی دوم هم تمام شد. جمعیت، همگی فریاد کشیدند.

تیم شهر داستانی، بازی را «دو بر یک» بُرد.

ملکه «کلارا» جام را به تیم هدیه کرد. فابیوی فوتبالیست جام را بالای سرش نگه داشت و همه دست زدند.

بعد از بازی، در میدان شهر جشن گرفتند. آقای قصاب، سوسیس سرخ‌کرده آورد و آقای نانوا هم یک کیک بزرگ.

همه گفتند: «آفرین به تیم باشگاه شهر!» و همه برای فابیوی فوتبالیست هورا کشیدند.

مطلب مشابه: قصه بچگانه با موضوع پدر و مادر (۸ داستان آموزنده درباره والدین)

مطلب مشابه: قصه های قشنگ و زیبا برای بچه‌ها (۱۰ داستان از مرغ پر قرمزی تا شیر احمق)

داستان کودکانه جیمی تیم رو نجات میده

داستان کودکانه جیمی تیم رو نجات میده

جیمی عاشق بازی کردن با توپ فوتبالشه! اون هر روز با پدرش فوتبال تمرین میکنه! اون دریبل میزنه! شوت کات دار و حتی شوت برگردون هم تمرین میکنه! جیمی ستاره‌ی تیم فوتبال زیر 6 سال توی باشگاه ورزشی خودشونه! اون خیلی سریع و فرزه و بیشترین گل‌ها رو برای تیم خودش میزنه! ولی جیمی یک…

جیمی عاشق بازی کردن با توپ فوتبالشه!

اون هر روز با پدرش فوتبال تمرین میکنه! اون دریبل میزنه!

شوت کات دار و حتی شوت برگردون هم تمرین میکنه!

جیمی ستاره‌ی تیم فوتبال زیر 6 سال توی باشگاه ورزشی خودشونه! اون خیلی سریع و فرزه و بیشترین گل‌ها رو برای تیم خودش میزنه!

ولی جیمی یک عیب بزرگ داره! اون دوست نداره که توپ رو به هم تیمی‌هاش پاس بده. مربی جیمی همیشه بهش یادآوری میکنه که فوتبال یک بازی تیمیه و اون باید توپ رو به بقیه هم پاس بده!

یک روز تیم جیمی با یک تیم دیگه مسابقه داشتن! جیمی حسابی تلاش کرد تا بتونه گل بزنه! اما تیم مقابل حسابی قوی بودن و جیمی موفق نشد گل بزنه! وقتی نیمه‌ی اول تموم شد، تیم مقابل دو بر صفر از تیم جیمی جلو افتاده بود!

مربی تیم بین دو نیمه برای بچه‌ها صحبت کرد و گفت:

با هم دیگه بازی کنید و توپ رو به هر کسی که آزادتره پاس بدید! جیمی! تو باید توپ رو پاس بدی!

برای نیمه‌ی دوم، مربی جیمی رو مجبور کرد که روی نیمکت بنشینه و بازی نکنه! هم تیمی‌هاش کمی میترسیدن که بدون اون بازی کنن. اما اونا سعی کردن که با هم بازی کنن. بالاخره تامی موفق شد اولین گل رو برای تیمشون بزنه!

همه فریاد زدن:

هووووراااااا! آفرین تیمی!

سه دقیقه مونده به پایان بازی، امیلی گل دوم رو هم برای تیمشون زد!

همه فریاد زدن:

ایوللللللل امیلی!

مربی از جیمی خواست که برگرده توی زمین و بازی کنه و بهش گفت:

یه کاری کن ببریم جیمی! یادت نره که به هم تیمی‌هات پاس بدی!

تیمی توپ رو پاس داد به امیلی و امیلی هم توپ رو پاس داد به جیمی!

جیمی دو تا از بازیکن‌های تیم مقابل رو دریبل کرد و دقیقا همون لحظه یکی دیگه از بازیکن‌های تیم مقابل رو دید که داره به سمتش میدوه!

جیمی امیلی رو دید که پشت سرش ایستاده! اون یادش به حرف‌های مربی افتاد و توپ رو به امیلی پاس داد!

امیلی به سمت دروازه دوید و بهترین شوتی که بلد بود رو زد!

مربی داد زد:

گللللللل!

همه‌ی بچه‌های تیم حسابی جیغ زدن و خوشحالی کردن و رفتن که از امیلی تشکر کنن!

جیمی خیلی خوشحال بود که تونستن تیم مقابل رو 3-2 ببرن! اما یه کوچولو هم ناراحت بود که خودش نتونسته هیچ گلی توی بازی بزنه!

مربی گفت:

تبریک میگم برای پیروزیتون! جیمی! آفرین که توپ رو به امیلی پاس دادی!

وقتی که جیمی به همراه پدرش داشتن به خونه برمیگشتن، پدرش به جیمی گفت:

پسرم توشاید هیچ گلی نزده باشی، ولی قطعا به تیمت کمک کردی تا برنده بشه! من بهت افتخار میکنم! آفرین!

مطلب مشابه: قصه های بچگانه برای خوابیدن؛ 10 داستان کوتاه شیرین خواب آور کودک

مطلب مشابه: قصه های بچگانه زیبا { ۱۱ داستان جذاب برای کودکان با هر سنی }

داستان کودکانه توپ فوتبال پنبه ای

یکی بود یکی نبود. در یک روز گرم تابستونی حیوانات جنگل مثل همیشه دور هم جمع شدند که باهم بازی کنند و سرگرم بشند. موش کوچولو که به تازگی از شهر برگشته بود با هیجان دوید و گفت:” ببینید چی از شهر آوردم! یک توپ فوتبال ..” دوستان موش کوچولو با دیدن توپ فوتبال هیجان زده شدند و گفتند:” واای چه توپ فوتبال خوبی.. بیاید هر چه زودتر باهاش بازی کنیم” موش کوچولو گفت:” اول باید دو تا تیم تشکیل بدیم .. بعد می تونیم حسابی فوتبال بازی کنیم”

خیلی زود حیوانات جنگل دو تا تیم شدند و با توپ جدید شروع به بازی کردند. موش کوچولو که خیلی زبل بود و سریع می دوید خیلی زود تونست گل بزنه  واز خوشحالی هورای بلندی کشید. حالا نوبت فیلی بود که می خواست هر طور شده توپ رو وارد دروازه موش کوچولو بکنه .. موش کوچولو که میخواست مانع اون بشه سریع جلوی فیلی رفت تا توپ رو بگیره. فیلی نتونست تعادلش رو حفظ بکنه و یک دفعه فیلی و موش کوچولو به روی زمین افتادند.فیلی که فکر میکرد ممکنه روی موش کوچولو بیفته و اون رو له کنه تلاش کرد که به طرف دیگه ای بیفته و اینطوری شد که دقیقا روی توپ فوتبال موشی  افتاد و توپ فوتبال ترکید..

موش کوچولو با دیدن توپی که ترکیده بود زد زیر گریه و گریه بلندی سر داد. فیلی که از این اتفاق خیلی ناراحت بود سعی کرد موش کوچولو رو دلداری بده و گفت:” من واقعا متاسفم! نمی خواستم این اتفاق بیفته .. من همه تلاشم رو کردم که روی تو نیفتم تا له نشی ..”

اما موش کوچولو که توپ جدیدش رو از دست داده بود در حالیکه اشک می ریخت گفت:” من می خواستم با توپم تمرین کنم تا توی مسابقه شهر شرکت کنم .. حالا دیگه بدون توپ چطوری تمرین کنم!”

قورباغه گفت:” نگران نباش موشی.. میتونیم دوباره از شهر یک توپ دیگه بیاریم ” موشی با ناراحتی گفت:” چند روز دیگه مسابقه است و من وقت ندارم که دوباه به شهر برم ..من همین الان توپ لازم دارم ” روباه یه کم فکر کرد و گفت:” میتونیم به جای توپ با چیز دیگه ای بازی کنیم .. مثلا با یک نارگیل! چطوره؟”

خرگوش گفت:” چطوری با نارگیل فوتبال بازی کنیم؟ نارگیل خیلی سفت و محکمه ..اگه روی سرمون بیفته حتما سرمون میشکنه !”میمونک که به حرفهای حیوانات گوش می داد در حالیکه از شاخه درخت آوزیوون شده بود گفت:” چطوره از کدو تنبل استفاده کینم؟” خرگوش گفت:” کدو تنبل اصلا شبیه توپ نیست.. تازه با ضربه زدن ممکنه له بشه !”

الاغ که تا اون موقع ساکت بود گفت:” به نظرم ما به یک چیز پنبه ای نرم نیاز داریم تا به جای توپ استفاده کنیم..” خرگوش گفت:” باشه ولی ما الان توپ پنبه ای از کجا بیاریم ؟!!” بقیه حیوانات با شنیدن پیشنهاد الاغ خنده بلندی سر دادند. الاغ که انگار خجالت کشیده بود سرش رو پایین انداخت و چیزی نگفت.

همون موقع پرنده ای که روی شاخه نشسته بود گفت:” چه خبره؟ چرا انقدر سر و صدا می کنید؟ بچه های من توی لونه خوابیدند الان بیدارشون میکنید..”

فیلی گفت:” ببخشید خانوم پرنده .. الاغ پیشنهادی داد که همه ما رو به خنده انداخت .. این سر و صدا به همین خاطره ..” پرنده گفت:” مگه چه پیشنهادی داد که انقدر خنده دار بود؟”  فیلی گفت:” توپ فوتبال ما ترکیده .. الاغ پیشنهاد داد که یک توپ پنبه ای بسازیم!”

پرنده یه کم فکر کرد و گفت:” چرا که نه؟ اتفاقا به نظر من پیشنهاد خوبیه!!” حیوانات با تعجب به پرنده نگاهی کردند و گفتند:” چطوری؟ ”

پرنده گفت:” مگه نمیدونید به من میگن پرنده بافنده ! من می تونم خیلی چیزها رو به هم بدوزم .. الان هم برید و یه کم پنبه برای من بیارید تا توپتون رو درست کنم!”

موش کوچولو سریع دوید و از گل های پنبه ای که توی جنگل بود مقداری پنبه کند و برای پرنده آورد. پرنده پنبه ها رو گرفت و داخل توپ فوتبال پاره کرد و با نوک تیزش مشغول دوختن توپ شد. طولی نکشید که توپ فوتبال دوباره مثل اول سالم و محکم شد. پرنده توپ رو به حیوانات داد و گفت:” توپتون آماده است.. شاید مثل اولش بالا و پایین نپره ولی فعلا میتونید باهاش بازی کنید و سرگرم بشید..”

موش کوچولو که با دیدن توپش خیلی خوشحال شده بود با ذوق و هیجان گفت:” وااای ازت ممنونم پرنده بافنده” بقیه حیوانات هم از پرنده تشکر کردند .

پرنده لبخندی زد و گفت:” فقط یادتون باشه که دیگه هیچ وقت حرفها و فکرهای کسی رو مسخره نکنید و بهش نخندید..” حیوانات که متوجه رفتار اشتباهشون شده بودند گفتند :” حق با شماست  “و الاغ رو بغل کردند و ازش به خاطر پیشنهاد توپ پنبه ای تشکر کردند.

بعد هم همگی با توپ فوتبال جدید کلی بازی کردند و خوش گذروندند.

پسربچه‌ای که فوتبالیست شد

روزی روزگاری پسری به نام دیگو گونزالز به دنیا آمد. او یک نوزاد آرام و ساکت بود. دیگو یک مشکل بزرگ داشت و آن این بود که او به جای دو پا، یک پا داشت. همه شوکه شده بودند و می‌پرسیدند که دیگو چرا یک پا دارد؟ دکتر در جواب گفت: دیگو بیماری نوزادانی را دارد که با یک پا به دنیا می‌آیند. نگران نباشید، فقط باید یک پا به اندازه‌ی دیگو بخرید. پدر دیگو هم یک پای مصنوعی برای او خرید. دیگو هر سال بزرگ‌تر و بزرگ‌تر می‌شد و پدرش هر سال پای مصنوعی او را عوض می‌کرد. خلاصه این که 10 ساله شد و پدر و مادرش یک تولد به‌یاد‌ماندنی برای دیگو گرفتند. یک روز دیگو با اجازه‌ی پدر و مادرش برای توپ‌بازی به بیرون رفت. آن‌جا یک شوت محک زد، طوری که توپ خیلی سریع حرکت کرد. ناگهان یک فوتبالیست توپ را به دیگو برگرداند. او کسی نبود جز “دیگو مارادونا”.

دیگو با قدم‌های بلند به آغوش مارادونا رفت و گفت: “سلام آقای مارادونا”. مارادونا از شخصیت خوب دیگو تعجب کرد و گفت: “سلام پسر کوچولو، اسمت چیه؟” دیگو گفت: “من دیگو گونزالز هستم.” مارادونا گفت: “شما چقدر پسر باشخصیتی هستی، راستی پایت چه شده؟” دیگو گفت:‌” من با یک پا به دنیا آمدم.” مارادونا با شنیدن این حرف ناراحت شد. خلاصه که بعد از کلی حرف زدن مارادونا با دیگو، با هم خداحافظی کردند و هر دو به طرف خانه‌ی خود برگشتند.

مارادونا با خود گفت:”من باید همچین پسری را زیر نظر داشته باشم، شاید او را به نونهالان آرژانتین دعوت کردم.”

خلاصه دیگو هر روز فوتبال تمرین می‌کرد و روز به روز فوتبالش بهتر می‌شد و مارادونا هم دیگو را زیر نظر داشت. مارادونا همان موقعی که دید فوتبال دیگو فوق‌العاده است فکری به ذهنش رسید. فردای آن روز مارادونا ساعت پنج از خانه‌اش بیرون رفت. به سوی خانه‌ی دیگو رفت و منتظر او ماند. دیگو از خانه بیرون آمد و تا مارادونا را دید خوشحال شد. دیگو در آغوش مارادونا رفت و گفت:”سلام آقای مارادونا. شما اینجا چه کار می‌کنید؟” مارادونا گفت:” دو خبر غافلگیرکننده برایت دارم. اول اینکه برایت یک پای مصنوعی هم‌اندازه‌ی خودت خریدم و دومی اینکه می‌خواهم تو برای نونهالان آرژانتین بازی کنی.” دیگو خیلی خوشحال شد و از مارادونا تشکر کرد و رفت تا به پدر و مادرش خبر بدهد. والدین دیگو هم خوشحال بودند چون پسرشان یک فوتبالیست شده بود.

قصه کودکانه حسنی شده فوتبالیست

قصه کودکانه حسنی شده فوتبالیست

شب که پایان رسید بیرون درآمد آفتاب

با صدای خروسش حسنی بیدار شد از خواب

سلام و صبح به خیر گفت به پدر و مادرش

دست و رویش رو آبی زد رفت به سراغ ورزش

صبحونه اصلا نخورد برداشت دوتا کلوچه

توپش رو دستش گرفت دوید و رفت تو کوچه

وقتی رسید به کوچه کسی رو اونجا ندید

تنها کمی بازی کرد تا دوستش از راه رسید

دوتایی توی کوچه رفتند سراغ بازی

از کار اون‌ها شدند همسایه‌ها ناراضی

همسایه‌ی بالایی پنجره رو که وا کرد

شاکی شد از دستشون چه بدجوری نگاه کرد

دوستش می‌گفت حسن جون بیا بریم بیخیال

ببین چه کیفی داره بازی خوب فوتبال

مشغول بازی بودند هر دو مثل همیشه

که یک‌دفعه توپ‌شون محکم خورد به یه شیشه

شیشه‌ی همسایه رو با توپ زدند شکستند

از ترسشون دوتایی زودی فلنگ رو بستن

همسایه توپ رو برداشت اومد از خونه بیرون

با اوقات خیلی تلخ رفت به در خونه‌شون

مادر تا همسایه رو دید با یه توپ تو کوچه

گفت به حسن دوباره چیکار کردی تو بچه

رفت و به همسایه گفت ببخشید اونو این‌بار

من قول می‌دم که دیگه هرگز نمیشه تکرار

وقتی به خونه برگشت گفت که ببخش مادر جون

از کار زشت امروز پشیمونم پشیمون

مادر ناراحتی رو وقتی که تو چشمهاش دید

با مهربونی بازم آقا حسنی رو بخشید

وقتی که دید مادرش از دست اون راضی شد

رفت تو حیاط دوباره مشغول توپ‌بازی شد

دنبال توپ تو حیاط به هر طرف می‌دوید

یک‌دفعه زد به گلدون مادرش از جا پرید

دوید به سمت حیاط آشفته و هراسون

دید حسنی دوباره خجل بود و پشیمون

مادر گفت که پسر جون بگو خودت خوب هستی

نترس فدای سرت که گلدون رو شکستی

گفت حسنی با خودش وای دسته گل آب دادم

وقتی بابایی بیاد جوابش رو چی بدم

ناراحت و پشیمون رفت تو اتاقش خوابید

تا وقتی بیدار بشه یه خواب خیلی خوب دید

می‌دید تو تیم ملی شده یه پا فوتبالیست

توی زمین فوتبال بهتر از اون دیگه نیست

می‌دید شده برنده توی جام جهانی

گرفته توی دستش یه کاپ قهرمانی

وقتی که از خواب پاشد دید که همه‌اش بوده خواب

توی سرش پر بود از سوال‌های بی‌جواب

گفت با خودش چجوری می‌شم من یک فوتبالیست

بازی تو تیم ملی آرزوی نهاییست

وقتی به خونه برگشت پدر موقع غروب

گفت واسه حسن جون دارم یه هدیه خوب

رفت جلو و سلام کرد یه بسته داد به دستش

حسنی تا اونو وا کرد دید یه لباس ورزش

باباش رو بوسید و گفت ممنونتم باباجون

از کار امروز خود خیلی شدم پشیمون

پدر یه لبخندی زد از روی مهربونی

گفت پسرم تو باید یه چیزی رو بدونی

توپ‌بازی توی کوچه یا تو حیاط نمیشه

توی زمین فوتبال بازی بکن همیشه

چون تو محله‌ی ما زمین فوتبالی نیست

میری کلاس فوتبال تا بشی یه فوتبالیست

صبح حسنی با پدر خوشحال و شاد و سرحال

رفت برای ثبت نام توی کلاس فوتبال

هر روز می‌رفت به کلاس تا بعد ماه و سالی

شد پیروز و قهرمان با یه عالم خوشحالی

حسنی تو قصه‌ی ما حالا شده فوتبالیست

تو درس و توی ورزش می‌گیره نمره بیست

خب دوستای خوبم امیدوارم که از این قصه خوشتون اومده باشه

تا یه روز دیگه و یه قصه دیگه خدانگه دار

مطلب مشابه: قصه های ترسناک؛ ۱۰ داستان هیجانی ترسناک مو به تن سیخ کن!

مطلب مشابه: قصه های کودکانه، قدیمی و خاطره‌ انگیز ایرانی (12 قصه دلنشین دخترانه پسرانه)

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.