قصه بچگانه با موضوع برف ❄؛ ۱۰ داستان زیبای زمستانی و برفی

قصه بچگانه با موضوع برف ❄؛ ۱۰ داستان زیبای زمستانی و برفی

قصه بچگانه با موضوع برف را در روزانه برای شما والدین عزیز قرار داده‌ایم تا آن‌ها را برای فرزندان عزیز خود بخوانید. قصه‌های کودکانه از فرهنگ‌ها و سنت‌های مختلف نمایندگی می‌کنند. این داستان‌ها به کودکان کمک می‌کنند تا با تنوع فرهنگی آشنا شوند و احترام به تفاوت‌ها را یاد بگیرند.

فهرست موضوعات این مطلب

قصه کودکانه خوش گذرانی در برف

قصه امروزمون در مورد خرس کوچولوی قهوه ای رنگی به اسم دلا هست که زمستان ها رو دوست نداشت . آخه هیچ وقت توی زمستان به دلا خوش نمی گذشت.

اون روز هم یک روز سرد زمستانی بود که برف شدیدی می بارید . دلا و پدرش  قرار بود به خونه ی عموی دلا که یک خرس قطبی بود برند. اونها در حالیکه کت پشمی پوشیده بودند و شال و کلاه گرمی به سر داشتند توی برف ها به دنبال خونه ی عمو می گشتند. شاخه های درخت ها از برف پوشیده شده بود و برف از روی اونها به زمین می ریخت. دلا از دیدن این همه برف کمی ترسیده بود. به پدرش گت:” بابا حالا چه اتفاقی میفته؟ اینجا خیلی سرده کجا میشه بمونیم؟” پدرش گفت:” یه کم دیگه تحمل کن پسرم، خیلی زود به اونجا می رسیم” دلا گفت: ” ولی آخه پاهام توی این برفها گیر می کنه ، کفشهام پر از برف شده و نمی تونم خوب راه برم. تازه گرسنه هم هستم  و هیچ رودخانه یا دریاچه ای رو نمی بینم که بتونیم ماهی بگیریم!”

همون موقع چشمشون به یک دریاچه یخ زده افتاد که سوراخ کوچیکی روی سطح آب وجود داشت و تعدادی ماهی داخل اون شنا می کردند. دلا بدون اینکه به یخ ها فکر کنه به طرف سوراخ پرید. ولی ماهی ها توی قسمت عمیق تر و زیر یخ ها بودند و دلا اصلا دستش به اونها نرسید و فقط بر اثر ضربه ای که خورد دستش حسابی درد گرفت.

پدرش گفت:” پسرم مراقب باش، فقط یه کم دیگه مونده..” بعد هم به خرس قطبی بزرگ و سفیدی که از دور  به طرفشون می اومد اشاره کرد و گفت: نگاه کن اون عموته که داره به سمت ما میاد ” خرس سفید حالا به دلا و پدرش رسیده بود و اونها رو با خنده بغل کرد. اما دلا که خسته و گرسنه بود و تازه دستش هم درد می کرد با بی حوصلگی گفت:” حالا بین این همه برف ما کجا قراره بمونیم؟”

عمو لبخندی زد و گفت توی یک خونه برفی اسکیمویی به اسم ایگلو.. دلا با ناراحتی گفت:” یک خونه برفی؟ اونوقت از سرما یخ نمی زنیم؟” عمو خندید و گفت : ” حالا بیا خودت می بینی..” بعد از کمی راه رفتن اونها به خونه کوچکی رسیدند که از برف ساخته شده بود و در کوچکی داشت. دلا به همراه پدر و عمو وارد خونه شدند.

دلا با تعجب گفت:” چه جالب ! اینجا که سرد نیست. اما چطوری این خونه از برف ساخته شده ولی سرد نیست؟” عمو گفت:” پسرم به خاطر اینکه طراحی این خونه طوری هست که گرما به جای اینکه خارج بشه اینجا میمونه و خونه رو گرم می کنه . گرمای چراغ ها روی دیوار می خوره و به داخل خونه برمیگرده ” دلا که حالا خوشحال بود که یک جای گرم پیدا کرده گفت”چه خوب!  اما من گرسنه هم هستم ..”

عمو در حالیکه گاری برفی اش رو جابه جا می کرد گفت:” بیایید بریم ماهی بگیریم” دلا با ناامیدی گفت:” اما اخه اینجا که برکه ای وجود نداره . ماهی ها در آب شنا می کنند ولی روی آب یک لایه ی محکم از یخ هست. چطوری ماهی بگیریم؟”

عمو گفت: ” با من بیا تا نشونت بدم که چطوری می تونیم ماهی بگیریم”

دلا آماده رفتن شده بود که ناگهان ایستاد و گفت:” نه عمو! من نمیام ، پاهام توی برف فرو می ره و نمی تونم درست راه برم”

عمو سورتمه اش رو بیرون آورد و گفت :” شما روی این بشین تا حرکت کنیم” . دلا نگاهی به سورتمه انداخت و گفت:” اما آخه این که چرخ نداره..” عمو گفت:” نگران نباش پسرم! دوستانم اون رو حرکت می دند. تو نیازی نیست راه بری” و از خانه خارج شدند.

دلا سوار سورتمه شد و دوستان عمو سورتمه رو می کشیدند. سورتمه سواری واقعا هیجان انگیز بود.  اونها خیلی سریع به برکه ای رسیدند که کلی ماهی زیر یخ ها شنا می کردند. عمو چند تا ضربه محکم به یخ ها زد و یخ ها شکستند. بعد هم ماهی ها از داخل آب به بیرون پریدند. دلا با هیجان گفت:” وای پس اینطوری ماهی می گیرید!”

دلا هم تونست چند تا ماهی بگیره و همگی کلی ماهی خوردند. حالا اون حسابی داشت کیف می کرد و از فصل زمستان لذت می برد. بعد از خوردن ماهی ها اونها رفتند که گشتی در اطراف بزنند. دلا در حالیکه سوار بر سورتمه بود کلی مناظر زیبا رو دید. درخت های بزرگ پوشیده شده از برف، تعداد زیادی کلبه اسکیمویی که اسمشون ایگلو بود. اونها حتی یک باغ سیب پر از برف هم دیدند و دلا حسابی لذت برد. بعد از گشت و گذار اونها به خونه برگشتند. دلا در حالیکه کفش هاش رو در می آورد گفت:” عموجان، شما هر روز مجبورید کلی کار کنید و بعد به سختی ماهی بگیرید؟” عمو گفت:” پسرم ، ما کل سال رو کار نمی کنیم. ما خرس های قطبی بیشتر سال رو غدا می خوریم و پرسه می زنیم و بقیه سال رو هم می خوابیم”

دلا با تعجب گفت:” یعنی چند ماه رو می خوابید ؟” عمو گفت:” بله دلا ، ما چند ماه از سال رو برای فرار از سرما می خوابیم . به این میگن خواب زمستانی. موهای بلند بدن ما از ما در برابر سرما محافظت می کنه. در ماههای تابستان، ما به اندازه کافی غذا می خوریم و در بدنمون چربی ذخیره می کنیم برای همین در ماههای زمستان دیگه نگران نیستیم. بیشتر اوقات رو استراحت می کنیم تا انرژی مون حفظ بشه. این مدل زندگی کردن خرس های قطبی هست. دلا با دقت به حرفهای عمو گوش می داد. اگر چه هر دوی اونها خرس بودند ولی زندگی اونها خیلی با هم فرق داشت.

به نظر می رسید که هر کدوم از اونها برای محیطی که در اون زندگی می کردند خلق شده بودند و با اون محیط سازگار بودند. دلا با خودش فکر کرد وقتی برگرده حتما دوستهاش از شنیدن شیوه زندگی خرس های قطبی کلی شگفت زده می شن.

اون روز  باز هم دلا دوست داشت که با عموش به گشت و گذار بره . اون خیلی دوست داشت حرفهای عمو رو بشنوه و بیشتر از زندگی خرس های قطبی بدونه.. عمو با خنده گفت:” دلا مگه تو خسته نیستی و خوابت نمیاد؟” دلا گفت:” عمو جان من وقتی برگردم حسابی وقت برای خوابیدن دارم. اما الان دوست دارم حرفهای شما رو بشنوم..”

عمو خندید و گفت پس پاشو و برای سورتمه سواری آماده شو…. حالا دیگه دلا فصل زمستان رو دوست داشت و کلی خاطره خوب از زمستان داشت.

خاطرات روز های برفی کودکی، به این سادگی از ذهن هیچ کدام از ما بیرون نمی رود و چه خوب که ماهم مانند بزرگترهایمان، خاطرات خوشی از روز های سرد و زمستانی و پر برف در ذهن کودکانمان به یادگار بگذاریم!

مطلب مشابه: داستان کوتاه ۱۰ خطی کودکانه (۱۰ قصه قشنگ و شیرین برای کودک)

مطلب مشابه: قصه بچگانه با موضوع باران 🌧؛ داستان های کودکانه ابری و بارانی

قصه کودکانه گلوله برفی خوش شانس

قصه کودکانه گلوله برفی خوش شانس

زمستان بود و همه جا از برف پوشیده شده بود. ایزی عاشق برف بازی بود. اون برف های نرم و پنبه ای رو توی دستهاش جمع می کرد و گوله برف های گرد و محکم درست می کرد و به این طرف و اون طرف پرت می کرد و کیف می کرد..

یک روز صبح که ایزی مشغول برف بازی بود. مثل همیشه دستهاش رو پر از برف کرد و یک گوله برف گرد و بامزه درست کرد بعد می خواست اون رو پرتاب کنه که یک دفعه یک صدایی گفت:” صبر کن ، صبر کن !”

ایزی با تعجب به اطرافش نگاه کرد و گفت:” تو کی هستی؟” گلوله برفی که توی دست ایزی بود با صدای بلندتر گفت:” من اینجام توی دستت.. اگه منو پرتاب کنی کار من تمومه! ” ایزی با تعجب به گوله برف نگاه کرد و گفت:” باشه نگران نباش .. پرتابت نمی کنم ”

گوله برف گفت:” به جای اینکه منو پرتاب کنی میتونی بازی های دیگه ای بکنی ، مثلا روی برفها بخوابی و فرشته برفی درست کنی ” ایزی خوابیدن و قل خوردن روی برفها رو خیلی دوست داشت. روی برفها خوابید و دست و پاهاش رو تکون داد.. بعد با ذوق به عکس فرشته ای که روی برفها درست شده بود نگاه کرد.

گوله برف گفت:” راستی می تونی یه آدم برفی هم درست کنی!” ایزی این کار رو هم دوست داشت پس قبول کرد و مشغول ساختن آدم برفی شد.

ایزی بعد از اینکه حسابی بازی کرد و یک آدم برفی بامزه ساخت به گوله برف گفت:” من یه فکری دارم .. من می خوام تو رو به خونه مون ببرم ..” گوله برف با تعجب گفت:” خونه چه جور جاییه؟”

ایزی با خنده گفت:” الان متوجه میشی ..” بعد گوله برف رو برداشت و به طرف خونه شون رفت. مامان توی آشپزخونه بود. ایزی گوله برف رو به آشپزخونه برد و گفت:” مامان این گوله برفی دوستمه .. چون سفید و نرمه اسمش رو گذاشتم پنبه !” مامان لبخندی زد و گفت:” چه بامزه .. از دیدنت خوشحالم پنبه !”

اما هنوز چند دقیقه ای نگذشته بود که گوله برف شروع به داد و فریاد کرد و گفت:” کمک! کمک .. دارم آب میشم !”

ایزی سریع گوله برف رو برداشت و به طرف یخچال رفت و اون رو داخل فریرز گذاشت و گفت:” الان حالت خوب میشه پنبه ! نگران نباش اینجا جات امنه .. خیلی زود دوباره میام سراغت..”

گوله برف توی هوای سرد فریزر نفس راحتی کشید و خندید.. گوله برف توی فریزر دوستهای زیادی پیدا کرده بود و خیلی خوشحال بود.. یخ های کوچولو، نخود فرنگی ها و بستنی یخی دوستهای خوبی برای گوله برف شده بودند..

مدتی گذشت و گوله برف همچنان توی فریزر بود. خوراکی های زیادی به فریزر می اومدند و میرفتند و گوله برف دوستهای جدیدی پیدا می کرد.  همبرگر، لوبیا سبز و یخ کوچولوهای جدید.. همه چیز خوب بود ولی گوله برف دلش برای ایزی خیلی تنگ شده بود..

یک روز ایزی به سراغ گوله برف اومد و اون رو از توی فریزر در آورد و گفت:” بهار اومده پنبه.. بیا بریم بیرون رو بهت نشون بدم ..”

پنبه تا حالا درختهای سرسبز و پر از شکوفه رو ندیده بود! اون هیچ وقت این همه رنگ آبی و سبز و قرمز و صورتی رو در کنار هم ندیده بود و تنها رنگی که همیشه دیده بود رنگ سفید برف ها بود…

پنبه از دیدن فصل بهار احساس شادی و خوشبختی می کرد تا اینکه یکدفعه آب از سر و کلش راه افتاد و دوباره فریاد زد:” کمک ! کمک … دارم آب میشم..”

ایزی دوباره سریع به کمک پنبه اومد و با عجله اون رو به فریزر رسوند و گفت:” بهتره همین جا بمونی پنبه .. اینجا از همه جا برای تو امن تره ..” پنبه نفس راحتی کشید و از اینکه دوباره نجات پیدا کرده خوشحال شد..

بعد برای دوستهاش از چیزهای قشنگ و رنگارنگی که بیرون از خونه دیده بود گفت.. از درختهای سرسبز و شکوفه های رنگی.. لوبیا سبز گفت:” من بهار رو یادمه .. ما توی بهار جوانه میزنیم ..” مدتی گذشت و پنبه دوباره دلش برای ایزی تنگ شده بود..

یک روز صبح ایزی به سراغ فریزر اومد و پنبه رو برداشت و گفت:” تابستون از راه رسیده پنبه .. می خوام ببرمت بیرون رو بهت نشون بدم..” بعد پنبه رو توی یک جعبه پر از یخ گذاشت و درش رو بست و به طرف ساحل رفت. پنبه واقعا هیجان زده بود..

کنار ساحل ایزی در ظرف رو باز کرد و پنبه رو بیرون آورد. نور خورشید گرم و سوزان بود . پنبه که تا حالا ساحل دریا رو ندیده بود خیلی شگفت زده شده بود..  ساحل پر از صدف و مرغ دریایی و خرچنگ بود..

پنبه خیلی احساس خوشبختی می کرد ولی یک دفعه دوباره آب از سر و کلش راه افتاد و با فریاد گفت:” کمک! کمک! دارم آب میشم ..”

سرمای داخل جعبه مثل فریزر نبود و یخ های داخل جعبه دونه دونه آب می شدند.. برای همین ایزی سریع گوله برف رو به خونه برد و داخل فریزر گذاشت..

پنبه دوباره نفس راحتی کشید و برای دوستهاش از فصل گرم تابستان و چیزهایی که دیده بود تعریف کرد. بلوبری های یخ زده که داخل فریزر بودند با هیجان گفتند:” ما تابستون رو یادمون میاد.. ما توی فصل تابستون چیده شدیم ..”

روزها گذشت و گذشت و پنبه همچنان توی فریزر بود. اون باز هم دلش برای ایزی تنگ شده بود.. یک روز دوباره ایزی به سراغش اومد و اون رو برداشت و به بیرون از خونه برد و گفت:” پنبه پاییز از راه رسیده .. بیا تماشا کن”

هوا خنکتر از تابستان بود و برگ درختها زرد و قرمز و نارنجی شده بودند و درخت توی حیاط پر از سیب های قرمز شده بود.. ایزی و پنبه روی برگهای رنگارنگ دراز کشیدند..

پنبه از دیدن برگهای رنگارنگ پاییزی خیلی خوشحال بود ولی یک دفعه با صدای بلند داد زد:” کمک، کمک! دارم آب میشم..”

ایزی دوباره پنبه رو به فریزر برگردوند. فریزر دوباره پر بود از دوستهای جدید برای پنبه .. بوقلمون، نخود سبز، لوبیا و ..

روزها می گذشت و پنبه منتظر ایزی بود و با خودش فکر می کرد که چرا ایزی بهش سر نمیزنه! یک روز صبح ایزی با هیجان به سراغ پنبه اومد و اون رو از توی فریزر بیرون آورد و با خوشحالی فریاد زد:” پنبه ! دوباره زمستون اومده ..”

گوله برف باورش نمی شد که دوباره میتونه زمستون رو ببینه .. ایزی پنبه رو بیرون برد و با هم مشغول بازی شدند. گوله برف با دیدن دونه های برف از خوشحالی فریاد زد و گفت:” سلام دوستهای من ، سلام دونه های برفی.. خوشحالم دوباره می بینمتون ..”

بعد از اینکه ایزی و پنبه حسابی بازی کردند ایزی گفت:” خب دیگه وقت برگشتن به خونه است ..” پنبه گفت:” ولی خونه من همینجاست، بین برفها .. خونه من زمستون برفیه.. من همین جا می مونم”

ایزی با شنیدن این حرف کمی غمگین شد ولی با خودش فکر کرد که پنبه درست میگه، اون متعلق به همین جاست .. پس گفت:” دلم برات تنگ میشه پنبه .. ممنون که همه این مدت دوست خوبی برای من بودی ..” پنبه گفت:” منم از تو ممنونم .. من تونستم همه فصل ها رو ببینم .. بهار، تابستون، پاییز و زمستون و کلی دوست پیدا کنم .. من واقعا خوش شانس ترین گلوله برفی جهان هستم ..

مطلب مشابه: قصه بچگانه درباره بستکبال 🏀؛ داستان های کوتاه ورزشی بسکتبال

مطلب مشابه: قصه‌های بچگانه با موضوع باب اسفنجی (۷ داستان باب اسفنجی، پاتریک و …)

قصه زیبای بابا برفی

قصه زیبای بابا برفی

آن سال زمستان، زمستان سختی بود:

درخت ها را سرما زده بود – سبزیشان رفته بود – مثل شاخ بز، خشک و قهوه ای رنگ شده بودند. نه گل مانده بود نه سبزه، نه ریحان، نه پونه، نه مرزه.

آب هم از رفتن خسته شده بود، یخ زده بود.

همه جا سفید بود، همه جا، کوه و دشت و صحرا.

آسمان شده بود آسیاب، اما به جای آرد، برف می ریخت همه جا.

یک روز تعطیل، نزدیکی های ظهر، کامبیز و کاوه، میترا و منیژه، کوروش و آرش، سودابه و سوسن، به خانه‌ی پدربزرگ رفتند تا هم پدربزرگ را ببینند و هم در حیاطِ بزرگِ مدرسه، که خانه‌ی پدربزرگ آنجا بود، برف بازی کنند…..

….. وقتی بچه ها به حیاط بزرگ مدرسه، که پر از برف بود، رسیدند، کاوه گفت: بچه ها، به جای برف گلوله کردن و توی سر هم زدن، چرا نیایم یه آدم برفی درست کنیم؟

بچه ها گفتند خوب فکری است. آرش دوید پارو آورد. کامبیز بیل آورد. کاوه بیل آورد، هرکدام هرچه دستشان رسید برداشتند و آوردند.

اول برف های وسط حیاط را پارو کردند و برف ها را با پارو و بیل کوبیدند تا سفت شد…..

…..ساختنِ آدم برفی که تمام شد، بچه ها خوشحال بودند که توانستند خودشان این آدم برفی را بسازند، اما خوشحالی شان بیشتر شد وقتی دیدند آدم برفی، درست شکلِ پدربزرگی شده که آن همه دوستَش دارند. فقط یک کلاه کم داشت، این بود که یکی از بچه ها رفت و یک گلدان خالی آورد و سر آدم برفی گذاشت و دیگر آدم برفی شد مثل خود پدربزرگ.

بچه ها هم اسمش را گذاشتند بابابرفی و دست های همدیگر را گرفتند و دور آدم برفی چرخیدند و با خنده و شادی خواندند:

بابابرفی! بابابرفی!

چه کم حرفی! چه کم حرفی!….

…. پدربزرگ که بابابرفی نبود تا آتش و آفتاب آبش کنند و از بین برود و چیزی از او باقی نماند.

تازه اگر آدم خودش هم از بین برود. یادش و کارهایی که برای آدم های دیگر کرده، هیچ وقت از بین نمی رود. همیشه آدم های دیگر از او یاد می کنند. انگار که همیشه زنده است.

بچه ها فقط به یاد بابابرفی خواندند:

سَرت رفت و کُلاهِت موند،

بابابرفی، بابابرفی!

دِلِت شد آب و آهِت موند،

بابابرفی. بابابرفی!

دو چشم ما به راهت موند،

بابابرفی، بابابرفی!

پدربزرگ هم می خندید و سرش را تکان می داد و با آن ها می خواند:

بابابرفی، بابابرفی

داستان کودکانه خاطره یک روز برفی

یکی بود یکی نبود. قصه امروز ما در مورد برادر و خواهر دو قلویی هست به اسم جک و جانت. جک و جانت توی یکی از کشورهای سردسیر زندگی می کردند. توی یکی از روزهای سرد زمستانی ، وقتی جک و جانت از خواب بیدار شدند متوجه شدند که شب گذشته برف زیادی باریده و همه جارو سفید پوش کرده. جانت با خوشحالی به کنار پنجره رفت و گفت:” واای جک اینجا رو ببین همه خیابون سفید شده” جک با هیجان به کنار پنجره اومد و با دیدن خیابون سفیدپوش از خوشحالی هورا کشید.

پدر و مادر اونها تصمیم گرفتند که بچه ها رو برای برف بازی به کلبه کوچک پدربزرگ در بیرون از شهر ببرند. نزدیک کلبه پدربزرگ همه جا مثل پنبه سفید و  پوشیده از برف بود. وقتی به کلبه پدربزرگ رسیدند جک و جانت با خوشحالی به سمت برف ها دویدند. برفها نرم و تازه بود و پاهاشون به نرمی داخلش فرو می رفت.

مامان با صدای بلند گفت:” بچه ها شال و کلاه و دستکش یادتون نره ..”  جک و جانت دستکش هاشون رو دست کردند و با هیجان به طرف تپه های برفی دویدند. همون موقع پدر بزرگ از کلبه چوبی بیرون اومد و گفت:” ببینید چی پیدا کردم! سورتمه چوبی قدیمی! برای یک سورتمه بازی هیجان انگیز آماده اید؟”

جک و جانت با خوشحالی هورایی کشیدند و به طرف پدربزرگ دویدند.بچه ها به سختی از تپه برفی پشت کلبه بالا رفتند و سوار بر سورتمه چوبی سر خوردند و پایین اومدند. جانت با خوشحالی گفت:” وای ممنون پدربزرگ سورتمه سواری خیلی کیف داره .. ” اونها بارها و بارها سوار بر سورتمه به پایین اومدند و از ته دل خندیدند.

حالا نوبت درست کردن گلوله برفی بود. جک و جانت کلی گلوله برفی درست کردند و شروع به پرت کردن به طرف هم کردند. صدای خنده و شادی بچه ها همه جا رو پر کرده بود. مامان و بابا و پدربزرگ از دیدن ذوق و شادی اونها خوشحال بودند و لذت میبردند. جانت روی برفها خوابیده بود و دستهاش رو مثل پروانه ها باز و بسته می کرد و برف ها رو تکون می داد.

ناگهان جک با صدای بلندی گفت:” جانت بیا اینجا رو نگاه کن! به نظرت اینها جای پای کی می تونه باشه؟”

جانت با دقت به رد پای روی برفها نگاه کرد و گفت:” به نظرم اینها جای پای سگ ها و پرنده هاست. حتما اونها هم توی این برفها دنبال غذا می گردند.”

جک گفت:” کاش می تونستیم بهشون غذا بدیم.. حتما پیدا کردن غذا توی برفها کار راحتی نیست..” مامان که صدای بچه ها رو می شنید گفت:” درسته بچه ها، ما توی برف و سرما باید حواسمون به حیوانات باشه و تا جایی که می تونیم بهشون غذا بدیم. غذامون که آماده شد حتما برای حیوانات هم می گذاریم..”

جانت گفت:” پس تا وقتی که نهار آماده بشه ما یک آدم برفی بامزه درست می کنیم..” جک با خوشحالی گفت:”موافقم “و خیلی سریع شروع به درست کردن کله آدم برفی کرد. جک و جانت به کمک هم یک آدم برفی خیلی بزرگ درست کردند. جانت گفت:” آدم برفی مون فقط کمی لباس لازم داره ”

نهار آماده شده بود و بوی غذای خوشمزه مامان به مشام می رسید. جک و جانت که به خاطر برف بازی حسابی خسته شده بودند با عجله به طرف کلبه رفتند و آماده غذا خوردن شدند.

بچه ها بعد از اینکه غذای گرم و خوشمزه رو خوردند به مامان گفتند:” ما برای آدم برفی مون احتیاج به هویج و کلاه داریم..” مامان هویج بزرگی رو به جانت داد و گفت که می تونید به کمک بابا از داخل انباری یک کلاه بامزه برای آدم برفی تون پیدا کنید.

وقتی بچه ها به همراه بابا وارد انباری شدند چشمشون به پرنده های کوچکی خورد که از سرمای زیاد به داخل انباری پناه آورده بودند. جک به آرومی گفت:” اینها همون پرنده هایی هستند که جای پاشون روی برفها بود..” بابا گفت:” درسته عزیزم! این پرنده ها از سرمای زیاد به اینجا پناه آوردند. باید اینجا براشون غذا بگذاریم.  جک سریع به سراغ مامان رفت و کمی بعد با ظرفی پر از غذا برگشت و برای پرنده ها گذاشت.

جانت هم یک کلاه قدیمی بامزه رو از دیوار انباری پیدا کرد و گفت:” اینم کلاه آدم برفی مون..” اونها دوباره به سراغ آدم برفی رفتند و هویج و کلاه رو روش گذاشتند. جانت از مامان پرسید:” مامان جون! یعنی آدم برفی مون تا کی سالم می مونه؟” مامان گفت:” تا روزی که هوا آفتابی بشه .. شاید تا دو سه روز دیگه..” مامان درست می گفت آدم برفی تا دو روز بعد سالم و سر پا موند اما کم کم با آفتابی شدن هوا و نور گرم خورشید آدم برفی هم آب شد و فقط کلاه و هویجی که بچه ها براش گذاشته بودند باقی موند. جانت کلاه رو برداشت و با لبخند گفت:” آدم برفی بامزه! بهت قول میدیم که کلاهت رو تا برف بعدی برات نگه داریم ..”

بله بچه های عزیزم اینم خاطرات برف بازی بچه های قصه ما.. حالا بگید ببینم شما  امسال تونستید برف بازی کنید ؟ اصلا توی شهرتون برف باریده یا نه هنوز؟ امیدوارم که به زودی یک برف زیبا مهمون شهرهاتون بشه و شما هم بتونید حسابی برف بازی کنید و خاطره های برفی داشته باشید. تا اون موقع شما هم خوب فکر کنید و تصمیم بگیرید که اگر برف بارید چه کارهایی دوست دارید انجام بدید..

مطلب مشابه: قصه‌های بچگانه با موضوع مرد آهنی (داستان فانتزی ابرقهرمانی)

مطلب مشابه: قصه کودکانه با موضوع باربی (۸ قصه کوتاه فانتزی قشنگ)

قصه کوتاه کودکانه برف بازی و خاطرات زیبا

یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود غیر از خدا هیچکس نبود. یک پسری بود که با پدر و مادرش توی یک شهر بزرگ زندگی می کرد.

اون پس عاشق فصل زمستان بود. چون در زمستان برف می بارید و می تونست برف بازی بکنه. اما تا زمستان خیلی مونده بود. تازه وسط پاییز بود.

روزها می گذشت و یک شب پسر خیلی خوشحال بود چون فردا مدرسه تعطیل بود و می تونست تا دیر وقت بیدار بمونه.

کلی بازی کرد تا خسته شد و خوابید و فردا صبح تا بیدار شد از سرما لرزید و مامانش را صدا کرد که چرا اینقدر هوا سرده؟

مامانش پرده اتاق را کنار زد. همه جا از برف سفید پوشیده شده بود. پسر تند صبحانه را خورد و لباس گرم و دستکش پوشید و دوید توی حیاط.

از خوشحالی بالا و پایین می پرید اخه این همه برف وسط پاییز؟ حسابی برف بازی کرد و بعد یک ذره بین آورد حسابی از نزدیک دانه های زیبای برف را تماشا کرد و چیزهای جالبی کشف کرد.

رفت توی خونه تا یه چیز گرم بخوره و یکم جون بگیره چون دست هاش یخ زده بود و سر شده بود. بعد مادرش یه دماسنج بهش داد و گفت ببین دما حیاط چند درجه ست که دستهات یخ زده؟

پسر بعد از اینکه گرم شد به حیط رفت و دید دمای هوا منفی سه درجه ست و گفت وای چقدر هوا سرده . بعد دماسنج برد داخل خونه و مامانش را به حیاط اورد.

پسر با مامانش کلی برف بازی کرد و بعد یک آدم برفی خیلی بزرگ و خوشگل درست کردند. اون روز با اینکه تعطیل بود ولی بابای پسر رفته بود سرکار.

ظهر وقتی به خانه امد پسر با کلی خوشحالی از باباش قول گرفت که بعد از ظهر با هم برف بازی کنند. ظهر وقتی بابا و مامان چرت می زدند پسر حوصله اش سر رفت و دفتر نقاشی را اورد و یه نقاشی برفی خوشگل کشید.

اون روز برفی یه روز پر از خاطره های قشنگ برای پسر شد که هیچ وقت اون روز را فراموش نکرد.

قصه کودکانه شب: بازی‌ های زمستانی

قصه کودکانه شب: بازی‌ های زمستانی

از شب قبل داشت برف می‌بارید و همه‌جا پر از برف بود. بچه‌ها با خوشحالی به مدرسه رفتند.

آقای معلم گفت: اگر بچه‌های خوبی باشید می‌توانید بعد از کلاس به حیاط بروید و برف‌بازی کنید.

بچه‌ها به آقای معلم قول دادند که بچه‌های خوبی باشند. آقای معلم هم به آن‌ها اجازه داد بعد از کلاس توی حیاط برف‌بازی کنند.

بچه‌ها با خوشحالی به حیاط رفتند و تصمیم گرفتند باهم یک آدم‌برفی بزرگ درست کنند؛ اما دیوید دوست نداشت مثل بقیه‌ی بچه‌ها آدم‌برفی درست کند. او می‌خواست سورتمه‌سواری کند. هرچند مادرش به او گفته بود نباید تنها سوار سورتمه شود؛ اما دیوید این کار را کرد و سوار سورتمه شد. آن‌هم تنهایی.

سورتمه حرکت کرد؛ اما بعد از مدتی سرعتش هی زیاد و زیادتر شد. دیوید طناب سورتمه را کشید؛ اما نتوانست آن را نگه دارد و شروع کرد به دادوفریاد کردن: «کمک، یکی این سورتمه را نگه دارد.»

سورتمه با سرعت به‌طرف بچه‌ها و آدم‌برفی بزرگشان می‌آمد. بچه‌ها با عجله فرار کردند و سورتمه محکم به آدم‌برفی خورد و ایستاد.

تامی داد زد: ای بی‌احتیاط.

جک سرش را تکان داد و گفت: آدم‌برفی خراب شد. باید از اول شروع کنیم.

پاتریس همان‌طور که غرغر می‌کرد گفت: مگر مادرت نگفته بود تنهایی سوار سورتمه نشوی؟!

موریس جلو آمد و گفت: بس کنید بچه‌ها. دیوید فهمیده که اشتباه کرده. بیایید یک آدم‌برفی دیگر درست کنیم.

بچه‌ها دوباره شروع کردند به ساختن آدم‌برفی. این بار دیوید هم به‌جای سورتمه‌سواری به بچه‌ها کمک کرد تا آدم‌برفی بسازند. یک آدم‌برفی بزرگ.

مطلب مشابه: قصه کودکانه با موضوع سگ 🐶؛ ۸ داستان جالب و بامزه درباره سگ ها

مطلب مشابه: معنی ضرب المثل دست از ترنج نشناخت + قصه و انشا

روباه، در یک روز برفی

درآن كوه بزرگ خانه كوچك عمو  حسن قرار داشت. او به تنهایی در خانه ی خیلی كوچكی در میانه راه بالائی كوه  زندگی می كرد. خانه كوچك او بیرون از جنگل كاج ساخته شده بود. او قد بلندی نداشت ولی خیلی پیر و عاقل بود. او ریش سفید رنگ بلندی داشت  و یك كلاه خیلی بامزه می پوشید . با اینكه تنها زندگی می كرد هنوز هم دوستان زیادی داشت. همه حیوانات  و پرندگان دوستانش بودند .

هوا سرد می شد و پرندگان به مناطق گرمسیر جنوب پرواز می كردند. زمستان نزدیك بود. برخی از حیوانات كه مجبور بودند در جنگل بمانند در بدنشان برای مدتی طولانی غذا ذخیره می كردند و به زودی به خواب زمستانی می رفتند تا اینكه بهار برسد.

 این داستان درباره یكی از این حیوانات است كه در این جنگل زندگی می كرد.یكی از صبح های اواسط بهمن ماه، روباه در جستجوی یافتن صبحانه ای میان جنگل آهسته قدم می زد . هوا بد بود، برف زمین را پوشانده بود و باد هر لحظه شدیدتر می شد. در این موقع از سال غذا به سختی گیر می آمد بنابراین روباه مجبور بود مسافت بیشتری را نسبت به گذشته برای یافتن غذا جستجو كند . برف و باد شكار كردن را خیلی سخت می كرد. باد هر لحظه شدیدتر می شد. روباه می خواست به لانه اش برگردد اما پیش خودش گفت “یك كم دیگر هم می گردم، آخه خیلی گرسنه هستم و نمی توانم بودن غذا برگردم.”

یک دفعه صدای زوزه شدید باد در میان درختان پیچید . روباه كه از چیزی خبر نداشت در زیر یك درخت فرسوده كه ریشه محكمی نداشت در حال راه رفتن بود كه صدای شكستن چیزی را شنید، همانطور كه به اطراف برمی گشت كه بفهمد این صدا از كجا می آید یك درخت شكسته سیاه بزرگی را دید كه به روی او می افتاد. شروع به دویدن كرد تا آنجایی كه می توانست سریع می دوید، اما پنجه هایش در داخل برفهای عمیق گیر می كردند. وقتی كه درخت شكسته كنار او روی زمین افتاد او فكر كرد كه از این حادثه نجات پیدا كرده . اما در همان لحظه ای كه او می خواست بپرد تا از آن وضعیت نجات پیدا کند، تنه ی درخت به آهستگی چرخید و روی دم او افتاد.

روباه بیچاره، گرسنه بود و كلی از خانه اش دور بود و دمش هم در زیر درخت بزرگی گیر كرده بود.خوشبختانه برف آرام می بارید و او هم صدمه جدی ندیده بود اما او ابدا خوشحال نبود. كم كم شدت بارش برف بیشتر شد . روباه به این دردسر بزرگ فكر می كرد، اگر برف همینطور ببارد بعد از مدتی حتی روی سرش را هم می پوشاند،حالا او خیلی نگران بود.

آن روز صبح عمو حسن مثل همیشه صبح زود برای قدم زدن در میان جنگل از خانه بیرون آمد. راه زیادی نرفته بود كه صدایی شنید. به اطراف نگاه كرد تا ببیند آیا می تواند محل آن صدا را پیدا كند. فهمید كه صدا از طرفی می آید كه درختی افتاده است.

تا آنجا كه پاهای پیرش می توانست وزن او را تحمل كند در میان برف سریع به آن سمت دوید. وقتی كه كنار درخت شكسته رسید هیچ كسی را ندید تا اینكه به آن طرف درخت رفت و در آنجا یك روباه كوچولو دید كه از باد و برف در خودش فرو رفته و خودش را جمع كرده است. عموحسن او را شناخت و پرسید: اینجا چیكار می كنی ؟ روباه كوچولو با صدای بغض آلود ماجرا را تعریف كرد. او خیلی سردش بود و گفت: من ساعتهاست كه اینجا گیر افتادم ،دیگه خیلی خسته ام ، خیلی تلاش كردم تا از این وضعیت رها شوم اما هنوز دم من گیر است. پیرمرد گفت: من سعی خواهم كرد كه درخت را تكان دهم تا تو رها شوی. اما عموحسن آنقدر قوی نبود و هر قدر تلاش كرد نتوانست تنه درخت را حركت دهد.

وقتی عموحسن موفق به تكان دادن تنه درخت نشد. به فكر فرو رفت و گفت: حالا فهمیدم كه چه باید بكنم . او در جنگل به دنبال چیزی می گشت تا اینكه با یك شاخه درخت دیگر برگشت . او تلاش كرد با آن چوب، تنه درخت بزرگ را كمی بالاتر ببرد اما او به اندازه كافی قوی نبود. او یك قدم به عقب رفت و با دقت به تنه درخت نگاه كرد. او یك نگاهی به برف كرد كه همه اطرافش را پوشانده  بود و سپس نگاهی به آسمان انداخت. به نظر می رسید كه بارش برف برای مدت طولانی ادامه خواهد داشت و آنها مجبورند كه سریعتر كاری كنند.

عمو حسن فكری كرد. او با سرعت به كلبه اش برگشت وقتی كه به آنجا رسید به سراغ ابزار كارش رفت و با سرعت برگشت در حالی كه یك اره بزرگ را با خود حمل می كرد.

وقتی به جنگل برمی گشت ، امیدوار بود كه مسیر را بخاطر بیاورد . زیرا بارش برف ردپای او را پوشانده بود.. بارش برف سنگین تر شده بود و باد شدیدتر می وزید اما عموحسن به راهش ادامه داد. او به محلی رسید كه روباه آنجا بود اما تمام آنچه كه او می توانست ببیند تنه درخت و برفی بود كه تمام زمین را پوشانیده بود. او فكر كرد كه دیر رسیده است اما او یك بینی قهو ه ای در میان برف دید . او با سرعت هر چه بیشتر با دستهایش شروع به خالی كردن برفهایی كرد كه دور روباه را پوشانده بودند. او هنوز زنده بود.او شروع به اره كردن درخت كرد اما نه به دو نیمه ، بلكه به سه قسمت. دو قسمت كه بلندتر بودند در هر انتها و یك قسمت كوچكتر در وسط، یعنی همان جائی كه دم روباه گیر كرده بود . او روباه را بلند كرد و در پتویی كه از كلبه اش آورده بود پیچاند.

پیرمرد به آهستگی در حالیكه روباه را بغل كرده بود به كلبه اش برگشت. آتش خوبی را روشن كرد و یك سوپ خوشمزه برای خودشان درست كرد. آن دو، روز سختی را گذرانده بودند و خیلی خسته بودند روباه روی كفپوش كنار شومینه و پیرمرد روی صندلی مورد علاقه اش بخواب رفتند. وقتی كه صبح از خواب برخاستند هر دو مایل بوند كه روباه در تمام طول زمستان كنار عمو حسن بماند و این دقیقا همان اتفاقی بود كه رخ داد.

یک روز برفی در جنگل

در یک جنگل سرسبز و قشنگ دو روباه کوچولو با مادر و پدرشون زیر یک درخت بزرگ لونه داشتند و در آن زندگی می‌کردند.

اسم یکیشون دم قشنگ و اون یکی گوش گوشی بود.

یه روز صبح سرد زمستون مامان روباهه وقتی بیرون رو نگاه کرد، دید برف زیادی اومده و روی همه زمین و درختها رو پوشونده.

تند وتند سراغ دوتا پسرهای کوچولوش رفت و صداشون کرد و گفت: (( گوش گوشی ، دم قشنگ، زود پاشین بیاین ببینین برف اومده ..بیدار شین..))

دم قشنگ و گوش گوشی چشماشونو باز کردند به مادرشون سلام کردند.

دم قشنگ گفت:(( برف دیگه کیه؟)) گوش گوشی گفت :((وااای..من خوابم میاد..میخوام بخوابم..))

مادرشون گفت:(( پسرای گلم برف کسی نیست، برف دونه های قشنگ سفیده که از آسمون میریزه روی زمین. نمیخوان ببینین ؟))

روباه های کوچولو با کنجکاوی فوری از جا پریدند و درلونه شون رو باز کردند و پریدند بیرون..

دم قشنگ گفت: (( وااای ..برف…چقدر قشنگه. واای چقدر خوبه..))

گوش گوشی با دستاش برفها رو پخش کرد و گفت:(( آره، چقدرم سرده..وااای))

آخه اونا خیلی کوچولو بودن و تا حالا برف رو ندیده بودند..

جنگل خیلی خیلی قشنگ و سفید شده بود و آفتاب از لای برف ها به اونا چشمک می زد.

روباه های کوچولو قهوه ای خیلی خوشحال بودند و مرتب روی برفا می پریدند ومی خندیدند که یهو دم قشنگ تو برفا فرو رفت و هر کارمی کرد نمی تونست از توی برفا بیاد بیرون..

گوش گوشی دست دم قشنگ رو گرفت و اونو از برف کشید بیرون وگفت :(( آره خیلی قشنگه. ولی سرده.. بیا بریم تو لونه..))

در همین موقع یه دفعه یه صدایی شنیدند :((کمک.. کمک ))

دو تایی گوشاشون رو تیز کردند تا ببینن صدا از کدوم طرف میاد..

دوباره همون صدا رو شنیدند: (( کمک..کمک کنید.. من نمیتونم بیام بیرون. ))

دوتایی پریدن این طرف واون طرف ودیدن صدا از زیر درخت بلوط میاد.. دم قشنگ گفت :(( این صدای خرگوشیه بهتره مامان رو صدا کنیم. اونجا برف خیلی زیاده ما هم فرو میریم.))

گوش گوشی گفت:(( آره درسته. من میرم مامانو صداکنم..))

خانم روباهه وقتی اومد ، تندوتند رفت برف رو کنار زد و خرگوشی رو از توی برف بیرون آورد.

خرگوشی خیلی کوچولو بود و داشت از سرما میلرزید..

در همین موقع مامان خرگوشی که خونه اش نزدیک اونا بود هم سررسید و خرگوشی روبغل کرد وگفت :((واااای چی شده؟))

مامان روباهه خندید و گفت:(( خرگوشی افتاده بود تو برفا و نمی تونست بیاد بیرون ))

خاله خرگوشه پسر کوچولوش رو بغل کرد و گفت:(( وای..وای.. دیدی گفتم صبر کن با هم بریم.))

خرگوشی حسابی ترسیده بود و نمی تونست حرف بزنه.

مامان روباهه گفت:((من یه سوپ خوشمزه درست کردم. بهتره همه باهم بریم سوپ بخوریم تا خرگوشی هم گرم بشه.))

بعد همگی باهم به داخل لونه خانم روباه رفتند تا هم گرم بشن و هم سوپ خوشمزه بخورن.

پدرومادرای مهربون.

مطلب مشابه: قصه های بچگانه با موضوع گربه 🐱 (داستان های بامزه گربه)

مطلب مشابه: قصه بچگانه با موضوع امام علی؛ داستان های آموزنده از شجاعت آن حضرت

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.