قصه بچگانه با موضوع سفید برفی {داستان فانتزی انیمیشن معروف}

در سایت ادبی و هنری روزانه چندین قصه بچگانه با موضوع سفید برفی را برای شما عزیزان آماده کردهایم. قصهها به کودکان کمک میکنند تا واژگان جدید یاد بگیرند و مهارتهای شنیداری و گفتاری خود را تقویت کنند. وقتی کودکان داستانها را میشنوند یا میخوانند، با ساختارهای زبانی و نحوه بیان احساسات آشنا میشوند.
فهرست موضوعات این مطلب
قصه اصلی سفید برفی
در زمان های قدیم شاهزاده ای به نام سفید برفی با نامادری اش که به او ملکه می گفتند در قصری زیبا زندگی می کرد . پدر سفید برفی سال ها قبل مرده بود . قصر آن ها در جنگلی دوردست قرار داشت . سفید برفی خیلی زیبا بود و پوستی به سفیدی برف داشت . ملکه به زیبایی او حسادت می کرد . ملکه یک آیینه جادویی داشت که هرروز از آن می پرسید : چه کسی از همه زیباتر است ، و آینه می گفت : تو از همه زیباتری .
اما ملکه باز هم به سفید برفی حسادت می کرد ، به همین خاطر او را مجبور کرده بود که مانند یک کلفت در قصر کار کند . یک روز ملکه مثل همیشه از آینه پرسید که زیباترین زن دنیا کیست ؟ آینه جواب داد : تو زیبایی ولی سفید برفی از تو زیباتر است . ملکه عصبانی شد و تصمیم گرفت تا سفید برفی را از بین ببرد .در همان لحظه سفید برفی در حال آواز خواندن بود که شاهزاده ای جوان صدای او را شنید .
در همان لحظه که سفید برفی و شاهزاده یکدیگر را دیدند . هنگامیکه ملکه آن دو را با هم دید نفرت بیشتری نسبت به سفید برفی پیدا کرد . فردای آن روز ملکه دستور داد تا شکارچی سفید برفی را به جنگل ببرد و او را بکشد . تا دیگر او را نببیند . ملکه به شکارچی گفت تا قلب سفید برفی را در یک جعبه بگذارد و برای او ببرد تا به او اثبات شود که او مرده است .شکارچی او را به جنگل برد ولی او را نکشت و به او گفت : فرار کن و هیچ وقت برنگرد تا ملکه خیال کند تو مرده ای .
شکارچی قلب یک حیوان را برای ملکه برد . خیلی زود ، پرنده ها و حیوانات جنگل دور سفید برفی جمع شدند و او را به کلبه ای کوچک در اعماق جنگل بردند . همه جای کلبه نامرتب بود و او با کمک دوستان جنگلی اش همه وسیله های کلبه را مرتب کرد
وقتی غروب هفت کوتوله که در معدن الماس کار می کردند ، به خانه شان برگشتند از تمیزی خانه و بوی غذا خیلی تعجب کردند . همه جا را گشتند تا بالاخره سفید برفی را که در طبقه بالا به خواب رفته بود ، پیدا کردند . وقتی سفید برفی بیدار شد همه ماجرای زندگی خود را برای آنها تعریف کرد . سپس کوتوله ها خودشان را معرفی کردند . سفید برفی به آنها قول داد که اگر اجازه دهند تا او در آنجا بماند تمام کارهای آنها را انجام دهد .
در این فاصله که نامادری به خاطر مرگ سفید برفی جشن گرفته بود ، یک بار دیگر از آینه پرسید که زیباترین کیست ؟ آینه جواب داد : سفیدبرفی که با هفت کوتوله در کلبه انتهای جنگل زندگی می کند . ملکه با عصبانیت فریاد زد : پس شکارچی به من دروغ گفته و سفید برفی زنده است . سپس خود را به شکل یک پیرزن دوره گرد درآورد و یک سیب قرمز را سمی کرد تا سفیدبرفی را بکشد . اگر سفید برفی یک گاز از آن سیب می خورد به خوابی فرو می رفت که فقط نگاه عشق می توانست او را بیدار کند . فردای آن روز هنگامیکه کوتولو ها نبودند ، پیرزن دوره گرد به سراغ سفید برفی رفت و به او گفت : اگر یک گاز از این سیب بخوری تمامی آرزوهایت برآورده می شود . سفید برفی آرزو کرد که ای کاش دوباره آن شاهزاده را ببیند .
سفید برفی سیب را گاز زد و همانجا روی زمین افتاد . ملکه بدجنس فریاد زد : حالا من زیباترین زن روی زمین هستم . دوستان جنگلی سفید برفی ، ملکه را شناختند و برای کمک به سفید برفی به دنبال کوتوله ها رفتند . کوتوله ها ملکه را که به شکل یک پیرزن دوره گرد درآمده بود محاصره کردند . ملکه سنگ بزرگی به سمت کوتوله ها پرتاب کرد اما سنگ به سمت خود او برگشت و ملکه برای همیشه از بین رفت .وقتی کوتوله ها به کلبه برگشتند ، سفید برفی را دیدند که روی زمین افتاده است .
هر کاری کردند سفید برفی بیدار نشد . کوتولو ها سفید برفی را به داخل جنگل بردند و برای او تختخوابی از طلا و شیشه درست کردند و شب و روز از او مراقبت کردند . روزها و شبها به آرامی می گذشت و سفید برفی هنوز در خواب بود . روزی مرد زیبایی ، سوار بر اسب از آنجا عبور می کرد که متوجه کوتوله ها شد . آن مرد همان شاهزاده ای بود که عاشق سفید برفی شده بود . او از اسبش پایین آمد و کنار سفید برفی زانو زد و به آرامی به او نگاه کرد . چشمان سفید برفی باز شد . کوتوله با شادی فریاد زدند : او بیدار شد ، او بیدار شد !
مطلب مشابه: قصه بچگانه با موضوع سیندرلا؛ مجموعه داستان های فانتزی کودکانه
مطلب مشابه: قصه بچگانه با موضوع تام و جری؛ ماجرای کودکانه جالب موش و گربه
قصهی «سپیدگل و هفت چکهی نور»

روزی روزگاری، در دل جنگلی آرام و پر از پرندههای رنگارنگ، دختر کوچکی زندگی میکرد به نام سپیدگل. او به خاطر پوست روشن و لبخند مهربانش در میان همهی حیوانات جنگل محبوب بود. سپیدگل تنها یک راز کوچک داشت:
او میتوانست با نور حرف بزند!
هر صبح که خورشید از پشت کوهها سر میزد، هفت چکهی کوچک نور روی برگهای سبز مینشستند. این هفت چکه مثل دوستهای کوچولوی سپیدگل بودند. یکی خجالتی بود، یکی شیطون، یکی همیشه خوابآلود و یکی هم هر چیزی را که میدید سؤال میکرد!
اما یک روز، خورشید دیرتر از همیشه طلوع کرد و وقتی بالا آمد، فقط شش چکه نور روی برگها نشسته بودند. چکهی هفتم، که از همه شجاعتر بود، گم شده بود. سپیدگل نگران شد.
– «باید پیداش کنیم! شاید توی جنگل گیر افتاده.»
سپیدگل با کمک حیوانها راه افتاد. جغد پیر نشانی از نور دیده بود، سنجابها گفتند چیزی مثل ستاره میان شاخهها دویده، و خرگوشها گفتند صدای خندهای شبیه زنگوله شنیدهاند.
آنها رفتند و رفتند تا رسیدند به غاری تاریک. از داخل غار نور کوچکی چشمکزن بیرون میزد. سپیدگل آهسته وارد شد و دید چکهی هفتم در دام تارهای غول تاریکیها گیر کرده!
سپیدگل دستش را روی قلبش گذاشت و همانطور که مادربزرگش یاد داده بود، با مهربانی گفت:
– «نور همیشه از تاریکی قویتره.»
ناگهان لبخند سپیدگل مثل خورشید درخشید و تاریکیهای غار عقب رفتند. چکهی نور آزاد شد و با خوشحالی دور او چرخید.
وقتی به جنگل برگشتند، خورشید درست بالای سرشان ایستاد و گفت:
– «سپیدگل، تو نشان دادی که قلب روشن، حتی تاریکترین جاها را هم میتواند روشن کند.»
از آن روز به بعد، سپیدگل و هفت چکه نور هر صبح با هم بازی میکردند و جنگل هیچوقت دیگر تاریک و غمگین نشد.
پایان 🌞✨
قصهی «لالهی نقرهای و آینهی مهربان»
در دهکدهای کوچک، کنار چشمهای که همیشه مثل آینه میدرخشید، دختری زندگی میکرد به نام لاله. موهایش مثل شب تیره بود، اما گلهای سفید کوچکی همیشه در آن میدرخشیدند؛ انگار خودش یک باغ کوچک بود.
لاله یک دوست عجیب داشت:
آینهای کوچک و نقرهای که حرف میزد!
هر روز صبح، لاله آینه را روبهروی خود میگرفت و میپرسید:
– «آینهی نقرهای من، امروز چطورم؟»
و آینه همیشه میگفت:
– «تو خوبترین نسخهی خودت هستی!»
اما یک روز، آینهی نقرهای غمگین بود. تصویرش تار شده بود و رویش مثل مه نشسته بود. لاله پرسید:
– «چی شده؟ چرا غمگینی؟»
آینه آهی کشید و گفت:
– «جادوی مه تار، پادشاه سایهها، میخواهد شادی دهکده را بدزدد. اگر او موفق شود، همهی چشمهها خشک میشوند و آینهها دیگر چیزی نشان نمیدهند.»
لاله نمیتوانست اجازه دهد دهکدهاش در تاریکی فرو برود. او آینه را در کیف کوچکش گذاشت و به سمت جنگل سایهها رفت.
در قلب جنگل، قلعهای تاریک و سرد بود. هر کس به آن نزدیک میشد، سایهای از او جدا میشد و دنبالش راه میافتاد. وقتی لاله جلو رفت، سایهاش از زمین برخاست! اما به جای ترسیدن، لاله دستش را به سوی سایه دراز کرد و گفت:
– «تو بخشی از من هستی. من از تو نمیترسم.»
سایه از مهربانی او نرم شد و به جای ترساندن، راه را نشانش داد. آنها به اتاقی رسیدند که پادشاه سایهها در آن خوابیده بود. او صندوقچهای در دست داشت که نور دهکده را اسیر کرده بود.
لاله آینهی نقرهای را بالا گرفت. نور کمجان آینه به آرامی روی صندوقچه افتاد. سایهی لاله نیز در کنارش ایستاد. با همدیگر نوری ساختند که تاریکی را کنار زد.
پادشاه سایهها بیدار شد، اما نور مهربانی آنقدر آرام و گرم بود که خشمش فرو نشست. او گفت:
– «سالها بود کسی به جای جنگیدن با من، با من دوست نمیشد.»
لاله لبخند زد و گفت:
– «همهی ما کمی تاریکی داریم. اما اگر با هم باشیم، میتونیم روشنش کنیم.»
پادشاه سایهها صندوقچه را باز کرد و نور مثل یک پرندهی طلایی به آسمان رفت. دهکده دوباره روشن شد و چشمه مثل همیشه درخشید.
از آن روز، لاله هر صبح به آینه نگاه نمیکرد تا بپرسد چطور است؛
بلکه میگفت:
– «امروز چطور میتوانم نور بیشتری بسازم؟»
و آینه با لبخند پاسخ میداد:
– «با همان قلب مهربانت.»
پایان 🌙✨
مطلب مشابه: قصه بچگانه با موضوع نارنیا (داستان های معروف کودکانه نارنیا)
مطلب مشابه: قصه بچگانه با موضوع هری پاتر؛ جالب ترین داستان های فانتزی
قصهی «برفیچین و هفت دانهٔ بازیگوش»
در سرزمین «ابرکوهستان»، جایی که همیشه دانههای برف آرام روی زمین مینشستند، دختر کوچکی زندگی میکرد به نام برفیچین. او از وقتی خیلی کوچک بود میتوانست صدای برفها را بشنود و حتی با آنها حرف بزند!
اما برفها فقط زمستانها میآمدند…
تا اینکه یک روز عجیب، هفت دانهٔ برف وسط تابستان از آسمان افتادند! هر دانه اندازهی یک تیله بود و روی هرکدام طرحی کوچک کشیده شده بود؛ ستاره، ماه، ابر، قلب، دایره، خطخطی و حتی یک صورت خندان.
برفیچین از تعجب دهانش باز مانده بود. دانههای برف گفتند:
– «ما گم شدیم! باد اشتباهی ما رو به تابستون آورده! اگر زودتر به ابرکوهستان برنگردیم، آب میشیم!»
برفیچین که دلش نمیخواست دوستان جدیدش آب شوند، قول داد کمکشان کند. اما برگشتن آنها فقط با جادوی زمستانی ممکن بود، و جادوی زمستانی فقط در قلب جنگل رنگینکمان پیدا میشد.
برفیچین همراه دانههای کوچک به جنگل رفتند. آنها بازیگوش بودند و مدام روی موهایش میپریدند، روی شانهاش میلغزیدند و گاهی قل میخوردند و میافتادند داخل گل! او مدام میخندید و آرام آنها را برمیداشت.
در میان جنگل، درخت بزرگی بود به نام باباجنگل. او همهٔ چیزهای طبیعت را میشناخت. برفیچین از او پرسید:
– «راه جادوی زمستانی رو بلدین؟»
باباجنگل ریشش را تکان داد و گفت:
– «بله، اما رسیدن بهش آسان نیست. باید سه آزمون را بگذرونید:
آزمون صبر، آزمون شادی و آزمون دلپاکی.»
برفیچین با دانههای برف راه افتاد.
در آزمون صبر، باید کنار یک رودخانه صدای هر موج را بشمارند. دانهها شیطنت میکردند، اما برفیچین آرامش را حفظ کرد.
در آزمون شادی، باید یک آهوی غمگین را بخندانند. دانهٔ خندان روی بینی آهو نشست و آنقدر قلقلکش داد تا آهو با صدایی بلند خندید!
در آزمون دلپاکی، برفیچین باید یکی از دانهها را که در گِل افتاده بود، با عشق پاک میکرد؛ و او این کار را با لبخندی گرم انجام داد.
بعد از سه آزمون، نور آبی آرامی از دل جنگل بیرون زد. جادوی زمستانی ظاهر شد: گردبادی کوچک از یخهای درخشان.
دانههای برف دستهای کوچکشان را به سوی برفیچین دراز کردند و گفتند:
– «ما هیچوقت مهربونی تو رو فراموش نمیکنیم.»
گردباد آنها را در خود گرفت و به آسمان برد. هفت دانهی کوچک میان نور پیچیدند و به سوی ابرکوهستان برگشتند.
برفیچین کمی دلتنگ شد، اما در همان لحظه چند برفریزهٔ نرم روی صورتش نشست…
در وسط تابستان!
صدای کوچکی از آسمان گفت:
– «ما هنوزم حواسمون بهته!»
و برفیچین خندید.
پایان ❄️✨
مطلب مشابه: قصه بچگانه با موضوع برف ❄؛ ۱۰ داستان زیبای زمستانی و برفی
مطلب مشابه: قصه های کودکانه با موضوع پلنگ صورتی (۷ داستان بچگانه جالب)
قصهی «کریستالینا و هفت آواز کوچک»

در شهری که سقف خانهها با شیشههای رنگی پوشیده شده بود، دختری زندگی میکرد به نام کریستالینا. وقتی نور صبح از سقف خانهشان میتابید، اتاق او پر از رنگهای آبی و بنفش و سبز میشد.
کریستالینا یک استعداد عجیب داشت:
هر وقت آواز میخواند، اشیای کوچک دوروبرش زنده میشدند!
اما یک روز اتفاقی افتاد که کسی باورش نمیشد…
وقتی کریستالینا داشت یک ترانهٔ شاد میخواند، ناگهان هفت نت کوچک موسیقی از دفتر مشقش بیرون پریدند!
هر نت شکل و شخصیت خودش را داشت:
– یکی همیشه در حال چرخیدن بود،
– یکی خجالتی،
– یکی بینهایت خوشاشتها،
– یکی هرچیزی را سؤال میکرد،
– یکی خیلی آرام،
– یکی خیلی بلند،
– و آخری هم… خب، همیشه خواب بود!
کریستالینا از خوشحالی دست زد، اما نتها به هوا پریده و شروع کردند به دویدن میان خانه! یکی در قوری پنهان شد، یکی به پردهها آویزان شد و یکی از بقیه پرسید:
– «ما از کجا اومدیم اصلاً؟!»
همهچیز خوب بود تا اینکه بعدازظهر، باد خاموشی از کوههای دوردست رسید. باد خاموشی جادویی بود که اگر چیزی را لمس میکرد، صدا و آوازش را میدزدید. همین که وارد شهر شد، مردم دیگر نمیتوانستند حرف بزنند، پرندهها نمیتوانستند آواز بخوانند و حتی زنگ درها هم صدا نمیداد!
نتهای کوچک وحشتزده شدند. اگر باد خاموشی به آنها میرسید، برای همیشه خاموش میشدند.
کریستالینا گفت:
– «من نمیذارم صداتون از بین بره. باید راهی پیدا کنیم!»
پس همراه هفت نت کوچولو راه افتاد تا منبع باد خاموشی را پیدا کنند. آنها از میان خیابانهای بیصدا گذشتند و به برج بلندی رسیدند که در بالایش هیولای سکوت زندگی میکرد؛ موجودی بزرگ که از هر صدایی میترسید و برای همین همه را خاموش میکرد.
کریستالینا آهسته گفت:
– «هیولا بد نیست… فقط ترسیده.»
او شروع کرد به خواندن یک لالایی خیلی خیلی آرام؛ آنقدر ملایم که هیولا نترسد.
نتها هم دورش حلقه زدند و کوچکترین صدای ممکن را ساختند؛ فقط یک زمزمهٔ نرم.
هیولای سکوت آرام شد. برای اولین بار در عمرش، از صدایی نترسید. اشک شوقی از گوشهٔ چشمانش ریخت و گفت:
– «من نمیخواستم کسی رو اذیت کنم… فقط نمیخواستم صداها اذیتم کنن.»
کریستالینا لبخند زد:
– «پس ما کمکم بهت کمک میکنیم تا با صداها دوست بشی.»
هیولا باد خاموشی را خاموش کرد و شهر دوباره پر از صدا شد. مردم خندیدند، پرندهها آواز خواندند و زنگ درها دوباره زنگ زدند.
نتهای کوچک روی شانهٔ کریستالینا نشستند و گفتند:
– «تو نهفقط صدای ما، که صدای همهٔ شهر رو برگردوندی!»
از آن روز به بعد، هر صبح مردم شهر صدای تمرین ملایم هیولای سکوت را میشنیدند؛ هیولایی که کمکم یاد گرفته بود از صداها نترسد و حتی کمی آواز بخواند!
پایان 🎶✨
مهتابچهره و هفت ماهریزه
روزی روزگاری، در روستایی که شبها همیشه روشنتر از روز بود، دختری زندگی میکرد به نام مهتابچهره. پوستش مثل نور ماه نرم و لطیف بود و وقتی میخندید، انگار ماه کامل یکهو در آسمان میدرخشید.
یک شب، زمانی که همه خواب بودند، مهتابچهره صدای تقتق کوچکی شنید. وقتی از پنجره بیرون را نگاه کرد، دید هفت ماهریزهٔ کوچک مثل توپهای نورانی روی پشتبام خانهاش بالا و پایین میپرند!
هر ماهریزه شکل خودش را داشت:
یکی مثل ماه هلالی خمیده بود،
یکی شبیه یک دایرهٔ کامل،
یکی پر از لکههای خندهدار،
یکی همیشه برق میزد،
یکی مثل دندانموشی کج بود،
یکی ریز و کوچولو،
و آخری… مدام در حال تغییر شکل بود!
مهتابچهره آرام پرسید:
– «شما از کجا اومدین کوچولوها؟»
ماهِ گردِ چاقالو گفت:
– «ما از آسمون افتادیم! ستارههای بازیگوش ما رو هل دادن و حالا نمیتونیم بالا برگردیم!»
مهتابچهره گفت:
– «آسمون خونهٔ شماست. باید کمکتون کنم.»
اما مشکل بزرگی وجود داشت:
برای برگشتن به آسمان، ماهریزهها باید از پل نوری بالا بروند؛ پلی که فقط با مهربانی خالص ساخته میشد.
پس مهتابچهره همراه ماهریزهها راه افتادند تا نور مهربانی جمع کنند.
آنها به جاهایی رفتند که نیاز به کمک داشت:
۱. خانهٔ پیرزن تاریک
چراغ خانهٔ پیرزن خاموش شده بود. مهتابچهره با مهتابریزهها آنقدر نور آرام بخشیدند که خانه دوباره روشن شد.
۲. باغچهٔ پژمردهٔ خرگوش
خرگوش کوچولو گریه میکرد چون گلهای باغچهاش خشک شده بود. ماهریزهٔ بارانی چند قطره نور آبی روی گلها ریخت و دوباره شکوفه زدند.
۳. گربهای که سایهاش را گم کرده بود
گربهٔ سیاه، سایهاش را پیدا نمیکرد! ماهریزههای شیطون سایه را از روی شاخه درآوردند و آرام پشت گربه گذاشتند. گربه خجالتی گفت: «مِـئو… ممنون.»
هر کمک، نوری کوچک در دست مهتابچهره روشن میکرد.
وقتی هفت نور جمع شد، ناگهان پل نوری از دل آسمان پایین آمد.
ماهریزهها با شادی بالا رفتند. اما ماهِ دایرهای برگشت و گفت:
– «تو هم بیا! تو بخشی از نور ما شدی!»
مهتابچهره لبخند زد:
– «خانهٔ من همینجاست. ولی هر وقت به ماه نگاه کردم، به یاد شما هستم.»
ماهریزهها بالا رفتند و تبدیل شدند به لکههای روشن ماه…
و از آن شب به بعد، هر بار که مهتاب کامل میشد، شبیه لبخند بزرگی بود که هفت نقطهٔ نورانی در آن برق میزد.
پایان 🌙✨
مطلب مشابه: داستان کوتاه ۱۰ خطی کودکانه (۱۰ قصه قشنگ و شیرین برای کودک)
مطلب مشابه: قصه بچگانه با موضوع باران 🌧؛ داستان های کودکانه ابری و بارانی
نقرهبرف و هفت حباب رنگی

در دهکدهای که سقف خانهها همیشه برق میزد، دختری زندگی میکرد به نام نقرهبرف. موهایش مثل رشتههای نور بود و وقتی میدوید، پشت سرش برق کوچکی جا میماند.
نقرهبرف یک روز کنار رودخانه نشسته بود که ناگهان پُف!
از وسط آب هفت حباب رنگی بیرون پریدند!
هر حباب صدایی کوچک و بامزه داشت:
آبی: «بوووم!»
زرد: «تقتق!»
سبز: «پَرپَر!»
بنفش: «پوف!»
نارنجی: «هاها!»
صورتی: «تیلیتیلی!»
و سفید: «…» (این یکی فقط میلرزید و صدا نداشت!)
نقرهبرف از خنده ریسه رفت و پرسید:
– «شما از کجا اومدین؟»
حباب سبز جواب داد:
– «از باغچهٔ رنگینکمان! اما یک غول مهآلود اونجا را تصاحب کرده. اگر برنگردیم، باغچه خشک میشود و ما میترکیم!»
نقرهبرف گفت:
– «نگران نباشین. من کمکتون میکنم.»
آنها با هم راه افتادند. حبابها مثل چراغهای کوچک دورش میچرخیدند. در راه، باید از سه مانع عبور میکردند:
۱. تپهٔ بادهای کجخلق
بادهای ترشرو هر چیزی را به هوا میبردند.
حبابها سبک بودند و نزدیک بود پوف! نابود شوند.
اما نقرهبرف دستش را جلو برد و آرام گفت:
– «بادهای عزیز، فقط چند لحظه آروم باشین.»
بادها با تعجب نرم شدند و اجازه دادند عبور کنند.
۲. جنگل کمنور
درختها آنقدر تاریک بودند که راه دیده نمیشد.
حباب آبی و زرد خودش را روشن کرد و مثل چراغ راه جلو انداخت.
حباب سفید هنوز صدا نداشت، اما آرام میدرخشید و دل همه را گرم میکرد.
۳. گودال خندههای گمشده
هرکس واردش میشد خندهاش را فراموش میکرد!
نقرهبرف داشت اخم میکرد که حباب نارنجی با صدای «هاااهااا!!»
چنان خندهای کرد که همه دوباره قهقهه زدند.
و گودال از شادی مسیر را باز کرد.
سرانجام رسیدند به باغچهٔ رنگینکمان.
غول مهآلود وسط باغ نشسته بود، بزرگ و خاکستری، با چشمانی غمگین.
نقرهبرف نزدیک شد و گفت:
– «چرا باغ رو تاریک کردی؟»
غول با صدای بم گفت:
– «من بد نیستم… فقط چون خودم رنگ ندارم، از رنگها میترسم.»
حباب سفید آرام جلو رفت و بدون هیچ صدا یا حرفی، روی دست غول نشست و نور نرمی پخش کرد.
غول آهسته لبخند زد.
حبابهای دیگر دورش چرخیدند و باغچه با نور آنها رنگ گرفت.
غول مهآلود گفت:
– «من… متشکرم. میتونین باغچهتونو پس بگیرین.»
باغچه دوباره زنده شد.
حبابها به شاخههای رنگینکمان برگشتند و هرکدام تبدیل به یک گل درخشان شدند.
فقط حباب سفید روی دست نقرهبرف ماند.
حباب سفید ناگهان تیک! صدا داد!
اولین صدای عمرش!
بعد گفت:
– «میتونم همراهت بمونم؟»
نقرهبرف لبخند زد.
از آن روز به بعد حباب سفید کوچک، کنار او زندگی میکرد و هرجا میرفت مثل ماه کوچک دنبالش بود.
پایان ❄️✨
مطلب مشابه: قصههای بچگانه با موضوع باب اسفنجی (۷ داستان باب اسفنجی، پاتریک و …)
مطلب مشابه: قصههای بچگانه با موضوع مرد آهنی (داستان فانتزی ابرقهرمانی)
فال و سرگرمی امروز
فال روزانه ماه تولد، حافظ، تاروت، ابجد و استخاره را از مسیرهای اصلی روزانه ببینید.










