قصه بچگانه با موضوع روز مادر (۱۰ داستان شیرین درباره مادر)

قصه بچگانه با موضوع روز مادر را در روزانه برای شما دوستان قرار دادهایم. قصهها معمولاً شامل تعاملات میان شخصیتها هستند که میتواند به کودکان کمک کند تا مهارتهای اجتماعی خود را تقویت کنند و نحوه رفتار در موقعیتهای مختلف را یاد بگیرند.
فهرست موضوعات این مطلب
داستان کودکانه بهترین هدیه برای روز مادر
روزی روزگاری زیر آسمون شهر و توی یکی از خونه ها سه تا خواهر و برادر بودند به اسم آرش و آریا و آوا . این خواهر و برادرها مثل بیشتر خواهر و برادرها همدیگه رو خیلی دوست داشتند و با هم بازی می کردند. اما خب یک وقتهایی هم سر یک موضوع کوچیک از دست هم ناراحت می شدند و با هم دعوا و جر و بحث می کردند. یا حتی بعضی وقتها با کارهاشون همدیگه رو اذیت می کردند و جیغ و گریه ای بود که به راه می افتاد..
مامان همیشه ازشون می خواست که با هم با احترام و مهربونی صحبت کنند و خودشون مشکلشون رو حل کنند ولی خیلی وقتها به محض اینکه مامان از سر کار برمیگشت بچه ها به سراغ مامان می رفتند و از همدیگه شکایت می کردند و مامان با وجود خستگی مجبور بود که به حرفهای اونها گوش کنه و مشکلاتشون رو حل کنه تا دوباره با هم دوست بشند…
با اومدن تابستان و تعطیل شدن مدارس حالا دیگه آرش و آریا و آوا از صبح تا شب توی خونه بودند و هر روز کلی جر و بحث و اخلاف داشتند. یک روز که سه تایی برای بازی به حیاط آپارتمانشون رفته بودند یکی از همسایه ها رو دیدند که برای دوچرخه بازی به حیاط اومده بود. آرش از پسر همسایه خواست که اجازه بده سوار دوچرخه اش بشه . پسر همسایه اجازه داد که آرش کمی دوچرخه سواری کنه ولی آریا و آوا هم که دلشون دوچرخه سواری می خواست با اصرار زیاد سوار دوچرخه پسر همسایه شدند . چشمتون روز بد نبینه دوچرخه که تحمل وزن سه تا بچه رو نداشت صدای بلندی داد و و لاستیک عقبش ترکید.
پسر همسایه که خیلی ناراحت بود شروع به گریه کرد ولی بچه ها به جای معذرت خواهی و جبران کار اشتباهشون، از صدای ترکیدن لاستیک غش غش خندیدند. اون روز عصر پسر همسایه و مادرش به خونه آرش اینا اومدند و موضوع رو برای مامانشون تعریف کردند.
مامان از کار بچه ها خیلی ناراحت شد. کارهای بچه ها دیگه کم کم مامان رو نگران کرده بود. حالا دیگه اونها نه فقط با هم دعوا و جر و بحث می کردند بلکه باعث ناراحتی همسایه ها هم شده بودند. مامان با بچه ها صحبت کرد و ازشون خواست که مراقب کارها و رفتارشون باشند و احترام و دوستی به همدیگه و دیگران رو فراموش نکنند. بچه ها هم قول دادند که از این به بعد رفتار بهتری داشته باشند.
مامان که پرستار بود باید صبح های زود به سر کار می رفت و گاهی شبها هم باید بیمارستان می موند و روز بعد به خونه بر می گشت. یک روز صبح مامان احساس کرد که مریض شده و نمی تونه به سر کار بره. دکتر بعد از معاینه مامان گفت که باید چند روز خونه بمونه و سر کار نره ..
حالا مامان مریض بود و نیاز به مراقبت و پرستاری داشت و کلی از کارهای خونه مونده بود. بچه ها از اینکه می دیدند مامان مریض شده خیلی ناراحت بودند. اونها دلشون می خواست کاری کنند تا مامان زودتر حالش خوب بشه . برای همین با هم حرف زدند و تصمیم گرفتند تا اجازه ندند مامان کاری بکنه و فقط استراحت بکنه تا زودتر سر حال بشه ..
هر کدوم از بچه ها کاری رو به عهده گرفت . آرش لباسهای خشک شده رو از روی بند جمع کرد و تا کرد و توی کشوها گذاشت. آوا گلها رو آب داد. آریا ظرفها رو شست و برای مامان میوه خرد شده برد.
مامان از کارهای بچه ها واقعا حیرت زده شده بود. تا قبل از این هر وقت از اونها می خواست که توی کارهای خونه کمکش کنند هر بار بهانه ای می آوردند و می گفتند بلد نیستیم، یا الان داریم بازی می کنیم نمی تونیم و از این دست حرفها…
اما حالا بچه ها خیلی خوب همه کارهایی که تا حالا انجام نداده بودند رو انجام میدادند.تازه اینطوری دیگه حوصلشون هم کمتر سر میرفت و همیشه کاری برای انجام دادن داشتند. حتی آوا با کمک و راهنمایی مامان تونست یک سوپ ساده و خوشمزه درست کنه.. حالا دیگه بچه ها حواسشون بود که با دعوا و جر و بحث های الکی مزاحم استراحت مامان نشن. بعد از بازی سریع اسباب بازیهاشون رو جمع می کردند و اتاقشون رو مرتب می کردند تا مامان با خیال راحت بتونه استراحت کنه..
خیلی زود مامان به خاطر استراحتی که داشت و مراقبت و محبت بچه ها حالش خوب شد و تونست دوباره به سر کار بره. با اینکه مامان حالش خوب شده بود بچه ها همچنان توی کارهای خونه به مامان کمک می کردند و مامان از این قضیه خیلی خوشحال بود.
چند روز بعد روز مادر بود و بچه ها دوست داشتند برای مامان هدیه ای بخرند. اونها با هم مشورت کردند و تصمیم گرفتند یک کارت تبریک زیبا با نقاشی خودشون درست کنند و به همراه یک دسته گل به مامان هدیه بدند.
وقتی روز مادر رسید اونها منتظر شدند تا مامان از سر کار برگرده. وقتی مامان وارد خونه شد سه تایی مامان رو بغل کردند و روز مادر رو بهش تبریک گفتند و کارت تبریک و دسته گل رو بهش دادند.
مامان که واقعا شگفت زده شده بود با ذوق و هیجان گفت:” ممنونم عزیزای دلم ! من بهترین هدیه رو چند روز پیش گرفتم وقتی که مریض بودم و شما با محبت از من مراقبت کردید و توی کارهای خونه به من کمک کردید. اینکه شما با هم مهربون هستید و همدیگه رو اذیت نمی کنید، احساس مسیولیت می کنید و به من کمک می کنید بهترین هدیه برای منه ..”
بعد هم اونها رو محکم در آغوش گرفت و بوسید.
مطلب مشابه: قصه کودکانه با موضوع نظم { داستان های بچگانه درباره انضباط }
مطلب مشابه: قصه کودکانه با موضوع آلودگی هوا (داستان های بچگانه جالب)
قصهی “کادوی مخفی نیلوفر”

روزی روزگاری، در یک شهر کوچک و رنگارنگ، دختربچهای به نام نیلوفر زندگی میکرد. او موهای بافتهی قشنگی داشت و همیشه وقتی خوشحال میشد، لپهایش گل میانداخت.
یک روز که از مدرسه برمیگشت، دید روی تقویم کلاس نوشتهاند:
«چند روز تا روز مادر!»
نیلوفر با خودش گفت:
«اوه! باید برای مامان یه کادوی خیلی خاص درست کنم؛ یه چیزی که هیچکس نداشته باشه!»
اما… مشکل همینجا بود!
نیلوفر اصلاً نمیدانست چه چیزی آنقدر خاص است که مادرش را خوشحال کند.
آن شب، وقتی مامان در آشپزخانه غذا میپخت و بوی خوش آش رشته در خانه میپیچید، نیلوفر آرام به او نگاه کرد و فکر کرد:
«مامان از چی بیشتر خوشش میاد؟»
مامان همان لحظه خسته روی صندلی نشست و نفس عمیقی کشید. نیلوفر جلو رفت و گفت:
«مامان، چرا خستهای؟»
مامان لبخند زد:
«چون امروز کار خیلی زیاد بود عزیزم، اما همین که تو را میبینم، خستگیهام میره.»
همان لحظه چشمهای نیلوفر برق زد؛
او فهمید چه چیزی از همه برای مادرش مهمتر است.
صبح روز بعد، نیلوفر یک کاغذ بزرگ آورد، روی آن با مداد رنگی قلبهای رنگارنگ کشید و نوشت:
«مامان عزیزم، این کادو فقط یک چیز دارد: یک روز کاملِ شادی!
من امروز همهچیز را کمک میکنم تا خسته نشوی.
دوستت دارم.»
بعد، کنار نوشته یک پاکت کوچک چسباند. داخل پاکت، ۵ تا کوپن کوچک گذاشت؛ روی هرکدام نوشته شده بود:
یک بار شستن ظرفها
یک بار باد زدن مامان در روزهای گرم
یک لیوان آب خنک
یک بغلِ محکم
ده دقیقه خنداندن مامان با شیطنتهای نیلوفری!
وقتی روز مادر رسید، نیلوفر کادو را پشتش پنهان کرد و با خجالت جلو رفت:
«مامان… روزت مبارک!»
مامان وقتی پاکت را باز کرد و کوپنها را دید، اشک شوق در چشمهایش جمع شد.
او نیلوفر را در آغوش گرفت و گفت:
«این بهترین هدیهٔ دنیاست. چون از قلبت آمده.»
و آن روز، نیلوفر و مادرش یکی از قشنگترین روزهای زندگیشان را گذراندند؛
پر از بغلهای گرم، خندههای بلند و عشق بیپایان.
پایان.
مطلب مشابه: داستان تاثیرگذار؛ 20 داستان و قصه کوتاه بسیار تاثیرگذار و قشنگ
مطلب مشابه: قصه بچگانه با موضوع برف ❄؛ ۱۰ داستان زیبای زمستانی و برفی
قصهی “گل آوازخوان برای مامان”
در دل یک باغ بزرگ و سرسبز، پسربچهای به نام آراد زندگی میکرد. آراد عاشق گلها بود، اما از همه بیشتر، یک گل کوچکِ بنفش را دوست داشت که در گلدان اتاقش رشد میکرد. آراد اسمش را گذاشته بود: گلآواز.
گلآواز موجود عجیبی بود؛
شبها وقتی آراد خوابش میبرد، گلآواز آرامآرام آواز میخواند.
آوازهایی که فقط آراد میشنید!
یک روز معلم مدرسه گفت:
«بچهها! چند روز دیگر روز مادر است. هرکس باید یک هدیهٔ مخصوص برای مادرش آماده کند.»
آراد در راه برگشت به خانه فکر میکرد:
«مامان چه دوست دارد؟ نقاشی؟ کاردستی؟ شیرینی؟»
اما هیچکدام به دلش نمینشست.
او میخواست هدیهای بدهد که مادرش حسابی شگفتزده شود.
شب، آراد کنار گلدان نشست و آرام گفت:
«گلآواز… تو که با آوازت منو همیشه خوشحال میکنی… کاش برای مامان هم میخوندی.»
گلآواز ناگهان تکان خورد، انگار فهمیده باشد!
برگهایش مثل دستهای کوچولو تکان میخوردند و نور خیلی ضعیفی از میان گلبرگهایش میدرخشید.
صبح روز مادر، آراد گلدان را پنهانی در اتاق مامان گذاشت و گفت:
«مامان، چشاتو ببند…
حالا باز کن!»
مامان گلدان را دید و لبخند زد:
«چه گل خوشگل و بامزهای!»
در همان لحظه، گلآواز آرام شروع کرد به خواندن؛
یک آواز خیلی نرم، مثل نسیم بهاری…
مامان از تعجب دستش را روی دهانش گذاشت:
«این… این گل میخونه؟»
آراد با خوشحالی گفت:
«آره مامان! این گل برای تو میخونه، چون تو بهترین مامان دنیایی!»
مامان آراد را بغل کرد و گفت:
«این زیباترین هدیهٔ عمرم بود. صدای گلآواز همیشه منو یاد مهربونی تو میاندازه.»
از آن روز به بعد، هر وقت مامان خسته میشد، گلآواز برایش آواز میخواند و آراد کنارش مینشست.
خانهشان پر شده بود از نور، عشق و صدای یک گل کوچکِ بنفش.
پایان.
مطلب مشابه: قصه بچگانه با موضوع باران 🌧؛ داستان های کودکانه ابری و بارانی
مطلب مشابه: داستان کوتاه ۱۰ خطی کودکانه (۱۰ قصه قشنگ و شیرین برای کودک)
قصهی “مامانِ گمشده در جنگلِ بالشی!”

در یک خانهی پرهیاهوی کودکانه، دختربچهای به نام هستی زندگی میکرد. هستی یک اتاق بزرگ داشت و آنقدر بالش داشت که میشد با آنها یک قلعهی واقعی ساخت!
دو روز مانده به روز مادر، هستی تصمیم گرفت یک کادوی خیلی عجیب برای مامانش درست کند.
او گفت:
«من برای مامان یه قلعهٔ بالشی میسازم… که داخلش یه چیز جادویی قایم شده باشه!»
صبح زود، هستی دستبهکار شد:
بالشهای بزرگ را گذاشت پایین، کوچکها را روی آنها، و چند تا بالش نرم هم برای سقف!
بهزودی اتاقش تبدیل شد به یک جنگل پر از بالشها.
اما وقتی کارش تمام شد و خواست از جنگل بیرون برود…
«آییی!»
راه را گم کرد!
هرجا میرفت، فقط بالش و بالش و بالش!
هستی با خودش گفت:
«عجب کادوی سختی درست کردم! حتی خودمم نمیتونم راه رو پیدا کنم!»
در همین لحظه، مامان از راه رسید و با تعجب گفت:
«هستی؟ صداتو میشنوم! کجایی؟»
هستی از پشت یه تپهٔ بالشی گفت:
«مامان! من برای روز مادرت یه جنگل بالشی ساختم… ولی توش گیر افتادم!»
مامان خندید، چند بالش را کنار زد و بالاخره به هستی رسید.
هستی با خجالت گفت:
«مامان… من میخواستم برات یه جای قشنگ بسازم. ولی انگار خیلی بزرگش کردم.»
مامان او را بغل کرد و گفت:
«نه عزیزم… این بهترین کادوی دنیاست. چون با خیال و دستای کوچولوت ساختیش.»
هستی نفس راحتی کشید و گفت:
«ولی هنوز بخش جادوییش مونده!»
او یک بالش کوچک قلبیشکل را از میان بالشها بیرون آورد. روی آن نوشته بود:
«مامان، تو قهرمان منی. روزت مبارک!»
مامان آنقدر ذوق کرد که هر دو در وسط جنگل بالشی غلت زدند و خندیدند.
و آن روز، خانه پر شد از خنده و بوسه و صدای “پِفپِف” بالشها.
پایان.
قصهی “چراغ کوچولوی دل مامان”
در یک دهکدهی آرام، پسر کوچکی به نام پارسا با مادرش زندگی میکرد. پارسا هر شب قبل از خواب از پنجره به آسمان نگاه میکرد و میگفت:
«ستارهها چرا اینقدر قشنگ میدرخشن؟»
مامانش همیشه جواب میداد:
«چون هر ستاره یه چراغ کوچولو داره که با مهربونی روشن میشه.»
یک روز معلم مدرسه گفت:
«بچهها، سه روز دیگه روز مادره! هرکس یک هدیهای درست کنه که از دلش بیاد.»
پارسا فکر کرد و فکر کرد…
ولی هیچ هدیهای به دلش نمینشست.
او میخواست چیزی بدهد که از همهٔ دنیا روشنتر باشد.
شب، وقتی از پنجره آسمان را نگاه میکرد، ناگهان فکری به ذهنش رسید:
«اگه مامان چراغای کوچولو رو دوست داره… پس من باید براش یه چراغِ مهربونی درست کنم!»
صبح روز بعد، پارسا یک شیشهٔ کوچک آورد، داخلش چند تا مهرهٔ شیشهای شفاف ریخت و دور شیشه را با روبان زرد بست.
اما چیزی کم بود… چراغ!
پارسا از مادر بزرگش کمک خواست و او یک چراغ خیلی کوچک باتریخور به او داد.
پارسا آن را داخل شیشه گذاشت.
چراغ، با روشن شدن، مثل ستارهای درخشان شد.
روز مادر فرا رسید.
پارسا شیشهٔ نورانی را پشتش پنهان کرد و آرام گفت:
«مامان… چشماتو ببند… حالا باز کن!»
مامان شیشه را گرفت و با تعجب گفت:
«وای! این چیه؟»
پارسا لبخند زد:
«این چراغ دل توئه مامان!
هر وقت خستهای، روشنش کن تا یادت بیاد که مهربونیا و زحمتات برای من کوچکترین نیست.»
مامان چشمانش برق زد.
او پارسا را محکم بغل کرد و گفت:
«تو خودت بزرگترین چراغ دلی. روشنکنندهٔ همهٔ روزهای من.»
از آن به بعد، هر وقت شب میشد، مامان شیشهٔ کوچک را روشن میکرد و نورش مثل یک ستارهٔ کوچک، خانهشان را پر میکرد.
پایان.
مطلب مشابه: قصه بچگانه درباره بستکبال 🏀؛ داستان های کوتاه ورزشی بسکتبال
مطلب مشابه: قصههای بچگانه با موضوع باب اسفنجی (۷ داستان باب اسفنجی، پاتریک و …)
بادکنکهای آرزو برای مامان
در شهرِ رنگینکمانی، دختربچهای به نام مانا زندگی میکرد. مانا یک چیز را بیشتر از هرچیز دوست داشت: بادکنکها!
او بادکنکهای قلبی، ستارهای، گربهای، خالخالی… همه را جمع میکرد.
یک روز که نزدیکِ روز مادر بود، مانا فکر کرد که چه هدیهای به مامان بدهد.
مامانش عاشق چیزهای ساده و خوشحالکننده بود.
مانا با خودش گفت:
«اگه بتونم بادکنکهایی بسازم که آرزوهای مامان رو ببرن بالا بالا… چقدر عالی میشه!»
پس به مغازهی بادکنکفروش رفت و گفت:
«عمو میشه چند تا بادکنک خیلی خیلی خاص بهم بدی؟»
عمو با لبخند گفت:
«بادکنک خاص؟ چه شکلی؟»
مانا جواب داد:
«بادکنکی که آرزو نگه داره!»
عمو خندید و چند بادکنک شفاف به او داد و گفت:
«اینا مخصوص بچههایی هست که خیال قشنگ دارن.»
مانا به خانه برگشت. هر بادکنک را گرفت و آرام داخلش چیزی نوشت:
روی اولی نوشت: لبخندهای بیشتر برای مامان
روی دومی نوشت: خستگیهای کمتر برای مامان
روی سومی نوشت: یک روز کاملِ شادی
و روی آخری نوشت: یک بغلِ بیانتها
وقتی روز مادر رسید، مانا چهار بادکنکِ آرزویی را به دست مامان داد.
مامان اول خندید، بعد که نوشتهها را دید، چشمهایش نمناک شد و گفت:
«مانای من… تو از آسمون هم مهربونتری.»
همان موقع یک نسیم آرام وزید و بادکنکها را آرام بالا برد؛
آنقدر بالا رفتند که کنار ابرها رقصیدند.
مامان گفت:
«آرزوها رو دیدی؟ رفتن تا بهم انرژی بیارن.»
مانا مامانش را بغل کرد و گفت:
«مامان… تا وقتی تو هستی، من هر روز برات یک آرزو تازه میسازم.»
آن روز، خانهی آنها پر شد از خنده و بادکنکهایی که انگار هنوز هم در هوا میچرخیدند.
پایان.
خرگوش کوچولو و کادوی طلایی

در دل جنگل سبز و پر از صداهای زیبا، خرگوش کوچولویی به نام پیپ زندگی میکرد. پیپ مادرش را خیلی دوست داشت و میخواست برای روز مادر یک هدیهٔ خاص پیدا کند.
پیپ به همهی حیوانات جنگل گفت:
«میخوام مامانم رو خوشحال کنم، اما نمیدونم چه چیزی براش درست کنم!»
سنجاب گفت: «یک گردو بزرگ!»
جغد گفت: «یک کتاب پر از حکمت!»
اما پیپ هیچکدام را دوست نداشت.
ناگهان صدای آب رودخانه توجهش را جلب کرد.
پیپ رفت کنار رودخانه و یک سنگ طلایی پیدا کرد. او آن را با برگهای نرم و گلهای جنگلی تزئین کرد و گفت:
«این هدیهی طلایی، برای مامانم که قلبش از همه زیباتره!»
روز مادر رسید. پیپ هدیه را به مادرش داد. مادرش سنگ طلایی را گرفت، لبخند زد و گفت:
«پیپ کوچولوی من… این بهترین هدیهی دنیاست، چون از دل تو اومده.»
پیپ خوشحال شد و هر دو در کنار رودخانه نشستند و با هم خندیدند، پر از عشق و گرما.
پایان.
مطلب مشابه: قصههای بچگانه با موضوع مرد آهنی (داستان فانتزی ابرقهرمانی)
فالهای سرگرمکننده روزانه
پیشنهادهای منتخب فال را متناسب با این بخش ببینید.










