داستان کوتاه و کودکانه ورزشی (12 داستان با موضوعات ورزشی)

چندین داستان کوتاه و کودکانه ورزشی را در این بخش از سایت روزانه برای شما دوستان قرار دادهایم. این داستانهای ورزشی بسیار شیرین و خواندنی هستند که میتوانید برای فرزندان خود بخوانید. در ادامه با ما باشید.
فهرست داستان کوتاه و کودکانه ورزشی
یار شهاب، یار نور
جوانهای شهر کنار تپه جمع شده بودند. هر کدام از آنها کمانی زیبا در دست و تیردانی پر از تیر بر روی دوش داشتند. یکی از آنها هدف را در عقب چید. مسابقه تیراندازی میخواست شروع بشود. پیامبر به سوی آنها آمد. تیراندازها بسیار خوشحال شدند و به ایشان خوشامد گفتند. پیامبر به گروه اول اشاره کرد و فرمود: «من با این گروه.» گروه دوم با ناامیدی گفتند: «معلوم است دیگر، تیم ما شکست میخورد و تیمی که پیامبر در آن هست، برنده میشود.»
پیامبر به آنها گفت: «حالا بیایید مسابقه بدهیم. نگران نباشید. دوباره بازی میکنیم و بار دوم، من یار شما میشوم.» گروه دوم خوشحال شدند. بازی شروع شد. تیراندازان در یک خط نشستند. تیرها را در کمان گذاشتند و با تمام قدرت پرتاب کردند. پیامبر هم تیرش را در کمان گذاشت و با قدرت کمان را کشید. تیرش را رها کرد تیرش مثل پرنده تیزپر از کمان رها شد و در قلب آشیانه هدف فرود آمد.
حکمتنامه جوان، ص ۱۴۱، ح ۲۰۹
سوارکار قهرمان

پیامبر و یارانش از میدان جنگ برمی گشتند. شکر خدا پیروز شده بودند و همه خوشحال بودند. خانههای مدینه از دور دیده میشد. تا چشم رزمندگان به خانههای مدینه افتاد، فریاد شادیشان بلند شد: «دیگر چیزی نمانده تا برسیم.» پیامبر نگاهی به جوانان کرد و فرمود: «دوستان! جوانان! سواران!» سوارکارها به سوی پیامبر نگاه کردند. پیامبر گفت: «بیایید از اینجا تا نزدیکی شهر مسابقه اسبدوانی بدهیم. حاضرید؟» سوارکارها با شادی فریاد زدند: «بله! چه پیشنهاد جالبی!» پیامبر خط شروع و نقطه پایان مسابقه را نشان داد و خودش کنار سوارکاران رفت. همه در یک ردیف ایستادند. جوانان هیجانزده بودند. «بسم الله» مسابقه شروع شد. سوارکاران با دقّت و مهارت، اسبها را میراندند. اسبها تند و تیز در دشت میتاختند و از هم سبقت میگرفتند. عرق از سر و روی اسبها و سوارکاران میریخت. پیامبر با دقت و مهارت فراوانی، اسبش را میراند. ناگهان اسب تند و تیز پیامبر با سرعت زیاد از اسبها جلو زد و با جهشهای پیاپی همه را جا گذاشت و به خط پایان رسید. فریاد شادی پیاده نظام بلند شد: « پیامبر خدا قهرمان شد!»(۱)
۱- وسائل الشیعه، ج ۶، ص ۳۴۶.
مطلب مشابه: حکایت کوتاه به زبان ساده (20 داستان قدیمی و حکایت دلنشین)
مطلب مشابه: قصه های قشنگ برای بچه ها؛ 12 داستان و قصه فوق العاده زیبا و جالب
دو بار کشتی
عطر گلهای بهاری، کوه و دشت را پر کرده بود. پیامبر کنار دره رسید. چوپانی تنومند از بالای تپه، پیامبر را دید. دوان دوان جلو آمد. پیامبر را میشناخت. با صدای رسا فریاد زد: « حاضری در اینجا با من کشتی بگیری؟» پیامبر لبخند زد و گفت: «با کمال میل.» مقابل هم ایستادند و دست و بازوی یکدیگر را گرفتند کشتی شروع شد. چوپان خیلی قوی بود و همه او را به عنوان جوانی پر زور و نیرومند میشناختند.
کمر یکدیگر را محکم گرفتند و زورآزمایی کردند. پیامبر با چابکی و مهارت، حریف را بر زمین زد و پیروز شد. چوپان سریع برخاست و نفسزنان گفت: «حاضری بار دیگر کشتی بگیری؟» پیامبر با لبخند گفت: «بله حاضرم.» چوپان جلو آمد. پنجه در پنجه پیامبر انداخت. میخواست هر طور شده، این بار برنده شود. پیامبر باز با قدرت و مهارت، به راحتی، او را بر زمین زد و پیروز شد. چوپان روی زمین نشست. سینهاش حسابی بالا و پایین میرفت. از سر و رویش عرق میریخت. نگاهی به پیامبر انداخت. «ماشاءالله عجب زوری دارید!»(۱)
۱- حکمتنامه جوان، ص ۱۳۴، ح ۱۹۶.
داور اسبدوانی
آسمان آبی بود و هوا عالی. جوانها یکییکی سوار بر اسب از کوچهها میگذشتند و به سوی میدان اسبدوانی حرکت میکردند. میدان اسبدوانی کمکم پر از اسبهای رنگارنگ و سوارکاران چابک و زرنگ شد. پیامبر هم میان جوانها و اسبها حرکت میکرد. امروز داور مسابقه بود. صدای رسا و زیبایش به گوش همه رسید:
«جوانان عزیز جلو بیایید! همه در یک خط. اسبها کنار هم بایستند.» سوارکاران همه در یک ردیف و پشت خط شروع مسابقه، صف کشیدند. همه هیجانزده و پرانگیزه بودند. هر کسی آرزو داشت قهرمان مسابقه شود. پیامبر نقطه پایان مسابقه را نشان داد. سوارکارها افسار اسبشان را محکم گرفته بودند و منتظر اعلام مسابقه بودند. پیامبر نگاهی به صف انداخت و گفت: «شروع کنید یا الله… بسم الله الرحمن الرحیم.» جوانها اسبها را هِی کردند و تند و تیز مثل عقاب تیزپنجه در دشت پر کشیدند. اسبها چابک و چالاک جهش میکردند. داور مهربان به سوی خط پایان رفت و آنجا ایستاد و با چشمهای زیبایش، میدان مسابقه را زیر نظر گرفت و منتظر رسیدن قهرمان امروز شد.(۱)
پینگ پنگ در سرزمین جادویی
در یک روز آفتابی آنیتا و دوستانش تصمیم گرفتند به جزیرهای جادویی که تازه در نقشههایشان پیدا کرده بودند، بروند. وقتی به جزیره رسیدند، با منظرهای شگفتانگیز روبرو شدند: زمینهای سبز، درختان عجیب و یک میز پینگپنگ جادویی زیبا که در وسط جزیره قرار داشت.
هر یک از آنها با کنجکاوی به میز نزدیک شدند و متوجه شدند که توپ پینگپنگ در هوا میچرخد و راکتها خود به خود حرکت میکند. مریم گفت: «بیایید با هم پینگپنگ بازی کنیم!» آنیتا و بقیه با شادی قبول کردند و بازی آغاز شد.
آنها همه باهم شروع به پرتاب توپها با راکتها شدند. هرج و مرجی به پا شد و اصلا لذتی در آن بازی نبود! چون توپ ها به هم میخوردند و راکتها از دستشان پرت میشد و بهم برخورد میکرد. فضای کافی هم برای بازی نبود و بچهها به هم برخورد میکردند. نشستند و باهم فکری جدید کردند. باید یک قانونی برای این بازی در نظر بگیریم تا از هرج و مرج جلوگیری کنیم و از بازی باهم لذت ببریم.
حالا با همکاری هم قوانین بازی را وضع کردند و به تیمهای دو نفره تقسیم شدند و به نوبت با میز پینگ پنگ جادویی باهم بازی کردند. این بازی آنقدر لذت بخش بود که نفهمیدند کی شب شد! در طول بازی، آنها یاد گرفتند که همکاری و ارتباط موثر با یکدیگر، باعث میشود که نتیجه بهتری بگیرند و از بازی بیشتر لذت ببرند.
بعد از بازی، دوستان متوجه شدند که ورزشهای گروهی نه تنها سرگرمکننده هستند، بلکه به تقویت دوستی و سلامت آنها کمک میکنند. آنها با خوشحالی و انرژی به خانه برگشتند و تصمیم گرفتند که هر هفته بازیهای گروهی جدیدی را امتحان کنند.
مطلب مشابه: داستان کوتاه نویسندگان معروف / 10 داستان خاص تاثیر گذار
مطلب مشابه: داستان کودکانه درباره نماز [ 10 قصه آموزنده مذهبی نماز برای کودکان ]
استعداد در ورزش

در یک دهکده شاداب و سبز، گروهی از دوستان به نامهای نیکو، امیر و سارا زندگی میکردند. آنها هر روز با هم بازی میکردند و در پی پیدا کردن ورزش مورد علاقهشان بودند. روزی روزگاری، در دهکده مسابقهای بزرگ به نام “مسابقات ورزشی بچههای محله” برگزار شد و همه تصمیم گرفتند در آن شرکت کنند.
نیکو به ورزش دویدن علاقه داشت و همیشه رویای دویدن در مسابقات را در سر داشت. امیر عاشق فوتبال بود و هر روز با دوستانش فوتبال بازی میکرد. سارا نیز به ورزش شنا علاقهمند بود و ساعتها در رودخانه تمرین میکرد.
در روز مسابقات، هر کدام از بچه ها تصمیم گرفتند در همهی رشتههای ورزشی شرکت کنند و سعی در برنده شدن داشتند.نیکو در فوتبال، امیر در دویدن و سارا در شنا با مشکلاتی روبرو شدند. نیکو اصلا نمیتوانست خوب پاس بدهد، امیر اصلا نمیتوانست نفسگیری خوبی در شنا داشته باشد و سارا هم نتوانست رکورد دویدن را بزند و از همه عقب ماند. دوستان ناراحت و غمگین بودند و احساس میکردند که در این ورزشها خوب نیستند.
اما وقتی که هر کدام در رشتهی خود بازی کردند، نیکو با سرعت در مسیر دویدن پیشرفت کرد و همه را جا گذاشت، امیر با مهارتهای عالی در فوتبال بچههای محله بازی کرد و کلی گل به حریف زد و سارا با قدرت و تکنیک در شنا به خوبی از همه جلو زد. مربی آنها، خانم امیدی، با مهربانی به آنها گفت: «هیچ ایرادی ندارد که در یک ورزش خوب نباشید. هر کسی استعداد متفاوتی دارد. مهم این است که استعداد خود را بشناسید و ورزش مورد علاقه خود را پیدا کنید. شاید شما در ورزش دیگری بهتر عمل کنید.»
دوستان با شنیدن این حرفها احساس راحتی و آرامش بیشتری پیدا کردند. نیکو تصمیم گرفت بیشتر به دویدن بپردازد، امیر تمرینهای بیشتری برای فوتبال کرد و سارا تمرینات شنا را ادامه داد. به زودی، هر یک از آنها در ورزشهای مورد علاقه خود به مهارتهای زیادی دست یافتند، مدالهای فراوان گرفتند و از موفقیتهای خود لذت بردند.
آنها یاد گرفتند که هر فرد استعداد خاص خود را دارد و باید به دنبال ورزشی بروند که با آن استعدادشان هماهنگ باشد. با این تجربه، دوستان به این نتیجه رسیدند که مهمترین چیز، تلاش و پیگیری استعدادهای خود است و باید از هر شکست و چالشی به عنوان فرصتی برای یادگیری و رشد استفاده کرد.
ورزش با خانواده
سارا، دختری پرانرژی و شاداب، همیشه به دریاچهای که در نزدیکی خانهشان بود، نگاه میکرد و آرزوی قایقرانی در آن را داشت. او از قایقهای رنگارنگ و موجهای آرام دریاچه لذت میبرد، اما هر بار که سعی میکرد قایقسواری کند، از ترس و عدم تجربه، احساس ناتوانی میکرد. فکر میکرد که هیچ وقت نمیتواند لذت قایقرانی را تجربه کند.
یک روز، وقتی سارا به دریاچه نگاه میکرد، تصمیم گرفت که به یادگیری قایقرانی بپردازد. او با اشتیاق به خانوادهاش گفت: «میخواهم قایقرانی کنم! لطفاً به من کمک کنید.» والدینش با لبخند و حمایت، گفتند: «ما با کمال میل به تو کمک خواهیم کرد. یادت باشه هر وقت احساس کردی میخوای چیز جدیدی یاد بگیری میتونی روی کمک خانوادهت حساب کنی عزیزم!»
سارا و خانوادهاش هر آخر هفته به دریاچه میرفتند و با قایق تمرین میکردند. پدرش به سارا آموزش میداد که چگونه با دقت قایق را به سمت جلو هدایت کند و پارو بزند، و مادرش به او یاد میداد که چگونه در شرایط مختلف از قایق مراقبت کند. برادر کوچکترش، امیر، با خوشحالی آبهای دریاچه را میپاشید و به سارا و والدینش شور و هیجان میداد.
سارا با تلاش و تمرینهای منظم، به تدریج اعتماد به نفس بیشتری پیدا کرد. او یاد گرفت که چگونه با هماهنگی و دقت قایق را هدایت کند و از مهارتهای جدیدش لذت ببرد. خانوادهاش همچنین به او یاد دادند که ورزش و فعالیت بدنی نه تنها برای بدن مفید است بلکه به تقویت ذهن و ایجاد روحیهای شاداب نیز کمک میکند. این فعالیت مشترک اعضای خانواده را به هم نزدیک تر کرد، هربار که به قایقرانی میرفتند سرشار از شور و هیجان بودند.
پس از مدتی، سارا به قایقران ماهری تبدیل شد و با افتخار در مسابقات قایقرانی محلی شرکت کرد. او با پیروزی و شادی به خانه برگشت و گفت: «این موفقیت فقط نتیجه تلاش و کمک خانوادهام است. ورزش نه تنها بدنم را قوی کرد، بلکه به من یاد داد که با حمایت یکدیگر میتوانیم به اهداف بزرگتری دست یابیم.»
سارا با خانوادهاش همچنان به قایقرانی ادامه داد و هر روز از ورزش و فعالیتهای مشترک با خانوادهاش لذت میبرد. او فهمید که با تلاش، همکاری و پشتیبانی خانواده، میتوان به هر هدفی رسید و زندگی سالم و شادی را تجربه کرد.
مطلب مشابه: قصه کودکانه شاهنامه (10 داستان معروف شاهنامه برای کودکان)
مطلب مشابه: قصه کودکانه مناسب بچههای 4 تا 6 سال با 12 داستان زیبا
داور وزنهبرداری

سنگ بزرگ در وسط میدان خودنمایی میکرد. جوانها کنار سنگ ایستاده بودند و دست و پنجه خود را گرم میکردند. همگی جوان و پرتوان و با انگیزه بودند. بازوهای قویشان نشان میداد که زور زیادی دارند. «چه کسی بیشتر از همه میتواند این سنگ بزرگ را بالا و پایین کند؟» پرسشی بود که از هم میپرسیدند.
همه آماده زورآزمایی و مسابقه بودند. فقط داور نداشتند. «راستی چه کسی داور ما باشد؟» همه از هم پرسیدند. چند لحظه منتظر ماندند و به هم نگاه کردند. ناگهان یکی از جوانها با شادی فریاد کشید: «آنجا را نگاه کنید؛ پیامبر. پیامبر خدا دارد به سوی ما میآید.» وزنهبرداران صورتشان را به سوی پیامبر چرخاندند: « خدایا شکر!» دوان دوان به پیشواز پیامبر رفتند. پیامبر با روی خوش و لبخند زیبا با جوانان سلام و احوالپرسی کرد. پیش از اینکه جوانان خواسته خود را بگویند، پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: «داور نمیخواهید؟» جوانان شگفتزده به هم نگاه کردند. با شادی گفتند: «چه چیزی بهتر از این! اتفاقاً همین را از شما میخواستیم.» پیامبر در چند قدمی سنگ ایستاد و پهلوانان جوان با شور و شوق آستینها را تا زدند و کنار سنگ جمع شدند.
کوهنوردی فلیپ
آیا تا به حال به قله کوه نگاه کردهاید و آرزو کردهاید که به آن برسید؟ فلیپ، فیل کوچولوی قوی و شجاع، هر روز به قلهی بلند کوهی در دوردست نگاه میکرد و رویای کوهنوردی را در سر داشت. اما وقتی به کوهپایهی آن قله نزدیک میشد، متوجه میشد که راه طولانی و سختی پیش رویش است و احساس میکرد هیچ وقت نمیتواند در زندگی خود قلهای را فتح کند.
فلیپ با خود فکر کرد و فهمید که برای رسیدن به قله، نیاز به کمک و تمرین دارد. او از دوستانش، مثل خرگوش باهوش و سنجاب چابک، درخواست کمک کرد. هر روز، فلیپ با دوستانش تمرین میکرد: پیادهروی در مسیرهای دشوار، بالا رفتن از تپهها و حتی تمرین وزنهبرداری با سنگهای کوچک.
با گذشت زمان و تلاش فراوان، فلیپ احساس قدرت بیشتری میکرد و اعتماد به نفسش هم بالا رفته بود. روزی روزگاری، فلیپ و دوستانش با شادی و سرزندگی، پیمودن راهی دشوار و طولانی، موفق شدند به قله کوه برسند. فلیپ از بالای قله به پایین نگاه کرد و با لبخند گفت: «این نتیجه تلاش و تمرین من است!» از آن روز به بعد هر هفته به کوه نوردی میرفت و روز به روز سالمتر و قویتر میشد.
فلیپ یاد گرفت که هیچ چیز غیرممکن نیست و با تلاش فراوان و کمک و مشورت دوستان، میتوان به هر هدفی رسید. از آن روز به بعد، فلیپ همیشه با انگیزه و شادی در پی اهداف جدیدش بود و به دیگران نیز یاد داد که ورزش و تلاش، کلید موفقیت هستند.
دوچرخهسواری یا بازیهای رایانهای؟
امیر کوچولو همیشه با دیدن دوچرخههای رنگارنگ و براق دیگر بچهها در پارک، حسرت میخورد. او دوست داشت که مثل بقیه دوچرخهسواری کند، اما از ترس سقوط و آسیب دیدن، هرگز جرات نکرده بود. بخاطر همین همیشه در خانه با ایکسباکس خودش بازی میکرد. اما بعضی وقتا واقعا چشمهاش درد میگرفت.
یک روز، دوستان امیر، مهدی و ندا، که با دوچرخههایشان به پارک آمده بودند، به امیر گفتند تا با آنها به گردش برود. امیر با ترس و دلهره قبول کرد و به پارک رفت اما گفت من که دوچرخهسواری بلد نیستم. در پارک، مهدی و ندا با مهربانی به امیر گفتند: «ما میخوایم به تو کمک کنیم تا دوچرخهسواری یاد بگیری. فقط کافیه امروز رو با ما تمرین کنی. اول میتونیم پشت دوچرخه رو برات نگه داریم تا یاد بگیری، نترس با ما بیا!»
امیر در ابتدا نگران بود، اما مهدی و ندا با صبر و حوصله به او کمک کردند. آنها ابتدا امیر را روی دوچرخه نشاندند و سپس به او یاد دادند که چگونه به آرامی رکاب بزند و تعادل خود را حفظ کند. امیر به تدریج اعتماد به نفس پیدا کرد و شروع به دوچرخهسواری کرد.
بعد از چند هفته تمرین و تلاش، امیر به دوچرخهسواری مسلط شد و از دوچرخهسواری لذت زیادی برد. او متوجه شد که با دوچرخهسواری، نه تنها سالمتر و قویتر میشود، بلکه احساس شادی و آزادی بیشتری هم دارد. رها و آزاد مثل باد در پیست دوچرخه سواری پارک رکاب میزد و میگفت یوهوووو!
امیر با خوشحالی به خانه برگشت و به والدینش گفت: «دوچرخهسواری بهتر از بازیهای رایانهای است! من حالا میدانم که ورزش کردن نه تنها بدن را سالم نگه میدارد، بلکه شادی و انرژی زیادی هم به همراه دارد.»
از آن روز به بعد، امیر هر روز با دوچرخهاش به پارک میرفت و با دوستانش با شادی دوچرخهسواری میکردند. او یاد گرفت که ورزش، به ویژه دوچرخهسواری، نه تنها تفریحی شاداب بلکه راهی برای داشتن زندگی سالم و پرانرژی است.
مطلب مشابه: قصه شاد کودکانه قشنگ؛ 10 داستان و قصه کوتاه شاد حال خوب کن برای کودک










