قصه بچگانه با موضوع امام علی؛ داستان های آموزنده از شجاعت آن حضرت

قصه بچگانه با موضوع امام علی؛ داستان های آموزنده از شجاعت آن حضرت

قصه بچگانه با موضوع امام علی (ع) را برای شما بچه‌های خوب و پاک قرار داده‌ایم. قصه‌های کودکانه از فرهنگ‌ها و سنت‌های مختلف نمایندگی می‌کنند. این داستان‌ها به کودکان کمک می‌کنند تا با تنوع فرهنگی آشنا شوند و احترام به تفاوت‌ها را یاد بگیرند.

فهرست موضوعات این مطلب

داستان کودکانه کمک حضرت علی (ع) به فقرا

مرد فقیری نزد حضرت علی (ع) رفت تا کمی درددل کند. کودکان این مرد از شاخه‌ درخت خرمای همسایه، که به خانه‌شان راه پیدا کرده بود، خرما می‌چیدند و این کار سبب عصبانیت مرد همسایه می‌شد.

حضرت علی به نزد مرد همسایه رفت تا به طریقی رضایت او را جلب کند تا اجازه دهد کودکان مرد فقیر روزی چند خرما از درخت بچینند اما مرد همسایه به هیچ‌وجه راضی نشد.

سرانجام حضرت علی پیشنهاد داد که نخلستان ارزشمندش را با خانه‌ی کوچک مرد همسایه تعویض کند. مرد همسایه شگفت‌زده شده بود، پیشنهاد را پذیرفت و دلیل این کار را از حضرت پرسید.

امام فرمود: دلم می‌خواهد کودکان این مرد شاد باشند و بی‌ترس از درخت، خرما بچینند و بخورند. سپس حضرت علی (ع) به پدر کودکان فرمود: این خانه را به تو می‌بخشم به این‌جا اسباب‌کشی کن و بگذار کودکانت با خیال راحت خرما بچینند، بگذار این نخل، دل کودکانت را شاد کند.

داستان زندگی حضرت علی (ع) کودکانه

روزى در کوچه‏ هاى کوفه به تنهائى راه مى ‏رفت، همانند همه مسلمین در کمال سادگى با نرمى و آرامش و همه‏ جا را زیر نظر داشت، چون مسئول بود و نقش رهبریت جامعه را ایفا مى ‏کرد،

در راه زنى را ملاحظه فرمود که مشک آب بر دوش و ازنفس افتاده، به آرامى نزدیک آمد و آن زن را خسته و رنجیده خاطر یافت، مشک آب را بدوش گرفت تا زن مقدارى استراحت کند،

در راه جویاى احوال آن زن شد؟ زن عرضه داشت: شوهرم در یکى از جنگها در سپاه على بن ابى طالب شهید شد، حال من و چند کودک یتیم، بدون سرپرست مانده و آهى در بساط نداریم.

امام على علیه السلام برگشت و آن شب را تا سپیده صبح به ناراحتى گذراند. صبح زنبیل طعامى با خود برداشت و به طرف خانه زن روان شد. بین راه، کسانى از حضرت درخواست مى کردند زنبیل را بدهید ما حمل کنیم.

حضرت مى فرمود: روز قیامت اعمال مرا چه کسى به دوش مى گیرد؟ به خانه آن زن رسید و در زد. زن پرسید: کیست ؟ حضرت جواب دادند: کسى که دیروز تو را کمک کرد و مشک آب را به خانه تو رساند، براى کودکانت طعامى آورده، در را باز کن!

زن گفت: خداوند از تو راضى شود و بین من و على بن ابیطالب خودش حکم کند. حضرت وارد شد، به زن فرمود: نان مى پزى یا از کودکانت نگهدارى مى کنى؟

زن گفت: من در پختن نان تواناترم، شما کودکان مرا نگهدار! زن آرد را خمیر نمود. امام على علیه السلام گوشتى را که همراه آورده بود کباب مى کرد و با خرما به دهان بچه ها مى گذاشت.

با مهر و محبت پدرانه اى لقمه بر دهان کودکان مى گذاشت و هر بار مى فرمود: از خدا بخواهید که على را ببخشد.

خمیر که حاضر شد امیرمؤمنان علیه السلام تنور را هیزم کرد و شعله ور ساخت و چهره مبارک خود را نزدیک مى ‏آورد و به خود خطاب مى ‏کرد: یا على آتش دنیا را مى بینی چه سوزان است! بدان که آتش آخرت بسیار سوزان ‏تر است.

در این میان یکى از زنان همسایه که امام را می شناخت، وارد شد و به مادر کودکان نهیب زد: واى بر تو! می دانى این آقا کیست؟! این پیشواى مسلمین و زمامدار کشور، على بن ابى طالب علیه السلام است.

زن که از گفتار خود شرمنده بود با شتاب زدگى گفت: یا امیرالمؤمنین! از شما خجالت مى کشم، مرا ببخش !

اما حضرت با تواضع و فروتنى زیادى فرمودند: شما ببخشید که تا کنون مشکلات شما را حل نکرده بودم، از درگاه خدا بخواهید که على را مورد عفو و بخشش خود قرار بدهد.

مطلب مشابه: قصه های بچگانه با موضوع خدا (داستان های خدایی زیبا)

مطلب مشابه: قصه با موضوع فداکاری؛ ۱۰ داستان زیبا و آموزنده از خودگذشتگی

قصه کودکانه با موضوع امام علی

قصه کودکانه با موضوع امام علی

عصر خلافت امام على علیه السلام بود. مردى ایرانى از همدان و حلوان (شهرى نزدیک بغداد) مقدارى عسل و انجیر براى امیرالمؤمنین علیه السلام در کوفه آورد.

امام هماندم دستور داد کودکان یتیم را حاضر نمایند. کودکان یتیم را حاضر نمودند، آن حضرت سر مشک هاى عسل را در اختیار آنها قرار داد تا از آن عسل ها بخورند، سپس آن عسل را در میان ظرف ها ریخت و بین مردم تقسیم نمود.

به حضرت اعتراض کردند که چرا اجازه مى دهید یتیمان خود از سرظرف ها بخورند؟ حضرت فرمود: ان الامام ابوالیتامى و انما العقتهم هذا برعایة الاباء؛ امام پدر یتیمان است و باید به عنوان پدر به فرزندان خود اجازه چنین کارى را بدهد تا آنان احساس یتیمى نکنند.

داستان کوتاه درمورد امام علی (ع) برای کودکان

قنبر مى گوید: روزى امـام عـلى عـلیه السّلام از حال زار یتیمانى آگاه شد، به خانه برگشت و برنج و خـرمـا و روغـن فـراهـم کـرده در حـالى کـه آن را خـود بـه دوش کـشـیـد،

مـرا اجـازه حمل نداد، وقتى بخانه یتیمان رفتیم غذاهاى خوش طعمى درست کرد و به آنان خورانید تا سیر شدند. سـپـس بـر روى زانـوهـا و دو دسـت راه مـى رفـت و بـچـّه ها را با تقلید از صداى بَع بَع گوسفند مى خنداند، بچّه ها نیز چنان مى کردند و فراوان خندیدند.

سپس از منزل خارج شدیم. گفتم : مولاى من، امروز دو چیز براى من مشکل بود. اوّل : آنکه غذاى آنها را خود بر دوش مبارک حمل کردید. دوم : آنکه با صداى تقلید از گوسفند بچّه ها را مى خنداندید.

امام على علیه السّلام فرمود: اوّلى براى رسیدن به پاداش، دوّمـى بـراى آن بـود کـه وقـتـى وارد خـانه یتیمان شدم آنها گریه مى کردند، خواستم وقتى خارج مى شوم، آنها هم سیر باشند و هم خندان.

داستان کودکانه درمورد حضرت علی (ع)

روزی علی (ع) بر سر راهش به کوفه به شهر انبار رسید. این شهر در گذشته جزو سرزمین ایران بوده است. وقتی که خبر ورود علی (ع) به ایرانیان رسید، عده ای از کدخداها، دهدارها و بزرگان به استقبال خلیفه آمدند.

آنان به گمان خودشان، علی (ع) را جانشین سلاطین ساسانی می دانستند. وقتی به آن حضرت رسیدند، در جلوی مرکب امام شروع به دویدن کردند. علی (ع) خطاب به آنان فرمود: «چرا این کار را می کنید؟»

آنها گفتند: «ما به بزرگان و امرای خود این گونه احترام می گذاریم». آن گاه امام فرمود: «نه. این کار را نکنید! این کار شما را پست و ذلیل می کند، شما را خوار می کند. چرا خودتان را در مقابل من که خلیفه شما هستم، خوار و ذلیل می کنید؟

من هم مانند یکی از شما هستم. تازه با این کارتان ممکن است یک وقت خدای ناکرده، غروری در من پیدا شود و واقعاً خودم را برتر از شما بدانم».

مطلب مشابه: قصه کودکانه با موضوع شجاعت؛ ۹ داستان آموزنده شجاع بودن و اعتماد به نفس

مطلب مشابه: قصه های عاشقانه شاهنامه؛ 📖 داستان حماسی ماندگار از شاهنامه

امام علی و قضاوت

خورشید هنوز وسط آسمان نرسیده بود. صدای همهمه در صحن حیاط لحظه به لحظه بیشتر می شد. خورشید نورش را مستقیم روی سر کسانی که آنجا بودند، می پاشید و بوی خاک آب خورده، همراه با بوی کاهگل را در هوا می پراکند.

گروهی ایستاده و چند نفری که خسته شده بودند، کنار دیوار توی حیاط نشسته بودند و با هم پچ پچ می کردند: به نظر تو کدامشان راست می گویند؟

نمی دانم. ظاهر هر دو طوری است که مشخص نمی شود کدام راست و کدام دروغ می گویند. هر دو با اعتماد به نفس کامل می گویند که غلام نیستند.

جوان هیکلی و چهارشانه با لباس بلند و تمیزی که تا روی پایش می رسید، کنار دیوار ایستاده بود. به ظاهر بی خیال به نظر می رسید، اما مدام پایش را تکان می داد و هرازگاهی گوشش را تیز می کرد تا حرف ها را بهتر بشنود.

مردی که سنش کمی بیشتر از او، اما لاغرتر به نظر می رسید، با دستاری به سر و ریشی پر، با چهره ای در هم، دست ها را روی سینه گذاشته و کنار جوان هیکلی ایستاده بود.

گاهی به مردمی که در حال پچ پچ بودند، نگاه می کرد. منتظر بود ببیند قاضی چطور بینشان قضاوت می کند. مطمئن بود ناراضی از این در بیرون نمی رود. قنبر، غلام لاغر سیاه چرده، به آن دو اشاره ای کرد.

آن دو جلو رفتند و روبه روی امیرالمؤمنین، علی (ع) ایستادند. جوان چهارشانه، نگاهش که به امیرالمؤمنین افتاد، سرش را پایین انداخت و عرق دست هایش را با لباسش پاک کرد.

قاضی از آنها خواست که یک بار دیگر ادعایشان را مطرح کنند. مرد لاغراندام، رگ های گردنش متورم شده بود و با حرارت حرف می زد و وقت حرف زدن مدام دست هایش را تکان می داد.

جوان هیکلی، گاه حرفش را قطع می کرد و می گفت که او دارد دروغ می گوید. همهمه میان مردمی که برای تماشا آمده بودند، بیشتر شد:

ـ جالب است هر دو ادعا می کنند آن یکی غلام است.

ـ نمی دانم امیرالمؤمنین چطور می خواهد غلام را از مولا مشخص کند.

ـ هیس! مثل اینکه دارد اتفاقی می افتد ببین علی (ع) چطور با قنبر آهسته حرف می زند. حتماً فهمیده کدامشان دروغ می گویند.

هیاهو اندکی فروکش کرد. قنبر به دو مرد اشاره کرد که رو به دیوار بایستند. امیرالمؤمنین با صدای بلند رو به قنبر گفت: «قنبر آماده باش!» قنبر شمشیری را که دستش بود، از غلاف بیرون کشید و با صدایی محکم پاسخ داد: «آماده ام یا علی!»

جوان هیکلی به مرد لاغراندام نگاه کرد. هر دو رنگ صورتشان لحظه به لحظه سفیدتر می شد. امیرالمؤمنین گفت: «هر وقت گفتم، سر آن کسی که غلام است، از بدنش جدا کن!»

جوان هیکلی که نمی توانست درست نفس بکشد، با گوشه لباسش عرق را از روی صورت و گردنش پاک کرد. هر دو مرد باز به یکدیگر نگاه کردند و منتظر بودند ببینند کدام یک کوتاه می آید.

قنبر شمشیرش را بالا برد. لبه تیز شمشیر که برای لحظه ای در نور خورشید برق زد، مثل نیزه ای به چشم هر دو مرد فرو شد. جوان هیکلی دلش فرو ریخت. قلبش با چنان شدتی می کوبید که بازتاب صدایش را در سرش می شنید.

با چشمانی گرد شده به دست قنبر که بالای سرش به صورت آماده باش بود، نگاه کرد. همه ساکت شده بودند. امیرالمؤمنین گفت: «بزن». جوان هیکلی به سرعت رویش را برگرداند و خودش را به زمین انداخت.

مطلب مشابه: داستان های امام رضا؛ مجموعه ۱۲ قصه و داستان آموزنده امام هشتم

مطلب مشابه: قصه های اسلامی برای کودکان؛ ۱۰ داستان مذهبی کودکانه اسلامی

داستان زره گمشده و مرد مسیحی

داستان زره گمشده و مرد مسیحی

روزی روزگاری، در شهر کوفه، امام علی (ع)، حاکم عادل و مهربان مسلمانان، متوجه شدند که زره عزیزشان گم شده است. زره، یک لباس جنگی فلزی بود که برای محافظت در میدان نبرد از آن استفاده می‌کردند. امام به دنبال زره گشتند، اما نتوانستند آن را پیدا کنند. تا اینکه روزی، در بازار چشمشان به مردی مسیحی افتاد که زره ایشان را در دست داشت.

امام با لبخندی به سمت مرد رفتند و گفتند: «این زره متعلق به من است. من آن را نفروخته‌ام و به کسی هم هدیه نداده‌ام. از کجا آن را پیدا کرده‌ای؟»

مرد مسیحی کمی فکر کرد و پاسخ داد: «این زره از آن من است. شاید شما اشتباه می‌کنید.»

امام تصمیم گرفتند تا با عدالت و قانون، مشکل را حل کنند. پس همراه مرد مسیحی به محضر قاضی رفتند. قاضی با احترام به هر دو نفر نگاه کرد و گفت: «ای امام علی، شما که ادعا می‌کنید زره متعلق به شماست، باید شاهدی بیاورید که حرفتان را ثابت کند.»

امام علی (ع) خندیدند و گفتند: «قاضی درست می‌گوید، اما من شاهدی ندارم.»

قاضی، با توجه به نبود شاهد، اعلام کرد که زره به مرد مسیحی تعلق دارد. مرد مسیحی زره را برداشت و از دادگاه خارج شد.

اما همین که چند قدمی دور شد، ایستاد. وجدانش شروع به زمزمه کرد: «چه حاکم عجیبی! او با اینکه خلیفه است، حرف قاضی را پذیرفت و از قدرتش سوءاستفاده نکرد. این نوع رفتار، معمولی نیست. این عدالت، شبیه عدالت پیامبران است.»

مرد مسیحی با عجله برگشت و با صدایی محکم گفت: «من اشتباه کردم. این زره متعلق به امام علی (ع) است. من اقرار می‌کنم که اشتباه گفتم و حالا ایمان دارم که چنین عدالتی فقط از مردی الهی برمی‌آید.»

مرد مسیحی نه تنها زره را به امام علی (ع) برگرداند، بلکه مسلمان شد و به صف یاران امام پیوست. از آن پس، او با ایمان و شجاعت در کنار امام علی (ع) جنگید و داستان عدالت امام، برای همیشه در قلب او و دیگران ماندگار شد.

داستان پیرمرد نابینا و عدالت امام علی (ع)

روزی، در یکی از کوچه‌های شلوغ شهر کوفه، پیرمردی نابینا کنار دیوار نشسته بود. چهره‌اش خسته و غمگین بود، دستانش لرزان، و صدایش پر از ناامیدی که از رهگذران کمک می‌خواست. او که روزگاری جوان و پرتوان بود، حالا در پیری و نابینایی چاره‌ای جز گدایی نداشت. مردم گاه‌به‌گاه به او سکه‌ای می‌دادند، اما زندگی‌اش سخت و دردناک بود.

روزی، امام علی (ع)، حاکم مهربان و عدالت‌محور مسلمانان، از آن کوچه عبور کردند. نگاهشان به پیرمرد افتاد و ایستادند. چهره پیرمرد پر از غم بود و دستانش به سختی لرزان. امام نزدیک شدند و از مردم پرسیدند: «این مرد کیست؟ چرا در چنین وضعی است؟»

یکی از رهگذران گفت: «او مردی نصرانی است. در جوانی سخت کار می‌کرد، اما حالا پیر و نابینا شده و هیچ اندوخته‌ای ندارد. چاره‌ای جز گدایی برایش باقی نمانده است.»

امام علی (ع) با شنیدن این سخنان، چهره‌ای پر از اندوه و اعتراض به خود گرفتند و فرمودند: «عجب! تا زمانی که جوان بود و توانایی داشت، از او کار کشیدید، اما حالا که ناتوان شده، او را رها کرده‌اید؟! این انصاف نیست.»

سپس، با لحنی قاطع ادامه دادند: «این مرد، حتی اگر مسلمان نباشد، بخشی از جامعه ماست. او زمانی برای کار و خدمت تلاش کرده است، و اکنون وظیفه حکومت و جامعه است که از او حمایت کند. بروید و از بیت‌المال برای او مستمری تعیین کنید تا باقی عمرش را با عزت زندگی کند.»

همان لحظه، دستور امام اجرا شد و پیرمرد دیگر مجبور نبود برای زنده ماندن گدایی کند. او با لبخندی بر لب و آرامشی در دل، روزهای باقی‌مانده زندگی‌اش را با عزت سپری کرد.

مطلب مشابه: داستان های حضرت سلیمان (10 داستان و قصه زیبای مذهبی)

مطلب مشابه: قصه کودکانه درباره امام زمان (6 داستان کوتاه و زیبای مذهبی برای کودکان)

داستان امام علی (ع) و یتیمان خندان

روزی از روزها، امام علی (ع)، حاکم مهربان و پدر دل‌سوز یتیمان، از حال کودکان بی‌سرپرستی آگاه شد. خبر رسید که این بچه‌ها گرسنه و غمگین هستند و کسی نیست که از آن‌ها مراقبت کند. امام، با قلبی پر از محبت، به خانه بازگشت و برنج، خرما و روغن آماده کرد. قنبر، خدمتکار وفادار امام، پیشنهاد کرد که وسایل را خودش حمل کند، اما امام با لبخند گفتند: «این کار من است؛ می‌خواهم خودم بار را به دوش بکشم.»

وقتی به خانه یتیمان رسیدند، امام علی (ع) دست به کار شدند. از همان مواد غذایی، غذایی خوشمزه و گرم درست کردند و به کودکان دادند. بچه‌ها که گرسنگی را فراموش کرده بودند، با لذت غذا خوردند و سیر شدند. اما امام فقط به سیر کردن شکم آن‌ها بسنده نکرد.

او زانو زد و مثل گوسفند صدای «بع بع» درآورد. بچه‌ها اول با تعجب به او نگاه کردند، اما بعد قهقهه خنده‌هایشان بلند شد. آن‌ها شروع کردند به تقلید صدای گوسفند، و خنده و شادی در خانه پیچید. امام علی (ع) با عشق به بازی با آن‌ها ادامه داد تا تمام غم‌هایشان را فراموش کنند.

وقتی از خانه یتیمان بیرون آمدند، قنبر که از رفتار امام شگفت‌زده شده بود، گفت: «ای مولای من، امروز دو کارتان برایم عجیب بود؛ اول اینکه خودتان وسایل را به دوش کشیدید، و دوم اینکه با صدای بع بع، بچه‌ها را خندانیدید!»

امام با مهربانی پاسخ دادند: «وسایل را به دوش کشیدم تا در کار خیر خودم سهیم باشم و پاداش بگیرم. اما بچه‌ها را خنداندم چون وقتی به خانه‌شان رفتم، آن‌ها گریه می‌کردند. نمی‌خواستم وقتی از پیششان می‌روم، گریه‌ناک بمانند. حالا هم شکمشان سیر است و هم دلشان شاد.»

داستان شجاعت امام علی (ع) در جنگ خندق

داستان شجاعت امام علی (ع) در جنگ خندق

روزی در زمان پیامبر اکرم (ص)، دشمنان اسلام با نقشه‌ای بزرگ به مدینه حمله کردند. برای دفاع از شهر، خندقی عمیق دور تا دور مدینه حفر شد تا دشمن نتواند وارد شود. اما یکی از جنگجویان قدرتمند دشمن به نام عمرو بن عبدود، با اسبش از خندق عبور کرد. او بسیار قوی و نترس بود و مسلمانان را به مبارزه دعوت کرد، اما هیچ‌کس جرأت نکرد پاسخ او را بدهد.

عمرو با صدای بلند گفت: «آیا در میان شما کسی هست که با من مبارزه کند؟» سکوتی سنگین در میدان جنگ حکم‌فرما شد. عمرو شروع به تمسخر مسلمانان کرد و آن‌ها را ترسو خواند.

پیامبر (ص) از یاران خود پرسید: «چه کسی حاضر است با عمرو مبارزه کند؟ خداوند به او وعده بهشت داده است.» اما هیچ‌کس جز یک نفر از جا بلند نشد. آن شخص شجاع، امام علی (ع)، بود. امام علی با اطمینان گفت: «ای پیامبر خدا، من به میدان می‌روم.» پیامبر (ص) ابتدا او را از رفتن بازداشتند و گفتند: «او عمرو است، مردی بسیار قوی و خطرناک.» پس آنکه پیامبر سه بار  گفته خود را تکرار کردند و هیچ‌کس دیگر داوطلب نشد، پیامبر اجازه دادند علی (ع) به میدان برود و فرمودند: «علی، تو می‌توانی این کار را انجام دهی.»

علی (ع) با شجاعت به میدان نبرد رفت. وقتی عمرو او را دید، با تعجب گفت: «چه کسی هستی؟» علی پاسخ داد: «من علی بن ابی‌طالب هستم.» عمرو خندید و گفت: «تو جوان هستی و نمی‌توانی با من بجنگی!» اما علی (ع) گفت: «من به قدرت ایمان به خداوند آمده‌ام، و تو را شکست خواهم داد.»

نبرد سختی بین آن‌ها آغاز شد. زمین از صدای ضربه‌های شمشیرشان می‌لرزید. در نهایت، علی (ع) با شجاعتی مثال‌زدنی، عمرو را شکست داد و او را از پای درآورد. با کشته شدن عمرو، ترس و وحشت در دل دشمنان افتاد و آن‌ها فرار کردند.

پیامبر اکرم (ص) پس از این نبرد فرمودند: «ضربه شمشیر علی در روز خندق، از عبادت تمام انسان‌ها تا روز قیامت برتر است.» این جمله نشان‌دهنده اهمیت این کار شجاعانه بود.

امام علی (ع)، کوه استواری در برابر سپاه دشمن

در میدان‌های جنگ، شجاعت و قوت قلب امام علی (ع) همیشه زبانزد بود. در جنگ صفین، داستانی از دلیری ایشان نقل شده که هیچ انسانی نمی‌تواند همانند آن را تصور کند. روزی، امام علی (ع) با نقابی بر چهره، ناشناس وارد میدان نبرد شد. او به تنهایی مقابل سپاهیان شامی ایستاد و با قدرتی بی‌مانند، تعدادی از مبارزان دشمن را از پای درآورد.

معاویه که از دیدن این صحنه متعجب شده بود، با کنجکاوی به عمرو عاص گفت: «این جنگجوی دلیر کیست؟» عمرو پاسخ داد: «یا عبدالله ابن عباس است یا علی بن ابی‌طالب.» معاویه پرسید: «چگونه او را تشخیص دهیم؟»

عمرو با زیرکی گفت: «ابن عباس شجاع است، اما نمی‌تواند در برابر حمله تمام سپاه مقاومت کند. اگر همه سپاهیان ما به او حمله کنند و او فرار کند، ابن عباس است. اما اگر مانند کوهی استوار بایستد و حتی یک قدم هم عقب‌نشینی نکند، پس او علی است؛ زیرا علی هرگز از هیچ دشمنی فرار نکرده است، چه برسد به سپاه ما.»

معاویه برای آزمایش این فرضیه، دستور داد که همه سپاهیانش به جنگ آن فرد ناشناس بروند. سپاه عظیمی به حرکت درآمد و حمله‌ای سهمگین آغاز شد. اما آن مبارز شجاع، مانند کوهی از آهن، در جای خود ایستاد. نه هجوم سپاه و نه تعداد زیادشان، هیچ‌کدام نتوانستند او را به عقب برانند.

در این لحظه، همه فهمیدند که این جنگجوی استوار، کسی جز علی بن ابی‌طالب (ع) نیست. معاویه که از دلاوری و استقامت امام علی (ع) حیرت‌زده شده بود، فوراً دستور عقب‌نشینی داد، چراکه می‌دانست هیچ نیرویی توان مقابله با علی را ندارد.

مطلب مشابه: داستان کودکانه درباره نماز [ 10 قصه آموزنده مذهبی نماز برای کودکان ]

مطلب مشابه: داستان های مذهبی کوتاه؛ مجموعه حکایت و قصه های مذهبی آموزنده

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.