انشا در مورد مدرسه + 6 انشا زیبا با موضوع مدرسه رفتن به صورت ادبی و طولانی

انشا در مورد مدرسه

در این مطلب 6 انشا زیبا در مورد مدرسه را قرار داده ایم. در ادامه انشاء در مورد مدرسه و مدرسه رفتن به صورت ادبی، طولانی و کوتاه قرار داده ایم و امیدواریم از خواندن این انشاها لذت ببرید.

انشا در مورد اولین روزی که مدرسه رفتم

بند مقدمه (زمینه سازی)

روز اولی که به مدرسه رهسپار شدم را باید یکی از عجیب‌ترین روزهای زندگی‌ام بدانم. شب خواب به چشمانم راه نمی‌یافت و تا صبح بارها و بارها به ساعت نگاه می کردم. ذوق و شوق من برای روز اول دبستان و آشنایی با محیط مدرسه، خواب و تمام خیالات دیگر را دور می‌ساخت.

بندهای بدنه (متن نوشته)

مادر صبحانه‌ای شاهانه آماده کرده بود و به نظر می‌رسید که تلاش دارد من را برای یک نبرد بزرگ آماده سازد. پدر خونسردتر بود، اما سنگینی نگاهش را به هر سمتی که می‌رفتم، روی خود احساس می‌کردم. او نیز با توجه بیشتری مرا دنبال می‌نمود. به هر ترتیب بود، صبحانه‎ای که مادر با عشق آماده کرده بود را در معده کوچک خود، جای دادم و لباس‌های نو را به تن کردم.

دبستان به منزل ما بسیار نزدیک بود و با قدم زدن به سمت آن رهسپار شدیم. نسیم ملایمی می‌وزید و پاییز رفته رفته به خودنمایی برمی‌خاست. در خیال معادله برگ‌های خشک و رقص آن‌ها در باد ملایم پاییزی، غوطه‌ور بودم که خود را در میان سایر دانش آموزان در حیاط مدرسه یافتم. هیچ کدام از چهره‌ها آشنا نبودند، با این همه بیشتر آن‌ها دوستانه به نظر می‌رسیدند. در این نقطه از جهان، قرار بود دوستی‌های زیادی شکل بگیرد و من آماده بودم که در تمام آن‌ها شراکت داشته باشم.

همگی به صف شده و پس از تلاوت آیاتی از کلام خدا و پخش سرود ملی کشور؛ به سخنرانی مدیر دبستان گوش دادیم. بعد از آن، کلاس‌ها اعلام شده و هر صف به سمت کلاس خود روانه شد. هر یک در جایی نشستیم و معلم به کلاس وارد شد. به جرات می‌توانم بگویم که قادر هستم تک تک جزئیات چهره او را بازگو کنم. صورتی مهربان و نگاهی نافذ و دقیق داشت. نگاهی که می‌توانست نوازشگر و یا سرزنش‌آمیز باشد. او گچی را برداشت و در بالاترین نقطه تخته سیاه نوشت؛ “به نام خداوند بخشنده و مهربان” و به این شکل نخستین روز دبستانی من آغاز شد.

بند نتیجه (جمع بندی)

آن روز آموختم که چطور باید در اجتماعی کوچک، حضوری بزرگ داشته باشم. چطور می‌توانم از هیچ، دوستی بیافرینم و چطور می‌توانم در میان غریبه‌ها، خانواده‌ای محکم به دست بیاورم. معلم آن روز چیزی درس نداد، اما به ما دانش آموزان کلاس اول دبستان، آموخت که چطور با تکیه بر آن چه درون خود داریم، پیش آمده و به جهانی شلوغ و پرهیاهو، با صلابت وارد شویم. از آن روز دانستم که برای چه روی زمین هستم و وجود من چه معنایی دارد.

***

انشا در مورد شروع کلاس اول دبستان من

مقدمه (زمینه سازی)

انشا در مورد روزی که به کلاس اول دبستان رفتم را با صبح سپیدی که نخستین انوار طلایی رنگ خورشید از لا به لای چین‌های پرده به چشمانم تابید، آغاز می‌کنم. در تختخواب غلطی زدم و به ناگاه به خاطر آوردم که امروز، همان روز موعود است. کیف و کفش نو، دفتر و مدادهای رنگی و … انتظارم را می‌کشیدند. با هیجان از خواب برخاستم.

بندهای بدنه (متن نوشته)

حال و هوایی که در خانه جریان داشت، با هر روز متفاوت بود. پدر و مادرم را با غرور دیگری می‌دیدم. در چشم‌های مادرم عشق و افتخار موج می‌زد و پدرم گویی چند سال بزرگ‌تر شده بود. صبحانه‌ام را کامل خوردم؛ این کاری بود که پیش از این هیچ وقت با اشتیاق انجام نمی‌دادم. مادرم با محبت لباس‌هایم را به تن کرد و در حالی که دکمه‌های پیراهنم را می‌بست، دستان سپیدش لرزش کمی داشتند. او نیز مانند من هیجان زده بود؛ گو این که برای نخستین بار جگرگوشه‌اش را از خود جدا می‌کرد.

به همراه پدر و مادرم به سمت دبستان رهسپار شدیم. در مسیر دیگر دانش آموزان را می‌دیدم که با پدر، مادر یا هر دوی آن‌ها به سمت مدرسه در حرکت بودند. کوله پشتی که بر دوش داشتم، اینک عزیزترین وسیله من در کل جهان بود. به مدرسه رسیدیم. این ساختمان زیبا و کمی سالخورده را دوست داشتم. صدای شادی و زندگی از داخل به گوش می‌رسید. بچه‌ها در محوطه حیاط مدرسه در حال جست و خیز بودند و البته برخی نیز چشمانی اشک آلود داشته و گویا هنوز واقعیت جدا شدن از دنیای بازی‌های کودکی و ورود به دوران تحصیل را نپذیرفته بودند.

پس از دقایقی ناظم و مدیر دبستان حضور پیدا کرده و همه دانش آموزان به صف شدند. سعی می‌کردم وقار خود را حفظ کرده و به سمت پدر و مادرم که کمی دورتر تکیه داده به دیوار سیمانی ایستاده بودند، نگاه نکنم. باید خود را قوی نشان می‌دادم تا آن‌ها نیز با خاطری آسوده مدرسه را ترک کنند. اما گاه و بیگاه از گوشه چشم به سمت آن‌ها نگاهی می‌انداختم؛ احساس می‌کردم در ساعات پیش رو، ممکن است صورت زیبای مادرم را از خاطر ببرم. در نهایت این لحظات سپری شد و با قرائت آیاتی از قرآن مجید و سرود ملی کشور، آماده حرکت به سوی کلاس‌هایمان شدیم. پس از تلاوت روحانی قرآن، حس شنیدن صدای سرود ملی، مرا مجذوب ساخت و احساساتی قوی را در من برانگیخت. با نظمی دیدنی، به سمت کلاس‌های درس رهسپار شدیم. این لحظه‌ای بود که به شکل مرزی بین زندگی کودکی و دوران دانش آموزی‌ام، اتفاق افتاده و من برای تجربه کردنش، آغوشم را گشودم.

بند نتیجه (جمع بندی)

اکنون که انشا در مورد روزی که به کلاس اول دبستان رفتم را می‌نویسم، دوباره خود را در قامت آن دانش آموز نوپایی می‌بینم که آشنایی با میز و صندلی کلاس، شیرهای آبخوری، تخته سیاه، شیرینی نگاه آموزگار و لذت پچ پچ‌های دوستانه را مزه مزه می‌کند. خیال من دوباره در همان راه پله‌ها روان شده و به کلاس 3/1 وارد می‌شود؛ میز دوم، کنار دیوار…

***

انشا درباره حیاط مدرسه

مقدمه : باز هم لحظه شیرین انتظار فرا می رسد . معلم ریاضی مان تکالیف فردا را به ما گفته و حالا همه بچه ها به اضافه خود معلم در انتظار شنیدن صدای زنگ تفریح هستیم . از درس نخوان ترین مان گرفته تا درس خوان ترین و حس و حال فرد گرسنه ای را داریم که در رستوران نشسته است و منتظر است غذایش را بیاورند . دینگ !

بدنه : با هیاهوی زیادی از پله ها پایین می آییم و به سمت حیاط می دویم ، مثل زندانی های فراری .حالا که به حیاط رسیده ایم ، باید تصمیم بگیریم که چه کاری می خواهیم بکنیم . حیاط مدرسه آنقدر بزرگ است که دست ما را برای هرچیز ممکنی باز گذاشته است . حیاط مدرسه ما زمین فوتبال ، والیبال و بسکتبال دارد . در وصف بزرگی اش همین بس که در اوایل چندین بار گمشده ام.

فضای سبز حیاط خیلی برای ما مفید و حیاتی است . مخصوصا درخت های بزرگ جنگلی . پشت این درخت ها پاتوق جمعی از بچه هاست . پیش این درخت های بزرگ ، بهترین جا برای پخش پنهانی موسیقی و یا نشان دادن کلیپ های خنده دار است . بعضی وقت ها هم تماشای خلاصه فوتبال ها و بازی های خاطره انگیز در الویت کارهای ماست.

بوفه مدرسه ، یکی دیگر از محبوب ترین و پر تجمع ترین قسمت های حیاط مدرسه است . در جلوی بوفه ، حداقل پنج نفر را می توان دید که همدیگر راهل می دهند و در اندیشه سیرکردن شکم خود هستند . حیاط مدرسه بلافاصله پر می شود از قوطی های آبمیوه و رانی و آَشغال های دیگر که بابای مدرسه باید خم و راست شود و آن ها را از حیاط داغ مدرسه بر دارد.

نتیجه : زنگ کلاس به صدا در می آید . انگار بعضی ها نمی خواهند صدای آن را بشنوند ؛ همچنان به بازی شان ادامه می دهند . بالاخره خسته می شوند و راه کلاس را در پیش می گیرند ولی دیگر دیر شده . ناظم مدرسه با یک خط کش فلزی جلوی در ایستاده و آماده است تا خط کش خود را به رقص درآورد . بچه ها دو راه بیشتر ندارند ؛ یا باید به حیاط برگردند و یا باید خط کش بخورند و به کلاس بروند . دانش آموزی که تا همین چند دقیقه پیش دست از بازی در حیاط نمی کشید ، حالا جور خط کش را تحمل می کند و سر کلاس می رود . ما انسان ها چقدر سریع تغییر می کنیم .

***

انشا با موضوع مدرسه خود را توصیف کنید

مقدمه : مدرسه بهترین مکان و جایی که یک نوجوان شیرین ترین لحظات زندگی خود را در ان میگذراند.

متن انشا: اگر بخواهم مدرسه ای که در ان درس خواندم را توصیف کنم میخواهم این توصیف فقط از مدرسه نباشد بلکه از حس و حال من نسبت به ان توصیف از مدرسه باشد اما شیرین ترین دوره از مدرسه رفتن من برای دوره ابتدایی پر از ترس و وحشت و دوران دبیرستانم در دوران ابتدایی در یک مدرسه ای بودیم که دیوار هایش رنگ ابی داشت رنگ های زیبای دیگری در دیوار های مدرسه نقش بسته بودند وقتی وارد مدرسه می شدم حال خوبی به من دست میداد چون فضای مدرسه شادی اور بود و همین که رنگ های دل بازی انتخاب کرده بودند برای دیوار ها و وسط حیاط همین کافی بود برای خوب بودن حال ان دورانم در داخلی را که باز میکردم و وارد می شدم کمی ترس وارد می شد کم کم ان ترس بیشتر می شد همانقدری که از فضای بیرون مدرسه خوشم می امد به همان اندازه هم فضای داخل کلاس ها ترس و وحشت داشتم نمیدانم دلیل واقعی ان چه بود اما همیشه با خودم میگویم شاید اگر جواب بلد نبودن یک سوالم را با تنبیه نمیدادند و با خوش رویی دوباره سوال را تکرار میکردند شاید اگر فرصتی داده بودند تا درباره ان سوال کمی تامل کنم کمی فکر کنم هیچوقت از فضای داخلی نیز نمی ترسیدم یک اتفاقی بود این ترس برای من که به جانم افتاده بود و همیشه می گفتم که ای کاش کمی بزرگ تر شوم و از این مدرسه بروم چون از فضایی که داشت میترسیدم انقدر از فضای داخل مدرسه میترسیدم که این ترس باعث شده بود که دلیل ترس و وحشتم را مقصر معلمانم بدانم و دوری کنم از انان هرروز میگذشت زمان به عقب قرار نبود برگردد اما من از همین جلو رفتن زمان باز هم میترسیدم ایا روزی به جایی خواهم رسید که دیگر نترسم از مدرسه و فضای ان ، و ان روز برای من دیر اتفاق افتاد اما خوب بود دوران ابتدایی و راهنمایی را مجبور بودیم در یک مدرسه بخوانیم و همان ترس همیشگی و نگرانی را در تمام ان سال ها داشتم اما وقتی راهنمایی تمام شد و یک دبیرستانی شدم حتی کمی هم ترس نداشتم مدرسه ما در دبیرستان سه طبقه بود مدرسه ی بزرگی بود وحیاط بسیار بزرگی داشت و یک باغ کوچک که درخت اناروسیب داشت و گل در ان کاته بود باغبان مدرسه و یک اشپزخانه با یک اشپز مهربان داشت وقتی وارد کلاسم می شدم احساس بزرگ تر شدن به من دست میداد در دیوار کنار پله ها عکس های زیبایی زده بودند و در پله ها گل هایی قرار داده بودند مدرسه ای که تمیزی در ان حرف اول را میزد و به تمیزی اهمیت داده می شد و همه ی این ها در کنار هم حال خوبی به ادم دست میداد و حس اینکه هرروز روحیه ی بهتری برای درس خواندن داشته باشم

نتیجه گیری: بنظر من این حرف یک دانش اموز نیست بلکه حرف تمام کسانی است که درس خواندن برای ان ها مهم است و این درس خواندن باید در مکانی باشد که حس اجبار در ان راه نداشته باشد .

***

انشا مدرسه رویایی من

در این پست انشای زیبا با توصیف ادبی در مورد مدرسه رویایی و دوست داشتنی من برای دانش آموزان تهیه شده است تا با اصول و قوائد نگارش آشنا شوند با دانشچی همراه باشید.

همه‌ی افراد دوره مهمی از زندگی خود را در مدرسه می‌گذرانند. از هفت سالگی تا نوجوانی وارد مدرسه می‌شوند تا خواندن، نوشتن، شیوه تفکر، راه و روش زندگی و مسئولیت پذیری را یاد بگیرند. در یک مدرسه معلم مهمترین نقش را ایفا می‌کند زیرا می‌تواند با رفتار و آموزه‌های خود سرنوشت دانش آموزان را تعیین نماید تا آن‌ها بتوانند در آینده افراد مهم و مفیدی برای جامعه شوند.

مدرسه رویایی من جایی است که معلم‎‌ها در کلاس فقط درس بدهند و در آخر سال خبری از امتحان و نمره گرفتن نباشد تا بچه‌ها بتوانند بدون نگرانی به درس‌ها گوش دهند و یاد بگیرند. در این مدرسه معلم‌ها فقط از روی کتاب درس نمی‌دادند بلکه ما را با کارها و مهارت‌هایی که در کتاب‌های درسی حرفی از آن‌ها زده نشده است آشنا می‌کردند تا وقتی که بزرگ شدیم بتوانیم از آن‌ها برای پیدا کردن کار یا راحت‌تر زندگی کردن استفاده کنیم.

در یک مدرسه رویایی وقتی معلم درس جغرافیا را آموزش می‌دهد دوست داشتم از نزدیک همه‌ی این جنگل‌ها، کوه‌ها، رودخانه‌ها یا دریاها را با دوستانم ببینم. اگر درس‌ها حفظی نبودند و می‌توانستیم آن ها را با کارهای عملی یاد بگیریم و آن‌ها را از نزدیک ببینیم و لمس کنیم، بهتر متوجه می‌شدیم که استعداد و علایق ما در چه زمینه‌ای می‌باشد.

مدرسه‌ای رویایی مدرسه ایست که در برنامه هفتگی چند کلاس ورزش و زنگ تفریح‌های طولانی داشته باشد تا بتوانیم بیشتر با دوستانمان باشیم؛ حیاط مدرسه ای که پر از درخت و گل باشد و یک زمین بازی بزرگ برای دانش‌آموزان داشته باشد تا راحت بازی کنند.

اگر همه‌ی مدرسه‌ها رویایی بودند دیگر هیچ بچه‌ای روز اول مهر برای رفتن به مدرسه گریه نمی‌کرد و حتی وقتی که درس او نیز تمام می‌شد دلش می‌خواست باز هم به مدرسه برود.

***

انشا در مورد مدرسه

وقتی کوچیکتر بودم دوست داشتم سریع تر بزرگ بشم وبه مدرسه برم . همیشه مدرسه و درس توی ذهنم یه تصویر کلی و جذاب داشت به احتمال زیاد هم به همین دلیل بود که دلم میخواست سریع تر مدرسه شروع بشه بالاخره بعد از چند سال انتظاری که برای مدرسه رفتن داشتم رسیده بود.


منم باچه ذوقی کیف ولوازم مدرسه خریده بودم واین بارمنتظرروزیک مهربودم وحالاروزاول مهربود٬ومنم برای اولین باربعدازشش سال می خواستم به مدرسه برم.

حس خوبی داشت اون روزا؛با مدرسه رفتن آدم احساس می کردکه بزرگترشده چون یادمه هروقت که به مامانم می گفتم که کی من میخوام برم مدرسه؟مامانم میگفت هروقت که بزرگ بشی.

وقتی که وارد مدرسه شدم بچه های هم سن وسال خودم روداخل می دیدم همه برام ناآشنابودن ولی بااین حال هم روزخوبی بود.

معمولا روزاولی که میری مدرسه یه خورده همه چی برات عجیب وغریبه!بعدازچندروزی که مدرسه می رفتیم دیگه کمترنقاشی می کشیدیم و مدرسه به روال درس دادن ودرس خوندن برگشته بودولی بازم برای من فضای خوبی بود.

خلاصه چندسال بودکه مدرسه رفتنی که تاچندسال قبلش برام آرزوبوددیگه کم کم داشت عادی میشد٬هرچی به کلاس بالاترمی رفتیم درسته بزرگترمی شدیم ودرکمون بهترولی درساسخترمیشدن وصفای اون سال های اول رونداشت وبرای هردرسی وامتحانی نگران نمره اش بودیم وراستشم بخوایدمدرسه رفتن شده بودیک معضلی برای مادانش آموزانیی که سال های اول دوست نداشتیم مدرسه تموم بشه ولی حالاکه درسها سخترشده بودن دوست داشتیم مدرسه هرچی سریع ترتموم بشه وتابستون بیاد.

حالاماهم شده بودیم جریان همون انسان هایی که طاقت سختی ومشکل روندارن وهمیشه فکرمی کنن راه درست زندگی کردن بدون سختی ومشکلات است درصورتی که ازقدیم گفته اند:«گرصبرکنی ز غوره حلواسازی.»وبادیدمثبت به زندگی نگاه نمی کنند.

درواقع دید مثبت زندگی همان ایمان واعتقاد داشتن به سختی و مشکلات زندگی است که آنرا شیرین ترجلوه می دهد.

ممکن است شما دوست داشته باشید