متن روضه شب چهارم ماه محرم؛ حر بن یزید ریاحی و طفلان حضرت زینب

متن روضه شب چهار ماه محرم

در این بخش روضه شب چهارم ماه محرم مربوط به فرزندان حضرت زینب (س) و حر است را قرار داده ایم. نام دو فرزند حضرت زینب و عبدال بن جعبر طیار، محمد و عون است.

متن روضه شب چهارم ماه محرم؛ حر بن یزید ریاحی و طفلان حضرت زینب

دانلود روضه سید مهدی میرداماد

قسمت اول روضه

هنوز شوق تو بارانی از غزل دارد
نسیم یک سبد آیینه در بغل دارد

خوشا به حال نسیمی که با تمام وجود
دخیل بر عَلَم و پرچم و کُتل دارد

همه ی ما یه سال منتظر مُحرمتیم،عَلم ها و پرچم ها و کُتل ها،مشکی ها،کتیبه ها برِ بالا دلمون جلا بگیره…..

خوشا به حال خیالی که در حرم مانده
و هر چه خاطره دارد از آن محل دارد

خوش به حال اونی که بهترین لذت های عمرش تو راه کربلاست،هر چی حرف میزنه،میگه: یادش به خیر،چه کاری،چه سفری،چه زیارتی،بهش میگی: مگه تو این عالم غیر از کربلا هیچ جا نرفتی،میگه:رفتم یادم نیست،کربلاهاش یادمِ….بعضی ها هنوز کربلا نرفتن،ان شاءالله اصحاب کربلاییش امضاء می کنند…

یکی از شعرا میگه:خواب دیدم،تو عالم رؤیا از دنیا رفتم،دیدم تو قبرِ خودم خوابیدم،یه عده لباس جنگ،لباس رزم به تن، بالا سرم هستن،چهره ها نورانی،پرسیدم شماها کی هستید؟ فرمودند: ما شهدای کربلا هستیم،اومدیم بدرقه ات…میگه: دیدم ده،دوازده نفر بیشتر نیستن،گفتم: شهدای کربلا هفتاد و دو نفر هستن،گفتن: تو فقط اسم مارو برده بودی تو جلسه هات،اگه اسم بقیه رو هم می گفتی،بقیه هم می اومدن…

فکر نکنی تو مقامت کمِ،بعضی ها شرکت کننده هستن،بعضی ها دست اندرکارن،شرکت کننده به کی میگن؟ کسی که اگر نیاد،یه اشاره می کنی بیا جلوتر،جای اون که نیومده پر میشه،اما دست اندرکار اگه نیاد باید فکر کنی یکی رو جاش بذاری،حالا من از شما سئوال می کنم،حبیب دست اندرکار کربلا بود یا شرکت کننده؟حبیب دست اندرکار بود،فرمانده ی سپاهِ اصحاب بود،روز اول ابی عبدالله همه پرچم ها و عَلم هارو داد،غیر از دوتا،گفتن:آقا اینارو هم بدید،فرمود:اینا صاحب دارن میان،صاحبش تو راهِ…

حبیبی که دست اندرکارِ،حبیبی که فرمانده ی سپاهه،آرزو داره جای شما برا حسین گریه کنه،همه آرزوش اینه یه بار دیگه عمری داشته باشه،گریه کن روضه ها باشه،این کم مقامی است؟ امشب مهمان سفره ی اصحابیم….

خوشا به حال خیالی که در حرم مانده
و هر چه خاطره دارد از آن محل دارد

به یاد چایی شیرین کربلایی ها
لبم حلاوتِ “اَحلی من العسل” دارد

بگو چه شد که من اینقدر دوستت دارم؟
بگو محبت ما ریشه از ازل دارد

آره،محبت ما مال دیروز و پارسال و پیرالسال نیست،محبت ما از اون روزیِ که گِلمون رو سرشتن،روز ازل،دلیل دارم برا حرفم،دلیلشم روضه ی امشبِ،وقتی حُر راهِ امام رو بست،حضرت یکی دو بار ازش پرسید،حُر!با منی یا بر عَلَیِّ منی؟ حُر سرش رو انداخت پایین گفت: “عَلیکَ یابن رسول الله”،من با شمام…

نوشتن حضرت سه مرتبه فرمود:”لاحول ولا قوة الا بالله…”یکی ازاصحاب پرسید:آقا! حُر وقتی راه رو بست،سه مرتبه فرمود:” لاحول ولا قوة الا بالله”،برای چی؟ آقا فرمود: اسم حُر رو من توی شهدای خودم دیده بودم…

آقا جان! اسم مارو هم توی غلامات دیده بودی؟ نکنه اسم ما تو نوکرات نباشه؟ تو زائرات،تو عاشقات نباشه؟نکنه گناهام اسمم رو قلم بگیره؟…

بگو چه شد که من اینقدر دوستت دارم؟
بگو محبت ما ریشه از ازل دارد

غلامتان به من آموخت در میانه ی خون
که روسیاهی ما نیز راه حل دارد

کسی نگه:من گنهکارم،شیطون اولین کاری که میکنه،جوری تو دلت رو خالی میکنه،هی به خودت میگی: ما که آب از سرمون گذشته….حُر با اون گناهی که مرتکب شد،گناه بالاتر از این،راه حسین رو ببندی،گناه بالاتر از این دلِ زینب رو بشکنی… اما یه لحظه برگشت،یه لحظه تصمیم گرفت،یه لحظه به خودش اومد،بعد این خانواده هم عجیب خانواده ای هستن،یه لحظه اومد خدمت آقا “هَل لی مِن توبه؟” آیا من اجازه دارم توبه کنم؟ حضرت اصلاً گذشته اش رو یادش نیاورد،نگفت:تو!حالا اومدی توبه کنی؟… حضرت فرمود:” اِرفَع رأسَک”سرت رو بالا بیار…

دیشب صدایت میزدم ای حُر! کجایی؟
تو حُر مایی، حُر مایی،حُر مایی

ای خدا! میشه آقا به من و تو هم بگه: شما مال من هستید…

تو بین دشمن بودی و من با تو بودم
هر لحظه از تو دل ربودم، دل ربودم

حُر! آندم که گفتم مادرت گرید برایت

نفرین کرد به ظاهر،” ثَکَلَتْکَ اُمُّکَ”مادرت به عزات بشینه و گریه کنه، دیدن حُر سرش رو انداخت پایین،عرق شرم پیشانیش رو گرفت….ببین نفرین حُر، چه کرد به ظاهر با دلِ حُر

حُر! آندم که گفتم مادرت گرید برایت
نفرین نکردم،بلکه می کردم دعایت

آنجا که گفت:چشم مادر بر تو گرید
می خواستم زهرای اطهر بر تو گرید

یه جایی امام دست گذاشت که حُر به هم بریزِ، حُر اون ماهیت خودش رو نشون بده،ذات قشنگ خودش رو ، رو کنه،تا گفت: مادرت به عزات بشینه،سرش رو انداخت پایین،گفت:آقا! اگه هر کی غیر از شما اسم مادرمو آورده بود،زنده نمی موند، اما من چه کنم؟شما فرزندِ فاطمه اید،اسم مادرت زهراست…

حُر،حُر شد به خاطر ادبش،اگه دنبال عاقبت به خیری هستی،راهش همینه،احترام کرد به نام بی بیِ دو عالم..

دانی که چون شد،دامن مارا گرفتی؟
تو احترامِ نامِ زهرا را گرفتیمی

خواستم در این گلستان یاس باشی
می خواستم همسنگرِ عباس باشی

می خواستم زخم سرت را خود ببندم
بر زخم های پیکرت چون گُل بخندم

زهرا همان آغاز، هستت را گرفته با چا
درِ خاکیش دستت را گرفته

حُر دشمنِ به ظاهر،الان مقابل امام ایستاده، تا اسمِ مادرش رو آورد،احترام کرد،گفت:مادرت زهراست،من جرأت ندارم حرف بزنم….

سادات منو ببخشن،میخوام بگم: دشمن شنید اسمِ مادرِ امام رو احترام کرد،ای نامرد مردمِ مدینه،دید فاطمه پشتِ دَرِ،دید صدای فاطمه پشت در میاد،حُر به نام مادر امام احترام کرد،اما نانجیب نوشت تو نامه اش: معاویه! اومدم برگردم،یاد علی افتادم،چنان لگدی به در زدم،صدای شکستن استخوان هاشو شنیدم….

شب حُر باید بری پشت در و دیوار،باید بری سر سفره ی حضرت زهرا…

حُر برگشت،چه برگشتنی، گفت:آقا! من اولین نفری بودم که راه رو بستم،میخوام اولین نفری باشم که جونم رو برات فدا می کنم،لَه لَه میزد برا شهادت،رفت میدان،خودش رفت،نوشتن:پسرش هم رفت،غلامش هم رفت،حق رو اَدا کرد،وقتی افتاد رو زمین،حُر یه لحظه به خودش نهیب زد..گفت:حُر! منتظر حسین نباش،حبیب باید منتظر حسین باشه،زهیر باید منتظر حسین باشه،تو همین که بهت اجازه داد جونت رو فدا کنی برات بسه،منتظر نباش،نوشتن فرق حُر شکافته شده بود،خون رو چشماش رو گرفته بود،یه مرتبه دید یه دست مهربون سرش رو از رو خاک برداشت،خون رو از چشماش پاک کرد،چشمش رو باز کرد دید آقاش حسینِ…کیا آرزو دارن موقع جون دادن آقاشون رو ببینن؟

به همه آرزوش رسید،اصلاً جون دادن با حسین،اصلاً درد یادش میره،زخم یادش میره،همتون اهل روضه اید،آقا لحظه ای از کنار حُر بلند نشد،تا حُر جون داد،بعد حُر رو گذاشت،خیلی از شهدای کربلا رو همین کارو کرد،نوشتن به دو دلیل می اومد بالا سر اصحاب و یارانش،دلیل اول این بود:عشقی که بین ارباب و بین اون اصحاب وجود داشت،حضرت می دونست اینا آرزوشونه اینا حسین رو ببینن،میشناخت یارانش رو،دلش نمی اومد کسی منتظر بشه،دلیل دوم خیلی سختِ گفتنش،میشناخت دشمن رو،خباثتِ دشمن رو خبر داشت،میدونست دشمن برا قهرمان بازی،دشمن برا تضعیف روحیه،زنده زنده سرها رو از بدن جدا میکنه،لذا خودش رو میرسوند،سر یاراش رو بغل می گرفت،کسی جلو نیاد،میذاشت راحت جون بدن،چشماش رو می بست،نذاشت کسی رو زنده زنده سر ببرن…

اما امان از اون لحظه ای که خودش افتاد رو خاک،هنوز داشت نفس می کشید، “و الشِّمْرُ جَالِسٌ عَلَی صَدْرِه” حسین……دستت رو بیار بالا،”بالحسین….” شب حُر و شبِ اصحابِ،الان وقت توبه است،توبه ی ما با حسین پذیرفتنی است، “بالحسین الهی العفو….”

خیلی لحظه ی آخر، لحظه ی مهمیه،ان شاء الله دَم جون دادنمون کسی باشه سرمون رو برداره از رو خاک، سر همه رو بلند کردی،رو دامن گرفتی،یه نفر نبود سرت رو از رو خاک،برداره…نه یه نفر بود، اون یه نفر هم سه ساله بود،یه جوری سر رو از روی خاک خرابه برداشت،سر خاکی رو گذاشت تو بغلش،هی نگاه کرد دید لب ها پاره پاره است،با گوشه ی معجرش خونها رو پاک کرد،خاکارو پاک کرد،نگاش به رگ های بریده افتاد…حسین…”اللهم عجل لولیک الفرج”…

مطلب مشابه: متن مداحی شب چهارم ماه محرم (نوحه حضرت حر و دو طفلان)

مطلب مشابه: زیباترین متن ماه محرم برای پست اینستاگرام؛ دلنوشته درباره امام حسین (ع)

متن روضه شب چهارم ماه محرم؛ حر بن یزید ریاحی و طفلان حضرت زینب

دانلود روضه حاج محمود کریمی

دو خورشید جهان آرا، دو قرص ماه، دو اختر
دو آزاده، دو دلداده، دو رزمنده، دو هم سنگر

دو شایسته، دو وارسته، دو دردانه، دو ریحانه
دو نور دیده در دیده، دو روح روح در پیکر

دو یاس ارغوانی نه، بگو دو آیة قرآن
دو یوسف نه، دو اسماعیل از یک قهرمان هاجر

کشیده شانه بر مو، شسته صورت از گلاب اشک
گرفته چون دو قرآن دخت زهرا هر دو را در بر

به سر شور و به رخ اشک و به کف تیغ و به دل آتش
به سیرت، سیرتِ قاسم، به صورت، صورتِ اکبر

منای کربلا گردیده محو این دو قربانی
نوای نینوا از نایشان بر گنبد اخضر

گرفته دستشان را برده با خود زینب کبری
که قربانی کند در مقدم ثار الله اکبر

بگفت ای جان جان، جان دو فرزندم به قربانت
تو ابراهیمی و اینان دو اسماعیل ای سرور!

دو اسماعیل نه، دو ذبح کوچک، نه دو قربانی
قبول درگهت کن منتی بگذار بر خواهر

اگر اذنم دهی اینک به دست خود بگردانم
دو فرزند عزیز خویش را دور علی اصغر

امید زینب است ای آفتاب دامن زهرا
که افتد این دو قرص ماه را بر خاک راهت سر

سفارش کرده عبدالله جعفر بر من ای مولا
که این دو شاخة گل را کنم در مقدمت پرپر

به اذن یوسف زهرا دو ماه زینب کبری
درخشیدند در میدان چو خورشید فلک گستر

فلک در آتش غیرت، ملک در وادی حیرت
که رو آورده در میدان دو حیدر یا دو پیغمبر!

یکی می گفت دو خورشید از گردون شده نازل
یکی گفتا دو مه تابیده یا دو آسمان اختر

ندا دادند ما دو شیرزاده ایم زینب را
که باشد جده ی ما فاطمه صدیقه ی اطهر

پیمبر جد و زهرا جده و مادر بود زینب
حسین بن علی خال و پدر عبدالله جعفر

خروشیدند همچون شیر با شمشیر یک لحظه
دو حیدر حمله ور گشتند بر دریایی از لشکر

تو گفتی در احد تابیده دو بدر جهان آرا
و یا دو حیدر کرار رو آورده در خیبر

ز آب تیغ هر یک آتشی می ریخت در میدان
که گفتی شعله ی خشم خدا پیچیده در محشر

چو آتش بر فلک فریاد می رفت از دل دشمن
چو باران بر زمین می ریخت دست و پا و چشم و سر

ز هم پاشیده چون پیراهن از هم هر دو اعضاشان
ز بس بر جسم شان بنشست زخم نیزه و خنجر

به خاک افتاد جسم پاکشان چون آیة قرآن
دریغا ماند زیر دست و پا دو سوره کوثر

چو بشنید از حرم فریادشان را یوسف زهرا
به سرعت آمد و بگرفت همچون جانشان در بر

دریغا دو همای عشق در آغوش ثارالله
همای روحشان از موج خون در آسمان زد پر

چو دید از قتلگه آرند آن دو سرو خونین را
درون خیمه زینب گشت پنهان با دو چشم تر

همه زنها از لای پرِ خیمه می دیدند .دیدند خانوم از جا بلند نشد .گفتند: خانوم جان! بچه هات رو آقا داره میاره ،یکیش بغل حسین، یکی بغل عباس …این دایی ها دارن برادر زاده ها رو میارن. نمی‌خوای بری ؟

برا بچه های ما تو میدون رفتی ،پاشو بچه های خودت رو دارن میارن ،فرمود : نه ..حاشا اگه من بلند ‌شم … حسینم منو ببینه خجالت می‌کشه.

نهان شد در حرم کو را نبیند یوسف زهرا
مبادا چشم حق گردد خجل ز آن مهربان مادر

بیا لیلا تماشا کن مقام و صبر زینب را
که در یک لحظه داده در ره دین دو علی اکبر

دَم اند و بازدم اند
شبیه بازدَم و دَم همیشه پشت هم اند

قسم به عشق قسم
برای یاری ارباب خویش هم قسم اند

قدم قدم در رزم
دو ردّپا که نه ! انگار ردّ یک قدم اند

اگرچه بی حرم اند
ولیکن همین دو برادر مدافع حرم اند

و این غم است دوتا
که قد مادر این دو ز ماتم است دو تا

برای نجمه یکی است
برای حضرت زینب محرم است دوتا

به کوفه است یکی
ولی به کرب بلا ابن ملجم است دوتا

دو اکبر زینب رسیده اند به خیمه به محضر زینب
و غبطه می خورند رباب و نجمه دوتایی به لشکر زینب…
برای گفتن عقد دو پله خم شده در پای منبر زینب

پسر نگو اصلا بگو به این دو برادر دو قنبر زینب
بگو به جبرائیل دو آیه ای است در این دشت کوثر زینب

شده رجزهاشان به غیر نام علی، نام مادر زینب
شکسته سرهاشان که سر شکسته نگردد برادر زینب

چه قدر تیر زدند به این دو ظاهرا اما …به پیکر زینب
فشار خنجرشان اثر گذاشته اما به حنجر زینب

دو اکبر زینب شدند آخر سر چند اصغر زینب
که گفته یک سر بود ؟سه تا سرند به نیزه برابر زینب

این سه تا سر ؛ سَرِ ابی عبدالله و سر بچه های حضرت زینب همیشه سرشون جلو محمل حضرت زینبِ…

نه پیش مادرشان، که رفته است به بالای نیزه ها سرشان
شدند چون اکبر ،تمام دشت پر است از تمام پیکرشان

چه خوب شد زینب،به وقت مرگ نبود است در برابرشان
و خوب شد دختر نبودند ،و نبوده است فکر معجرشان …

قمرا موند برا تو …اینهمه اختر برا من …
پسرا موند برا تو …هر چی که دختر برا من …

بقیه اش برا من ،آه و ناله برا من …
طفل سه ساله برا من …وقت غارت برا من …

زخم جسارت برا من …جنگ اینجا برا تو …
سنگای اینجا برا من …جنگ کوفه برا من …

سنگای کوفه برا من …

سنگ میزدن حضرت زینب میرفت جلو دفاع می کرد .اینا امانت اند .دیگه زینب پسراش نبودن ، اگر هم بود سر سوزنی از کارش غافل نمیشد .زینبه …امام معصوم فرمود : ای عمه جان! بخدا،تو عالمه ای هستی که کسی تعلیمت نداده .فهمیده ای هستی که کسی بهت نفهمونده خودت می دونی ….

نگاه کرد دید بچه داره با سَرِ بالای نیزه حرف میزنه … دید این بچه اگه حواسش پرت نشه کنار نیزه بچه میمیره …کنار سر به چوبه محمل زد ؛.چند بار زینب این کار رو کرد … خودشو میزد بچه ها به سر بابا نگاه نکنن .

بعد یه همچین خواهری …بدن بچه هاشو که می آوردن از خیمه بیرون نیومد …تو کی هستی خانوم ؟ تو کی هستی خانوم جان ؟ ای جان عالم فدای تو زینب ….

تو خیمه هنوز ،من سرلشکرتم
بی تابِ لبِ،خشک علی اصغرتم

حسین جان

من خواهرتم ،جای مادرتم
من دختر شاه خیبر شکنم

من آینه زهرا و حسنم
اون کس که برا،تو می میره منم

حسین….

مطلب مشابه: متن و جملات ادبی و رسمی تسلیت ماه محرم به دوست و همکاران

مطلب مشابه: متن محرم برای پست اینستاگرام؛ جملات و شعر حسینی برای استوری

متن روضه شب چهارم ماه محرم؛ حر بن یزید ریاحی و طفلان حضرت زینب

متن روضه شب چهارم محرم الحرام حاج حسن خلج

حسین برات یه دنیا غم آوردم
گلام رو با خودم آوردم
ببخش كه هدیه كم آوردم

حسین

بخدا امشب نیازبه روضه خون نداری، من فقط بهانه میخوام دستت بدم.

حسین ستاره ی عرش برینم
بشنو صدای آتشینم
تو دست رد نزن به سینه ام

حسین

بارون رحمت من
به خواهرت نزول كن

داداش به جون مادر
بچه هامو قبول كن

بنا به بعضی از اقوال،دوتا عون و دوتا محمد كربلا بوده،یه عون و محمد برادرهای عبدالله جعفر بودند،سنین اونها بالای بیست سال بوده،بنا بر بعضی از اقوال عون و محمد آقازاده های بی بی زینب سلام الله علیها،سنشون كم بوده،زیر پانزده سال،بعضی روایات داره خانوم،اینها رو تو خیمه لباس نو به تنشون كرد،چشماشون رو سرمه كشید،به موهاشون شانه زد،به بدن هاشون عطر كشید،فرمود:حالا برید پهلو دایی تون،به دست و پاش بیوفتید،اجازه ی میدون بگیرید، مادر یادتون باشه،اگه دایی قبول نكرد،یادتون نره،دایی رو به چادر مادرم قسم بدید،

حسین برات یه دنیا غم آوردم
گلام رو با خودم آوردم

ببخش كه هدیه كم آوردم
حسین ستاره ی عرش برینم

بشنو صدای آتشینم
تو دست رد نزن به سینه ام

نقل اینه :خانوم زینب دستاشون رو گرفت: آوردشون جلوی خیمه آقا سید الشهداء فرمود: من تو نمیآم،شما برید از دایی تون اجازه بگیرید من اینجا وایستادم،خود زینب بیرون ایستاده،هی میگه خدایا،نكنه من سهمی نداشته باشم،بچه ها رفتند تو و برگشتند،بی بی زینب دید خرابند،چی شد مادر،سرشون رو انداختند پایین،

گفتند:مادر دایی راضی نمیشه.راضی نمیشه!چطور؟دست بچه ها رو گرفت اومد تو خیمه ی ابی عبدالله،صدا زد،من و تو یه قرارایی با هم داشتیم،چه طور وقتی نوبت اكبر میشه،فوری میگی برو،وقتی نوبت قاسم میشه،ولو سخت راضی میشی،حالا كه نوبت من شده،نه تو كار میاری،باشه حسین،نمی دونید چقدر حسین گریه كرد.

نگاه به قدشون كن
ببین مرد نبردند

می خوان مثل خود من
دور سرت بگردند

اونیكه تو باید امشب با زینب بگی اینه،نشست كف خیمه:

حسین غریب مادر، حسین غریب مادر…..
حسین

بذار فدای اكبرت شن
غرق به خون برابرت شن
تا افتخار خواهرت شن

حسین

بذار نمك بریزم رو زخم دلاتون

حسین

قول میدم این گل های زیبام
اگه برن از جلو چشمام
از خیمه‌ام بیرون نمیام

حسین

همه ذكر و فكر زینب حسینه

غصه نخور غریبی
فدای نیم نگاهت

من و دوتا جوونم
اینجا میشیم سپاهت

می خوام دو یاس پرپر
میون گلزارت شن

بذار بلاگردون
چشم علمدارت شن

یه زینبی میگیم،یه زینبی میشنویم،مشهوره،محال ممكن بود،زینب بخواد نمازی بخونه،نمازهای واجب و غیر واجب،حتماً قبل نماز باید میومد،یه چند دقیقه ای حسین رو تماشا میكرد،خوب كه سیر نگاه میكرد،حسین رو،بعد میرفت نماز میخوند،خانم فاطمه زهرا سلام الله علیها،تازه خدا بهشون زینب رو داده،متوجه شدن ابی عبدالله از گهواره تا فاصله میگیره،زینب شروع میكنه گریه كردن،تا حسین بر میگرده،میخنده،تا حسین میره ضجه میزنه،ابی عبدالله كه كنار گهواره زینب راه میره،اگه میره چپ چشم زینب،دنبالش میره،حسین میاد به راست چشم زینب دنبالش میگرده،

بی بی زهرا آمد،خدمت پیغمبر اكرم،عرضه داشت بابا یا رسول الله عشق این دختر به داداشش حیرت انگیزه،عشق این خواهر به برادرش،شگفت آوره،پیغمبر شروع كرد گریه كردن،فرمود:فاطمه جان این دخترت شریك حسینه،این دخترت كربلا میره،اون روزی كه حسین كربلا میره با این خواهر،نه من هستم،نه تو هستی،نه باباش علی هست،نه برادش حسن،همه رو میكشن،این دختر و دستاشو به ریسمان ،روی شترهای برهنه سوار،پیغمبر و فاطمه نشستند برا حسین گریه كردند،ای حسین………صل الله علیك یا مولای یا مظلوم یا اباعبدالله

دانلود روضه سید مجید بنی فاطمه

قسمت اول روضه

“اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا اَباعَبْدِاللهِ وَ عَلَى الاَْرْواحِ الَّتى حَلَّتْ بِفِنائِکَ،عَلَیْکَ مِنّى سَلامُ اللهِ اَبَداً ما بَقیتُ وَ بَقِىَ اللَّیْلُ وَ النَّهارُ ،وَ لاجَعَلَهُ اللهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّى لِزِیارَتِکُمْ اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَیْنِ،وَ عَلى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَیْنِ وَ عَلى اَوْلادِ الْحُسَیْنِ وَ عَلى اَصْحابِ الْحُسَیْنِ”پخش‌کننده صوت

دست ما نیست گرفتار تو هستیم حسین
از ازل تا به ابد زار تو هستیم حسین

هیچ کس غیر تو مارا به خدا راه نداد
ما پناهنده ی دربار تو هستیم حسین

تو نبودی همگی اهل جهنم بودیم
تا خود حشر بدهکار تو هستیم حسین

فردای محشر مادرش فاطمه میاد،امام باقر علیه السلام فرمود: مثل مرغی که دانه های خوب و بد و جدا میکنه، مادر ما فاطمه دونه دونه دوستای علی و حسین و جدا میکنه… میگه این گریه کن حسینه…

چه بخوای چه نخوای دوست دارم
چه بخوای چه نخوای بدهکارتم

ما که هستیم فقط آدم تو ای ارباب
ما هواخواه و هوادار تو هستیم حسین

کاسه ی چشم من از شوق تو لبریز شده
پر شدیم از تو و سرشار تو هستیم حسین

اولین گریه کن و مرثیه خوانت زهراست
ما فقط گرمی بازار تو هستیم حسین

مادرم دست مرا دست تو داده، خواهی
یا نخواهی همه سربار تو هستیم حسین

رخصت بده دو طفل خودم را فدا کنم
این فیض روسپید شدن رو زمن مگیر

هم دختر شهیدم و هم خواهر شهید
این مادر شهید شدن را ز من مگیر

باید عزیز را به فدای عزیز کرد
در خیمه غیر این دو عزیزی نداشتم

غیر از دو طفل خود که به قربان تو کنم
در خیمه ام برای تو چیزی نداشتم

بیهوده میزنند همه لاف عاشقی
کس نیست عاشق تو به مانند زینبت

ای هست و نیستم به فدای تو یاحسین
نا قابل است جان دو فرزند زینبت

خوشبخت خواهری که تو باشی برادرش
تا سایه ی تو هست دگر غم نمی‌خورم

فرزند اگر چه که همه دنیای مادر است
دنیایِ بی تو هیچ به دردم نمی‌خورد

هیچکی نباشه اما سایه ی تو بالا سرم باشه، برا همین بود تا کوفه سر حسین بالا محمل زینب بود…

از هر چهارسو به تو شمشیر می‌زنند
باید برای خود سپری دست و پا کنی

از خیمه ام دوتا سپر آورده ام حسین
باید که هر دوتا پسرم را فدا کنی

سخت است دست و پا زدن بچه های من
اما فدای طفل رباب و سکینه ات

سخت آن بود که داخل گودال بنگرم
خنجر به دست شمر نشسته به سینه ات

با یه امیدی با یه انگیزه ای فرمود: بچه ها بیایید، محمد و عون،گفتند: جانم مادر ،بفرمایید با ما چیکار دارید؟…

اینا نوه های فاطمه اند، اینا زیر سایه ی زینب بزرگ شدند،سرا پایین بله مادر جان،قربونتون برم، مادر قربون این حیاتون برم، سرتون و بالا بیارید، میخوام یه کاری بکنید، میخوام من و جلو لشگر یزید و یزیدیا رو سفید کنید،تا نگن داییتون لشگر نداره، یاری رو نداره….عزیزام میخوام برید مادر پهلو شکستم و خوشحال کنید…

گفتند: چه کنیم مادر جان؟گفت: اول صبر کنید، سرمه به چشمشون کشید،هی قد و بالای بچه ها رو نکاه کرد، دورتون بگردم، شما سربازای حسین هستید…کاش مرد بودم شمشیر میگرفتم میومدم وسط میدان،برید اذن و از دایی بگیرید،همچین که اومدن مقابل خیمه ابی عبدالله، خبر دادن دوتا عزیزای زینب اومدن فرمود زود وارد بشن…

چیه عزیزای دایی؟حسین دست رو صورتشون کشید، این دو تا برادر رو بغل گرفت ،گفتند: دایی ما تنهایی نیومدیم….یعنی چی عزیزم؟

دایی جان ما فرستاده های مادرمون زینبیم،مادرمادرم گفنه دایی غریبه،اگه اجازه بدید ما هم بریم میدان؟

ابی عبدالله فرمود: نه شما یادگارای خواهرم هستید، قبول نکردن،زودی اومدن تو چادر مادرشون زدن زیر گریه؟چی شده عزیزای من؟

گفت: مادر رفتیم اما دایی قبول نکرد،یه وقت دیدن زینب با عجله دوید ….

همچین که اومد مقابل حسین، گفت: داداش! نکنه زینب رو قابل نمیدونی؟هم بچه هام فدات، خودم هم قربونت حسین….

عاقبت ابی عبدالله فرمود: شاید باباشون جناب عبدالله راضی نباشه؟

بی بی زینب فرمود:من تربیت شده ی فاطمه ام شوهرداری خوب بلدم…. ،وقتی داشتم می اومدم خود عبدالله گفت: زینب! این دوتا بچه ها باهات میان، هرجا تو تنگنا قرار گرفتی، کار به جنگ کشید، یادت باشه من نیستم، دوتا بچه هارو اول بفرست، اینارو فدای بچه های حسین کن….تا اینو گفت: دیگه حسین گفت: چشم خواهرم!

همه دورشون رو گرفتن، یکی براشون قرآن می خونه، آیت الکرسی میخونه،یکی میگه مواظب خودت باش محمد، یکی میگه: عون مواظب خودت باش…

تنها کسی که هیج عکس العملی نشون نمیداد زینب بود،می گفت: مادر میخوام مثل جدتون مثل شیر وارد میدان بشید،چنان رفتن رجز خوندن این دوتا آقازاده جنگ نمایانی کردن…

یه نامردی دیدن وسط جمعیت داره داد میزنه گفت: داغشون رو به دل مادرشون بذارید…دورَشون کردن،همچین که این آقازاده ها افتادن، بلند صدا زدن: دایی حسین!…

این آقازاده هارو شهید کردن، ابی عبد الله وسط میدان، این دوتارو بغل گرفت،می اومد سمت خیمه پاهاشون رو زمین کشیده میشد…

همه ی زن ها از خیمه ها بیرون اومدن، یکی میگه: محمد، یکی میگه: عون! به سر و صورت میزدن،یه وقت دیدن مادرِ شهید نیست…

هرکی رو زمین اقتاد اول زینب بیرون اومد،رفتن سراغ زینب دیدن گوشه ی خیمه نشسته، خانوم عزیزات رو آوردن، اینجا نشستی،فرمود: بیرون نمیام،با خودم گفتم: شاید حسین منو ببینِ خجالت بکشه…

مطلب مشابه: روز عاشورا چه روزی است؟ داستان مربوط به وقایع روز عاشورا

مطلب مشابه: دلنوشته زیبا درباره محرم + جملات تاثیر گذار در مورد امام حسین (ع) و حضرت ابوالفضل

روضه وتوسل به طفلان حضرت زینب سلام الله علیها اجرا شده شبِ چهارم محرم ۱۴۰۱به نفس کربلایی سید رضا نریمانی

َلسَّلامُ عَلَیْکَ یا اَباعَبْدِاللَّهِ اَلسَّلامُ عَلَی الْحُسَیْن وَ عَلی عَلَیِ بْن الْحُسَین وَ عَلی اَوْلادِ الْحْسَیْن وَ عَلی اَصحابِ الْحُسَین

وقتی همه‌جا شهره به عنوان تو باشیم
باید که فقط ریزه ‌خورِ خوان تو باشیم

دامن نکش از دستِ گدا‌های گرفتار
بُگذار کمی دست به دامان تو باشیم

خَیرُالعمل این است که ارباب تو باشی
ما هم یکی از مُزد‌ بگیرانِ تو باشیم

*وقتی که زمزمه می کنی حسین‌، مادرش تو‌عرش میگه: جانم! اگه فرزند خودت حسین رو‌میگی خدا برات نگهش داره.اما اگه حسین‌ من رو‌ میگی، کربلا بین دونهر آب کُشتنش ….*

فردای قیامت خبر از در به دری نیست
امروز اگر بی سر و سامان تو باشیم

در سیرِ مقامات پِیِ گوهرِ اشکیم
ما چله نشستیم که گریانِ تو باشیم

اسلام بنا بر لَکَ لبیک حسین است
ما نیز بنا شد که مسلمانِ تو باشیم

گویی که اباالفضل دعاگوی لبِ ماست
هرجا که به یادِ لب عطشان تو باشیم

* امام صادق فرمودن: شیعیان ما وقتی آب گوارایی می نوشند همچین که میگن حسین‌ همه ی گناهانشون بخشیده میشه…*


 دلِ این بنده‌ی انگشت نما را نشکن
با فراقت به سرم جامِ بلا را نشکن

آبرویم برود آبروی تو رفته
جلوی چشم همه ظرف گدا را نشکن

دَمِ شش گوشه فقط توبه‌ی ما را بپذیر
جانِ آقای خراسان دل ما را نشکن

به همه گفته‌ام ارباب خریدارِ من است
حُرمَت سینه‌زنِ کرب و بلا را نشکن

مادرش گفت که صد نیزه شکستی به تنش
تو دگر بر بدنش چوبِ عصا را نشکن

*حضرت زینب سلام الله دوتا فرزندش رو آماده کرد. دوتاشون رو‌خواست، عون‌‌و‌ محمد! آبروی من رو نبرید من خیلی جلو‌ داداشم آبرو دارم. تمیزشون کرد، سُرمه به چشماشون کشید، با دستای خودش موهاشون رو‌شونه کرد. گفت منم‌ نمیام شما دوتایی برید تو‌خیمه ی حسین. من بیام داداشم تو رو دربایستی میوفته، خودتون دوتایی برید با دایی تون‌ حرف بزنید. هرجوری هست راضیش کنید نبینم‌ دست خالی برگردید. دوتایی بدو بدو اومدن‌ تو‌ خیمه ی حسین، دایی جان! ما رو‌ مادر فرستاده. برا چی اومدید؟ دایی جان یه چیزی میگیم نه نیار، دایی ما که میبینیم دیگه یار نداری، تنها شدی …ما اومدیم فداییت بشیم…
خدا هیچ‌کس رو غریب نذاره ..مخصوصاً تو شهری بری غریب باشی، تنها باشی، کسی هم تحویلت نگیره،با زن و بچه هم باشی خیلی اذیت میشی….فقط همین بگم…
آقای ما نگران کشته شد همین جور که داشت دست وپا میزد..هی از زیر چشم خیمه های بچه هاش رو نگاه می کرد…*

تنِ من را به هوای تن تو ریخته‌اند
علی و فاطمه در این دو بدن ریخته‌اند

جلوه‌ی واحده را بین دو تن ریخته‌اند
این حسینی‌ است که در قالب من ریخته‌اند

ما دوتا آینه‌ی روبروی یکدگریم
محو خویشیم اگر محو روی یکدگریم

ای به قربان تو و پیکرِ تو پیکرها
ای به قربان موی خاکیِ تو معجرها

امر کن تا که بیفتند به پایت سرها
آه در گریه نبینند تو را خواهرها

از چه یا فاطمه یا فاطمه بر لب داری
مگر از یاد تو رفته است که زینب داری

حاضرم دست به گیسو بزنم رد نکنی
خیمه را با مژه جارو بزنم رد نکنی

حرفِ از سینه و پهلو بزنم رد نکنی
شد که یک بار به تو رو بزنم رد نکنی

تنِ تو گر که بیفتد تنِ من می‌افتد
تو اگر جان بدهی گردنِ من می‌افتد

*دوتا بچه های زینب سلام الله اومدن تو‌خیمه، چی شد مادر؟ رفتن یه گوشه از خیمه زانوهاشون رو بغل گرفتن. چیه مادر؟! مگه دایی چی گفت بهتون؟ دایی ما رو‌ نپذیرفت، مارو‌قبول نکرد. گفت شما باید کنار خواهراتون، کنار مادرتون وکنار این زن وبچه ها باشید. بی بی دست دوتا بچه هاش رو‌گرفت..رفت خیمه ی حسین‌. داداش! قرار ما این نبود. چرا این دوتا بچه رو رد می کنی؟ اون‌موقعی که علی اکبر می خواست بره بدون هیچ‌حرفی بهش گفتی برو. نگاهم نکردی نگفتی علی اکبر باید سایه اش رو سر ما باشه. حالا که نوبت به بچه های من رسید میگی باید بالاسر ما باشن…..
خوبه اینا ببینن دستای من رو میبندن؟ خوبه اینا باشن ببینن مادرشون بین نامحرماست…؟ خوبه اینا باشن ببینن رقیه ات رو‌ با تازیانه میزنن..؟*


  دلم آشفته و حیران شد و حرفی نزدم
نوبت رفتنِ یاران شد و حرفی نزدم

اکبرت راهیِ میدان شد و حرفی نزدم
در حرم تشنه فراوان شد و حرفی نزدم

بِگُذار این پسران نیز به دردی بخورند
این دوتا شیر جوان نیز به دردی بخورند

نذر خونِ جگرت باد جگر داشتنم
سپرِ سینه‌ی تو سینه سپر داشتنم

خاک پای پسران تو پسر داشتنم
سر به زیرم نکن ای شاه به سر داشتنم

سَر که زیر قدم یار نباشد سر نیست
خواهری که به فدایت نشود خواهر نیست

راضی‌ام این دو گُلم پرپرِ تو برگردند
به حرم بر روی بال و پرِ تو برگردند

لِه شده مثل علی اکبرِ تو برگردند
دستِ خالی اگر از محضرِ تو برگردم

دستمال پدرم را به سرم می‌بندم
وسط معرکه چادر کمرم می‌بندم

تو گرفتاری و من از تو گرفتارترم
تو خریداری و من از تو خریدارترم

من که از نرگسِ چَشمان تو بیمارترم
به خدا از همه غیر از تو جِگردارترم

امتحان کن که ببینی چِقدَر حساسم
به خداوند قسم شیرتر از عباسم

بِگُذارم بِروی باز شود حنجرِ تو
یا به دست لبه‌ای کُند بیفتد سرِ تو

جانِ انگشتِ تو افتد پِیِ انگشترِ تو
می‌شود جانِ خودت گفت به من خواهرِ تو

طاقتم نیست ببینم جگرت می‌ریزد
ذره ذره به روی نیزه سَرت می‌ریزد

*خبر آوردن عون‌ و محمد رو کشتن. همه منتظرن بی بی زینب از خیمه بیاد بیرون همه نشستن بی بی بیاد بچه هاش رو بغل بگیره..هرچی صبر کردن دیدن بی بی از تو‌خیمه بیرون‌ نمیاد یکی از این بچه ها تو بغله حسینه،یکی تو بغل عباسه، بچه ها رو بغل گرفت آورد. بالاخره زینب بالاسر بچه هاش میاد؟….
یه نفر از این زنها اومد تو‌خیمه گفت: زینب جان مگه خبر نداری؟! شروع کرد مقدمه بچینه، بی بی گفت چی میخوای بگی؟ میخوای بگی بچه هام رو‌ کُشتن.
پرسید چرا از خیمه بیرون نمیای؟ فرمود: نمیخوام من از خیمه بیام بیرون خجالت داداشم رو ببینیم. داداشم همین‌جوری داره خجالت میکشه، علی اکبر رفت، خیلی خجالت کشید. اینقدر بهش خندیدن….*

یارای ابی عبدالله یکی یکی دارن کم‌ میشن فقط بی بی مونده با چندتا زن وبچه….
 
از تل زینبیه رسیدم که ای وای وای
بالاسرَت نشستم و دیدم که ای وای وای

نیزه ز جای جایِ تنِ تو درآمده
حتی لباس‌های تنِ تو درآمده

دیدم کسی حسینِ مرا نَحر می‌کند
آقای عالمینِ مرا نَحر می‌کند

می‌خواستم ببوسَمَت اما مرا زدند
ناراحتم کنارِ تو با پا مرا زدند

چِقدر روبروم طولش دادند
سه ساعتِ تموم طولش دادند

یه جوری هر کدوم طولش دادند
سه ساعتِ تموم طولش دادند

سرِ فرصت سرِ تو بریدند
به چه قیمت سرِ تو بریدند
بمیرم داداشِ غریبم

توی غربت سرتو بریدند
توی غربت سرتو بریدند

انگار اومد بر قلب من فرود
خنجری که سرت رو از پیکرت ربود

گلوتو می‌بوسم، رگاتو می‌بوسم
تو رو خدا دست و پا نزن

سعید لک
نویسنده: سعید لک

مدیر روزانه، نویسنده، ویراستار و تهیه‌کننده محتوا در روزانه با بیش از ۱۷ سال سابقه فعالیت در زمینه تولید و ویرایش محتوای فارسی. تمرکز اصلی من تولید مطالب کاربردی، خوانا و قابل اعتماد در حوزه‌های سبک زندگی، متن و جملات، فرهنگ، سرگرمی، خانواده و موضوعات عمومی است. در روزانه تلاش می‌کنم محتواها با زبانی ساده، ساختاری منظم و بر اساس نیاز واقعی کاربران آماده شوند.