داستان کوتاه نویسندگان معروف / 10 داستان خاص تاثیر گذار

در این بخش از سایت ادبی و هنری روزانه چندین داستان کوتاه نویسندگان معروف را برای شما دوستان قرار خواهیم داد. این داستانهای کوتاه که از بزرگان ادبیات هستند، بسیار بسیار زیبا هستند و شک نکنید که از خوانش آنها نهایت لذت را خواهید برد.
فهرست موضوعات این مطلب
غروبهای بسیار داغ پادوا از ارنست همینگوی

در یکی از غروبهای بسیار داغ پادوا، مرد را به پشتبام بردند و او میتوانست از آنجا نظارهگر تمام شهر باشد. پرندههایی که لانههاشان روی دودکشهاست، در آسمان بودند. مدتی بعد که هوا تاریک شد، نورافکنها سر برآوردند. دیگران پایین رفته و بطریها را نیز با خود بردند. او و لوز صدایشان را از بالکن میشنیدند. لوز روی تخت نشست. در گرمای آنشب، قبراق و سرحال بهنظر میرسید.
به مدت سه ماه لوز در شیفت شب کار میکرد. آنها از اینکه او میتوانست به کار برود خوشحال بودند. هنگامی که میخواستند مرد را عمل کنند، لوز او را برای روز جراحی آماده کرد؛ و راجعبه دوست و دشمن با او شوخی کرده بود. هنگام بیهوشی خودش را محکم نگه داشته بود تا مبادا در حالت بیهوشی اظهار نظر احمقانهئی بکند. بعد از اینکه توانست با چوب زیربغل راه برود، خودش تبسنج میگذاشت تا مبادا لوز از خواب بیدار شود. تنها تعداد کمی از بیماران در آن جا بستری بودند و همهگی از داستان مطلع بودند. همهی آنها لوز را دوست داشتند. همانطور که مرد از راهرو بر میگشت، به لوز در تختخواب خود فکر میکرد.
قبل از بازگشت او به خط مقدم، به کلیسا رفته ودعا کردند. آرام و ساکت، افراد دیگری نیز مشغول دعا در آنجا بودند. آندو میخواستند ازدواج کنند، اما نه زمان کافی برای اعلام آن وجود داشت، و نه هیچ یک از آنها شناسنامه ای به همراه داشتند. گو اینکه ازدواج کردهاند، اما میخواستند که همه این قضیه را بدانند تا با این کار رابطه شان را ثبت کنند.
لوز نامههای زیادی برای او نوشت که تنها پس از آتشبس به دست مرد رسید. پانزده نامه به صورت یکجا در خط مقدم به دست او رسید و مرد آنها را بر اساس تاریخ مرتب کرده و به یکباره خواند. همهی آنها درمورد بیمارستان بودند، و این که چهقدر مرد را دوست دارد و بدون او برایش غیرممکن است و این که شبها چه سخت دلتنگ می شود.
بعد از جنگ به این توافق رسیدند که مرد باید به خانه رفته و شغلی دست و پا کند تا بتوانند ازدواج کنند. لوز تا زمانیکه او شغل خوبی پیدا نمیکرد، به خانه نمی آمد و مرد میتوانست برای دیدنش به نیویورک برود. این طور به نظر میرسید که او تنها به پیدا کردن شغل و ازدواج فکر میکند. نه دلش میخواست چیزی بنوشد، و نه دوستانش را در امریکا ملاقات کند. در قطار پادوا به سمت میلان، دربارهی عدم تمایل لوز برای یکباره برگشتن به خانه، بحثشان شده بود. وقتی در ایستگاه میلان مجبور به خداحافظی شدند، یکدیگر را بوسیدند، اما هنوز از هم دلخور بودند. مرد از این شیوهی خداحافظی متنفر بود.
با قایقی از جنوا به سمت امریکا رفت. لوز برای تاسیس یک بیمارستان به پوردنون بارانی و دورافتاده بازگشت. در آنجا، یک گردان از آردییتی ها در شهر اتراق کرده بودند. سرگردان آنها که در هوای زمستانی این شهر گلآلود و بارانی زندگی می کرد، با لوز به معاشقه پرداخت و لوز که پیش از این ایتالیاییها را نمیشناخت، برای مرد نوشت که عشق آنها تنها یک رابطهی کودکانه دختر و پسری بوده است. او متاسف بود، و میدانست که احتمالن مرد قادر به درک این داستان نباشد، اما ممکن است روزی او را بخشیده و از او سپاسگزار باشد، و در بهار، خیلی ناگهانی، ازدواج خواهد کرد. مثل قدیم او را دوست داشت، اما فهمیده بود که این عشق تنها یک عشق کودکانه و خام بودهست. امیدوار بود که مرد شغل مهمی به دست آورد، و همچنان به او ایمان کامل داشت. او میدانست که این تصمیم به نفع همه است.
نه در بهار، نه در هیچ زمان دیگری سرگرد با او ازدواج نکرد. لوز هرگز جوابی از نامه ای که به شیکاگو فرستاده بود، دریافت نکرد. مدتی بعد، مرد از دختری در فروشگاه بزرگ سوزاک گرفت، وقتی که داشت با تاکسی به پارک لینکلن میرفت.
مطلب مشابه: داستان کوتاه و خواندنی + 27 داستان جالب و آموزنده
مطلب مشابه: داستان تاثیرگذار؛ 20 داستان و قصه کوتاه بسیار تاثیرگذار و قشنگ
داستان کوتاه معروف پل؛ اثر فرانتس کافکا

پلی بودم سخت و سرد، گسترده به روی یک پرتگاه. این سو پاها و آنسو دستهایم را در زمین فرو برده بودم، چنگ در گِل ترد انداخته بودم که پابرجا بمانم.
دامن بالاپوشم در دو سو به دست باد پیچ و تاب میخورد. در اعماق پرتگاه، آبِ سردِ جویبارِ قزلآلا خروشان میگذشت. هیچ مسافری به آن ارتفاعات صعبالعبور راه گم نمیکرد. هنوز چنین پلی در نقشه ثبت نشده بود. بدین سان، گسترده بر پرتگاه، انتظار میکشیدم، به ناچار میبایست انتظار میکشیدم. هیچ پلی نمیتواند بیآنکه فرو ریزد به پل بودن خود پایان دهد.
یک بار حدود شامگاه – نخستین شامگاه بود یا هزارمین، نمیدانم – اندیشههایم پیوسته درهم و آشفته بود و دایرهوار در گردش. حدود شامگاهی در تابستان، جویبار تیرهتر از همیشه جاری بود. ناگهان صدای گامهای مردی را شنیدم! به سوی من، به سوی من. – ای پل، اندام خود را خوب بگستران، کمر راست کن، ای الوار بیحفاظ، کسی را که به دست تو سپرده شده حفظ کن. بیآنکه خود دریابد، ضعف و دودلی را از گامهایش دور کن، و اگر تعادل از دست داد، پا پیش بگذار و همچون خدای کوهستان او را به ساحل پرتاب کن.
مرد از راه رسید، با نوک آهنی عصای خود به تنم سیخ زد؛ سپس با آن دامن بالاپوشم را جمع کرد و به روی من انداخت. نوک عصا را به میان موهای پرپشتم فرو برد و درحالیکه احتمالاً به اینسو و آنسو چشم میگرداند، آن را مدتی میان موهایم نگه داشت. اما بعد – در خیال خود میدیدم که از کوه و دره گذشته است که – ناگهان با هر دو پا به روی تنم جست زد.
از دردی جانکاه وحشتزده به خود آمدم، بیخبر از همهجا. این چه کسی بود؟ یک کودک؟ یک رؤیا؟ یک راهزن؟ کسی که خیال خودکشی داشت؟ یک وسوسهگر؟ یک ویرانگر؟ سپس سر گرداندم که او را ببینم. _ پل سر میگرداند! اما هنوز به درستی سر نگردانده بودم که فرو ریختنم آغاز شد، فرو ریختم، به یک آن از هم گسستم و قلوه سنگهای تیزی که همیشه آرام و بیآزار از درون آبِ جاری چشم به من میدوختد، تنم را تکهپاره کردند.
خوشحالی اثر آنتوان چخوف

حدود نیمههای شب بود. دمیتری کولدارف، هیجان زده و آشفته مو، دیوانه وار به آپارتمان پدر و مادرش دوید و تمام اتاقها را با عجله زیر پا گذاشت. در این ساعت، والدین او قصد داشتند بخوابند. خواهرش در رختخواب خود دراز کشیده و گرم خواندن آخرین صفحهی یک رمان بود. برادران دبیرستانیاش خواب بودند.
پدر و مادرش متعجبانه پرسیدند:
ــ تا این وقت شب کجا بودی؟ چه ات شده؟
+ وای که نپرسید! اصلاً فکرش را نمیکردم! انتظارش را نداشتم! حتی … حتی باور کردنی نیست!
بلند بلند خندید و از آنجایی که رمق نداشت سرپا بایستد، روی مبل نشست و ادامه داد:
+ باور نکردنی! تصورش را هم نمیتوانید بکنید! این هاش، نگاش کنید!
خواهرش از تخت به زیر جست، پتویی روی شانههایش افکند و به طرف او رفت. برادران محصلش هم از خواب بیدار شدند.
ــ آخر چه ات شده؟ رنگت چرا پریده؟
+ از بس که خوشحالم، مادر جان! حالا دیگر در سراسر روسیه مرا میشناسند! سراسر روسیه! تا امروز فقط شما خبر داشتید که در این دار دنیا کارمند دون پایهای به اسم دمیتری کولدارف وجود خارجی دارد! اما حالا سراسر روسیه از وجود من خبردار شده است! مادر جانم! وای خدای من!
با عجله از روی مبل بلند شد، بار دیگر همهی اتاقهای آپارتمان را به زیر پا کشید و دوباره نشست.
ــ بالاخره نگفتی چه اتفاقی افتاده؟ درست حرف بزن؟
+ زندگی شماها به زندگی حیوانات وحشی میماند، نه روزنامه میخوانید، نه از اخبار خبر دارید، حال آنکه روزنامهها پر از خبرهای جالب است! تا اتفاقی میافتد فوری چاپش میکنند. هیچ چیزی مخفی نمیماند! وای که چقدر خوشبختم! خدای من! مگر غیر از این است که روزنامهها فقط از آدمهای سرشناس مینویسند؟… ولی حالا راجع به من هم نوشته اند!
ــ نه بابا! ببینمش!
رنگ از صورت پدر پرید. مادر نگاه خود را به شمایل مقدسین دوخت و صلیب بر سینه رسم کرد. برادران دبیرستانیاش از جای خود جهیدند و با پیراهن خوابهای کوتاه به برادر بزرگشان نزدیک شدند.
+ آره، راجع به من نوشتهاند! حالا دیگر همهی مردم روسیه مرا میشناسند! مادر جان، این روزنامه را مثل یک یادگاری در گوشهای مخفی کنید! گاهی اوقات باید بخوانیمش. بفرمایید، نگاش کنید!
روزنامهای را از جیب در آورد و آن را به دست پدر داد. آنگاه انگشت خود را به قسمتی از روزنامه که با مداد آبی رنگ، خطی به دور خبری کشیده بود، فشرد و گفت:
+ بخوانیدش!
پدر عینک بر چشم نهاد.
+ معطل چی هستید؟ بخوانیدش!
مادر باز نگاه خود را به شمایل مقدسین دوخت و صلیب بر سینه رسم کرد. پدر سرفهای کرد و مشغول خواندن شد: «در تاریخ ۲۹ دسامبر، مقارن ساعت ۲۳، دمیتری کولدارف …»
+ میبینید؟ دیدید؟ ادامهاش بدهید!
ــ «…دمیتری کولدارف کارمند دون پایهی دولت، هنگام خروج از مغازهی آبجو فروشی واقع در مالایا برونا (ساختمان متعلق به آقای کوزیخین) به علت مستی…»
+ میدانید با سیمون پترویچ رفته بودیم آبجو بزنیم… میبینید؟ جزء به جزء نوشته اند! ادامهاش بدهید! ادامه!
ــ«…به علت مستی، تعادل خود را از دست داد، سکندری رفت و به زیر پاهای اسب سورتمهی ایوان دروتف که در همان محل متوقف بود، افتاد. سورچی مذکور اهل روستای دوریکین از توابع بخش یوخوسکی است. اسب وحشت زده از روی کارمند فوق الذکر جهید و سورتمه را که یکی از تجار رده مسکو به اسم استپان لوکف سرنشین آن بود، از روی بدن شخص مزبور، عبور داد. اسب رمیده، بعد از طی مسافتی توسط سرایدارهای ساختمانهای همان خیابان، مهار شد. کولدارف که به حالت اغما افتاده بود، به کلانتری منتقل گردید و تحت معاینه پزشکی قرار گرفت. ضربه وارده به پشت گردن او…»
+ پسِ گردنم، پدر، به مال بند اسب خورده بود. بخوانیدش؛ ادامهاش بدهید!
ــ«… به پشت گردن او، ضربهی سطحی تشخیص داده شده است. کمکهای ضروری پزشکی، بعد از تنظیم صورت جلسه و تشکیل پرونده، در اختیار مصدوم قرار داده شد»
+ دکتر برای پس گردنم، کمپرس آب سرد تجویز کرد. خواندید که؟ها؟ محشر است! حالا دیگر این خبر در سراسر روسیه پیچید!
آن گاه روزنامه را با عجله از دست پدرش قاپید، آن را چهار تا کرد و در جیب کت خود چپاند و گفت:
+ مادر جان، من یک تک پا میروم تا منزل ماکارف، باید نشانشان داد… بعدش هم سری به ناتالیا ایوانونا و آنیسیم واسیلیچ میزنم و میدهم آنها هم بخوانند… من رفتم! خداحافظ!
این را گفت و کلاه نشاندار اداری را بر سر نهاد و شاد و پیروزمند، به کوچه دوید.
مطلب مشابه: حکایت پندآموز | 20 حکایت آموزنده زیبا و کوتاه از بزرگان
مطلب مشابه: داستان آموزنده و الهام بخش (حکایت های تامل برانگیز کوتاه و بلند)
کوتاه ترین داستان جهان

کوتاه ترین داستان جهان توسط “ارنست همینگوی” نوشته شده است.
ارنست همینگوی کوتاه ترین داستان جهان را در یک شرط بندی با یکی از دوستانش که ادعا کرده بود که با ۶ کلمه نمیتوان داستان نوشت، نوشته است.
اگر تا به حال این اثر همینگوی را نخواندهاید، آن را به شما پیشنهاد میکنیم.
“For Sale: Baby Shoes, Never Worn”
برای فروش: کفش بچه، هرگز پوشیده نشده
نوشته بالا فقط یک جمله نیست, بلکه کوتاه ترین داستان جهان است.
گفته میشود «ارنست همینگوی» این داستان 6 کلمه ای را برای شرکت در یک مسابقه داستان کوتاه نوشته است و برنده مسابقه نیز شده است.
همچنین گفته میشود که وی این داستان کوتاه را در یک شرط بندی با یکی از دوستانش که ادعا کرده بود که با ۶ کلمه نمیتوان داستان نوشت، نوشته است.
جای دنج و نورگیر ارنست همینگوی
دیروقت بود و همه کافه را ترک کرده بودند، جز پیرمرد که در سایهای کهبرگهای درخت در زیرِ نورِ چراغ برق ساخته بودند نشسته بود. در طول روزخیابان خاکآلود بود ولی در شب شبنم گرد و غبار را فرو مینشاند و پیرمرددوست داشت تا دیروقت بنشیند، چون گوشش سنگین بود و حالا در شب کههمهجا آرام بود تفاوت را حس میکرد. دو پیشخدمتِ کافه میدانستند که اوکمی مست است و با اینکه مشتری خوبی بود میدانستند که اگر زیاد بنوشدپولی نمیپردازد و میرود و برای همین مراقبش بودند و نگاهش میکردند.
یکی از پیشخدمتها گفت: هفته ی پیش میخواسته خودش را بُکشد.
ـ برای چی؟
ـ ناامید شده بوده.
ـ برای چی؟
ـ برای هیچی.
ـ تو از کجا میدانی برای هیچی بوده؟
ـ خیلی پول دارد.
آنها پشت یک میز، کنارِ دیوارِ دمِ درِ کافه، نشسته بودند و به مهتابی نگاهمیکردند که میزهایش خالی بود، بهجز جایی که پیرمرد زیر سایه ی برگهایدرختی که بهآرامی در باد تکان میخورد نشسته بود. دختر و سربازی ازخیابان گذشتند. نورِ چراغِ برق خیابان روی شماره ی فلزی یقه ی سرباز درخشید.دختر کلاهی به سر نداشت و در کنار او تند میرفت.
یکی از پیشخدمتها گفت: دژبان او را بازداشت میکند.
ـ مهم نیست، چون چیزی را که میخواسته بهدست آورده.
ـ کاش زودتر از اینجا برود، چون دژبانها گیرش میآورند. آنها پنجدقیقه پیش از اینجا گذشتند.
پیرمرد که در سایه نشسته بود با لیوانش به پیشدستی زد.
پیشخدمتِ جوان بهطرفش رفت: چه میخواهی؟
پیرمرد نگاهش کرد و گفت: یک براندی دیگر.
پیشخدمت گفت: مست میشوی.
پیرمرد نگاهش کرد. پیشخدمت رفت و به همکارش گفت: مثل اینکهمیخواهد تمام شب اینجا بماند. من خوابم میآید. هیچوقت زودتر ازساعت سه به رختخواب نرفتهام. او باید هفته ی پیش خودش را میکشت.
پیشخدمت بُطری براندی و یک پیشدستی دیگر از پیشخان توی کافهبرداشت و با قدمهای بلند و سریع به طرف میز پیرمرد رفت. پیشدستی راروی میزش گذاشت و لیوانش را پُر کرد و به مرد کر گفت: تو باید خودت راهفته ی پیش میکُشتی.
پیرمرد با انگشت اشاره کرد و گفت: یهکمی بیشتر.
پیشخدمت لیوانش را پُر کرد، آنقدر که براندی از لیوان سرریز کرد و ازپیشدستی روی سینی ریخت.
پیرمرد گفت: ممنون.
پیشخدمت بطری را برداشت و رفت پیش همکارش پشت میز نشست وگفت: الان دیگر مست است.
ـ هر شب مست میکند.
ـ برای چی میخواسته خودش را بکشد؟
ـ من از کجا بدانم.
ـ چهطور میخواسته خودش اینکار را بکند؟
ـ با یک طناب میخواسته خودش را دار بزند.
ـ کی طناب را بریده؟
ـ خواهرزادهاش.
ـ برای چی؟
ـ برای نجاتِ روحش.
ـ چهقدر پول دارد؟
ـ خیلی زیاد.
ـ الان باید هشتاد سالش باشد.
ـ بیشتر از اینها نشان میدهد.
ـ کاش میرفت به خانهاش. من هیچوقت زودتر از ساعت سه نخوابیدهام.اینهم شد ساعت خواب!
ـ او اینجا میماند برای اینکه از اینکار لذت میبرد.
ـ او تنهاست، ولی من تنها نیستم. من زن دارم که الان تو رختخوابمنتظرم است.
ـ او هم قبلاً زن داشته.
ـ تو همچو وضعی زن فایدهای براش ندارد.
ـ اینطور نیست. شاید با یک زن وضعش روبهراه شود.
ـ خواهرزادهاش ازش مراقبت میکند. تو گفتی که نجاتش داده.
ـ بله.
ـ من دلم نمیخواهد اینقدر پیر شوم. پیری چیز مزخرفی است.
ـ نه برای همه. این پیرمرد تمیزی است. بدون اینکه خودش را کثیف کندمیخورد، حتی الان که مست است. نگاهش کن.
ـ دلم نمیخواهد نگاهش کنم. آرزو میکنم به خانهاش برود. آدمهایی کهاینجا کار میکنند برایش هیچ اهمیتی ندارند.
پیرمرد از پشت لیوانش به میدان نگاهی انداخت و بعد رویش را به طرفپیشخدمتها برگرداند و با اشاره به لیوانش گفت: یک براندی دیگر.
پیشخدمتی که عجله داشت به طرفش رفت و گفت: «تمامش کن.» و مثلآدم احمقی که موقع حرفزدن با خارجیها و آدمهای مست کلماتی رامیاندازند، گفت: برای امشب دیگر کافی. الان دیگر تعطیل.
پیرمرد گفت: یکی دیگر.
ـ نه تمام شد.
پیشخدمت با دستمال اطراف میز را خشک کرد و سرش را تکان داد.پیرمرد بلند شد. آرام پیشدستیها را شمرد و کیف چرمیاش را از جیبشدرآورد و حسابش را پرداخت و نیمسکهای نقره هم انعام داد.
پیشخدمت او را دید که از خیابان پایین میرود؛ مردی پیر کهتلوتلوخوران و باوقار راه میرفت. پیشخدمتی که عجله نداشت پرسید: چرانگذاشتی بماند و یککمی دیگر بنوشد؟
آنها کرکره ی پنجره را کشیدند.
ـ هنوز که دو و نیم نشده.
ـ میخواهم به خانه بروم بخوابم.
ـ یکساعت دیر یا زود چه توفیری دارد؟
ـ برای من توفیر دارد.
ـ یکساعت هیچ توفیری ندارد.
ـ تو مثل پیرمردها حرف میزنی. او میتواند یک بطری بخرد و برود تویخانهاش بخورد.
ـ اما مثل اینجا نمیشود.
ـ میدانم. پیشخدمتی که زن داشت، حرفش را تایید کرد. نمیخواست چیز پرتیگفته باشد، فقط عجله داشت.
ـ تو هیچ نمیترسی زودتر از موعد بهخانهات میروی؟
ـ دستم میاندازی!
ـ فقط میخواستم شوخی بکنم.
پیشخدمتی که عجله داشت کرکره را پایین کشید و بلند که میشد، گفت:من اعتماد دارم، همیشه اعتماد داشتهام.
پیشخدمتِ پیر گفت: تو جوانی داری، جرات داری و یک شغل داری. توهمهچیز داری.
ـ و تو چی کم داری؟
ـ همهچیز، بهجز کار.
ـ هر چیزی که من دارم تو هم داری.
ـ نه، من هیچوقت جرات نداشتهام، جوان هم نیستم.
ـ بس کن، اینقدر چرند نگو، تمامش کن.
پیشخدمتِ پیر گفت: من از آن آدمهایی هستم که دوست دارند تا بوقسگ تو کافه بمانند، کنار آدمهایی که دوست ندارند زود به رختخواببروند، آنهایی که تو دل شب نور لازم دارند.
ـ من دلم میخواهد به خانهام بروم و بخوابم.
پیشخدمت پیر که لباسش را پوشیده بود گفت: ما دو تا با هم فرق داریم.موضوع فقط سر جوانی و این حرفها نیست، با اینکه اینها چیزهای زیباییهستند. هر شب دِلخورم از اینکه باید در را قفل کنم، چون فکر میکنم شایدکسی باشد که به کافه احتیاج داشته باشد.
ـ ای بابا، کافههای زیادی هست که تا صبح باز باشند.
ـ تو نمیفهمی. اینجا یک کافه ی تمیز و دنج است با نور کافی. روشناییاینجا محشر است، همینطور سایه روشن برگهایش.
پیشخدمت جوان گفت: شب بهخیر.
دیگری گفت: «شب بهخیر.» و چراغها را خاموش کرد و زیرلب باخودش گفت: «اینجا نور هست، ولی مهم این است که تمیز و دنج باشد،موزیک هم نباشد اشکالی ندارد. موزیک را ولش. میتوانی باوقار کنارپیشخان بایستی، چون کار دیگری اینوقت شب وجود ندارد. پس او از چهمیترسید؟ شاید هم ترس و وحشت نبود، پوچی بود، که او به خوبیمیشناختش. همهاش هیچ و پوچ بود و مردی که هیچ بود. فقط همین بود وروشنایی همه ی آن چیزی بود که او احتیاج داشت و همینطور پاکیزگی و نظم.بعضیها در آن زندگی میکنند و هیچوقت هم احساسش نمیکنند، ولی اومیدانست که همهاش هیچ و پوچ بود و هیچ اندر هیچ. ای هیچ ما که درهیچی، نام تو هیچ باد. هستی تو هیچ باد، اراده ی تو هیچ اندر هیچ باد. همانگونهکه هیچچیز هیچ است. در این هیچستان، هیچِ روزانه ی ما را به ما عطا کن و هیچِما را هیچ مگردان. و آنگونه که ما هیچهای خود را هیچ میکنیم تو ما را درهیچستان هیچ مگردان و از شر هیچی در امان نگهدار، و باز هیچ. درود برهیچ، همه هیچ، هیچی که با توست.
لبخند زد و جلو باری که رویش یک دستگاه قهوهجوشِ بخاری بودایستاد.
پیشخدمتِ بار پرسید: چی میخوری؟
ـ هیچ.
پیشخدمتِ بار گفت: «اینهم یک خُل و چِل دیگر.» و سرش را برگرداند.
پیشخدمت گفت: یک فنجان کوچک. پیشخدمت بار برایش ریخت.
پیشخدمت گفت: نور ملایم و مطبوعی است، اما بار تمیز نیست.
پیشخدمتِ بار نگاهش کرد، ولی جوابی نداد. برای حرفزدن خیلی دیربود.
پیشخدمت بار گفت: یک فنجان کوچک دیگر میخواهی؟
پیشخدمت گفت: «نه ممنون.» و بیرون رفت. بارها و پیالهفروشیها رادوست نداشت. یک کافه ی تمیز و پُرنور چیز دیگری بود. حالا دیگر بدون هیچفکری به خانه و به اتاقش میرفت. در رختخواب دراز میکشید و بالاخرهپیش از آنکه هوا روشن شود به خواب میرفت. بعد به خودش گفت: اینهمیکجور بیخوابی است، خیلیها اینطورند.
مطلب مشابه: مجموعه داستان عاشقانه کوتاه + 10 داستان عاشقانه شاد و با پایان خوش
مطلب مشابه: داستان های کوتاه پائولو کوئیلو با بیش از 25 قصه جالب و زیبا
داستان گل ها اثر آلیس واکر

It seemed to Myop as she skipped lightly from hen house to pigpen to smokehouse that the days had never been as beautiful as these.
وقتی «میوپ» آرام از لانه مرغها و آغل خوکها و سپس دودخانه عبور میکرد، به نظرش رسید که روزهای زندگیاش هیچوقت از این زیباتر نبودهاند. The air held a keenness that made her nose twitch. The harvesting of the corn and cotton, peanuts and squash, made each day a golden surprise that caused excited little tremors to run up her jaws.
نوعی تندی در هوا بود که باعث شد بینیاش تکانی ناگهانی بخورد. (اشاره به اینکه پیشآمدی ناشناخته در راه بود.) برداشتِ ذرت و پنبه، بادام زمینی و کدو، هر روز را تبدیل به یک سورپرایز عالی (غافلگیری) کرده بود که باعث به وجود آمدن لرزههای کوچک و ناگهانی روی فکهایش شده بود. (از هیجان)
Myop carried a short, knobby stick. She struck out at random at chickens she liked, and worked out the beat of a song on the fence around the pigpen. She felt light and good in the warm sun.
در دستان میوپ چوبی کوچک و پرهدار بود. -با آن چوب- تصادفی به مرغهایی که دوست داشت، ضربه میزد و ضرباتش را طوری میزد که روی ضربآهنگ صدای فنس دور خوکدانی باشد. نور و خوبی را زیر آفتاب گرم حس کرد.
She was ten, and nothing existed for her but her song, the stick clutched in her dark brown hand, and the tat‐de‐ta‐ta‐ta of accompaniment, Turning her back on the rusty boards of her family’s sharecropper cabin, Myop walked along the fence till it ran into the stream made by the spring.
او ده ساله بود و چیزی جز آن آهنگ برایش وجود نداشت، چوب در دست قهوهای و تیرهرنگش گره خورده بود و آن خواندن تات-د-تا-تا در همراهی با آهنگ، وقتی پشتش را به تختههای کپکزده کلبه زراعی خوانوادهاش کرده بود. میوپ در کنار فنسها قدم زد تا به نهری رسید که از سمت چشمه میآمد.
Around the spring, where the family got drinking water, silver ferns and wildflowers grew. Along the shallow banks pigs rooted. Myop watched the tiny white bubbles disrupt the thin black scale of soil and the water that silently rose and slid away down the stream.
اطراف چشمه، چشمهای که خانوادهاش از آن آب آشامیدنی میگرفتند، سرخسهای نقرهای و گلهای وحشی روییده بودند. در امتداد آبهای کمعمق، خوکها چالههایی کنده بودند. میوپ حبابهای کوچک سپید را دید که پوسته لاغر و سیاه رنگ خاک را منقطع میکردند و آب، که در سکوت بلند میشد و از زیر، در نهر دور میشد.
She had explored the woods behind the house many times. Often, in late autumn, her mother took her to gather nuts among the fallen leaves. Today she made her own path, bouncing this way and that way, vaguely keeping an eye out for snakes.
او قبلا بارها جنگل پشت خانه را کاوش کرده بود. اغلب، اواخر پاییز ، مادرش او را با خود برای جمع کردن آجیل بین برگهای ریخته بر زمین برده بود. امروز او مسیر خودش را رفت، پریدن به این سمت و آن سمت، وقتی که سربسته مراقب مارها هم بود.
She found, in addition to various common but pretty ferns and leaves, an armful of strange blue flowers with velvety ridges and a sweet suds bush full of the brown, fragrant buds.
او علاوه بر یافتن برگها و سرخسهای زیبا و مختلفِ همیشگی، یک دسته از گلهای آبی و عجیب و غریب، با رگههای مخملی و یک بوته زیبا پر از جوانههای قهوهای و معطر پیدا کرد.
By twelve o’clock, her arms laden with sprigs of her findings, she was a mile or more from home. She had often been as far before, but the strangeness of the land made it not as pleasant as her usual haunts.
ساعت که دوازده شد، -در راه برگشت- با دستانی که مملو از شاخههای یافتههایش (گلها) بود، یک مایل یا کمی بیشتر با خانه فاصله داشت. او قبلا هم بارها همینقدر از خانه دور شده بود، اما حالت غریب زمینها باعث شد اوضاع به مانند کاوشهای همیشگیاش خوشایند نباشد.
It seemed gloomy in the little cove in which she found herself. The air was damp, the silence close and deep.
-ناگهان- خود را در گوشهای تار و غمناک یافت. هوا نمناک بود، سکوتی نزدیک و عمیق.
Myop began to circle back to the house, back to the peacefulness of the morning. It was then she stepped smack into his eyes. Her heel became lodged in the broken ridge between brow and nose, and she reached down quickly, unafraid, to free herself.
«میوپ» راهش را به سمت خانه برگرداند، راه برگشتن به آرامش صبح. اینجا بود که ناگهان قدمش را روی چشمهای مردی (مُرده) گذاشت. پاشنهاش روی برآمدگی شکسته بین پیشانی و بینی مرد نشست و سریع خود را خم کرد، بدون هیچ ترسی، تا خودش را آزاد کند.
It was only when she saw his naked grin that she gave a little yelp of surprise. He had been a tall man. From feet to neck covered a long space. His head lay beside him.
وقتی میوپ دهان باز مرد را دید، فریادی از غافلگیری زد. او مردی بلند قامت بود. از پا تا گردنش، فضای زیادی را اشغال کرده بود. سرش کنار بدنش آرام گرفته بود.
When she pushed back the leaves and layers of earth and debris Myop saw that he’d had large white teeth, all of them cracked or broken, long fingers, and very big bones. All his clothes had rotted away except some threads of blue denim from his overalls. The buckles of the overall had turned green.
وقتی برگها و لایههای خاک و خرده آوارها را کنار زد، میوپ دید که مرد احتمالا دندانهای بزرگ و سفیدی داشته که همهشان ترکخورده و شکسته شده بودند، با انگشتانی دراز و استخوانهایی بسیار بزرگ. لباسهایش همه پوسیده شده بودند، جز چند تکه نخ جین آبی از شلوار کارش. سگکهای شلوار به رنگ سبز درآمده بودند.
Myop gazed around the spot with interest. Very near where she’d stepped into the head was a wild pink rose. As she picked it to add to her bundle she noticed a raised mound, a ring, around the rose’s root.
میوپ با کنجکاوی اطراف محل را وارسی کرد. خیلی نزدیک، جایی که پاهایش روی سر جنازه رفته بود، یک رز صورتی وحشی روییده بود. وقتی که آن را چید تا به دسته گلهایش اضافه کند، توجهش به یک برآمدگی جمع شد، به شکل یه حلقه، دور ریشه گل رز.
It was the rotted remains of a noose, a bit of shredding plowline, now blending benignly into the soil. Around an overhanging limb of a great spreading oak clung another piece. Frayed, rotted, bleached, and frazzled‐‐barely there‐‐but spinning restlessly in the breeze. Myop laid down her flowers. And the summer was over.
آن برآمدگی، بقایای پوسیدهی یک تله بود، مقداری کنده کاری در حال از بین رفتن، که نرم نرمک داشت در خاک -مخلوط و- محو میشد. تکه دیگری، دور اندام آویزان و پهناور یک درخت بلوط بزرگ چسبیده بود. -تکهای که- فرسوده، پوسیده، رنگ و رو رفته و از شکل افتاده؛ تقریبا نابود شده بود اما در نسیم، بیوقفه به دور خود میچرخید. میوپ دستهی گلهایش را بر روی زمین گذاشت. و تابستان دیگر تمام شده بود.
داستان سه سوال اثر لئو تولستوی

یک بار به فکر پادشاهی رسید که اگر همیشه زمان مناسب برای شروع هر چیزی را بداند؛ اگر میدانست افراد درست کداماند که به حرفهایشان گوش دهد، و از چه کسانی اجتناب کند، و مهمتر از همه، اگر همیشه میدانست مهم ترین کار چیست، هرگز در کاری که ممکن بود انجام دهد، شکست نمیخورد.
و این فکر که به ذهنش خطور کرد، در سراسر پادشاهی خود اعلام کرد که به هرکسی که به او بیاموزد چه زمانی مناسب برای هر عملی است؟ و چه کسانی ضروریترین افراد (مفیدترین) هستند؟ و چگونه ممکن است بداند مهمترین کار برای انجام چیست؟ پاداش بزرگی به وی خواهد داد.
و افراد دانشمند نزد پادشاه آمدند، اما همه آنها به سوالات او پاسخ متفاوتی دادند.
برخی در پاسخ به سوال اول گفتند که برای دانستن زمان مناسب برای هر عمل باید از قبل جدولی از روزها و ماهها و سالها تهیه کرد و بر اساس آن زندگی کرد. آنها گفتند که فقط به این ترتیب میتوان همه چیز را در زمان مناسب خود انجام داد. برخی دیگر اعلام کردند که نمیتوان از قبل در مورد زمان مناسب برای هر عملی تصمیم گرفت، اما برای این که فرد در سرگرمیهای بیهوده غرق نشود، باید همیشه به همه چیزهایی که در جریان است توجه کند و سپس آنچه را که بیش از همه لازم است انجام داد. برخی دیگر دوباره گفتند، البته هر شخص باید به اتفاقات پیرامونش آگاه باشد ولی در عین حال مشاوران خردمندی نیز داشته باشد تا به وی در انجام هر کاری در زمان مناسب کمک کنند.
اما باز عدهای دیگر گفتند کارهایی هستند که نمیتوان صبر کرد تا آنها را به مشاوران واگذار کرد و آن شخص در آن زمان باید تصمیم بگیرد که آیا مسئولیت آن را بپذیرد یا خیر. اما برای تصمیم گیری در چنین شرایطی، باید از قبل بدانیم که قرار است چه اتفاقی بیفتد. فقط جادوگران هستند که آن را میدانند. و بنابراین، برای دانستن زمان مناسب برای هر عمل، باید با جادوگران مشورت کرد.
پاسخهای سوال دوم نیز به همان اندازه متفاوت بود. برخی میگفتند افرادی که پادشاه بیش از همه به آنها نیاز دارد، مشاوران او هستند. نیازی بیشتر از کشیشان و بیشتر از پزشکان. در حالی که برخی میگفتند جنگجویان ضروریترین هستند.
در سوال سوم که «مهمترین کار چیست؟»، برخی پاسخ دادند که مهمترین چیز در جهان علم است. دیگران گفتند که مهمترین عمل مهارت در میدان جنگ است. و افراد دیگر دوباره گفتند که مهمترین چیز عبادات مذهبی است!
همه پاسخها متفاوت بود، پادشاه با هیچکدام موافقت نکرد و پاداش را به هیچکدام نداد. اما همچنان که مایل بود پاسخ درستی برای سوالاتش پیدا کند، تصمیم گرفت با یک زاهد که به دلیل خردش شهرت زیادی دارد، مشورت کند.
زاهد در جنگلی زندگی میکرد که هرگز آنجا را ترک نکرده بود و جز مردم بومی میزبان هیچ کس نبود. بنابراین پادشاه لباسهای ساده پوشید و قبل از رسیدن به کلبهی درویش از اسب خود پیاده شد. او محافظان خود را رها کرد و به تنهایی ادامه داد.
وقتی پادشاه نزدیک شد، درویش در حال کندن زمین در مقابل کلبه خود بود. با دیدن شاه به او سلام کرد و به کندن ادامه داد. زاهد نحیف و ضعیف بود و هر بار که بیل خود را به زمین میزد و کمی شخم میزد، نفس سنگینی میکشید.
پادشاه نزد او رفت و گفت: «ای زاهد دانا، نزد تو آمدهام تا از تو بخواهم به سه سوال پاسخ دهی: چگونه میتوانم کار درست را در زمان مناسب انجام دهم؟ افرادی که بیشترین نیاز را به آنها دارم چه کسانی هستند و بر اساس همان باید بیشتر از بقیه به چه کسانی توجه کنم؟ و چه اموری مهمترین هستند و نیاز دارند تا زودتر از بقیه کارها به آنها توجه کنم.
درویش به سخنان پادشاه گوش داد، اما هیچ پاسخی نداد. او فقط به دستش تف کرد و دوباره شروع به کندن کرد.
پادشاه گفت: «تو خسته شدی، بگذار بیل را بردارم و کمی برایت کار کنم.»
زاهد گفت “سپاسگزارم!” و بیل را به شاه داد و روی زمین نشست.
هنگامی که دو سوراخ حفر کرد، پادشاه ایستاد و سؤالات خود را تکرار کرد. درویش دوباره جوابی نداد، اما برخاست، دستش را برای بیل دراز کرد و گفت:
“حالا کمی استراحت کن و بگذار من کمی کار کنم.”
اما پادشاه بیل را به او نداد و به کندن ادامه داد. ساعتی پس از ساعت دیگر گذشت. خورشید در پشت درختان شروع به غروب کرد و پادشاه بالاخره بیل را به زمین چسباند و گفت:
«من برای پاسخ به سوالاتم نزد تو آمدم، مرد خردمند. اگر نمیتوانید به من چیزی بدهید، به من بگویید تا به خانه برگردم.»
درویش گفت: “اینجا یکی در حال دویدن است.” “بیا ببینیم چه کسی است.”
پادشاه برگشت و مردی ریشو (دارای ریش) دید که با سرعت از جنگل بیرون میآید. مرد دستانش را روی شکمش فشار داد و خون از زیر دستانش جاری بود. وقتی به پادشاه رسید، بی حال بر زمین افتاد و نالههای ضعیفی میکرد. پادشاه و درویش لباس مرد را باز کردند. زخم بزرگی در شکمش بود. پادشاه آن را به بهترین نحوی که میتوانست شست و با دستمال خود و با حولهای که درویش داشت پانسمان کرد. اما جریان خون متوقف نشد و پادشاه بارها و بارها باند آغشته به خون گرم را برداشت و زخم را شست و دوباره پانسمان کرد. وقتی خون از جریان افتاد، مرد زنده شد و چیزی برای نوشیدن خواست. شاه آب شیرین آورد و به او داد. در همین حال خورشید غروب کرده بود و هوا خنک شده بود. سپس پادشاه با کمک زاهد مجروح را به داخل کلبه برد و روی تخت خواباند. مرد که روی تخت دراز کشیده، چشمانش را بست و ساکت ماند. اما پادشاه از راه رفتن و کاری که انجام داده بود به قدری خسته بود که روی لبه تخت خم شد و او هم به خواب رفت – چنان آرام که تمام شب کوتاه تابستان را خوابید.
صبح که از خواب بیدار شد، زمان زیادی گذشته بود تا بخواهد به یاد بیاورد کجاست یا مرد ریشوی عجیبی که روی تخت دراز کشیده بود و با چشمانی درخشان به او خیره شده بود، کیست.
مرد ریشو وقتی دید شاه بیدار است و به او نگاه می کند با صدای ضعیفی گفت. «مرا ببخش!»
پادشاه گفت: «من شما را نمیشناسم، و چیزی برای بخشش وجود ندارد.»
«تو من را نمیشناسی، اما من تو را میشناسم. من آن دشمن تو هستم که قسم خورد که از تو انتقام بگیرد، زیرا برادرش را اعدام کردی و اموالش را مصادره کردی. میدانستم که تنها برای دیدن زاهد رفته بودی و تصمیم گرفتم در راه بازگشت تو را بکشم. اما روز گذشت و تو برنگشتی. پس من از کمین خود بیرون آمدم تا تو را بیابم و به محافظ تو رسیدم. آنها من را شناختند و من را زخمی کردند. من از دست آنها فرار کردم، اما اگر زخمم را پانسمان نمیکردی، باید تا حد مرگ خونریزی میکردم. من آرزو داشتم تو را بکشم و تو زندگی مرا نجات دادی. حال اگر زنده بمانم و اگر شما بخواهید، به عنوان وفادارترین غلام تو خدمت میکنم و به پسرانم نیز میگویم که چنین کنند. مرا ببخش!”
پادشاه از این که به این راحتی با دشمن خود صلح کرد و او را برای دوستی به دست آورد بسیار خوشحال بود و نه تنها او را بخشید، بلکه گفت که خدمتکاران و پزشک خود را برای رسیدگی به او میفرستد و قول داد که اموالش را بازگرداند.
پادشاه پس از ترک مرد زخمی به ایوان رفت و به دنبال درویش به اطراف نگاه کرد. قبل از رفتن، یک بار دیگر آرزو کرد که به سوالاتی که مطرح کرده بود، التماس کند. زاهد بیرون بود، روی زانوهایش، در کرتههایی که روز قبل کنده شده بود، بذر میکاشت.
پادشاه به او نزدیک شد و گفت: «برای آخرین بار از تو میخواهم که به سوالات من پاسخ بدهید ای خردمند.»
گوشه نشین که هنوز روی پاهای لاغرش خمیده بود و به شاه که جلویش ایستاده بود نگاه میکرد، گفت: «قبلا به شما پاسخ داده شده است!»
پادشاه پرسید: «چگونه پاسخ دادهاید؟ منظورت چیست؟»
زاهد پاسخ داد: «نمیبینی؟ اگر دیروز بر ضعف من ترحم نمیکردی و این کرتهها را برای من حفر نمیکردی، بلکه راه خود را میرفتی، آن مرد به تو حمله میکرد و تو از این که نزد من نمیماندی، توبه میکردی. بنابراین مهم ترین زمان زمانی بود که کرتهها را حفر میکردید. و من مهمترین مرد بودم. و خیر رساندن به من مهمترین کار شما بود. بعد، وقتی آن مرد نزد ما دوید، مهمترین زمان، زمانی بود که شما به او رسیدگی میکردید، زیرا اگر زخمهای او را نبسته بودید، بدون این که با شما صلح کند، میمرد. بنابراین او مهمترین مرد بود و کاری که برای او انجام دادید مهمترین کار شما بود. پس به یاد داشته باشید: فقط یک زمان مهم است – اکنون! “حال” مهم ترین زمان است چرا که تنها زمانی است که ما قدرت داریم. ضروریترین شخص کسی است که همراه او هستی، زیرا هیچ کس نمیداند که آیا هرگز با دیگری کنار خواهد آمد یا نه: و مهم ترین کار این است که به آن شخص نیکی کنی، زیرا انسان تنها به همین منظور به این زندگی فرستاده شد.”
مطلب مشابه: داستان انرژی مثبت؛ 13 داستان زیبای انرژی دهنده و آموزنده
مطلب مشابه: حکایت های کلیله و دمنه با چندین داستان زیبا و آموزنده
داستان تپه هایی به مانند فیل های سفید اثر ارنست همینگوی

سراسر تپههای دور درّه “ابرو” طولانی و سپید بودند. در این سمت نه سایهای بود و نه درختی و ایستگاه قطار بین دو خط ریل زیر آفتاب بود. سایه گرم ساختمان ایستگاه، در نزدیکی بر زمین افتاده بود و یک پرده، که از چوبهای بامبو ساخته شده بود، در طول در ورودیِ بار (میکده) آویزان بود؛ که جلوی ورود مگسها را بگیرد.
مردی آمریکایی و زنی که همراهش بود، بیرون ساختمان روی میزی در سایه نشستند. هوا خیلی گرم بود و قطار سریعالسیر چهل دقیقه دیگر از بارسلونا میرسید. در این تقاطع دو دقیقه میایستاد و سپس مسیرش را به سمت مادرید ادامه میداد.
دختر پرسید: “چه بنوشیم؟” کلاهش را برداشته بود و روی میز گذاشته بود.
مرد گفت: “هوا واقعا گرمه! بیا آبجو بخوریم.”
مرد به سمت ساختمان گفت: “دوس سروزاس” (اسپانیایی به معنی: دو آبجو لطفا.)
زنی از کنار در، پرسید: “بزرگ؟”
“بله. دو آبجو بزرگ”
زن دو لیوان آبجو و دو پد نمدی آورد. پدهای نمدی و لیوانهای آبجو را روی میز گذاشت و به مرد و دخترِ همراهش نگاهی کرد. دختر به آن سمت و به شکل تپهها نگاه میکرد. تپهها زیر آفتاب، سپید مینمودند و روستا قهوهای رنگ و خشک به نظر میرسید.
دختر گفت: “تپهها مثل فیلهای سفیدن.”
مرد در حال خوردن آبجو گفت: “تا حالا فیل سفید ندیدم.”
“البته که ندیدی”
“شاید هم دیده باشم. فقط بخاطر اینکه تو ادعا میکنی ندیدم چیزی رو ثابت نمیکنه.”
دختر به پردههای مهرهدار (روی در) نگاهی کرد. “روی پرده چیزی نقاشی کردن، چی نوشته؟”
“نوشته انیس دل تورو. یه نوع نوشیدنیه.”
“میشه امتحانش کنیم؟”
مرد دوباره خطاب به درون ساختمان گفت: “ببخشید” (به نشانه صدا زدن) زن خدمتکار از درون میکده آمد.
“چهار ریل” (ریل از واحدهای پول اسپانیا بوده است.)
“ما دو تا انیس دل تورو میخوایم.”
“با آب؟”
(مرد به دختر گفت:) “تو با آبجو میخوای؟”
دختر گفت: “نمیدونم. با آب خوب میشه؟”
“آره خوبه.”
دختر پرسید: “تو با آب سفارش میدی؟”
“آره، با آب.”
“مزه شیرین بیان میده،” دختر این را گفت و لیوان را روی میز گذاشت.
“همه چیز برای تو مزه شیرین بیان میده.” (همیشه ایراد میگیری)
دختر گفت: “آره، همه چیز مزه شیرین بیان می ه، مخصوصا همه چیزایی که آدم مدتهاست منتظرش مونده، مثل ابسینت. (نوعی نوشیدنی)”
“ای بابا، بس کن.”
دختر گفت: “تو شروع کردی. من داشتم سرگرم میشدم. داشتم خوش میگذروندم.”
“خب، بیا سعی کنیم بهمون خوش بگذره.”
“باشه. من داشتم سعیمو میکردم. من گفتم کوهها شبیه فیلهای سفید رنگ شدن. به نظرت به همون اندازه سفید (روشن) نبودن؟”
“تابان بودن.”
“من میخواستم این نوشیدنی جدید رو امتحان کنم. همه کار ما همینه مگه نه؟ به اطراف نگاه کنیم و نوشیدنیهای جدید امتحان کنیم؟”
“گمونم همینه”
دختر به روی تپهها نگاه کرد. “تپههایی دوست داشتنی هستند. اگه واقعا بگم، شبیه فیلهای سفید نیستن. منظورم فقط (شباهت) رنگ پوستهی تپهها از بین درختا بود.” “باز هم بنوشیم؟”
“البته.”
باد گرم پرده مهرهای را به روی میز انداخت.
مرد گفت: “آبجو دلپذیر و خنکه،” دختر گفت: “عالیه”
مرد گفت: “واقعا عمل سادهایه، جیگ.” “اصلا حتی نمیشه اسمش رو عمل گذاشت.” (اشاره به سقط جنین)
دختر به زمینی که پایههای میز روی آن قرار گرفته بودند، نگاه کرد.
“میدونم مخالفش نیستی، جیگ. واقعا چیز خاصی نیست. فقط باید بذاری انجام شه.” (بذاری هوا وارد شه)
دختر چیزی نگفت.
“من باهات میام و همیشه کنارت خواهم بود. اونا صرفا هوا رو وارد میکنن و بعدش همه چی طبیعی میشه.”
“بعدش ما قراره چکار کنیم؟”
“بعدش ما خوب میمونیم. درست مثل قبل.”
“چی باعث میشه اینطور فکر کنی؟”
“چون این تنها چیزیه که داره آزارمون میده. این تنها چیزی هست که ناراحتمون کرده.”
دختر نگاهش را به پرده مهرهای انداخت، دستش را دراز کرد و دو تا از نخهای پرده را در دست گرفت.”
“و تو فکر میکنی که بعدش ما همه چیمون خوب میشه و با هم خوشحالیم؟”
“مطمئنم که همینطوره. نیازی نیست بترسی. من آدمای زیادی میشناسم که این کارو انجام دادن.”
دختر گفت: “منم میشناسم! و بعدش همشون بسیار خوشحال بودن.” (دختر با کنایه جواب داده.)
مرد جواب داد: “خب، اگه نمیخوای (عمل کنی) مجبور نیستی. من هم وقتی نمیخوای، مجبورت نمیکنم انجامش بدی. فقط میدونم که عمل بسیار سادهای هست.”
“و تو واقعا میخوای این کار رو کنیم؟”
“به نظرم این بهترین کاریه که میشه کرد. ولی نمیخوام اگه خودت رضایت نداری انجامش بدی.”
“و اگه من این کار رو کنم تو خوشحال میشی و چیزها مثل قبل میشن و عاشقم خواهی بود؟”
“الان هم عاشقتم. تو میدونی دوستت دارم.”
“میدونم. ولی اگه عمل کنم، بازم خوبه میشه و قراره اگه من حرفایی مثل این که چیزایی شبیه فیلهای سفیدن بگم، تو باز خوشت بیاد؟”
“من عاشقشم. الانم خوشم میاد ولی الان نمیتونم بهش فکر کنم. خودت که میدونی وقتی نگرانم چطور میشم.”
“اگه انجامش بدم، نگران نمیشی؟”
“درباره اون نگرانی ندارن چون کار خیلی سادهایه.”
“پس انجامش میدم. چون اهمیتی به خودم نمیدم.”
“منظورت چیه؟”
“به خودم اهمیتی نمیدم.”
“خب، من به تو اهمیت میدم.”
“اوه. آره. ولی من اهمیتی برای خودم قائل نیستم. و عمل رو انجام میدم و بعدش همه چیز خوب میشه.”
“اگه چنین حسی داری، نمیخوام انجامش بدی.”
دختر بلند شد و به سمت تهِ ایستگاه قدم زد. در سمت دیگر، سراسر دشتهای غلات بود و درختهایی که کنار بانکهای “ابرو” بودند. بسیار دور، آنسوی رودخانه، کوهها بودند. سایهی ابری بر روی دشتهای غلات حرکت کرد و دختر رودخانه را از میان درختان دید.
دختر گفت: “میتونستیم همه اینها رو داشته باشیم. میتونستیم همه چیز رو داشته باشیم و هر روز غیرممکنترش میکنیم.”
“چی گفتی؟”
“گفتم میتونستیم همه چیز داشته باشیم.”
“میتونیم همه چیز داشته باشیم.”
“نه، نمیتونیم.”
“میتونیم تمام دنیا رو داشته باشیم.”
“نه، نمیتونیم.”
“میتونیم هر جایی سفر کنیم.”
“نه نمیتونیم. دیگه این برای ما نیست.”
“چرا هست.”
“نه نیست. و درست وقتی که ازت میگیرنش، دیگه نمیتونی پسش بگیری.”
“اما هنوز ازمون نگرفتنش.”
“صبر میکنیم و میبینیم.”
مرد گفت: “برگرد زیر سایه. نباید چنین احساسی کنی.” دختر گفت: “من هیچ احساسی نمیکنم. چیزیه که واقعا میدونم.”
“من از نمیخوام کاری رو که نمیخوای انجام بدی، انجام بدی”
دختر گفت: “نه که برای من خوب نیست. میدونم. میتونیم یک آبجوی دیگه هم بنوشیم؟”
“قبوله. اما تو باید متوجه (اینکه مجبور به انجام کاری نیستی) شی.”
دختر گفت: “متوجهام. نمیشه لطفا دیگه حرف نزنیم؟”
آنها دور میز نشستند و دختر نگاهی به سر تا سر تپهها، سمت خشک روستا انداخت و مرد نگاهش به دختر و به میز بود.
“تو باید متوجه شی که من نمیخوام این کارو کنی، وقتی که خودت نمیخوای. اگه برات مهمه (که بچه رو نگه داری) من کاملا آمادهام که با هم این راه رو بریم.”
“برای تو مهم نیست؟ (اینکه بچه رو نگه داریم؟) میتونستیم همراه شیم.”
“البته که مهمه. ولی من کسی رو جز تو نمیخوام. من هیچ کس دیگهای رو نمیخوام. و میدونم که چقدر این سادهست.”
“بله میدونی که چقدر سادهست.”
“تو میتونی اینو بگی، اما من از خودم مطمئنم.”
“حالا برام کاری انجام میدی؟”
“هر کاری برات انجام میدم.”
“میشه لطفا لطفا لطفا لطفا لطفا لطفا لطفا این صحبت رو تموم کنی؟”
مرد چیز دیگری نگفت و به بستههای تکیه داده شده به دیوار ایستگاه قطار نگریست. روی آنها برچسبهایی از هتلهایی بود که در آنها شبهای قبل را گذرانده بودند.
مرد گفت: “من ازت نمیخوام کاری کنی. تصمیمش فقط با خودته.”
دختر گفت: “جیغ میزنم،”
زن (خدمتکار) با دو لیوان آبجو از بین پرده در بیرون آمد و آنها را روی پدهای مرطوب (زیر لیوانی) گذاشت. گفت: “قطار پنج دقیقه دیگه میرسه.”
دختر پرسید: “چی گفت؟”
“گفت قطار پنج دقیقه دیگه میرسه.”
دختر به نشانه تشکر، لبخند روشنی به سمت زن خدمتکار زد. مرد گفت: “بهتره من بستهها رو به سمت دیگر ایستگاه ببرم.” دختر لبخندی به او زد. “باشه. بعد برگرد و با هم آبجوها رو تموم میکنیم.”
مرد دو بسته سنگینتر را بلند کرد و آنها را تا سمت دیگر ریلهای ایستگاه حمل کرد. او نگاهی به ریلها انداخت اما خبری از قطار نبود.
هنگام برگشت، او از درون میکده قدم زد، جایی که مردم منتظر قطار، مشغول نوشیدن بودند.
او در بار یک “انیس” نوشید و نگاهی به جمعیت انداخت. همه آنها در آرامش منتظر رسیدن قطار بودند. او از میان پرده مهرهای در گذشت. دختر دور میز نشسته بود و به او لبخندی زد.
مرد پرسید: “بهتری؟”
دختر در جواب گفت: “حالم خوبه. هیچ مشکلی ندارم. (هیچ چیز بدی در من نیست؛ اشاره به رضایت از حاملگی) حالم خوبه.”
مطلب مشابه: قصه کودکانه شاهنامه (10 داستان معروف شاهنامه برای کودکان)
مطلب مشابه: حکایت های ابن سیرین؛ 6 داستان و حکایت قشنگ آموزنده










