قصه بچگانه با موضوع تام و جری؛ ماجرای کودکانه جالب موش و گربه

قصه بچگانه با موضوع تام و جری؛ ماجرای کودکانه جالب موش و گربه

قصه بچگانه با موضوع تام و جری را در روزانه برای شما والدین عزیز قرار داده‌ایم تا با خوانشِ این آثار لذتی ادبی را مهمان فرزندان خود کنید. داستان‌های کودکانه دنیای خیالی را برای کودکان باز می‌کنند و آنها را تشویق می‌کنند تا تخیل خود را پرورش دهند. این تخیل می‌تواند در حل مسائل و ایجاد ایده‌های جدید در آینده به آنها کمک کند.

فهرست موضوعات این مطلب

قصه کودکانه تام و جری در تمیز کردن خانه

تام و جری مانند همیشه مشغول دنبال کردن هم بودند. آن‌ها سروصدای زیادی به راه انداخته بودند. در همین حال خانم خانه به‌آرامی آشپزخانه را تمیز می‌کرد و سرگرم برق انداختن کف آنجا بود.

جری می‌دانست بدترین تنبیه برای تام این است که اجازه ندهند به داخل خانه بیاید. به همین دلیل با زیرکی وارد آشپزخانه شد. تام که در آن لحظه فقط به فکر گرفتن جری بود به‌سرعت و با پاهای گلی وارد شد و آشپزخانه و روپوش سفید و تمیز خانم را کثیف کرد. او با این وضع همه‌ی خانه را گِلی کرد و نمی‌دانست جری چه نقشه‌ای برایش کشیده است.

خانم خیلی عصبانی شد. ولی برخلاف همیشه تام را از خانه بیرون نکرد، لباس‌هایش را پوشید تا برای خرید مواد غذایی به بیرون از خانه برود. او قبل از رفتن، جارو را به دست تام داد و گفت تا زمان بازگشتش باید خانه را بهتر از قبل مرتب کند، در غیر این صورت از خانه بیرونش می‌کند.

جری که شاهد تهدیدهای خانم خانه بود، پیش خودش فکر کرد بهتر است کاری کند که دیگر تام در آن خانه زندگی نکند و به‌راحتی به بازیگوشی‌های خود ادامه دهد.

تام بی‌خبر از همه‌جا مشغول تمیز کردن خانه شد. در این وقت جری به فکر راهی بود که تام را اذیت کند و برای این کار مرتب جلوی تام -که وقتی برای دنبال کردن او نداشت- رژه می‌رفت. تام که از این رفتار جری عصبانی بود، از داخل ظرفی در آشپزخانه گوجه‌ای برداشت و به طرفش پرتاب کرد. جری با زیرکی جاخالی داد، گوجه‌فرنگی به دیوار خورد و لکۀ قرمز بزرگی روی دیوار درست شد.

تام، وحشت‌زده با آب و دستمال شروع به تمیز کردن دیوار کرد. جری جوهر خودنویس را در سطل آب ریخت. آب به رنگ آبی در آمد و با دستمال تام، روی دیوار کشیده شد. تام صحنه‌ای را که می‌دید باور نداشت و به هر ترتیبی سعی داشت جری را از این کارها منصرف و هر چه زودتر خانه را تمیز کند.

جری درحالی‌که ظرف آشغال را برداشته بود، راه می‌رفت و آشغال‌ها را روی زمین می‌ریخت. تام با جارو به دنبالش می‌رفت و آن‌ها را جمع می‌کرد. تام می‌دانست که هر چه بیشتر با جری لج بازی کند او اتاق را بیشتر کثیف می‌کند و این کار برای او پایان بدی خواهد داشت. تام دور اتاق می‌دوید و سعی می‌کرد جای کثیفی باقی نماند و جری با خوشحالی تمام به کار زشتش ادامه می‌داد.

تام که از کارِ خانه خسته شده بود، روی فرش دراز کشید تا کمی استراحت کند. وقتی‌که خوابید، جری کف دست‌وپاهای تام را به رنگ آبی درآورد، بعد او با صدای بلندی تام را بیدار کرد. تام با عصبانیت به دنبال جری دوید. جری همه‌جا می‌دوید: روی مبل، روی فرش و حتی روی دیوار هم می‌رفت. ناگهان ایستاد.

جری به تام نگاه کرد و بعد اتاق را به او نشان داد. تام فریاد بلندی کشید و دوباره شروع به تمیز کردن خانه کرد. او با زحمت زیادی خانه را مانند اول تمیز و مرتب کرد.

تام با خیال راحت روی صندلی نشسته بود و منتظر آمدن خانم به خانه بود. او از این‌که موفق شده بود با تمام کارهای بد و زشت جری، خانه را تمیز و مرتب نگه دارد احساس خوشحالی می‌کرد.

تام که تمام حواسش به آمدن خانم به خانه بود با صدای وحشتناکی که از کامیون زغال شنید به خودش آمد. جری بدجنس وسیله‌ای که زغال‌ها را به انبار می‌ریخت از پنجره، وارد اتاق کرده و حالا همه‌جا پر از زغال شده بود.

خانم وقتی در را باز کرد انبوهی از زغال‌ها بر رویش ریخته شد و درحالی‌که عصبانی و خشمگین بود فریاد کشید و تام را دنبال کرد. حالا تام می‌دانست که تا چند روز دیگر خانم او را نمی‌بخشد و جایی در خانه ندارد.

بعد از مدتی تام اجازه پیدا کرد تا دوباره به خانه بیاید؛ اما هنوز کارهای زشت جری را فراموش نکرده بود.

او بااینکه جری را دوست داشت، سعی می‌کرد تا کارهای جری را تلافی کند. به همین دلیل همه‌جا به دنبال جری می‌رفت و وانمود می‌کرد که می‌خواهد او را بخورد.

جری خیلی ترسیده بود. ولی بازهم به فکر نقشه‌ای برای اذیت کردن تام بود.

تام که با تعقیب جری روز خوبی را گذرانده و خسته شده بود، سرش را روی بالشتی گذاشت تا کمی استراحت کند. حالا بهترین زمان برای نقشه‌ی جری بود.

او در روزنامه، خبر آمدن سرخک را خوانده و فکر جدیدی به سرش زده بود. جری با قلم‌مو شروع به گذاشتن نقطه‌های قرمز در صورت تام کرد. او از این کار خیلی خوشحال بود. چون قیافۀ تام -زمانی که خود را با آن نقطه‌ها می‌دید و فکر می‌کرد که بیمار شده- دیدنی بود.

ناگهان تام از خواب پرید و مثل همیشه به دنبال جری دوید. جری سرعتش را کم کرد و آرام ایستاد و روزنامه را به تام نشان داد.

تام که متوجه منظور جری نشده بود، دوباره تلاش کرد او را بگیرد. ولی زمانی که جری آینه را جلوی او گرفت تام با دیدن نقطه‌های قرمز فریاد بلندی کشید و تازه فهمید که مقصود جری چه بوده است.

جری گوشی را داخل گوشش گذاشت و مثل یک دکتر او را معاینه کرد و به تام گفت که حالش خیلی بد است و باید مدت زیادی استراحت کند.

تام که ترسیده بود، احساس تب و درد می‌کرد. ولی نمی‌دانست که همه‌ی این‌ها یک نقشه است.

تام که احساس ضعف و خستگی می‌کرد به حمام رفت تا شاید حالش کمی بهتر شود.

جری پیش خودش فکر کرد اگر تام به حمام برود و نقطه‌های قرمز پاک شود، او به نقشه‌اش پی می‌برد. پس به‌عنوان دارو، جوهر قرمز را با قلم‌مو به تام داد تا پس از حمام کردن به صورتش بمالد. تام قبول کرد که این کار را انجام دهد.

تام زمانی که از حمام بیرون آمد، مشغول گذاشتن نقطه‌های قرمز روی صورتش شد. ناگهان خودش را در آینه نگاه کرد و فهمید جری چه بلایی به سرش آورده است. او حوله را به طرفی پرتاب و به جری حمله کرد.

تام به‌طرف حیاط رفت و به جری حمله کرد. ولی برخلاف همیشه جری از جایش تکان نخورد. تام با عصبانیت جری را در میان پنجه‌هایش گرفت. ولی متوجه شد که حال جری خوب نیست. ناگهان صورت جری پر از نقطه‌های قرمز شد و هرلحظه به تعداد آن‌ها اضافه می‌شد. تام فهمید که جری سرخک گرفته و بیماری با سرعت به او منتقل می‌شود. او جری را رها کرد و باعجله به‌طرف شیر آب رفت و شروع به شستن دست و صورتش کرد. تام دور خودش می‌چرخید و به فکر راه‌حلی بود تا از بیماری فرار کند. ولی فایده‌ای نداشت.

چون تام و جری هیچ‌کدام واکسن نزده بودند بیماری سرخک گرفتند. حالا هردوی آن‌ها بازیگوشی را کنار گذاشته بودند و بی‌حال کنار پنجره نشسته بودند.

ولی در این میان، تام از جری ناراحت‌تر بود. چون فکر می‌کرد اگر جری سرخک نگرفته بود او هم هیچ‌وقت بیمار نمی‌شد؛ اما جری از نقشه‌ای که برای تام کشیده و باعث شده بود او بیمار شود شرمنده بود و از تام معذرت‌خواهی کرد. او به این فکر بود که وقتی حالش خوب شد، کار بد خود را تلافی کند.

مطلب مشابه: قصه بچگانه با موضوع نارنیا (داستان های معروف کودکانه نارنیا)

مطلب مشابه: قصه بچگانه با موضوع هری پاتر؛ جالب ترین داستان های فانتزی

قصه کودکانه تام و جری در ساحل دریا

قصه کودکانه تام و جری در ساحل دریا

تام یک گربۀ خاکستریِ خانگی است. او به شیطنت معروف است. جری، موش قهوه‌ای، لحظه‌ای از دست او راحت نیست. البته گاهی جری چنان تام را اذیت می‌کند که گربۀ خاکستری چاره‌ای جز تنبیه موش قهوه‌ای ندارد.

یک روز تام برای تفریح به ساحل دریا آمد. او می‌خواست زیر آفتاب دراز بکشد و یک روز آرام را به خوابیدن در کنار دریا بگذراند.

از طرفی، جری هم به همان ساحل آمد؛ اما او نمی‌خواست زیر آفتاب دراز بکشد و در عوض قصد داشت ماهی بگیرد؛ بنابراین قلاب ماهیگیری بزرگی تهیه کرد و خودش را به ساحل رساند.

تام که فکر می‌کرد کسی حق ندارد به آن ساحل بیاید می‌خواست به‌تنهایی در آنجا به تفریح بپردازد. پس برای اینکه موش را اذیت کند خودش را به قلاب ماهیگیری او بست تا جری نتواند ماهی بگیرد.

جری که این وضعیت را دید، درحالی‌که قلاب ماهیگیری را به‌زحمت نگه‌داشته بود، ناگهان قلاب را رها کرد و تام با یک صدای تالاپ! افتاد توی دریا.

اول، تام ترسید غرق شود. ولی خیلی زود فهمید می‌تواند شنا کند. پس دنبال یک لاک‌پشت راه افتاد و سعی کرد مثل آن لاک‌پشت شنا کند. او نمی‌دانست که جری هم در آنجاست و دارد او را تماشا می‌کند.

بالاخره تام متوجهِ جری شد؛ اما ای‌وای! چرا جری این شکلی شده؟ یک دُم ماهی به‌جای پاهای موش قهوه‌ای قرار گرفته بود و جری به‌راحتی می‌توانست شنا کند.

جری برای تام تعریف کرد که بعد از افتادن تام در دریا، او هم به داخل آب پریده تا گربه را نجات دهد، جری قبلاً از راه خواندن یک کتاب جادویی یاد گرفته بود که چگونه می‌تواند پاهایش را به دُم ماهی تبدیل کند تا بتواند راحت‌تر شنا کند.

تام از جری خواهش کرد تا به او یاد بدهد که چگونه پاهایش را به دُم ماهی تبدیل کند. چون گربۀ خاکستری هم می‌خواست مثل موش قهوه‌ای سریع و راحت شنا کند.

جری به تام توضیح داد که در آن کتاب نوشته شده که فقط موجودات کوچولو مثل موش می‌توانند پاهایشان را به دُم ماهی تبدیل کنند؛ اما تام این حرف‌ها را نمی‌فهمید و می‌خواست این کار را یاد بگیرد.

تام که خیلی عصبانی شده بود، جری را داخل ظرف کهنه‌ای که کف دریا افتاده بود، زندانی کرد و گفت: «هر وقت حاضر شدی به من هم مثل خودت دُم ماهی بدهی تو را آزاد می‌کنم.»

او نمی‌دانست هشت‌پای بزرگی کمین کرده است تا به او حمله کند. هشت‌پای قهوه‌ای بازوهای بلندش را آماده می‌کرد تا به تام حمله کند. هشت‌پا می‌خواست تام را به‌عنوان صبحانه بخورد.

بالاخره در یک فرصت مناسب، هشت‌پا به تام حمله کرد و او را گرفت. تام با وحشت سعی می‌کرد شنا کند و خود را از دست هشت‌پا خلاص کند. ولی هشت‌پا هم قوی بود و هم گرسنه! برای همین هم تام را محکم گرفته بود.

در این موقع جری که از داخل ظرف کهنه فرار کرده بود دلش به حال گربۀ خاکستری سوخت و به کمکش آمد و گربه را از دست هشت‌پا نجات داد.

تام و جری از آن به بعد باهم دوست شدند. آن‌ها باهم به گردش در زیر آب ادامه دادند. تام و جری گروهی از اسب‌های آبی را دیدند که خیلی منظم پشت سر هم داشتند شنا می‌کردند. جری که تقریباً هم‌اندازۀ آن‌ها بود پشت سرشان شنا کرد و سعی کرد مثل آن‌ها رفتار کند. این کار خیلی جالب بود و تام با لذت این نمایش را تماشا می‌کرد.

در این موقع ناگهان یک کوسۀ دماغ دراز به جری حمله کرد. کوسۀ دماغ دراز درست مثل هشت‌پای قهوه‌ای گرسنه بود و مانند او قصد داشت جری را به‌جای صبحانۀ آن روزش بخورد؛ بنابراین اول دندان‌هایش را به هم فشار داد و بعد آمادۀ حمله شد. جری با دیدن کوسة دماغ دراز از وحشت حسابی گیج شد و نمی‌دانست چه بکند. ولی لحظه‌ای بعد شناکنان به‌سرعت فرار کرد.

تام تصمیم گرفت به جری کمک کند. چون وقتی او گرفتار هشت‌پا شده بود، جری با شجاعت به او کمک کرده بود. معلوم نیست چطوری و از کجا، تام یک بیل پیدا کرد و برای کمک به جری به‌طرف کوسۀ دماغ دراز حمله کرد. او محکم با بیل به دماغ کوسه کوبید و با این کار دماغ کوسه دماغ دراز را کج‌وکوله کرد. این بار کوسه که عصبانی‌تر شده بود به‌طرف تام حمله کرد.

بالاخره تام و جری تصمیم گرفتند از دریا بیرون بیایند. چون فهمیدند همان‌قدر که ماهی‌های زیبا و مناظر قشنگ آنجا هست، خطر حملۀ موجودات وحشی مثل کوسۀ دماغ دراز و هشت‌پای قهوه‌ای هم هست. پس به هم کمک کردند و خودشان را از دریا بیرون کشیدند.

آن روز هیچ‌کدام نتوانستند در ساحل دریا تفریح و استراحت کنند. ولی در عوض یاد گرفتند که بهتر است باهم دوست باشند و در کارها به هم کمک کنند.

مطلب مشابه: قصه بچگانه با موضوع روز مادر (۱۰ داستان شیرین درباره مادر)

مطلب مشابه: قصه کودکانه با موضوع نظم { داستان های بچگانه درباره انضباط }

تام و جری و سفر بزرگ درون جعبه‌ی مرموز

تام و جری و سفر بزرگ درون جعبه‌ی مرموز

یک روز آفتابی، تام در گوشه‌ی انباری خانه مشغول گشتن بود تا چیزی برای بازی پیدا کند. ناگهان چشمش به یک جعبه‌ی چوبی قدیمی افتاد که رویش نوشته بود:

«باز نکنید!»

تام که همیشه کنجکاو بود، بدون لحظه‌ای فکر کردن در جعبه را برداشت.

اما درست همان لحظه، جری که از آنجا رد می‌شد، متوجه شد و فریاد زد:

— تام! دست نزن! شاید خطرناک باشه!

تام خندید و گفت:

— خطر؟ این فقط یه جعبه‌س، موش کوچولو!

تام درِ جعبه را باز کرد… و یک نور طلایی بزرگ از داخل آن بیرون زد و هر دو را مثل یک گردباد کوچک با خودش برد!

وقتی چشم‌هایشان را باز کردند، دیدند وسط یک جنگل کوچک اسباب‌بازی‌ها هستند؛ درخت‌ها از مداد ساخته شده بودند، رودخانه از آب‌نبات بود و پرنده‌ها شبیه بادکنک بودند!

جری با هیجان گفت:

— وای! چه دنیای قشنگی!

ولی ناگهان صدای عجیبی آمد:

تق… تق… تَق!

یک ربات اسباب‌بازی غول‌پیکر جلویشان ظاهر شد و گفت:

— هر کس از جعبه وارد شود باید از آزمایش شجاعت عبور کند!

تام وحشت‌زده شد و پشت جری قایم شد، اما جری جلو رفت و گفت:

— ما با هم می‌تونیم!

ربات گفت:

— باید سه کار انجام دهید:

۱. نجات یک پرنده‌ی بادکنکی که گیر کرده است.

۲. از پل آب‌نباتی بدون افتادن عبور کنید.

۳. و آخر اینکه… به هم کمک کنید!

تام و جری با تعجب به هم نگاه کردند. کمک کردن؟ آن هم با هم؟

اما چاره‌ای نبود.

🟡 چالش اول: پرنده‌ی بادکنکی

یک پرنده‌ی بادکنکی به شاخه‌ی مدادی گیر کرده بود. تام که قد بلندی داشت، از درخت بالا رفت و جری که تند و فرز بود، طناب نخ‌کاموایی را به پای پرنده بست. با همکاری هم پرنده را آزاد کردند.

🟠 چالش دوم: پل آب‌نباتی

پل لیز بود و هر لحظه ممکن بود فرو بریزد. جری جلو می‌دوید و مسیر امن را با فریاد به تام می‌گفت و تام با قدم‌های بزرگ خودش را حفظ می‌کرد. با سختی زیاد از پل گذشتند.

🔵 چالش سوم: همکاری واقعی

ربات گفت:

— حالا باید با هم یک ساز موسیقی بسازید!

تام چند جعبه و بطری پیدا کرد، جری روی آن‌ها ضرب گرفت، و تام با دم خود مثل ویولن صدا درآورد! صدایی شاد و خنده‌دار ایجاد شد و ربات با خنده گفت:

— شما پیروز شدید!

نور طلایی دوباره ظاهر شد و آن‌ها را به انباری برگرداند.

تام و جری به هم نگاه کردند. برای اولین بار، بدون دعوا، لبخند زدند.

جری گفت:

— خب… امروز تیم خوبی بودیم.

تام هم با خجالت گفت:

— شاید… فقط شاید… یه کم کمتر دنبالت بدوم.

و هر دو با خنده از انباری بیرون رفتند.

پایان 🌟

مطلب مشابه: قصه کودکانه با موضوع آلودگی هوا (داستان های بچگانه جالب)

مطلب مشابه: قصه های کودکانه با موضوع پلنگ صورتی (۷ داستان بچگانه جالب)

تام و جری و مسابقه‌ی بزرگ زیرشیروانی

در یک صبح بارانی، تام روی پشت‌بام خانه لم داده بود و صدای باران را گوش می‌داد. از بی‌حوصلگی خمیازه کشید و با خودش گفت:

— امروز هیچ سرگرمی‌ای پیدا نمی‌شه…

اما درست همان لحظه، صدای تق‌تق از زیرشیروانی آمد. تام کنجکاو شد و با آرامی به بالا رفت.

وقتی درِ زیرشیروانی را باز کرد، دید جری وسط یک عالمه وسایل قدیمی در حال جست‌وجو است. جری یک سوت طلایی در دست داشت و با هیجان گفت:

— تام! من یه چیز فوق‌العاده پیدا کردم!

تام غرغرکنان گفت:

— باز چی پیدا کردی موش کوچولو؟

جری سوت را فوت کرد… و ناگهان تمام وسایل زیرشیروانی زنده شدند!

جاروها شروع کردند به رقصیدن، توپ‌ها این‌طرف و آن‌طرف می‌غلتیدند، و یک جعبه‌ی کفش مثل سگ دم تکان می‌داد.

وسط این شلوغی، یک کتاب کهنه‌ی بزرگ باز شد و از داخلش یک چالش بیرون پرید:

📜 «مسابقه‌ی بزرگ زیرشیروانی! هر کس زودتر سه وسیله‌ی جادویی را پیدا کند، برنده است!»

تام با هیجان گفت:

— مسابقه؟! این یکی رو می‌برم!

جری خندید و گفت:

— ببینیم و تعریف کنیم!

🎯 وسیله‌ی اول: ساعت خنده‌ساز

در گوشه‌ای از زیرشیروانی یک ساعت دیواری کهنه بود که هر بار تیک‌تیک می‌کرد، صدای خنده از آن در می‌آمد.

تام با جهش بزرگ روی جعبه‌ها پرید، اما ساعت از ترس دوید!

جری با سرعت از بین وسایل گذشت، روی دم تام پرید و ساعت را گرفت.

جری:

— یک–هیچ!

تام:

— هنوز اولشه!

🎈 وسیله‌ی دوم: بادکنک زمزمه‌گر

بادکنکی آبی‌رنگ در هوا شناور بود که وقتی نزدیکش می‌شدی، شعر می‌خواند!

تام روی جارو پرنده پرید و دنبال بادکنک رفت. اما جارو پیچ خورد و تام سقوط کرد!

جری بلند شد، روی جعبه‌ها دوید و با یک پرش بلند بادکنک را گرفت.

تام با عصبانیت گفت:

— تقلب نکن! تو خیلی ریزه‌ای!

جری خندید:

— کوچولوها همیشه چابک‌ترن!

🌟 وسیله‌ی سوم: توپ نورانی

توپ کوچک طلایی، وسط انبوه وسایل، تند و تند این‌طرف و آن‌طرف می‌غلتید.

تام و جری هم‌زمان به سمت آن دویدند.

توپ از تام فرار کرد، زیر دوچرخه قایم شد، بعد بیرون پرید و جلوی جری رفت.

تام با پرشی بزرگ توپ را گرفت…

اما چون لیز بود، توپ از دستش در رفت و درست در آغوش جری افتاد!

جری با ذوق پرید بالا:

— من برنده شدم!

کتاب بزرگ بسته شد و نوشت:

«پیروز مسابقه: جریِ چابک!»

یک نور بزرگ زیرشیروانی را روشن کرد و همه چیز دوباره عادی شد.

تام خسته نشست و گفت:

— باشه… تو بردی. ولی مسابقه‌ی بعدی رو من می‌برم!

جری دمش را تکان داد:

— پس منتظرش باش!

و هر دو با خنده از زیرشیروانی پایین رفتند.

پایان 🌦🐾

تام و جری و رنگین‌کمان گمشده

یک روز صبح تام از خواب بیدار شد و دید نور رنگی عجیبی از پنجره به داخل اتاق می‌تابد. سریع بیرون دوید و دید که یک رنگین‌کمان ناقص در آسمان ظاهر شده؛ سه رنگش کامل بود و بقیه ناپدید شده بودند!

تام با تعجب گفت:

— این چرا نصفه‌ست؟!

جری که از روی برگ می‌لغزید پایین، گفت:

— شاید رنگ‌هاش گم شدن! باید پیداشون کنیم!

تام اول می‌خواست بی‌خیال شود، اما وقتی جری گفت که شاید آخر رنگین‌کمان یک گنج پنهان باشد، یکهو با شور و هیجان گفت:

— گنج؟! منم هستم!

🔴 رنگ قرمز

اولین سرنخ آن‌ها را به باغچه برد. یک سنجد قرمز کوچولو با صورت خجالتی پشت گلدان پنهان شده بود.

تام گفت:

— بیا بیرون، کوچولو!

سنجد گفت:

— من قهر کردم، چون هیچ‌کس دیشب غروب رو تحسین نکرد!

جری آرام گفت:

— ما تحسین می‌کنیم! غروب دیشب فوق‌العاده بود!

سنجد خوشحال شد و دوباره تبدیل به نوار قرمز رنگین‌کمان شد و بالا رفت.

🟡 رنگ زرد

صدای خنده از آشپزخانه آمد. یک لیموترش زرد روی میز می‌غلتید و همه جا ترشی می‌پاشید!

تام به محض نزدیک شدن چهره‌اش جمع شد:

— اوی! چقدر ترش!

جری گفت:

— ترش باش، اما شیطنت نکن!

لیمو گفت:

— باشه! فقط می‌خواستم کمی شادی بسازم!

و بعد مثل یک نور زرد به آسمان رفت.

🔵 رنگ آبی

در حیاط، یک قطره‌ی آبی کوچک روی برگ نشسته بود و گریه می‌کرد.

تام پرسید:

— چرا گریه می‌کنی؟

قطره گفت:

— فکر کردم کسی دلم رو نمی‌خواد…

جری دستش را روی قطره گذاشت و گفت:

— بدون تو آسمان اصلاً آبی نمی‌شود!

قطره لبخند زد، تبدیل به رنگ آبی شد و بالا رفت.

وقتی رنگ‌ها تکمیل شدند، رنگین‌کمان بزرگ شد و زیر آن یک جعبه‌ی کوچک ظاهر شد.

تام با هیجان آن را باز کرد…

اما داخلش فقط یک یادداشت کوچک بود:

📜 «گنجِ واقعی همکاری شما بود!»

تام با تعجب به جری نگاه کرد، بعد هر دو با هم خندیدند.

تام گفت:

— قبول… این یکی گنج خوبی بود.

پایان 🌟🌈

مطلب مشابه: داستان تاثیرگذار؛ 20 داستان و قصه کوتاه بسیار تاثیرگذار و قشنگ

مطلب مشابه: قصه بچگانه با موضوع برف ❄؛ ۱۰ داستان زیبای زمستانی و برفی

تام و جری و شیرینی‌پزی مخفی

تام و جری و شیرینی‌پزی مخفی

یک روز بعدازظهر، بوی خیلی خوشی از آشپزخانه بلند شد. تام که داشت چرت می‌زد، با بینی‌اش هوا را بو کشید و گفت:

— اوه، این بوی کیک شکلاتیه!

آرام به سمت آشپزخانه قدم برداشت… اما وقتی وارد شد، چیزی دید که باورش نمی‌شد:

جری با یک پیش‌بند صورتی کوچولو وسط میز ایستاده بود و داشت کاپ‌کیک درست می‌کرد!

تام با چشمان گرد شده گفت:

— تو… شیرینی می‌پزی؟!

جری با جدیت گفت:

— بله! این «قنادی مخفی جری»ه! فقط برای موش‌های خاص!

تام دلش خواست کاپ‌کیک‌ها را بخورد، ولی جری دستش را جلو گرفت:

— صبر کن! برای خوردن باید در امتحان قنادی قبول بشی!

تام ذوق کرد:

— امتحان؟ باشه! من آماده‌م!

🍩 مرحله‌ی اول: هم زدن خمیر

جری یک کاسه‌ی بزرگ آورد.

تام با قدرت شروع کرد به هم زدن…

اما آن‌قدر محکم زد که خمیر مثل باران همه جا پاشید! حتی روی سقف!

جری:

— وایسااا! قرار نبود آشپزخانه رو گِلی کنی!

تام خجالت‌زده گفت:

— خب… حداقل مزه‌ش خوبه؟

جری انگشتش را زد به خمیر و گفت:

— امم… آره، خیلی هم خوبه!

🧈 مرحله‌ی دوم: اضافه‌کردن مواد

این بار جری گفت:

— فقط سه چیز لازم داریم: آرد، شکر و کره.

اما تام اشتباهی فلفل و خردل و نمک زیاد داخل کاسه ریخت!

جری جیغ زد:

— اینا مواد پخت کیک نیستن!!

خمیر شروع کرد به قل‌قل کردن…

و ناگهان پووووف!

ترکیب انفجاری بالا رفت و تام با صورت سفید و شاخک‌های خمیری از میان دود بیرون آمد!

جری از خنده روی زمین افتاد.

🎂 مرحله‌ی سوم: امتحان نهایی

تام گفت:

— فقط یه فرصت دیگه بده!

جری قبول کرد و گفت:

— خیلی خب… باید یه کیک کوچولو درست کنی که خوشمزه باشه.

تام این بار آرام، دقیق و با حوصله کار کرد.

وقتی کیک پخته شد، جری آن را چشید.

چشمانش برق زد:

— واااای! عالیه! تو قبول شدی!

تام با خوشحالی گفت:

— یعنی می‌تونم کاپ‌کیک‌ها رو بخورم؟

جری:

— آره… فقط یکی!

تام:

— ولی من خیلی گشنه‌ام…

جری لبخند شیطنت‌آمیز زد و گفت:

— پس باید قنادی رو ادامه بدیم! همکاری بیشتر، شیرینی بیشتر!

تام و جری کنار هم نشستند، هر کدام یک کاپ‌کیک دست‌شان، و با خنده شیرینی خوردند.

پایان 🍰🌟

مطلب مشابه: داستان کوتاه ۱۰ خطی کودکانه (۱۰ قصه قشنگ و شیرین برای کودک)

مطلب مشابه: قصه بچگانه با موضوع باران 🌧؛ داستان های کودکانه ابری و بارانی

پیشنهاد مرتبط

فال‌های سرگرم‌کننده روزانه

پیشنهادهای منتخب فال را متناسب با این بخش ببینید.

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.