انشا در مورد اول مهر / ۱۰ انشای ادبی برای شروع مدرسه

انشا در مورد اول مهر

انشا در مورد اول مهر را در روزانه قرار داده ایم. این انشاهای بسیار جذاب و ادبی را می توانید در کلاس ارائه کنید. البته پیشنهاد سایت روزانه به دانش آموزان عزیز در این است که از این انشاها الهام گرفته و یک انشای جدید را با سلیقه خود بنویسند. در ادامه با ما همراه شوید.

فهرست موضوعات این مطلب

روز اول مدرسه

روز اول مدرسه است و روز شروعی نو، روز اول مهر و اول پاییز و خوب می‌دانم که روزهای شیرینی پیش رویم خواهد بود. تابستان که به انتها نزدیک می‌شد، چشمانم را می‌بستم و بوی پاییز را نفس می‌کشیدم، بوی کیف و کفش نو، حس تمیزی دفترهای مدرسه، ذوق دیدن همکلاسی‌ها بعد از سه ماه دلتنگی. می‌خواهم از خواب دیشبم برایتان بگویم. خواب اولین روزی که به عنوان یک کلاس اولی به مدرسه آمدم.

روزی ابری بود و اولین قدمم را در حیاط مدرسه‌ام گذاشتم. دست مادرم را گرفته بودم و با خودم یک کوله پشتی نو حمل می‌کردم که پر از دفترچه بود. اگرچه کوله پشتی کمی سنگین بود، اما ذوق آغاز سفرم در اولین روز مدرسه‌ام مرا آنقدر هیجان زده کرده بود که سنگینی کوله پشتی را احساس نمی‌کردم. کلاس من، کلاس اول “الف”، در انتهای راهرو بود. مادرم دم در کلاس ایستاد و مرا بوسید و با من خداحافظی کرد.

وقتی وارد کلاس شدم، معلم کلاسم مرا به دانش‌آموزان کلاس معرفی کرد و همکلاسی‌هایم به من لبخند زدند و تمام آن دلهره شیرینی که از مدرسه داشتم در چشم به هم زدنی پاک شد.

در خواب به خاطر آوردم که اولین روز مدرسه با هیجان و همچنین احساسات متفاوت اما زیبایی پیش رفت. وقتی زنگ آخر به صدا درآمد و به طرف در مدرسه دویدم، چهره مهربان و مشتاق مادرم را دیدم و او را در آغوش گرفتم. مادرم از من پرسید روز اول مدرسه چطور بود؟

و من به چشمانش نگاه کردم و گفتم: مادر! من عاشق مدرسه هستم.

از خواب که بیدار شدم، می‌دانستم امسال هم عاشق مدرسه خواهم ماند.

خاطره‌ی اولین روز مدرسه

خاطره‌ی اولین روز مدرسه

روزی کـه بـه کلاس اول دبستان رفتم را با صبح سپیدی کـه اولین انوار طلایی رنگ خورشید از لا بـه لای چین‌های پرده بـه چشمانم تابید، آغاز کردم. در تختخواب غلطی زدم و به ناگاه بخاطر آوردم کـه امروز، همان روز موعود اسـت. کیف و کفش نو، دفتر و مدادهای رنگی و … انتظارم را می‌کشیدند. با هیجان از خواب برخاستم.

حال و هوایی کـه در خانه جریان داشت، با ه رروز متفاوت بود. پدر و مادرم رابا غرور دیگری می‌دیدم. در چشم‌های مادرم عشق و افتخار موج می‌زد و پدرم گویی چند سال بزرگ‌تر شده بود. صبحانه‌ام را کامل خوردم؛ این کاری بود کـه پیش از این هیچوقت با اشتیاق انجام نمی‌دادم. مادرم با محبت لباس‌هایم رابه تن کرد ودر حالی‌کـه دکمه‌هاي پیراهنم را می‌بست، دستان سپیدش لرزش کمی داشتند.

او نیز مانند مـن هیجان زده بود؛ گو این‌کـه برای اولین بار جگرگوشه‌اش را از خود جدا می‌کرد. بـه همراه پدر و مادرم بـه سمت دبستان رهسپار شدیم. در مسیر دیگر دانش آموزان را می دیدم کـه با پدر، مادر یا هر دوی آن‌ها بـه سمت مدرسه در حرکت بودند. کوله پشتی کـه بر دوش داشتم، اینک عزیزترین وسیله مـن در کل جهان بود. به مدرسه رسیدیم. این ساختمان زیبا و کمی سال‌خورده را دوست داشتم.

صدای شادی و زندگی از داخل بـه گوش می‌رسید. بچه‌ها در محوطه حیاط مدرسه در حال جست و خیز بودند و البته برخی نیز چشمانی اشک آلود داشته و گویا هنوز واقعیت جدا شدن از دنیای بازی‌های کودکی و ورود بـه دوران تحصیل را نپذیرفته بودند. پس از دقایقی ناظم و مدیر دبستان حضور پیدا کرده و همه دانش‌آموزان بـه صف شدند.

سعی می‌کردم وقار خودرا حفظ کرده و بـه سمت پدر و مادرم کـه کمی دورتر تکیه داده بـه دیوار سیمانی ایستاده بودند، نگاه نکنم. باید خود را قوی نشان می‌دادم تا آن‌ها نیز با خاطری آسوده مدرسه را ترک کنند. اما گاه و بیگاه از گوشه چشم بـه سمت آن‌ها نگاهی می‌انداختم؛ احساس می‌کردم در ساعات پیش رو، ممکن اسـت صورت زیبای مادرم را از خاطر ببرم.

در نهایت این لحظات سپری شد و با قرائت آیاتی از قرآن، آماده حرکت بـه سوی کلاس‌هایمان شدیم. پس از تلاوت روحانی قرآن، حس شنیدن صدای سرود ملی، مرا مجذوب ساخت و احساساتی قوی را درمن برانگیخت. با نظمی دیدنی، بـه سمت کلاس‌‌های درس رهسپار شدیم. این لحظه‌اي بود کـه بـه شکل مرزی بین زندگی کودکی و دوران دانش آموزی‌‌ام، اتفاق افتاد و مـن برای تجربه کردنش، آغوشم را گشودم.

مطالب مشابه: انشا در مورد مدرسه + 15 انشا جدید با موضوع مدرسه رفتن به صورت ادبی و طولانی

انشا در مورد شروع مدرسه ها

انشا در مورد شروع مدرسه ها

به نام خداوند آفریننده قلم انشای خود را با نام و یاد خداوند آغاز میکنم .

به نام خداوندی بزرگ و مهربان

من اول مهر را دوست دارم .

نه فقط به خاطر دیدار دوباره معلم هایی که دوستشان دارم

یا به خاطر زنگ تفریح و بازی و گفت و گو با دوستان صمیمی.

بلکه به خاطر حس خوبی که آموختن به ما به میدهد .

تابستان اگر چه بچه ها آزادی بیشتری دارند

و نگران درس ها و تکالیفشان نیستند ولی گاهی انسان حوصله اش سر میرود

چون کاری مفیدی نیست که انجام بدهد . انسان ها وقتی کار مفیدی برای انجام دادن داشته باشند احساس رضایت و آرامش دارند .

و ما وقتی کوچک هستیم آموختن علم و دانش مهم ترین و مفید ترین کاری است که باید با پشت کار شادابی و تلاش انجام دهیم .

آینده کشور ما فقط با بازی کردن و خواب ساخته نخواهد شد

و ما در برابر آینده خودمان و آباد کردن کشورمان و سربلند کردن پدر و مادرمان وظیفه سنگینی داریم.

البته من هم بازی کردن و تفریح را دوست دارم

ولی سعی میکنم هم درس هایم را درست انجام دهم هم به بازی و سرگرمی بپردازم .

تا وقتی که سال تحصیلی تمام شد و تابستان بعدی شروع شد من با یک کارنامه پر از نمرات خوب تعطیلاتم را آغاز کنم .

در آغاز سال من از خدا میخواهم من را کمک کند عمر خودم را در راه علم و دانش و رضایت خودش صرف کنم . آمین.

نتیجه گیری :
من مدرسه را با همه سختی هایش دوست دارم و از خدا میخواهم من را در رسیدن به اهدافم یاری کند .

بوی ماه مهر

بوی ماه مهر

بوی مهر، بوی مهربانی، بوی لبخند، بوی درس و مدرسه و شوق کودکانه در پیاده روها، بوی نمره‌های بیست، بوی دفتر حساب و مشق‌های ناتمام، بوی دوستی و محبت…

پاییز با خود شور می‌آورد و قاصدک‌ها خبر از بازگشایی مدارس می‌دهند، درختان آماده می‌شوند تا با شوق، برگ‌های رنگارنگشان را چون کاغذهای رنگی بر سر کودکانی که مشتاقانه به مدرسه می‌روند، بریزند و سارها بر شاخه‌های انبوه درختان صف کشیده‌اند، تا با آوازهای گرمشان کودکان را بدرقه کنند.

نسیم، نفس‌های معطرش را هر صبح بر گونه‌های سرخابی کودکان می‌دمد تا خواب را در سایه‌های کوتاه دیوار جا بگذارند و مشتاقانه تا حیاط منتظر مدرسه بدوند. دیوارهای آجرنمای مدرسه را سراسر شور و شوق پر کرده است و کلاس‌ها با آغوش باز در آستانه درها ایستاده اند تا میهمانان خود را در آغوش بکشند.

واژه‌ها بر تخته‌های سیاه جان می‌گیرند و پروانه می‌شوند تا در نفس‌های هیجان‌زده کودکان پرواز کنند و فضای لرزان کلاس را گرم کنند. چه شور و حالی دارد این روزهای آغاز مدرسه، روزهایی سراسر دلهره، شوق و اضطراب، روزهای مهر و مدرسه، روزهایی که خیابان‌ها سرخوش هیجان لبریز صداهای کودکانه جاری در پیاده روهایند.

روزهایی که عشق هر سحر، عاشقانه از پشت پنجره کلاس‌ها سرک می‌کشد تا با بالا آمدن آفتاب، تنشان را در نفس‌های معطر کودکان شست و شو دهند. روزهایی که آفتاب به شوق مدرسه رفتن هر صبح زودتر از آواز خروس ها بیدار می‌شود. این روزهایی که ماه، بالای سر دفترهای مشق به خواب می‌رود.

امروز اولین روز از ماه مهر و شروع فصل پاییز، ماه تحصیل، تلاش، مشق و مدرسه است …. آغاز سال تحصیلی، آغاز سفر در مسیر دانستن و فهمیدن مبارک

مطالب مشابه: انشا بازگشایی مدارس + خاطرات باز شدن مدرسه در روز اول مهر و کلاس اولی ها

انشا درباره اول مهر

مهر می آید با مهری بی پایان …

دوباره کیف و مداد و خودکار و دفتری با برگه هایی که بوی نویی میدهند

همه چیز مثل بهار تازه است و روح افزا

و من پرم از هزار انگیزه و هدف بلند که در ابتدای سال تحصیلی به آن می اندیشم

میدانم که شاید به همه آنها دست نیابم

اما به خودم قول میدهم که هر بار خسته و نا امید شدم دوباره و دوباره و دوباره شروع کنم

آری من خسته نخواهم شد.

خسته نخواهم شد و دست از تلاش نخواهم کشید به خاطر این کیف و لوازم التحریری که دسترنج پدری ست زحمت کش که در با وجود بار سنگین هزینه های زندگی هر بار با شوقی در چشمانش وسایل تحصیل را برای من آماده میکند .

دست از تلاش بر نمیدارم برای مادر که در ابتدای سال تحصیلی با عشق و امیدی بی کران مرا از زیر قرآن عبور میدهد و مرا با آیت الکرسی و حمد و سوره راهی مدرسه میکند .

دست از تلاش برنمیدام برای معلمانی که علم آموزی و تعلیم برایشان شغلی مانند سایر شغل ها نیست ، شغلی است آمیخته به تعهد و مهر به آموختن.

آری… حتی اگر خسته شوم یا نا امید دوباره بلند میشوم و شروع میکنم

به خاطر همه دختران و پسران کار که هرگز مثل من مجالی برای تحصیل و علم آموزی نداشته اند ، پدر و مادری که برقه شان کن و معلمی که بیاموزشان …

میدانم برای سال های آتی زندگی ام راهی سخت در پیش رو دارم

اما من سخت تر خواهم جنگید

و در نهایت به خاطر همه ضعف هایی که دارم و تنها به خداوند بزرگ امید دارم .

انشا درباره روز اول مدرسه و بازگشایی مدارس

مقدمه: مدرسه را دوست دارم چون تمامی خاطرات زیبایم را از آن جا دارم و همه دوستانم رهاورد مدرسه هستند. کار و تحصیل و شغل و همه چیزم را از مدرسه دارم. هربار که سال تازه می شود و من دوباره به مدرسه باز می گردم، انگار تازه متولد شده ام و کسی نمی داند که چه قدر خوشحال هستم.

بدنه: صبح زود از خواب بیدار شدم و به سوی مدرسه به راه افتادم، انگار همه شهر بوی کتاب و دفتر و مداد نو می داد و همه خوشحال بودند و سر از پای نمی شناختند. روزهای شهریور را می شماردم و هر روز که به مهر نزدیک می شدم، شادیم مضاعف می شد و می توانستم روزهای خوب را تصور کنم. کیف و کتابم را کنار بالشم می گذاشتم و ساعت چهارگوش قدیمی را هم کنار تختم گذاشتم و با کلی آرزوهای خوب و ناب به خواب رفتم. روز های خوش دوستی و ساعت های ناب انشا و ورزش را یاد آوردم و کم کم به خواب رفتم. شبی خوش و کوتاه که تا سحر از ذوق و شوق خواب نداشتم و چشمم به پنجره بود.

وقتی صبح شد، دست مادرم را روی پیشانی حس کردم که نوازشم کرد و لقمه ای نان به من داد و با عشق مرا از زیر قرآن گذراند. کیف زیبا و دفتر و مدادم را روی دوشم انداخت و دعایی زیر لب زمزمه کرد. کم کم به راه افتادم و دیدم که تمام شهر پر از دانش آمورانی بود که هر کدام کیف و کفشی نو داشتند و از خوشحالی سر از پای نمی شناختند.

به در مدرسه که رسیدم دسته های گل آفتابگردان را دیدم که برایمان چیده بودند و هر دانش اموز هم با شاخه گلی استقبال شد. روزهایی که دوست داشتم خیلی زود از راه رسیدند و سرود همشاگردی سلام از بلندگوی مدرسه پخش شد و شوق درس خواندن آغاز شد.

نتیجه گیری: مدرسه خانه دوم دانش آموزان است که باید در آنجا احساس خوبی داشته باشند و آینده خود را بسازند. روزی که مدارس باز شد به چشم خودم آفتاب را دیدم که در حوالی دیوار مدرسه خود نمایی می کرد. مدرسه باید فضایش شاد و روزهایش خوب باشند تا دانش اموزان از محیطش لذت ببرند.

انشا در مورد اولین روز مدرسه کلاس چهارم

انشا در مورد اولین روز مدرسه کلاس چهارم

مقدمه: مدرسه کانون مهر و محبت و دوستی است. مدیر و معلمان باید چنان رفتاری داشته باشند که دانش آموزان مدرسه را خانه امن خود بدانند و از آن جا فرار نکنند. دانش آموز نیازمند محبت و توجه و نگاه محبت آمیز است.

بدنه: راه خانه تا مدرسه را با ذوق و شوق تمام دویدم و خیلی سریع رسیدم. تمام شهر پر از بوی اسفند بود و مردم پر از هیاهو و سر و صدا کودکان خود را به مدرسه می رسانیدند. هر معلم که وارد می شد سر تا پایش را نگاه می کردم و بسیار خوشحال می شدم.

دبیران و معلمان جوان را هم دوست می داشتم و می خواستم با همه آنها سخن بگویم. روز اول مدرسه برنامه هفتگی را دادند و من هم مشتاق و عاشق، همه را مو به مو یاد داشت کردم. دوستان قدیمی و جدید را دیدم و برایشان از تعطیلاتم گفتم و همه با هم تا پایان روز حرف زدیم و گفتیم و خندیدیم.

روزهای تکراری تابستان تمام شد و پاییز با همه برگ ریزانش از راه رسید و همه خوشحال و شادمانه به سمت و سوی جدیدی قدم برداشتیم. روز بازگشایی برای من بهترین و زیباترین بود، زیرا دانستم که همه روزها برای هدفی خلق شده اند و من باید برای همه روزهای خود برنامه ریزی کنم.

روز اول مهر روز دوستی و خاطره گویی و عشق و رفاقت است و از آن روز تا پایان سال خاطرات خوشی را برای خود و دوستان به همراه خواهد داشت. روز بازگشایی را در دفتر خاطراتم نوشتم و هر یک از دوستانم همه مطلبی را یاد داشت کردند و ان روز تمام شد.

هر بار که خاطرات مهر را مرور می کنم حالم خوب می شود و احساس بسیار خوبی می یابم. هنوز هم دلم برای دفتر های خوشبوی کاهی و خودکارهای بیک و مداد قرمز تنگ می شود و بال در می آورم برای دیدن و تکرار خاطراتش.

نتیجه گیری: مدرسه را چون بوی مادرم دوست می دارم و می دانم که روزهای خوش عمر، همان روزهای خوب و خوشی بودند که در مدرسه سپری شدند و تمام شدند. روزهایی که بسیار سریع رفتند و برای من این سخن را تا همیشه ماندگار کردند که همه چیزهای خوب و ناب را از مدرسه آموختم و هنوز هم برایم بهشت روی زمین است.

مطالب مشابه: انشا خاطرات دوران مدرسه برای پایه مختلف تحصیلی با مقدمه، بدنه و نتیجه گیری

صدای پای مدرسه می آید

اول مهر، روزی نیست که مدرسه ها باز می شوند؛

اول مهر روزی ست که تو تصمیم می گیری درِ مدرسه را باز کنی.یعنی همان روزی که تصمیم می گیری دانش آموز شوی؛ آن وقت می بینی که خانه مدرسه است، کوچه مدرسه است، شهر مدرسه است، دنیا مدرسه است؛ و هر جا و هر چیز، درسی ست برای آموختن.روزی که تو دانش آموز شوی، همه جا مدرسه خواهد شد؛ و از آن روز به بعد ، تمام روزها ،اول مهر است…

ﺻﺪﺍﯼ ﭘﺎﯼ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﻣﯽ ﺁﯾﺪ…
ﻗﻠﻢ ﻫﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﻧﻮﺷﺘﻦ ﻣﺸﻖ ﻫﺎ، ﻣﯽ ﺩﻭﻧﺪ ﻭ ﻣﺸﻖ ﻫﺎ چشم ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﺩﺳﺘﺎﻥ ﮐﻮﭼﮏ ﺑﭽﻪ ﻫﺎیند.ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺩﻓﺘﺮﻫﺎﯼ ﻧﻤﺮﻩ ﺣﺎﺿﺮ ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ ﺗﺎ ﺍﺿﻄﺮﺍﺏ ﻣﻌﺼﻮﻣﺎﻧﻪ ﮐﻮﺩﮐﺎﻥ ﺭﺍ ﺛﺒﺖ ﮐﻨﻨﺪ.ﺁﺏ ﺧﻮﺭﯼ ﻫﺎ، ﺗﺸﻨﻪ ﺳﯿﺮﺍﺏ ﮐﺮﺩﻥ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﻫﺎﯼ ﺧﺎﻟﯽ ﺷﺪﻩ ﺍﻧﺪ ﻭ ﺗﺨﺘﻪ ﺳﯿﺎﻩ ﻫﺎ، ﺩﻟﺘﻨﮓ ﺩﯾﺪﻥ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺷﻠﻮﻍ ﻫﺎ ﻭ ﺳﺎﮐﺖ ﻫﺎﯼ ﮐﻼﺱ.ﮐﻼﺱ ﻫﺎﯼ ﺧﺎﻟﯽ، ﺻﺪﺍﯼ ﭘﺎﯼ ﺁﻣﻮﺯندگان ﺩﺍﻧﺶ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺷﻨﻮﻧﺪ ﻭ ﺳﮑﻮﺕ ﻫﺎﯼ ﺳﺮﺩ، ﺩﺭ ﻫﺎﯼ ﻭ ﻫﻮﯼ ﺍﻣﯿﺪﺑﺨﺶ ﺁﻧﻬﺎ، ﺁﺭﺍﻡ ﺁﺭﺍﻡ ﻣﺤﻮ ﻣﯽ ﮔﺮﺩﺩ.ﺑﺬﺭ ﺗﻌﻠﯿﻢ، ﺁﻣﺎﺩﻩ ﮐﺎﺷﺘﻦ ﺩﺭ ﺫﻫﻦ ﻫﺎﯼ ﻣﺴﺘﻌﺪ ﻭ ﭘُﺮ ﺑﺎﺭ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ ﻭ ﻧﯿﻤﮑﺖ ﻫﺎ ﺑﯽ ﻗﺮﺍﺭ ﺣﻀﻮﺭ ﮐﺘﺎﺏ ﻫﺎ ﻭ ﮐﯿﻒ ﻫﺎ ﺷﺪﻩ ﺍﻧﺪ.ﺻﺪﺍﯼ ﮔﺎﻡ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻮﭼﮏ ﺑﻪ ﮔﻮﺵ ﻣﯽ ﺭﺳﺪ؛ ﺻﺪﺍﯼ ﺷﮑﻔﺘﻦ ﻭ ﺟﻮﺍﻧﻪ ﺯﺩﻥ، ﺻﺪﺍﯼ ﺭﻭﯾﺶ ﻭ ﺭُﺳﺘﻦ، ﺻﺪﺍﯼ ﭘﺎﯼ ﺑﻬﺎﺭ، ﺻﺪﺍﯼ ﭘﺎﯼ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﻣﯽ آید… صدای پای عشق…

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.