قصه های بچگانه با موضوع گربه 🐱 (داستان های بامزه گربه)

قصه های بچگانه با موضوع گربه را برای شما دوستان قرار دادهایم. خواندن قصه برای کودکان میتواند تجربهای مشترک و دلپذیر بین والدین و فرزندان باشد. این فعالیت میتواند پیوند عاطفی را تقویت کند و حس امنیت و محبت را در کودکان افزایش دهد.
فهرست موضوعات این مطلب
داستان کودکانه گربه سفید پشمالو
روزی بود و روزگاری بود. در گوشه ای از یک باغ بزرگ، یک بچه گربه ی سفید و پشمالو، خوشگل و کوچولو با موهای نرم و نازک و بلند زندگی می کرد. گربه کوچولو با اینکه زیبا و دوست داشتنی بود اما بعد از رفتن مامانش تنها مانده بود. هیچ دوست و رفیق و همراهی هم نداشت.
اون قسمت از باغ پر از درخت های بلند و پر برگ بود که روی شاخه هاشون پرنده های ریز و درشت، گنجشک، بلبل، قناری و چلچله لونه ساخته بودن. پرنده ها جیک جیک می کردن و آواز می خوندن. چه چه می زدن و می خندیدن. می رقصیدن و بازی می کردن و خوش بودن.
گربه ی سفید پشمالو با حسرت اونا رو نگاه می کرد. آرزو داشت با جوجه گنجشک ها دوست بشه و با اونا بازی کنه. اما اونا هیچوقت پیش گربه کوچولو نمیومدن.
سرانجام یک روز که از تنهایی خیلی خسته شده بود تصمیم گرفت خودش پیش جوجه گنجیشکا بره. یک درخت خمیده کم خطر رو پیدا کرد بعد آروم آروم و با احتیاط ازش بالا رفت. وقتی به گنجشکها نزدیک شد پرنده ها روی شاخه های بالاتر پریدن.
گربه کوچولو خیلی ناراحت شد. انتظار نداشت اونا از جاشون تکون بخورن و پرواز کنن. به خاطر همین یه کمی بالاتر رفت. پرنده ها روی شاخه های نازک تر پریدن. بچه گربه با احتیاط باز هم بالاتر رفت. در همین موقع بود که پرنده ها به هوا پریدن.
گربه پشمالو روی شاخه های ظریف و نازک رفت. سنگینی بدن گربه کوچولو رو شاخه های نازک نمیتونستن تحمل کنن به خاطر همین زیر بدنش خم شدن و گربه ی سفید پشمالو از اون بالا روی زمین افتاد. خاک باغ از گیاهان کوچک و نرم پوشیده شده بود.برگ زیادی هم روی زمین ریخته بود. بچه گربه هم که پشم های بلند و نرمی داشت زیاد دردش نگرفت مخصوصا اینکه چهاردست و پا روی زمین افتاده بود.
گربه ی سفید پشمالو با اینکه آسیبی ندیده بود ولی بدن کوچولوش درد می کرد. میو میو و ناله کنان رفت و یه گوشه ای نشست. پرنده ها بال و پر میزدن و چه چه سر داده بودن. گربه کوچولو خیال می کرد که دارن به اون میخندن و مسخره اش میکنن، به خاطر همین خیلی ناراحت و غمگین شد.
اون دیگه جرات نمی کرد از درخت بالا بره. اما گاهی وقتا به بالا نگاه می کرد و هنوز هم دلش میخواست که بره و با پرنده ها و جوجه هاشون بازی کنه.
یک روز همینطور که چشم به بالا و به شاخه های درختا دوخته بود با خودش فکر کرد: “اگر من هم بال داشتم، میتونستم مثل پرنده ها پرواز کنم و تو آسمون با اونا هم بازی بشم”
از اون روز به بعد تنها آرزوی گربه کوچولو پرواز کردن بود. شبها تا صبح آسمون رونگاه می کرد، با حسرت آه می کشید و می گفت: ” چی میشد که اگرمن هم دوتا بال داشتم، پرواز می کردم و هر کجا که دوست داشتم می رفتم ؟”
یک شب وقتی که از خستگی خوابش برده بود فرشته ی کوچکی رو دید که بال بال زنان از آسمون پایین می اومد، فرشته اومد و اومد تا بالای سر گربه رسید.بعد با مهربونی پرسید :” کوچولوی خوشگل چرا انقدر آه می کشیو ناراحتی ؟چه مشکلی داری؟”
گربه سفید پشمالو پلک هاش رو باز کرد و با چشم های گرد شده به فرشته کوچک که یک کمی بزرگتر از یه گنجشک بود خیره شد. فرشته کوچولو تکرار کرد :”پرسیدم چه مشکلی داری؟”
گربه کوچولو با ناامیدی گفت: “فرشته ی کوچولو چی میشد اگر من هم مثل گنجیشکا دو تا بالداشتم و میتونستم پرواز کنم؟”
فرشته پرسید: “برای چی می خوای پرواز کنی؟”
گربه کوچولوگفت: ” ازتنهایی خسته شدم، میخوام با پرنده ها تو آسمون بازی کنم و به هر جایی هم که دلم خواست پرواز کنم و برم.”
فرشته ی کوچولو با دو بالش به دو طرف شونه ی گربه سفید پشمالو زد و گفت: “غصه نخور، صبح که بیدار بشی دو تا بال کوچولو و قشنگ داری”
صبح وقتی گربه کوچولو بیدار شد خواب شب پیشش یادش اومد. آروم آروم چشم هاشو باز کرد. نیم نگاهی به سمت راست و نیم نگاهی به سمت چپ انداخت. دو تا بال ظریف، بلند و سفید، رنگ موهای نرم پوستش دو طرف بدنش دید. از خوشحالی بالا پرید، خواست که پرواز کنه ولی نشد. پرید هوا ولی محکم زمین خورد. بال داشت ولی پرواز کردن بلد نبود. به یک گوشه خلوت رفت و دور از چشم پرنده ها شروع کرد به تمرین پرواز کردن. وقتی که بال زدن و پرواز کردن رو یاد گرفت، از روی یک بلندی پرواز کرد و رفت بالای محل زندگی و بازی پرنده ها. مدتی بی خیال بالای سر پرنده ها پرواز کرد، تا پرنده ها به تماشای این پرنده غریبه و عجیب و غریب عادت کنن و از اون نترسن. بعد اومد و روی شاخه محکم و کلفت درختی نشست. اما توجهی به گنجشک ها نشون نداد.
شب که شد جوجه پرنده ها توی لونه هاشون رفتن. پرنده هایی که جوجه نداشتن یا توی لونه شون گرمشون می شد روی شاخه های درختا خوابیدن. گربه کوچولو هم روی درختا همونجایی که قبلا نشسته بود خوابید.صبح زود با صدای آواز قناری ها و جیک جیک گنجشک ها شاد و شنگول از خواب بیدار شد.
پرنده ها برای پیدا کردن آب و دونه پرواز کردن.گربه هم پرواز کرد و توی هوا چرخی زد. اما همینکه پرنده ها دور شدن برگشت و سر جای اولش نشست. اصلا عادت به پرواز کردن تو هوای آفتابی نداشت. تصمیم گرفت که کمی بخوابه تا هوا خنک تر بشه.
یکی از پرنده ها که برای جوجه هاش غذا می آورد گربه کوچولو رو خوابیده دید. تا چشمش به پنجه های باز گربه کوچولو افتاد از ترس جیغ کشید. بعد بهش حمله کرد و محکم با نوکش دماغ گربه کوچولو رو نوک زد. گربه کوچولو که انتظار همچین حمله ای رو نداشت خیلی وحشت کرد.خواست فرار کنه ولی چون ترسیده بود نتوست بپره و از بالای درخت رویز زمین افتاد. پرنده های دیگه که از صدای جیغ پرنده جوجه دار جمع شده بودن وقتی که داستان گربه ی بالدار رو شنیدن بالای سر گربه پشمالو که حالا زیر سایه سنگی نشسته بود رفتن. اونا میخواستن گربه بالدار رو بهتر ببینن.
گنجشک بزرگتر گفت : “باید خودمون رو از شر بال های این گربه بالدار نجات بدیم”
بعد پرنده ها با جمع کردن موی یال و دم اسب، یک دام برای گربه پشمالو بافتن. اونا دام رو در نقطه ی مناسبی میان شاخه های درختا بستن و بعد منتظر موندن تا گربه دوباره پرواز کنه.
شب که شد گربه از همه جا بی خبر آروم آروم حرکت کرد و به بالای بلندی رفت. بال هاشو باز کرد و کمی پرواز کرد. به خاطر زمین افتادن خوب نمی تونست پرواز کنه فقط می تونست بال بال بزنه که به زمین نیفته. خسته شده بود که چشمش به تله افتاد. فکر کرد که جای خوبی برای استراحت کردنه. پرید داخل تله. در همون موقع گنجشک ها هجوم آوردن و بند های اطراف تله رو کشیدن و سر تله رو بستن. گربه ی پشمالو گرفتار شده بود و هر کاری میکرد نمیتونست از تله بیرون بیاد. گنجشکا هم که دیدن گرفتار شده و نمیتونه فرار کنه شروع کردن بهش نوک زدن تا دو تا بال گربه کوچولو کنده شد و افتاد.
گربه کوچولو که دید دو تا بالش کنده شده خیلی غصه خورد. همون موقع بود که فرشته کوچولو رو بالای سرش دید، فرشته با دلسوزی گفت: “کوچولوی خوشگل، هرکسی باید همونطوری که خلق شده و آفریده شده زندگی کنه. پرواز کردن کار پرنده ست نه گربه. معلوم بود که اونا از دیدن تو وحشت می کنن و فکر میکنن که میخوای بهشون آسیب برسونی و بهت آزار می رسونن. امیدوارم که دیگه فکر پرواز کردن به سرت نزنه. بهتره برای خودت دوستایی در روی زمین پیدا کنی.” بعد پرواز کنان در آسمان چرخی زد و اوج گرفت و در آسمان ناپدید شد.
گربه کوچولو کم کم از خواب بیدار شد. صدای جیک جیک و بال بال زدن پرنده ها و آواز قناری ها رو می شنید. پلک هاش رو باز کرد، خبری دیگه از بال هاش نبود. سرش رو بلند کرد. روی شاخه های درختای باغ پرنده های ریز و درشت آواز میخوندن و چه چه میزدن و می خندیدن. بازی میکردن و خوش بودن.
گربه بدون اینکه بخواد یه قدم به طرف پرنده ها برداشت بعد وایساد و با خودش گفت : “پرنده ها دوستای خوبی نیستن، با اوناکاری ندارم.”
بعد آهسته سرش رو پایین انداخت و رفت. تصمیم گرفته بود از اون قسمت از باغ دور بشه. میخواست تا همه جای اون باغ بزرگ رو بگرده تا شاید دوستای بهتری پیدا کنه. یادش اومد وقتی که پرواز می کرد خانه ی قشنگی در گوشه ی دیگه ای از باغ دیده بود، به خودش گفت: “شاید تو اون خونه بتونم دوستی پیدا کنم.”
رفت و رفت تا به اون خونه قشنگ رسید. روی نرده چوبی جلوی پنجره نشست. دختر بچه ای رو دید که توی اتاق تنها نشسته بود و با عروسکش بازی می کرد. گربه میو میو کرد.دختر بچه اون رو دید، کنار پنجره اومد و پرسید :” تو گرسنه هستی ؟ تشنه هستی؟”
گربه کوچولو سرش رو تکون داد و میو میو کرد. دختر بچه رفت، توی یک ظرف کوچولو کمی شیر ریخت و اورد جلوی گربه گذاشت. وقتی گربه کوچولو مشغول خوردن بود دختر بچه گفت :” اگر با من دوست بشی به تو آب و غذا می دم.”
گربه ی سفید پشمالو با رضایت سرش رو تکون داد.
ازاون روز به بعد گربه پشمالو و دختر کوچولو با همدیگه دوست شدن و با هم بازی می کردن. دیگه هیچکدومشون از تنهایی خسته نمی شدن و گربه کوچولو هم دیگه دلش نخواست که با پرنده ها دوست بشه و بازی کنه.
نویسنده: منوچهر کی مرام
مطلب مشابه: قصه کودکانه با موضوع مسی (۱۵ داستان بامزه فوتبالی مسی)
مطلب مشابه: قصه بچگانه با موضوع دوست خیالی [۸ داستان فانتزی بامزه]
گربه های شلخته

تو خونه ی گربه ها هیچی سر جاش نیست. مثلا اگه ناخنگیر لازم باشه معلوم نیست باید تو یخچال دنبالش گشت یا تو جعبه ی داروها یا …
مثلا همین دیروز همه ی وسایل خونه با نخ به هم بسته شده بودند. اگه بابا گربه ها می خواست شلوارشو برداره میز هم باهاش بلند می شد. تلویزیون هم تکون می خورد. آخه بچه گربه شون می خواسته با کلاف نخ بازی کنه. انقدر این نخ ها رو باز کرده و به هم ریخته بود که دیگه سر و تهش معلوم نبود. فقط دور همه چیز نخ بسته شده بود.
همین ظهری دُم مامان گربه به یکی از نخ ها گیر کرد. بابا گربه هر چی سعی کرد نمی تونست دُم مامان گربه رو باز کنه. نزدیک بود دمش کنده بشه.
به خاطر همین تو خونه ی گربه ها همه اش اعصاب همه خورده. مامان گربه از صبح تا شب هی جیغ می زنه. بچه گربه ها هم هی با هم جیغ و داد می کنن. بابا گربه هم اعصابش خورد می شه از خونه می ره بیرون. آخه این که نمی شه خونه. اَه … اَه … اَه…
باید همه با هم نظم و انضباط داشته باشن. بچه گربه ها باید تو اتاق خودشون بازی کنن. وقتی می خوان با یه اسباب بازی بازی کنن اول باید اسباب بازی های قبلی رو سر جاش بذارن. تازه باید تو تمیز کردن خونه هم به مامان گربه کمک کنن.
مامان گربه هم باید برای همه چیز یه جای مشخص درست کنه.
بابا گربه هم باید برای تمیز کردن خونه کمک کنه.
حالا که فعلا اول همه باید یه فکری برای این نخ های تابیده به هم بکنن.
بچه گربه ها مشغول جمع کردن نخ ها شدن. اما هنوز همه ی نخ ها جمع نشده بودن که دوباره همه چی یادشون رفت و تو همون اوضاع دعواشون شد و پریدن به هم. الان دیگه بعید نیست دٌمها شون هم به هم گره بخوره. اصلا ولشون کن … خونه ی گربه ها هیچ وقت تمیز و مرتب نمی شه. بذار همیشه با هم دعوا کنن و جیغ بزنن. هر وقت گربه های خوبی شدن یه سری به خونه شون می زنیم.
داستان کودکانه پیشی کوچولو

پیشی کوچولو امروز خیلی خوشحاله چون توی مهدکودک جشن دارن و قراره کارهای جذاب و هیجان انگیزی انجام بدن. اون قراره بین درست کردن کاردستی و کاشتن سبزیجات تو باغچه مهدکودک یکی رو انتخاب کنه.
بریم ببینیم پیشی کوچولو چطور یاد میگیره تا تصمیم های خوب بگیره.
پیشی دلش می خواست که زودتر به مهد برسه تو راه به پدرش گفت : “بابا جون میدونی چرا انقد خوشحالم ؟ چون قراره تو مهدمون یه کار تازه بکنیم !”
وقتی همه بچه ها به مهد رسیدن خانم مربی درمورد کارهای اون روز براشون توضیح داد.
خانم مربی پرسید : که دوست دارین تو باغچه سبزیجات بکارید یا دلتون میخواد تو کلاس بمونید و کاردستی ماشین …
اما بچه ها پیشی کوچولو نمی تونست تصمیمم بگیره ! خانم مربی گفت : پیشی جون به چیزایی که میتونی انتخاب کنی فکر کن.
پیشی گفت : آخه من دوست دارم هردوتا کارو انجام بدم.
خانم مربی گفت : ولی فقط یکی رو میتونی انتخاب کنی عزیزم.
بعد پیشی کوچولو حسابی فکر کرد کمی بعد پیشی کوچولو گفت : فکر کنم بیشتر دلم میخواد گل و سبزی بکارم پس رفت تو گروه باغبونی.
خانم مربی بسته هایی از بذرهای مختلف برای بچه ها آورد. بذر هویج، کاهو و بذر ترب.
سنجاب گفت من میخوام ترب بکارم. خرگوشک هم گفت بذر هویج هم مال من آخه من خیلی هویج دوست دارم.
خانم مربی گفت پیشی کوچولو تو چه بذری انتخاب میکنی؟ میخواییم زودتر شروع کنیم، از خودت بپرس کدومشو بیشتر دوست داری؟
پیشی به همه اون بذرها و سبزیهای خوشمزه فکر کرد …
“امممم دلم چی میخواد …!!!”
آها فهمیدم .. من کاهو میکارم آخه خیلی خوشمزس !
خانم مربی گفت : حالا باید یه گلدون انتخاب کنین.
کلی طول کشید تا پیشی رنگ گلدونشو انتخاب کنه و گفت زرد ! من گلدون زرد میخوام.
ولی بچه ها فقط گلدون سبز و قرمز خالی بود.
پیشی گفت ولی من رنگ زرد رو دوس دارم.
خانم مربی گفت: پیشی جون همیشه اون چیزی که می خوای گیرت نمیاد. بعضی وقتا مجبوریم یه چیز دیگه رو انتخاب کنیم.
پیشی فکر کرد … اووممم میتونم یه چیز دیگه انتخاب کنم ؟!
بچه ها پیشی واقعن رنگ زرد رو دوست داشت اما دومین رنگ مورد علاقه اش قرمز بود، گفت باشه پس من رنگ قرمزو انتخاب می کنم.
همین موقع خرگوشک گفت : کار ما تموم شد! حالا پیشی مجبور بود خودش به تنهایی بذر کاهوش رو بکاره.
خلاصه بچه ها وقتی سبزیا رشد کردن بچه ها اونا رو به باغچه بردن.
خرگوشک هویج ها رو از خاک بیرون کشید و سنجاب هم ترب هاش رو برداشت. پیشی هم کاهوهاش رو از بوته جدا کرد.
خانم مربی همه اون سبزیها رو با دقت شست و بعد پرسید: حالا دلتون می خواد کدوم شون بخورین ؟
پیشی داشت فکر میکرد که کدومشو بخوره اما یادش اومد که اگر زیادی فکر کنه و دیر تصمیم بگیره چی میشه …!
پس گفت : من کاهو میخورم
خرگوشک گفت چه انتخاب خوبی پیشی کوچولو.
پیشی گفت ممنونم این انتخاب خودم بود.
بچه ها شما موقع تصمیم گیری و انتخاب چیکار میکنین؟
اول باید فکر کنین و ببینبن چیا میتونین انتخاب کنین.
بعد ببینین چی دلتون میخواد و اگر نشد بجاش چه چیز دیگه ای رو دوست دارین؟
من که امیدوارم همیشه تصمیم های خوب بگیرید و خوشحال باشید.
قصه گربه بازیگوش :
یکی بود یکی نبود، زیر گنبد کبود، سه بچه گربه ناز و تپل، در باغی سرسبز و پر از گل، همراه با مادر مهربانشان در یک خانه کوچک زندگی می کردند پیشی که خیلی بازیگوش بود پسر و میشی و نیشی هم دختر بودند. آنها هر روز صبح از خانه بیرون می رفتند و در باغ تا نزدیکی های ظهر با هم بازی می کردند وقتی به خانه برمی گشتند دست و پاهایشان آلوده بود و موی تنشان هم پر از گردو خاک یک روز مادر بچه گربه ها چند نفر از دوستانش را برای مهمانی به خانه شان دعوت کرد او تصمیم گرفت بچه هایش را تمیز کند و لباس های پاکیزه به آنها بپوشاند،
ابتدا او صورت یکی یکی گربه ها را با لیف مخصوص به خود تمیز کرد. سپس موهای بدن آنها را برس کشید تا مرتب به نظر برسد مادر شانه را برداشت و دم و سبیل یکی یکی گربه ها را شانه کشید. پیشی که خیلی بازیگوش بود بدنش را خاراند و موهایش باز هم در هم و بر هم شد. مادر از درون صندوق لباس های تمیز و مرتبی را بیرون آورد.
میشی و نیشی وقتی لباس های شان را پوشیدند خیلی خوشگل و با نمک شدند. حالا نوبت پیشی بود. پیشی همیشه برای پوشیدن لباس خیلی بهانه گیری می کرد و هر لباسی که مادر از صندوق بیرون می آورد را نمی پسندید. تا این که لباس مورد علاقه خود را انتخاب کرد اما موقع پوشیدن لباس دکمه های آن کنده شدند چون لباس برای او کوچک شده بود مادر سوزن و نخ آورد و دوباره دکمه ها را دوخت حالا هر سه گربه با لباس های تمیز و مرتب خیلی خوشگل شده بودند برای این که مادر بهتر به کارهای خانه برسد از گربه ها خواست که از خانه بیرون بروند و در باغ مشغول بازی شوند مادر به آنها گفت: شما باید با پاهای عقبی خود راه بروید و دستانتان را روی زمین نگذارید تا لباستان پاکیزه بماند.
در ضمن به مرداب و خانه خوک و زمین گل آلود باغچه و دیوار باغ نزدیک نشوید بچه گربه ها هم قبول کردند و از خانه با شادی بیرون رفتند. باغ سرسبز و پر از پروانه های رنگارنگ بود پیشی پیشنهاد کرد که دنبال پروانه ها بدوند و آنها را شکار کنند. اما همین که میشی شروع به دویدن کرد یک دفعه با بینی به زمین خورد و لباسش خاکی و کثیف شد. لباس نیشی هم لا به لای خارها گیر کرد و پاره شد.
آنها خیلی زود حرف مادرشان را فراموش کردند. میشی و نیشی تصمیم گرفتند. که به بالای دیوار اطراف باغ بروند و از آن جا بیرون از باغ را تماشا کنند. پیشی هم که میان شاخ و برگ ها می دوید لباسش را خیلی کثیف کرده بود و باز هم دکمه های لباسش کنده شده بود او هم تصمیم گرفت که کنار خواهرانش از بالای دیوار به شهر نگاه کند. آنها که دیگر کاملاً حرف های مادر را فراموش کرده بودند با خوشحالی همدیگر را چنگ می زدند و موهای مرتب و زیبای شان کاملاً نامرتب و درهم شد یک دفعه کلاه پیشی از روی سرش از بالای دیوار به روی زمین بیرون از باغ افتاد.
آنها سه مرغابی سفید را دیدند که از زیر دیوار، یکی یکی پشت سر هم کواک کواک کنان رد می شدند پیشی گفت آهای پرنده های زیبا، میشه کلاه من رو بهم بدید؟ مرغابی ها سرشان را به طرف بالای دیوار چرخاندند و سه بچه گربه ناز با چشم های ریز و دایره ای خوشگل روی دیوار را دیدند. یکی از مرغابی ها کلاه پیشی را برداشت و بر سر خودش گذاشت مرغابی با کلاه پیشی خیلی خنده دار به نظر می رسید پیشی این قدر خندید که از بالای دیوار به پایین سر خورد میشی و نیشی هم به پایین پریدند حالا دیگر لباس های آنها کاملاً از تنشان جدا و بر روی زمین افتاده بود پیشی از مرغابی ها خواست که به آنها کمک کنند تا لباس هایشان را بپوشند و دکمه هایشان را ببندند.
یکی از مرغابی ها لباس پیشی را برداشت ولی به جای این که به پیشی کمک کند. آن را بپوشد خودش آن را پوشید لباس تنگ و بدون دکمه پیشی، بر تن مرغابی خیلی وحشتناک بود. دو مرغابی دیگر هم لباس های میشی و نیشی را پوشیدند و کواک کواک کنان پشت سر هم راه افتادند و از آنها دور شدند. بچه گربه ها بدون هیچ عکس العملی باز به بالای دیوار پریدند و به آنها نگاه می کردند و به قیافه خنده آور آنها و طرز راه رفتنشان می خندیدند. مادر که نگران بچه ها شده بود، داشت دنبالشان می گشت که آنها را روی دیوار باغ. بدون لباس با موهای کثیف و گل آلود دید.
او که خیلی عصبانی شده بود آنها را حسابی دعوا و تنبیه کرد و گفت: الان مهمان ها از راه می رسند ولی شما خیلی نامرتب و کثیف هستید. بهتر است شما به اتاق بالا بروید و بدون هیچ سر و صدایی آرام بخوابید. آنها به خانه برگشتند و مادر پس از تمیز کردن دوباره آنها، آنها را به اتاق بالا برد مهمان ها در را به صدا در آوردند و وارد شدند مادر که فکر می کرد بچه ها خوابیده اند به آنها گفت که بچه ها در اتاق بالا خواب هستند.
اما بچه گربه های بازیگوش باز هم دست از شیطنت بر نداشتند و حسابی اتاق را به هم ریختند. مرغابی ها که لباس های بچه گربه ها را بر تن داشتند، برای شنا کردن به برکه رفتند ولی چون لباس ها دکمه نداشت، همه آنها از تنشان درآمد. لباس ها که خیس شده بودند در برکه فرو رفتند و مرغابی ها دنبالشان می گشتند. مادر بچه گربه ها که صدای تق و توق افتادن وسایل را در اتاق بالا شنید، تند از پله ها بالا آمد و درب اتاق را باز کرد. همه لباس ها بر روی زمین ریخته بودند پرده ها از پنجره به پایین افتاده بود. تخت و روتختی کاملا نامرتب شده بود و … این داستان تنها قسمتی از بازیگوشی این سه بچه گریه زبل بود.
مطلب مشابه: قصه با موضوع ماهی 🐟؛ ۸ داستان کوتاه و دلنشین ماهی و دریا
مطلب مشابه: قصه های بچگانه با موضوع خدا (داستان های خدایی زیبا)
داستان کودکانه گربه چکمه پوش

روزی روزگاری آسیابان فقیری با سه پسرش زندگی می کرد. سالها گذشت و آسیابان قصه ما پیر شد و مرد. اون به جز یک آسیاب و یک الاغ و یک گربه برای پسرانش چیزی باقی نگذاشت. بزگترین پسر آسیاب رو گرفت. وسطی الاغ رو برداشت. پس گربه به پسر کوچیک رسید! پسر جوون با خودش زمزمه کرد:
خب! من این گربه رو میخورم و با خزهاش دستکش درست میکنم! و بعد هم دیگه از دار دنیا هیچی ندارم و از گرسنگی میمیرم!
گربه که داشت گوش می داد گفت:
آه سرور عزیزم! اصلا ناراحت نباش! فقط یک کیف و یک جفت چکمه به من بده! اون وقت من بهت ثابت میکنم که اصلا ارثیهی بدی نیستم!
پسر کوچک که تموم این سالها دیده بود که گربه چقدر زیرکه و برای شکار موش خودش رو به مردن میزنه، با خودش گفت:
احتمالا این گربه میتونه به من کمک کنه!
پس کیفش رو به گربه داد و آخرین سکههاش را برای خرید یک جفت چکمه برای گربه خرج کرد!
گربه که در چکمهها شجاع به نظر میرسید، سبوس و ذرت را در کیفش ریخت و کیف رو دور گردنش انداخت. سپس رفت و در نزدیکی یک لونه خرگوش خوابید و وانمود کرد که مرده است. اون منتظر بود که خرگوشهای کوچولو بیان و دنبال سبوس و ذرت بگردن!
مدتی نگذشت که یک خرگوش شیطون نادون اومد و پرید داخل کیفش. گربه سریع کیف رو بست. گربه که از شکار خرگوش خوشحال بود، به قصر رفت و درخواست کرد که با پادشاه صحبت کنه!
اوه! اعلاحضرت! برای شما یک خرگوش جنگجو آوردم! سرور من، سنت مارکیز کاراباس، به من دستور داد که این رو به شما تقدیم کنم.
پادشاه گفت:
به اربابت بگو که من متشکرم! این هدیهی خیلی خوبیه!
پس از اون، گربه دوباره در مزرعه ذرت پنهان شد، در حالی که کیف خودش رو باز گذاشته بود، و این بار یک کبک خیلی بامزه شکار کرد. اون رفت و کبک رو هم مثل خرگوش به پادشاه هدیه داد! شاه هم کبک رو قبول کرد و مقداری پول و کمی نوشیدنی به گربه داد!
به این ترتیب، گربه دو سه ماهی برای پادشاه هدیه میبرد و همیشه می گفت که از اربابش، مارکیز کاراباس است. یک روز که به قصر رفته بود، شنید که پادشاه قصد داره با کالسکه به کنار رودخانه بره و دخترش، که زیباترین دختر سرزمین بود رو هم با خودش ببره!
گربه چکمه پوش به اربابش گفت:
اگه به حرف من گوش بدی، خوشبخت میشی! باید بری توی رودخونه، دقیقا جایی که من میگم، حمام کنی!
پسر بدون این که بدونه چرا، این کار رو انجام داد. همونطور که او داشت حمام میکرد، پادشاه از اونجا گذشت و گربه شروع به فریاد زدن کرد:
کمک! کمک! سرور من، مارکیز کاراباس، داره غرق میشه!
با این صدا، پادشاه سرش رو از پنجره بیرون آورد و همون لحظه گربه رو شناخت! به نگهبانانش دستور داد که به سرعت به سوی گربه و اربابش مارکینز بروند!
همونطور که سربازها داشتن به مارکینز کاراباس کمک میکردن تا از رودخونه بیاد بیرون، گربه به پادشاه گفت که وقتی اربابش در حال حمام بوده، چند دزد اومدن و لباس های او را گرفتند. اون با ناله گفت:
دزدها! دزدهای بدجنس!
ولی من و شما میدونیم که این گربهی باهوش لباسهای اربابش رو زیر سنگ قایم کرده بود. پادشاه بلافاصله به نگهبانان کمد لباس خود دستور داد تا سریع بروند و یکی از بهترین کت و شلوارهایش را برای لرد مارکیز کاراباس آماده کنن.
پادشاه از ملاقات مارکیز کاراباس خیلی خوشحال شد. پسر جوان در لباس سلطنتی واقعاً خوش تیپ به نظر میرسید. دختر پادشاه نگاهی پنهانی به پسر انداخت. و خیلی زود به خاطر اخلاق و زیباییاش عاشق او شد!
پادشاه از او دعوت کرد تا در کالسکه بشینه و با اونا کالسکه سواری کنه. گربه که چون نقشهاش داشت موفق میشد، حسابی خوشحال بود،شروع کرد و جلوتر از کالسکه به راه افتاد. پس از مدتی، روستاییانی رو دید که در حال کار در مزرعه بودند:
آه کشاورزهای مهربون! من به شما دستور می دهم که به پادشاه بگویید این مزرعه متعلق به ارباب من مارکیز کاراباس است وگرنه به آن نگهبانان دستور میدم که همه شما رو بکشن!
لحظاتی بعد پادشاه از کشاورزها پرسید:
این مزرعه که داخلش کار مکنید مال کیه؟!
کشا.رزها هم که از تهدید گربه حسابی ترسیده بودن، جواب دادن:
متعلق به سرور ما مارکیز کاراباس!
مارکیز گفت:
اعلیحضرت، این مزرعه هر سال محصول زیادی میده!
اونا دوباره شروع به حرکت کردن. گربه که هنوز جلوی آنها راه می رفت با چند روستایی برخورد کرد که در مزرعهی ذرت کار میکردن. گربه به اونا گفت:
اوه مردم مهربون، بهتون دستور میدم که به پادشاه بگید که این همه ذرت مال مارکیز کاراباسه، اگر نه من به اون سربازها دستور می دم شما را بکشن.
پادشاه لحظه ای بعد از اونجا رد شد، از روستاییها پرسید:
این مزرعه ذرت متعلق به کیست؟
روستاییها پاسخ دادن:
متعلق به سرور ما مارکیز کاراباس.
شاه به پسر نگاه کرد و گفت گفت:
من دوست دارم که الان قصر شما رو ببینم!
پسر آسیابان که نمی دونست باید چه جوابی بده، به گربه نگاه کرد. گربه گفت:
آه اعلیحضرت! من یک ساعت وقت نیاز دارم که برم و قلعه رو برای حضور شما آماده کنم! بنابراین باید از شما خواهش کنم که اگر مشکلی وجود نداره یک ساعت صبر کنید.
با این کار از جا پرید و به قلعهی غول عظیم الجثه رفت گفت:
من داشتم به خونه میرفتم و نتونستم بدون این که به شما غول بزرگ ادای احترام کنم، به راهم ادامه بدم!
غول هم به اندازهی خودش با ادب برخورد کرد و گربه رو به داخل قلعه دعوت کرد!
گربه گفت:
به من گفتن که تو میتونی خودت رو به هر موجودی که میخوای تبدیل کنی! مثلا یک شیر یا یه فیل!
غول گفت:
درسته! من میتونم برای این که تو باور کنی، همین الان به یه شیر تبدیل بشم!
و بعد به یک شیر بزرگ تبدیل شد. گربه از دیدن شیری که آنقدر نزدیکش بود اونقدر ترسید که بلافاصله از پرده ها بالا رفت. مدتی بعد، وقتی گربه دید که غول به شکل عادی خودش درآمده، اومد پایین و اعتراف کرد که خیلی ترسیده! بعد با پوزخند گفت:
ولی شک دارم که بتونی خودت رو از لشکر پادشاه نجات بدی! اونا دارن میان تا تو رو نابود کنن!
هیولا از پنجره به بیرون نگاه کرد و پادشاه را دید که با سربازانش بیرون منتظرن و گفت:
چیکار کنم؟ چجوری میتونم خودم رو نجات بدم؟
گربه جواب داد:
من فکر میکنم باید خودت رو به یک حیوون کوچولو تبدیل کنی و قایم بشی!
در یک چشم به هم زدن، غول خود را تبدیل به موش کرد و شروع به دویدن در اطراف قصر کرد. گربه دنبالش دوید و اون رو شکار کرد و یک لقمهی چپ کرد! بعد برای استقبال از پادشاه به سمت در رفت:
اعلیحضرت به قلعه لرد مارکیز کاراباس خوش آمدید!
پادشاه فریاد زد:
چی! ارباب مارکیز! این قلعه هم متعلق به شماست؟ این زیباترین ساختمان در پادشاهی منه! اجازه دهید از داخل بازدید کنم!
مارکیز دستش را به شاهزاده خانم داد و به دنبال شاه رفت. اونا به سالن بزرگ قصر رفتن!
اعلیحضرت که کاملاً مجذوب اخلاق خوب ارباب مارکیز کاراباس و البته داراییهای زیاد او شده بود، گفت:
من دوست دارم که داماد من باشی، لرد مارکیز کاراباس، البته اگه اشکالی نداره!
مارکیز، پیشنهاد ازدواج پادشاه رو پذیرفت و در همان روز با دخترش ازدواج کرد! کوچکترین پسر آسیابان تبدی به شاهزاده شد و گربه هم از اون روز به بعد مجبور نبود برای غذا دنبال موشها بدوه!
مطلب مشابه: قصه پاییزی (قصههای کودکانه و نوجوانانه زیبا درباره پاییز)
مطلب مشابه: قصه با موضوع فداکاری؛ ۱۰ داستان زیبا و آموزنده از خودگذشتگی
قصه بچگانه گربه ی اخمو برای کودکان

روزی روزگاری توی یک خیابون شلوغ وسط یک شهر بزگ، یک گربه ی خاکستری اخمو بود که به تنهایی زندگی میکرد. گربه خاکستری تنها غذا می خورد، تنها می خوابید، و کل روز رو به تنهایی می گذروند. اون بین سطل های آشغال می نشست و با اخم دور و برش رو نگاه می کرد.
شب که می شد همه گربه ها مشغول بازی و شلوغ کاری می شدند. خاکستری هم دوست داشت که به اونها ملحق بشه و همراهشون بازی کنه ولی نمی دونست چطوری!
گربه های دیگه هم به خاکستری پیشنهاد بازی نمی دادند چون فکر می کردند که اون یک گربه اخمو و بداخلاقه! ولی در واقع اون یک گربه تنها بود، یک گرب ه ی خیلی تنها ..
یک شب اتفاقی افتاد که همه چیز رو تغییر داد. طوفان و رعد و برق شدیدی سر گرفت و باران تندی شروع به باریدن کرد. باد همه چیز رو از جاش بلند کرد و به هم ریخت. خاکستری خیس شلاب شده بود و از سرما مثل بید می لرزید.
اون هر چقدر دنبال یک سقف و سرپناه گشت تا از طوفان در امان بمونه چیزی پیدا نکرد. حالا اون اخموتر و عصبانی تر هم شده بود..
همونطور که خاکستری خیس و اخمو زیر بارون ایستاده بود صدای میو میوی ضعیفی رو شنید. وقتی به پایین نگاه کرد یکدفعه چشمش به یک بچه گربه ی نارنجی کوچولو افتاد که لای پاهای خاکستری قایم شده بود. بچه گربه خیس بود و از سرما می لرزید و میو و میو می کرد.
خاکستری حسابی جا خورده بود و نمی دونست سر و کله این بچه گربه از کجا پیدا شده! تا حالا همچین اتفاقی نیفتاده بود و هیچ گربه ای به خاکستری نزدیک نشده بود. خاکستری واقعا نمیدونست باید چیکار کنه ..
چند دقیقه بعد بارون بند اومد و همه جا دوباره آروم شد. بچه گربه که فکر می کرد یک دوست جدید پیدا کرده به آرومی میو میو کرد. ولی خاکستری با اخم نگاهی بهش کرد و شروع به راه رفتن کرد.
بچه گربه دنبال خاکستری راه افتاد. اون دمش رو تکون میداد و با دمش دماغ خاکستری رو ناز می کرد. خودش رو به خاکستری می مالوند و میخواست باهاش بازی کنه..
بچه گربه با این کارها تلاش می کرد توجه خاکستری رو به خودش جلب کنه و باهاش دوست بشه ولی خاکستری هنوز هم اخمو و ناراحت به نظر می رسید ..
خاکستری که می خواست از دست بچه گربه راحت بشه با یک پرش روی نرده های چوبی پرید و آروم آروم روی اونها راه رفت. اما بچه گربه هم همین کار رو کرد و دنبال خاکستری راه افتاد.
خاکستری که کلافه شده بود تصمیم گرفت بپره بالای درخت. اون با خودش گفت فکر نکنم بچه گربه بتونه بیاد بالای درخت!
اما خاکستری باز هم صدای میو میو شنید. با اخم و ناراحتی اطرافش رو نگاه کرد و دوباره چشمش به بچه گربه افتاد. بچه گربه خودش رو به بالای درخت رسونده بود.
اون روی یک شاخه نازک ایستاده بود و به سختی سعی می کرد تعادلش رو حفظ کنه! اما همون موقع بچه گربه یک دفعه سر خورد و از بالای درخت افتاد پایین..
خاکستری تا این صحنه رو دید مثل برق پرید و بچه گربه رو بین زمین و هوا گرفت. بچه گربه که حسابی ترسیده بود با چشمهای وحشت زده به خاکستری نگاه می کرد.
خاکستری بچه گربه رو به دهنش گرفته بود و با یک جست روی زمین پرید. وقتی به زمین رسیدند خاکستری به آرومی شروع به لیسیدن بچه گربه کرد تا مطمئن بشه که حالش خوبه و آرومه ..
بچه گربه حالا آروم شده بود . خاکستری نجاتش داده بود و اون خیلی خوشحال بود. بچه گربه که حالا حسابی گرسنه بود شروع به میو میو کرد.
خاکستری جستی زد و از اونجا دور شد. بعد خیلی زود با یک ماهی تازه و گنده برگشت. بعد دوتایی شروع به خوردن ماهی کردند و انقدر خوردند و خوردند که شکمشون باد کرد! بچه گربه که حالا خوابش گرفته بود خمیازه ای کشید و خودش رو توی بغل خاکستری جا داد..
حالا هر دوی اونها از اینکه یک دوست تازه پیدا کرده بودند خیلی خوشحال بودند. خاکستری هم از اون به بعد دیگه هیچ وقت تنها و اخمو نبود ..
مطلب مشابه: قصه های ترسناک؛ ۱۰ داستان هیجانی ترسناک مو به تن سیخ کن!
مطلب مشابه: قصه بچگانه با موضوع پدر و مادر (۸ داستان آموزنده درباره والدین)
داستان برای خواب کودکان پیرزن فقیر و گربه کوتاه
به نام خدای مهربون یکی بود یکی نبود. پیرزن فقیری بود که توی کلبه ی کوچکش یک گربه داشت. گربه همدم پیرزن بود امّا پیرزن غذای به درد بخوری نداشت که به گربه بدهد پیرزن گربه را خیلی دوست داشت.
گربه هم گاه گاهی موشی شکار می کرد و می خورد امّا چون در خانه ی پیرزن چیز ی پیدا نمی شد، موش ها هم کمتر به کلبه ی پیرزن رفت و آمد می کردند گربه هم همیشه گرسنه بود و رنج می کشید یک روز گربه اطراف کلبه ی پیرزن گربه ی چاقی را دید. آن گربه آن قدر تپل بود که به سختی راه می رفت.
گربه ی پیرزن به گربه ی چاق گفت: «سلام رفیق تا حالا تو را ندیده بودم» گربه ی چاق گفت: «حق داری مرا ندیده باشی من مال این طرف ها نیستم آمده ام به یکی از آشنایانم سری بزنم.
من در قصر حاکم زندگی می کنم آن جا خوردنی های زیادی پیدا می شود. آن قدر غذا هست که هم موش ها بخورند، هم گربه ها.
گربه ی پیرزن آهی کشید و گفت: حاکم این همه گربه را چرا توی قصرش راه داده گربه ی چاق گفت: راستش حاکم ما گربه ها را به قصرش برده که موش های قصر را شکار کنیم اما آن قدر خوراکی زیاد است کاری به کار موش ها نداریم.
تو هم بیا تا به قصر حاکم برویم و از پس مانده ی غذاها استفاده کنیم، گربه پیرزن خوشحال شد به کلبه برگشت و تصمیمش را به پیرزن گفت: پیرزن ناراحت شد و گفت: «من تو را به خاطر خودت دوست دارم ولی حاکم گربه ها را به عنوان شکارچی موش به قصرش راه داده حالا می خواهی بروی برو دلم برایت تنگ می شود» گربه پیرزن با گربه چاق به راه افتادند.
آن روز به حاکم خبر داده بودند که موش ها فرش یکی از اتاق های قصر را جویده اند حاکم از دست گربه ها عصبانی شده بود دستور داده بود که همه ی گربه ها را از قصر بیرون کنند و اگر گربه ای برگشت با تیر بزنند.
گربه چاق و گربه ی پیرزن بی خبر از همه جا وارد قصر شدند چشم یکی از کارکنان قصر به آن ها افتاد و مشغول تیراندازی به طرف گربه ها شد به هر طرفی که می رفتند تیری به طرفشان پرتاب می شد گربه چاق خیلی زود هدف تیرها قرار گرفت.
اما گربه ی لاغر توانست خودش را لابه لای وسایل قصر پنهان کند و از تیر رس مأموران دور بشود. هوا که تاریک شد پاورچین پاورچین از قصر بیرون آمد و به سرعت به طرف کلبه ی پیرزن برگشت و به خود قول داد هرگز پیرزن مهربان را تنها نگذارد.
گربه های اشرافی و گربه های زیرشیروانی

یکی بود یکی نبود، در زمانهای گذشته در شهر پاریس خانم خوب و مهربانی، در خانه بسیار قشنگی زندگی می کرد. این خانم اسمش آدِلا بود. خانم آدِلا چهار گربه ملوس و شیطون داشت که آنها را بیشتر از هر کس و هر چیزی دوست داشت، آخه خانم آدِلا غیر از این گربه ها هیچکس را نداشت، نه شوهری نه بچه ای و نه کس دیگری …
اسم این گربه ها به ترتیب، دوشس، ماری تولوز و برلیو بود که دوشس مادر سه گر به دیگه بود. موش کوچولوئی بنام راکفورد همیشه با بچه گربه ها بازی می کرد و مادیانی که اسمش فرو فرو بود با آنها همبازی می شد. پیشخدمتی هم در آن خانه زندگی می کرد که اسمش ادگار بود و از حیوانات خوشش نمی آمد و همیشه دور از چشم خانم آدِلا گربه ها را اذیت می کرد. ولی گربه ها و دوستانشون به او اعتنائی نمی کردند و اکثر اوقات دور هم جمع می شدند و با خواندن شعر و آواز، اوقات خوشی را می گذراندند.
اسم این گربه ها بترتیب، دوشس، ماری تولوز و برلیو بود که دوشس مادر سه گربه دیگه بود. موش کوچولوئی بنام راکفورد همیشه با بچه گربه ها بازی میکرد و مادیانی که اسمش فرو فرو بود با آنها همبازی میشد پیشخدمتی هم در آن خانه زندگی میکرد که اسمش ادگار بود و از حیوانات خوشش نمیامد و همیشه دور از چشم خانم آدِلا گربه ها را اذیت میکرد. ولی گربه ها و دوستانشون باو اعتنائی نمیگردند و اکثر اوقات دور هم جمع میشدند و با خواندن شعر و آواز، اوقات خوشی را می گذراندند.
یک روز خانم آدِلا از یکی از دوستان قدیمی اش بنام آقای ژرژ که سردفتر اسناد رسمی بود دعوت کرد به خانه اش بیاید و او نیز دعوت خانم آدِلا را پذیرفت. خانم آدِلا به آقای ژرژ گفت:
-میخوام ازتون خواهش بکنم وصیت نامه ای برایم بنویسید تا تکلیف اموالم را قبل از مرگم روشن کنم، همانطور که می دانید من غیر از این گربه ها هیچکس را توی این دنیا ندارم. تصمیم دارم قسمتی از اموالم را به سازمان خیریه بدهم و مابقی ثروتم را به گربه ها یعنی دوشس و بچه هایش ببخشم چون می ترسم این کوچولوها بعد از فوت من سرگردان بشن. راستی این را هم در وصیت نامه قید کنید که بعد از مرگ گربه ها اموال من به ادگار مستخدم من برسد.
ادگارد بدجنس که پشت در اطاق فالگوش ایستاده بود، وقتی حرفهای خانم آدِلا را شنید خیلی عصبانی شد و با خودش گفت:
-ای گربه های لعنتی! شما گربه ها از من مهمتر و عزیزترین؟… باید هر جور شده حساب شمارا برسم تا همه ثروت خانم آدِلا بمن برسد.
ادگارد بدجنس فوراً دست به کار شد و مقداری داروی خواب آور خیلی قوی در ظرف شیری که برای صبحانه گربه ها آماده کرده بود ریخت و به اطاق گربه ها برد.
-کوچولوها … آهای خوشگلا براتون ناشتائی آوردم!
پس از آنکه راکفورد و دوشس و بچه هایش شیر محتوی داروی خواب آور را خوردند به خواب عمیقی فرو رفتند.
ادگار گربه ها و موش کوچولو را در سبدی گذاشت و مخفیانه آنها را در اطاقک کنار موتورسیکلش جای داد و پس از آن، شهر را به طرف بیابانهای اطراف پاریس ترک کرد.
در خارج شهر، مزرعه ای بود که دو تا سگ باهوش و شجاع به اسامی ناپی و لافی از آن مراقبت می کردند.، ناپی و لافی که از دور صدای موتورسیکلت ادگار را شنیدند متوجه او شدند.
– «های … های … لافي … انگار یک نفر با موتور به این طرف میاد. بریم جلویش را بگیریم.»
ادگار بدجنس که می خواست با موتورش از روی پل رد بشود تا سگها را دید به وحشت افتاد و دستپاچه شد، تصمیم گرفت از آنجا فرار کند، شروع به دور زدن کرد که ناگهان موتور از جاده منحرف شد و سبدی که گربه ها و راکفورد کوچولو در آن بودند از روی موتور پرت شد و در نزدیکی پل افتاد.
-«ای سگهای لعنتی!… شماها از کجا پیداتون شد … سبدم که افتاد زمین، حالا چکار کنم؟ بهتره فرار کنم! اگر بخوام سبد را بردارم سگها می رسند و تکه پاره ام می کنند.»
شب که شد گربه ها و موش کوچولو به هوش آمدن.
-«اینجا کجاس؟، چرا اینقدر تاریکه؟ … بچه ها کجان؟ آهای بچه ها کجائین؟ … ماری، برليو، تولوز، راکفورد»
– «ما اینجائیم، اینجا چقدر تاریکه!، مامان من می ترسم، آهای دوشس اینجا کجاس؟»
در این هنگام ناگهان رعد و برق شدید و باران شروع به باریدن کرد و گربه ها و موش کوچولو برای اینکه خیس نشوند بدو بدو خودشان را به سبد رسانیدند.
و اما در شهر پاریس … خانم آدِلا که خواب بود از سر و صدای رعد و برق از خواب بیدار شد.
– «وای گربه ها! … نکنه اون کوچولوها از این صدا بترسند … بهتره برم پیش آنها.»
خانم آدِلا به اتاق گربه ها رفت اما رختخواب گربه ها را که خالی دید خیلی ناراحت شد.
-«وای خدای من! … گربه ها کجان؟ … اون کوچولوها چی به سرشان آمده؟ … اونا کجان؟ خدایا منو ببخش! … در مورد اون موجودات کوچولو غفلت کردم …»
بله بچه ها! خانم آدِلای خوب و مهربان تمام خانه را برای پیدا کردن گربه ها جستجو کرد اما اثری از گربه ها ندید. شدیداً مأیوس شد و حالت تب به او دست داد.
صبح روز بعد، گربه ويلانی به نام «توماس» سوت زنان از کنار پل می گذشت که چشمش به سبد افتاد.
-«اِ …. وای خداجون، اینجا یک سبد هست، خدا کنه یک چیزی هم توش باشه که ما بخوریم ……. این گربه ها از کجا آمدن.. این گربه ها توی سبد چیکار میکنن؟»
-«سلام آقا، اِ… سلام از ماست، ببخشین، معذرت میخوام که مزاحم شدم …»
-«نه آقا خوب شد که ما شما را دیدیم، ما احتیاج به کمک داریم…»
-«چه کمکی از من ساخته است؟، با کمال میل در خدمتگذاری حاضرم … راستی ببخشین اسم من توماس است.»
-«خوشبختیم، خوشحالیم … از محبت شما ممنونیم آقای توماس.»
دوشس گرفتاری خودش و بچه گربه ها و راکفورد کوچولو را برای توماس شرح داد و توماس ضمن دلجوئی از آنها، قول داد که آنها را صحیح و سالم به پاریس برساند.
پس از مدتی یک کامیون قدیمی در جاده نمایان شد. توماس ناگهان روی سپر ماشین پرید و سرو صدای وحشتناکی از خود در آورد. راننده کامیون که سخت ترسیده بود بلافاصله کامیون را نگهداشت.
-«ای گربه دیوانه!، مگه شیطون توجلدت رفته!»
-«یالا بچه ها، زود باشین، سوار شين، الان راه میافته.»
گربه ها و راکفورد کوچولو بی درنگ عقب ماشین پریدند و از شانس خوبی که داشتند ناگهان متوجه شدند که سوار یک کامیون حمل شیر هستند.
گربه ها و راکفورد کوچولو مشغول ناخنک زدن به شیر بودن که راننده متوجه آنها شد و کامیون را نگهداشت.
– «برین بیرون گربه های شکمو، برین گمشين ولگردها …»
– «آخ چرا میزنی … دمم را ول کن، آخ گوشم … وای! کله ملق شدم …»
گربه ها و راکفورد کوچولو پس از یک راهپیمائی طولانی، خسته و کوفته به پاریس رسیدند. توماس که دید از شب خیلی گذشته آنها را بمنزلش دعوت کرد. دوشس با وجود اینکه خیلی دلش برای خانم آدِلا تنگ شده بود بخاطر خستگی بچه هایش و راکفورد، دعوت توماس را پذیرفت و همگی به خانه توماس که در همان نزدیکی زیر یک شیروانی قرار داشت رفتند.
گربه ها و راکفورد کوچولو وقتی به خانه توماس رسیدند، صدای موسیقی دلنوازی از آنجا بگوش می رسید. بله بچه ها، این اسکات کَت، گربه معروف و موسیقی دان بزرگ زیر شیروانی بود که از دوستان توماس به شمار می رفت و به اتفاق گربه هائی که ارکستر او را تشکیل می دادند مشغول نواختن آهنگ پر هیجانی بود. پس از انجام مراسم معرفی، اسکات و ارکسترش به افتخار بازگشت توماس و حضور میهمانانش، دوشس و بچه های او و راکفورد کوچولو جشن مفصلی گرفتند و شروع به خواندن آواز کردند.
بله بچه ها، صبح روز بعد، دوشس، ماری، تولوز، برلیو و راکفورد همراه توماس به طرف منزل خانم آدِلا به راه افتادند و پس از طی مسافتی به آنجا رسیدند و توماس ضمن خداحافظی به آنها گفت:
– راستی هر وقت با من کاری داشتین بهم خبر بدین …
و اما ادگار بدجنس به محض اینکه گربه ها را دید سخت به وحشت افتاد و بلافاصله نقشه ای کشید و گربه ها را در داخل کیسه ای انداخت.
ادگار بدجنس دوشس و بچه هایش را توی یک صندوق گذاشت و در آنرا محکم بست و نوار چسبی که روی آن آدرس یکی از شهرهای افريقا نوشته شده بود، روی صندوق چسباند. راکفورد کوچولو که در گوشه ای قایم شده بود و ادگار او را ندیده بود خودشو به صندوق رسانید و با دوشس که داخل صندوق بود یواشکی صحبت کرد.
-«راکفورد برو به توماس و گربه های زیر شیروانی خبر بده که هرچه زودتر به کمک بیان.»
راکفورد به سرعت به طرف خانه توماس رفت اما خیالش ناراحت این بود که مبادا مامورین پست سر برسند و صندوقی که دوشس و بچه هایش در آن بودند را با خود ببرند.
بله بچه ها! راکفورد خودش را به خانه توماس رسانید و موضوع گرفتاری دوشس و بچه هایش را به توماس گفت و توماس نیز به راکفورد گفت:
-«تو برو به اسکات و بقیه گربه ها خبر بده بیان منزل خانم آدِلا، منم میرم تا دوشس و بچه هایش را نجات بدم.. زودباش.. بجنب!»
بله بچه ها! توماس خودش را به منزل خانم آدِلا رسانید.
-«کجاس این ادگار بدجنس.. آهای ادگار.. کجائی، زورت به یک زن و چند تا بچه رسیده ….»
-«آهای گربه ولگرد گمشو، زود از اینجا برو بیرون ….»
نقشه به خوبی طرح ریزی شده بود. توماس روی ادگار پرید ولی به تنهایی نمی توانست کاری صورت بدهد. پس از مدتی درگیری ادگار موفق شد توماس را به زمین بیاندازد و سپس با قیافه ای خشمگین روی توماس قرار گرفت و می خواست او را نابود کند که در این اثنا، سر و کله فرو فرو همان مادیان باوفا پیدا شد و نیروی کمکی گربه ها نیز همزمان به آنجا رسیدند. توماس خود را از دست ادگار خلاص کرد و دوشس و بچه هایش را از صندوق بیرون آورد.
درگیری شدیدی بین ادگار از یک طرف و گربه های اشرافی و گربه های زیر شیروانی از طرف دیگر درگرفت و فرو فرو نیز شیهه کشان به ادگار حمله ور شد. آنها پس از کتک مفصلی که به ادگار زدند او را به داخل صندوق انداختند و در صندوق را محکم بستند.
بچه ها! در همین اثنا مأمورین پست سر رسیدند و صندوق را با خودشان بردند.
به این ترتیب گربه ها برای همیشه از شر ادگار بدجنس خلاص شدند.
گربه ها، فرو فرو و راکفورد کوچولو همگی به عیادت خانم آدِلا رفتند و ماجرائی که ادگار بدجنس برای آنها به وجود آورده بود را برای خانم آدِلا تعریف کردند و خانم آدِلا پس از شنیدن ماجرا از همکاری گربه های زیر شیروانی، راکفورد و فرو فرو که به منظور نجات دوشس و بچه هایش کرده بودند خیلی خوشحال شد و از همه تشکر کرد و از همه خواست که در خانه او زندگی کنند و این همکاری و صمیمیت را از دست ندهند.
بله دوستان عزیز، آنها در سایه اتفاق و اتحاد و یکپارچگی توانستند ادگار بدجنس را رسوا کنند و این مزاحم همیشگی را از سر راه خود دور کنند … و خانم آدِلا از آن پس دستور داد که در خانه خود ساختمان های متعددی بسازند و از گربه های بی صاحب و بی سرپرست در آنجا نگهداری کنند.
مطلب مشابه: قصه کودکانه همراه با شعر [ ۱۰ اشعار داستانی کودکانه آموزنده ]
مطلب مشابه: قصه شب آموزنده برای کودکان؛ ۱۰ داستان و قصه کوتاه قشنگ










