قصه کوتاه کودکانه جدید شاد و غمگین (7 قصه جالب و زیبا)

در این بخش از سایت ادبی و هنری روزانه چندین قصه کوتاه کودکانه را برای شما دوستان و بزرگواران قرار دادهایم. میتوانید این قصه های جذاب را برای فرزندان خود بخوانید. در ادامه با سایت روزانه همراه شوید.
فهرست قصه کوتاه کودکانه
طاووس کلاغ

روزی کلاغی در کنار برکه نشسته بود. آب می خورد و خدا را شکر می کرد.
طاووسی از آنجا می گذشت؛ صدای او را شنید و با صدای بلندی قهقهه زد.
کلاغ گفت:«دوست عزیز چه چیزی موجب خنده تو شده است؟
طاووس گفت:« ازاین که شنیدم خدا را برای نعمت هایی که به تو نداده شکر می گویی»
بعد بال هایش را به هم زد و دمش را مانند چتری باز کرد و ادامه داد: «می بینی خداوند چقدر مرا دوست دارد که این طور زیبا مرا آفریده است؟!»
کلاغ با صدای بلندی شروع به خندیدن کرد.
طاووس بسیار عصبانی شد و گفت:«به چه می خندی ای پرنده گستاخ و بد ترکیب؟»
کلاغ گفت:« به حرف های تو، شک نداشته باش که خداوند مرا بیشتر از تو دوست داشته است؛ چرا که او پرهایی زیبا به تو بخشیده و نعمت شیرین پرواز را به من و ترا به زیبایی خود مشغول کرده و مرا به ذکر خود»
داستان آقا مورچه

یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود ، یه باغی بود ، باغ سرسبز و زیبا ، با درختان میوه ، چشمه قشنگ ، توی این باغ حیوانات زیادی زندگی میکردند مثل موش زبل ، سنجاب کوچولو ، خاله سوسکه و آقا مورچه
هر روز صبح که خورشید یواش یواش طلوع میکرد حیوانات باغ از لانه هاشون بیرون میومدند و دنبال کار خودشون میرفتند بعضی ها به دنبال غذا میرفتند ، بعضی خانه خودشون رو درست میکردند و خلاصه هر کدوم مشغول کاری میشدند حیوانات باغ علاوه از اینکه باید غذای هر روزشون رو پیدا میکردند برای فصل سرد زمستان هم غذا باید ذخیره میکردند
بین حیوانات باغ ، اونی که از همه پرتلاش بود آقا مورچه بود آقا مورچه زودتر از همه از خونه اش بیرون می اومد و دیرتر از همه دست از کار میکشید. یکی از روزها ، آقا مورچه همینطور که میگشت یک غذای خوب و خوشمزه پیدا کرد منتهی این غذا بزرگ و سنگین بود آقا مورچه تصمیم گرفت که این غذا رو هر طوری شده به خونه اش برسونه پس با هر زحمتی که بود این غذا رو برداشت و به طرف خونه اش آورد تا اینکه تو وسط راه به یک دیواری رسید همیشه این دیوار رو به راحتی بالا میرفت ولی این بار چون بارش سنگین بود کارش سخت بود برای اینکار ابتدا آقا مورچه یه استراحت کوتاهی کرد بعد با عزمی راسخ تصمیم گرفت از دیوار بالا بره بار اول تا وسط راه رفت ولی نتونست ادامه بده و از همون جا افتاد دوباره از اول شروع به بالا رفتن کرد باز هم افتاد بار سوم ، بار چهارم ، پنجم و همینطور ادامه میداد و از تلاش و کوشش خسته نمی شد و با خودش میگفت من هر طوری شده باید از روی دیوار بالا برم، من باید این بار رو به خونه برسونم والا تو زمستان غذای کافی برای خوردن نخواهم داشت ، بالاخره بعد از چندین بار تلاش توانست بار رو از روی دیوار عبور بده و به خونه اش برسونه
دوستاش که تلاش و زحمت کشیدن آقا مورچه رو میدیدند میگفتند آقا مورچه بابا چه خبره ، چرا این قدر زیاد تلاش میکنی ، برو یه خورده هم استراحت کن ، ولی آقا مورچه به اونا میگفت الان فصل تلاش و کوشش هست و شما هم باید تلاش کنید
روزها گذشت و فصل زمستان با بارش برف از راه رسید هوا سرد شد حیوانات باغ به خونه هاشون رفتند
یه روز ، موش زبل توی خونه اش میخواست غذا بخوره که دید هیچ غذایی نداره با خودش فکر کرد چیکار کنم ، چیکار نکنم همینطور که نمی تونم بشینم شکمم قار قور میکنه ، دید هیچ چاره ای نداره الا اینکه تو هوای سرد، میان برفها دنبال غذا بگرده ، موش زبل همینطور که دنبال غذا میگشت خاله سوسکه و سنجاب کوچولو رو هم دید که اونا هم با زحمت فراوان دارن دنبال غذا میگردن هر روز تو هوای سرد این حیوانات مجبور بودند برای پیدا کردن غذا بیرون بیایند تا از گرسنگی نمیرند ، یه روز موش زبل به دوستاش گفت هیچ توجه کردین که آقا مورچه اصلا بیرون نمی آید من فکر کنم آقا مورچه غذا داشته باشه بعد همگی به خونه آقا مورچه رفتند ، اقا مورچه گفت بله من غذای کافی دارم و فصل زمستان رو به راحتی سپری میکنم چون من تابستان ، فکر امروز رو میکردم و به همین خاطر بیشتر تلاش میکردم ، شما هم باید در فصل تابستان ، فکر روزهای سرد زمستان را بکنید و تلاشتون رو بیشتر کنید . موش زبل به بقیه حیوانات گفت اگه موافق باشین آقا مورچه رو بعنوان رئیس خودمون انتخاب کنیم و به حرفاش گوش دهیم و از تجربیاتش استفاده کنیم همه حیوانات موافقت کردند و آقا مورچه رو حسابی تشویق کردند
قصه ما به سر رسید کلاغه به خونش نرسید
مطلب مشابه: قصه های کودکانه برای خواب [ 6 داستان جدید کودکانه قشنگ ]
مطلب مشابه: قصه های آرامبخش کودکانه (10 قصه زیبا و شیرین کودکانه 4 تا 7 ساله)
صدای گربه کوچولو

یک روز موش کوچولویی در میان باغ بزرگی می گشت و بازی می کرد که صدایی شنید:میو میو.موش کوچولو خیلی ترسید.پشت بوته ای پنهان شد و خوب گوش کرد.
صدای بچه گربه ای بود که تنها و سرگردان میان گل ها می گشت و میومیو می کرد.
موش کوچولو که خیلی از گربه ها می ترسید، از پشت بوته ها به بچه گربه نگاه می کرد و از ترس می لرزید.بچه گربه که مادرش را گم کرده بود، خیلی ناراحت بود.
موش کوچولو می ترسید اگر از پشت بوته خارج شود، بچه گربه او را ببیند و به سراغش بیاید و او را بخورد؛ اما بچه گربه آن قدر نگران و ناراحت بود که موش کوچولو را پشت بوته ی گل سرخ نمی دید.
او فقط می خواست که مادرش را پیدا کند.
با صدای بلند می گفت:«میومیو مامان جون من اینجام، تو کجایی؟»
او آنقدر این جمله را تکرار کرد تا مادرش صدای او را شنید و به طرفش آمد و او را با خود از باغ بیرون برد.
موش کوچولو نفس راحتی کشید و دوباره مشغول بازی شد.همین طور که زیر بوته ها می دوید و ورجه ورجه می کرد، چشمش به چیزی افتاد که زیر بوته ها برق می زد.
به طرف آن رفت، یک آینه کوچک با قاب طلایی بود.
موش کوچولو توی آینه نگاه کرد و خودش را دید.
خیال کرد یک موش دیگر را می بیند.
خوشحال شد و شروع کرد با عکس خودش حرف زدن.
می گفت:«سلام، میای با من بازی کنی؟»
دهان موش کوچولوی توی آینه تکان می خورد ولی صدایی به گوش موش کوچولو نمی رسید.
موش کوچولو آنقدر با موش توی آینه حرف زد که حوصله اش سر رفت و ساکت شد.
بلبل که روی درختی نشسته بود و او را تماشا می کرد خنده اش گرفت و صدا زد:«آهای موش کوچولو، اون آینه است.
تو داشتی با عکس خودت توی آینه حرف می زدی.»
موش کوچولو سرش را بلند کرد.بلبل را دید.
پرسید:«یعنی این خودِ من هستم؟من این شکلی هستم؟»
بلبل جواب داد:« بله، تو این شکلی هستی.آینه تصویر تو را نشان می دهد.»
موش کوچولو بازهم به عکس خودش نگاه کرد و از خودش خوشش آمد.
او با خوشحالی خندید.بلبل هم خندید.
چندتا پروانه که روی گلها پرواز می کردند هم خندیدند.
گل های توی باغ هم خنده شان گرفت. صدای خنده ها به گوش غنچه ها رسید.
غنچه ها بیدار شدند و آنها هم خندیدند و بوی عطرشان در هوا پیچید.بلبل شروع کرد به خواندن:
من بلبلم تو موشی
تو موش بازیگوشی
ما توی باغ هستیم
خوشحال و شاد هستیم
گل ها که ما را دیدند
به روی ما خندیدند
آن روزموش کوچولو دوستان زیادی پیدا کرد و حسابی سرگرم شد. وقتی حسابی خسته شد و خوابش گرفت، دوید و به لانه اش برگشت و خوابید.
قصه ی ما به سر رسید
کلاغه به خونه ش نرسید
مطلب مشابه: قصه شیرین کودکانه + مجموعه 10 داستان در مورد دوستی و دیگر موضوعات
مطلب مشابه: داستان های جدید سرگرم کننده؛ 15 قصه و داستان کوتاه قشنگ خواندنی
قصه مرغ حنایی

📚يك مرغ حنايي كوچولو🐤همراه با دوستانش در مزرعه زندگي مي كرد.دوستان او يك سگ خاكستري🐶، يك گربه ي نارنجي🐱 و يك غاز 🐦بودند.
يك روز مرغ حنايي مقداري دانه گندم پيدا كرد. او پيش خودش فكر كرد ، “من مي توانم با اين دانه ها ، نان درست كنم .
مرغ حنائي كوچولو پرسيد: كسي به من كمك مي كند تا اين دانه ها را بكارم؟
🐶سگ گفت: من نمي توانم.
🐱گربه گفت: من دلم مي خواهد ولي كار دارم و نمي توانم.
🐦غاز گفت: من امروز بايد به بچه هايم شنا ياد بدهم و نمي توانم.
🐤مرغ حنائي گفت: پس من خودم اين كار را خواهم كرد.او بدون كمك كسي دانه ها را كاشت.
🐤مرغ حنائي كوچولو پرسيد: كسي مي تواند در دروكردن گندم به من كمك كند؟
🐶سگ گفت: من بايد به شكار بروم.
🐱گربه گفت: من تازه از خواب بيدار شدم و حال ندارم.
🐦غاز گفت: من بالم درد مي كند.
🐤مرغ گفت: پس خودم تنهايي آنرا انجام مي دهم. مرغ كوچولو بدون كمك كسي گندم ها را دروكرد.
🐥مرغ حنايي كه خسته شده بود، پرسيد: كسي به من كمك مي كند كه اين گندمها را به آسياب ببريم و آنها را آرد كنيم؟
🐶سگ گفت: من نمي توانم.
🐱گربه گفت: من نمي توانم.
🐦غاز گفت: من هم نمي توانم.
🐤مرغ حنايي گفت: خودم اينكار را خواهم كرد. او گندمها را به آسياب برد و تنهايي آنها را آرد كرد بدون اينكه كسي به او كمك كند.
🐤مرغ حنايي كه خيلي خيلي خسته بود، پرسيد: كسي به من كمك مي كند تا با اين آرد نان بپزيم؟
ولي باز هم سگ و گربه و غاز به او كمك نكردند و هر كدام بهانه اي آوردند.
🐤مرغ حنايي گفت:خودم اين كار را خواهم كرد. و بعد مرغ خسته بدون كمك كسي نان پخت.
نان تازه و داغ بوي خيلي خوبي داشت. مرغ حنايي پرسيد: آيا كسي به من كمك مي كند تا نان را بخوريم.
🐶سگ گفت: من كمك خواهم كرد.
🐱گربه گفت: من كمك خواهم كرد.
🐦غاز گفت: من كمك خواهم كرد.
اما مرغ حنايي با عصبانيت فرياد كشيد، من نيازي به كمك شما ندارم و خودم تنها اين كار را خواهم كرد.
🐤مرغ حنايي نان را جلوي خودش گذاشت و همه آن را خورد
مطلب مشابه: قصه تصویری برای کودک؛ 7 قصه ویدیویی زیبا و قشنگ برای کودکان
مطلب مشابه: قصه صوتی کودکانه / 35 قصه دلنشین و جذاب جدید و قدیمی
ملکه گل ها

روزی روزگاری ، دختری مهربان در كنار باغ زیبا و پرگل زندگی می كرد ، كه به ملكه گل ها 👸 شهرت یافته بود .
چند سالی بود كه او هر صبح به گل ها سر می زد ، آن ها را نوازش می كرد و سپس به آبیاری آن ها مشغول می شد .
مدتی بعد ، به بیماری سختی مبتلا شد و نتوانست به باغ برود . دلش برای گل ها تنگ شده بود و هر روز از غم دوری گل ها گریه می كرد .
گل ها🌺🌻🌹🌸 هم خیلی دلشان برای ملكه گل ها تنگ شده بود ، دیگر كسی نبود آن ها را نوازش كند یا برایشان آواز بخواند .
روزی از همان روزها ، كبوتر سفیدی 🕊 كنار پنجره اتاق ملكه گل ها🌺👰🌺 نشست . وقتی چشمش به ملكه افتاد فهمید ، دختر مهربانی كه كبوتر ها 🕊 از او حرف می زنند ، همین ملكه👰 است ، پس به سرعت به باغ رفت و به گل ها خبر داد كه ملكه سخت بیمار شده است .
گل ها 🌺🌻🌹🌷🌼🌸كه از شنیدن این خبر بسیار غمگین شده بودند ، به دنبال چاره ای می گشتند . یكی از آن ها گفت : « كاش می توانستیم به دیدن او برویم ولی می دانم كه این امكان ندارد ! »
كبوتر 🕊 گفت : « این كه كاری ندارد ، من می توانم هر روز یكی از شما را با نوكم بچینم و پیش او ببرم . »
گل ها🌺🌻🌹🌷🌼🌸 با شنیدن این پیشنهاد كبوتر 🕊خوشحال شدند و از همان روز به بعد ، كبوتر ، هر روز یكی از آن ها را به نوك می گرفت و برای ملكه می برد و او با دیدن و بوییدن گل ها ، حالش بهتر می شد.
یك شب ، كه ملكه در خواب بود ، ناگهان با شنیدن صدای گریه ای از خواب بیدار شد .
دستش را به دیوار گرفت و آرام و آهسته به سمت باغ رفت ، وقتی داخل باغ شد فهمید كه صدای گریه مربوط به كیست ، این صدای گریه غنچه های كوچولوی باغ بود .
آن ها نتوانسته بودند پیش ملكه 👰بروند ، چون اگر از ساقه جدا می شدند نمی توانستند بشكفند ، در ضمن با رفتن گل ها ، آن ها احساس تنهایی می كردند .
ملكه👰 مدتی آن ها را نوازش كرد و گریه آن ها را آرام كرد و سپس به آن ها قول داد كه هر چه زودتر گل ها 🌹🌸🌹را به باغ برگرداند .
صبح فردا ، گل ها را به دست گرفت و خیلی آهسته و آرام قدم برداشت و به طرف باغ رفت ، وقتی كه وارد باغ شد ، نسیم خنک صبحگاهی صورتش را نوازش داد و حال بهتر پیدا كرد ، سپس شروع كرد به كاشتن گل ها در خاك .
با این كار حالش كم كم بهتر می شد ، تا اینكه بعد از چند روز توانست راه برود و حتی برای گل ها آواز بخواند .
👰 🌹🌸🌹🌸🌹🌸🌹🌸🌹👰
گل ها و غنچه ها از اینكه باز هم كنار هم از دیدار ملكه و مهربانی های او ، لذت می بردند خوشحال بودند و همگی به هم قول دادند كه سال های سال در كنار هم ، همچون گذشته مهربان و دوست باقی بمانند و در هیچ حالی ، همدیگر را فراموش نكنند و تنها نگذارند
مطلب مشابه: قصه برای خواب شبانه کودک (قصه شب) 15 قصه خواب زیبا برای کودک در هر سنی
میوههای غمگین !

پیشی دنبال غذا بود. توی حیاط می گشت و بو می کشید که صدایی شنید. جلو رفت. یک عالمه میوه را دید که توی سطل آشغال گریه می کردند.
پیشی پرسید: میوه ها! چرا شما توی سطل آشغال هستید؟ چرا این طور زخمی شدید و بی حال هستید؟
گلابی گنده ای که فقط یک گاز از آن خورده شده بود گفت: می خواهی بدانی؟ پس گوش کن تا برایت تعریف کنم. دیشب جشن تولد بود، همه جا را چراغانی کردند یک عالمه سیب و گلابی و آلو و هلو آوردند. من و دوستانم توی صندوق میوه بودیم. اول ما را توی حوض ریختند. نمی دانی چقدر کیف می داد.
یک آلوی درشت از سلطل زباله بیرون آمد و گفت: ما آب بازی کردیم بالا و پایین پریدیم و خندیدیم. وقتی آب بازی تمام شد، ما را توی سبدهای بزرگ ریختند.
یک هلوی درشت ولی نصفه ناله ای کرد و گفت: پیشی جان به من نگاه کن ببین چقدر زشت شده ام. دیگر یک ذره هم خوشحال نیستم چون حالا یک تکه آشغال هستم. بعد ادامه داد ما توی سبد بودیم. اول از همه مرا با یک دستمال تمیز خشک کردند جوری که پوستم برق می زد…
هلو گریه اش گرفت و نتوانست حرفش را تمام کند.
سیب گفت: راست می گوید: من هم توی سبد بودم. بعد همه ی ما را خشک کردند و توی ظرف بلوری بزرگی کنار هم چیدند. نمی دانی چقدر قشنگ شده بودیم. وقتی مهمانها آمدند همه به ما نگاه می کردند و به به می گفتند.
یک خیار زخمی از میان میوه ها فریاد زد: اما چه فایده ؟ آنها خیلی بدجنس بودند هر کس یکی از ما را بر می داشت و فقط یک گاز می زد و دور می انداخت. یکی زیر پا، یکی زیر صندلی، یکی توی باغچه همه جا پخش شده بودیم. جاروی بیچاره ما را از این طرف و آن طرف جمع کرد.
پیشی نگاهی به حیاط کرد جارو کنار باغچه افتاده بود. معلوم بود از خستگی به این حال افتاده است. پیشی گریه اش گرفت و گفت: چه مهمانهای بدی من که اینجور مهمانها را دوست ندارم. بعد خودش را از لای در کشید و با ناراحتی بیرون رفت
قصه کودکانه « فرشته نگهبان »

یکی بود یکی نبود یه دختر کوچولویی بود به نام صبا. صبا کیف مدرسه اش را برداشت و از مامان خداحافظی کرد تا به سمت مدرسه حرکت کنه.
صبا بسم الله گفت و از خانه بیرون رفت.
باد می آمد. باد در را محکم به هم زد صبا دستش را عقب کشید و گفت: وای نزدیک بود انگشتم لای در بماند؟
به خیابان رسید. موتورسواری با سرعت آمد، صبا خودش را عقب کشید.
گفت: اگر موتور را نمی دیدم چه می شد؟
به مدرسه رسید. به آب خوری رفت. قمقمه اش را پر از آب کرد. دهانش را با زکرد و سرش را زیر قمقمه گرفت. چند قطره آب تو راه نفسش رفت و به سرفه افتاد.
صبا با خودش گفت: وای… نزدیک بود خفه بشم.
صبا به کلاس آمد خانم یک جمله رو تابلو نوشت: خدانگهدار.
بچه ها با تعجب پرسیدند: خانم! دارید خداحافظی می کنید؟
خانم گفت: نه.
سمیه گفت: پس پرای رو تابلو نوشتید خدانگهدار؟
خانم خندید و گفت: می خواستم یه حرف خیلی قشنگ یادتان بدهم. می دانید آن حرف قشنگ چیست؟
خداوند مهربان همیشه نگهدار ماست و ما را از خطرات حفظ می کند. پس دو تا جمله یادتان نره.
یکی سلام و یکی خداحافظ.
سلام یعنی: دعا برای سلامتی .
و خداحافظی یعنی: دعا می کنم خداوند تو را از خطرات حفظ کند .
مطلب مشابه: داستان کودکانه برای خواب ؛ 10 قصه کودکانه با تصاویر زیبا
اژدهای کوچولو که آتش نمیگرفت
در سرزمین دوری به نام «درّهٔ آتشین»، همهٔ اژدهایان از بدو تولد یاد میگرفتند آتش از دهانشان بیرون بیاورند. پدر و مادرها صبح تا شب به بچهها تمرین میدادند: «بخور، فوت کن، آتش!» اما در میان همهٔ این اژدهایان قهار، یک اژدهای کوچک به نام «دودی» بود که انگار یک چیزی در گلویش گیر کرده بود. هر بار پدر و مادرش از او میخواستند آتش بگیرد، فقط یک ابر دود خاکستری از دهانش بیرون میآمد و همه را سرفه میانداخت. مادرش ناراحت بود، پدرش نگران. «دودی جان، تو باید آتش بگیری، وگرنه هیچکس تو را یک اژدهای واقعی قبول نمیکند.»
دودی خیلی تلاش کرد. صبح زود از خواب بیدار میشد و دم غار میایستاد و به پرندگان نگاه میکرد. «چطور میشود من فقط دود دارم اما آتش نه؟» یک روز، از خانه فرار کرد تا برود سراغ پیرترین اژدهای درّه، مادربزرگ «آذرگل» که هزار سال سن داشت. راه زیادی را پر از سختی طی کرد. از کوهستان سوزان رد شد، از رودخانهٔ گدازه گذشت و بالاخره رسید به غار مادربزرگ.
مادربزرگ آذرگل او را با آغوش باز پذیرفت. دودی ماجرا را گفت: «همه اژدهاها آتش میگیرند جز من. من فقط دود دارم». مادربزرگ خندید و گفت: «عزیزم، چرا فکر میکنی آتش تنها قدرت یک اژدهاست؟ بگذار یک راز را به تو بگویم: وقتی که من کوچک بودم، من هم آتش نمیگرفتم. من به جای آتش، نور از دهانم بیرون میدادم. همه مرا مسخره میکردند تا اینکه یک شب، درّه مورد حملهٔ گرگهای سنگی قرار گرفت. هیچ آتشی نمیتوانست آنها را فراری بدهد، اما نور من آنقدر قوی بود که فرار کردند. تو هم باید بفهمی قدرت واقعیات چیست».
دودی به فکر فرو رفت. چند روزی با مادربزرگ ماند و تمرین کرد. یک روز در راه بازگشت به خانه، صدای فریاد کمک شنید. دو تا از بچه اژدهای همسایه در یک چاله عمیق افتاده بودند و هر چقدر آتش میگرفتند، دیوارهٔ چاله فقط داغتر میشد و نمیتوانستند بیرون بیایند. دودی نگاهی به درون چاله کرد و بدون فوت وقت، عمیقترین نفس را کشید و فوت کرد. یک ابر دود بسیار غلیظ و خنک از دهانش بیرون آمد. دیوارهٔ داغ چاله خنک شد و بچه اژدهاها توانستند از لبهٔ آن بالا بروند. همه جا خوشحالی و تشویق بود.
پدر و مادر دودی با چشمان اشکبار آمدند و او را در آغوش گرفتند. فهمیدند که فرزندشان یک اژدهای معمولی نیست. دودی آتش نداشت، اما میتوانست با دودش آتشها را خاموش کند و جانها را نجات بدهد. از آن روز، نه تنها کسی دودی را مسخره نکرد، بلکه او را قهرمان درّه نامیدند.
نتیجهٔ داستان: هر کسی قدرتی دارد که ممکن است شبیه بقیه نباشد. به جای اینکه شبیه دیگران بشوی، بهترین نسخه از خودت باش.
فیل سفید و طبل جادویی
در قلب جنگلی انبوه و سرسبز، یک فیل سفید و مهربان زندگی میکرد به نام «سفیدک». سفیدک از بقیه فیلها بزرگتر نبود، اما گوشهایش خیلی بزرگ و پهن بود. این گوشها آنقدر بزرگ بودند که وقتی باد میآمد، سفیدک مثل یک بادبادک غولپیکر تکان میخورد. بقیهٔ فیلها به او میخندیدند. «سفیدک گوش پنکهای، مواظب باش باد تو را نبرد بالا!» سفیدک ناراحت بود، اما یک چیز را خوب میدانست: میتوانست با آن گوشها صداهایی را بشنود که هیچ حیوان دیگری نمیشنید.
یک روز، ببری خونخوار به جنگل آمد و حکومت را به دست گرفت. او همهٔ حیوانات را وادار کرد هر روز برایش غذا ببرند. حیوانات درمانده بودند. سفیدک شب که همه خواب بودند، با آن گوشهای بزرگش شنید که ببر با همدستش شغال نقشه میکشند: «فردا شب، تمام حیوانات را در یک دام بزرگ میاندازیم و یکجا میخوریم». سفیدک یخ کرد. چاره چه بود؟
به یاد حرف مادربزرگش افتاد که گفته بود: «در شمال جنگل، یک طبل جادویی هست. هر کس آن را بزند، آرزویش برآورده میشود، اما به شرطی که نیتش پاک باشد». سفیدک شبانه راه افتاد. از رودخانهٔ پر تمساح گذشت، از کوه یخبندان بالا رفت، از درهٔ تاریک عبور کرد و بالاخره طبل را پیدا کرد، کنار یک درخت کهنسال. طبل را زد: «طبل جان، من میخواهم حیوانات جنگل را از دست ببر نجات بدهم». ناگهان طبل شروع به درخشیدن کرد و یک صدا گفت: «قدرت تو در خودت است، نه در من. برو و از همان گوشهای بزرگت استفاده کن».
سفیدک کمی ناامید شد، اما وقتی به جنگل برگشت، ایدهای به ذهنش رسید. فردای آن شب، همهٔ حیوانات را دور هم جمع کرد و گفت: «ببر میخواهد همهٔ ما را توی دام بیندازد. بیایید نقشهٔ خودش را علیه خودش به کار ببریم». حیوانات هماهنگ عمل کردند. تعدادی یک دام بزرگ حفر کردند و روی آن را با برگ پوشاندند و تعدادی هم ببر را با آواز و رقص به آن سمت کشاندند. ببر که خیال میکرد خودش شکارچی است، با غرور وارد دام شد و درونش افتاد. صدای جیغ ببر تا صبح در جنگل پیچید و صبح روز بعد، حیوانات او را با طناب بستند و به جای دوری تبعیدش کردند.
از آن روز، هیچکس به گوشهای بزرگ سفیدک نخندید. همه میدانستند که سفیدک نجاتبخش جنگل است. سفیدک هم یاد گرفت که هرکس یک ویژگی خاص دارد و گاهی همان چیزی که باعث مسخره شدن تو میشود، میتواند برگ برندهٔ تو باشد.
نتیجهٔ داستان: هیچ نقص ظاهری آنقدر بزرگ نیست که نتواند به یک استعداد بزرگ تبدیل شود. فقط کافی است آن را در مسیر درست استفاده کنی.
دختری که ابرها را میدوخت
در روستایی کوچک، بالای یک کوه بلند، دختری به نام «باران» زندگی میکرد. باران پدربزرگ داشت که ابر دوز ماهری بود. او میتوانست ابرهای پاره شده را با نخهای نور بدوزد و دوباره بارانی بباراند. مردم روستا وقتی خشکسالی میشد، پیش پدربزرگ میآمدند و میگفتند: «ابردوز، آسمان را وصله کن تا باران بیاید». پدربزرگ سوزن جادویی خود را برمیداشت و میرفت بالای بلندترین کوه و ابرها را وصله میزد.
اما یک روز، پدربزرگ مریض شد. آنقدر مریض که دیگر نتوانست از جا بلند شود. باران کنار بستر او نشست و پرسید: «پدربزرگ، حالا که تو مریضی، چه کسی ابرها را میدوزد؟» پدربزرگ سوزن را به باران داد و گفت: «نوبت توست، باران جان. باید بروی بالای کوه و ابرها را وصله بزنی. اما بدان که کار آسانی نیست. نخ نور را باید از ته قلب خودت بکشی، و سوزن را با دست مهربانی به کار بگیری». باران سوزن را گرفت و راه افتاد.
رسید به پای کوه. بالا رفتن خیلی سخت بود، اما باران دست برنداشت. نصفههای شب به قله رسید. آسمان پر از ابرهای پاره و دریده بود. اشکهای آسمان به شکل شبنم روی گلها میچکید. باران سوزن را برداشت، اما نمیدانست از کجا شروع کند. ناگهان صدای آشنایی شنید: «از بزرگترین سوراخ شروع کن». باران به ابری نگاه کرد که از وسط پاره شده بود. آنقدر بزرگ بود که ماه از لای آن میدرخشید. باران نخی از قلبش کشید، نخی از جنس مهربانی، و شروع کرد به دوختن. هر کوک که میزد، یکی از آرزوهای قلبیاش را در آن گره میزد: کوک اول برای سلامتی پدربزرگ، کوک دوم برای باران کافی برای روستا، کوک سوم برای شادی همهٔ بچهها.
صبح که شد، باران چندین ابر را دوخته بود. اما خیلی خسته بود و چشمانش سنگین میشد. در همان حال، یک ابر بزرگ دیگر را سوزن میزد که پایش لغزید و افتاد… اما همان لحظه، بالهایی از مهربانی از پشتش درآمد و روی ابر نشاندش. این هدیهٔ آسمان به خاطر پاکی نیتش بود. باران روی ابر نشست و از آن بالا، تمام ابرها را دوخت. وقتی به روستا برگشت، باران گرفته بود. مردم خندان زیر باران میرقصیدند. پدربزرگ که از بستر بیرون آمده بود، باران را بوسید و گفت: «تو حالا یک ابردوز واقعی هستی، دخترم».
و تا سالها، هر وقت روستا به باران نیاز داشت، باران میرفت بالای کوه و ابرها را میدوخت. اما هیچ وقت فراموش نکرد که بهترین نخها از قلب مهربان بیرون میآید.
نتیجهٔ داستان: مهربانی و نیت پاک، انسان را به جایی میرساند که هیچ قدرت دیگری نمیتواند برساند.
سوسک نقاش و پروانهٔ مغرور
توی یک باغچهٔ کوچک پشت یک خانه، حشرات زیادی زندگی میکردند. یک پروانهٔ بسیار زیبا به اسم «پریا» بود که بالهای رنگارنگ و درخشانی داشت. پریا هر روز صبح از گلی به گل دیگر میرفت و به همه نشان میداد که چقدر زیباست. اما یک سوسک سیاه کوچولو هم بود به اسم «نقاش». او نه بال زیبا داشت و نه پرواز بلد بود، اما چیزی که داشت یک قلمموی کوچک و یک ظرف رنگ بود که از گلبرگها و میوهها درست کرده بود. نقاش عاشق کشیدن بود. روی برگهای خشکیده، روی تکههای چوب و حتی روی سنگها طرحهای قشنگی میکشید.
پریا همیشه به نقاش میخندید: «تو که هیچ وقت نمیتوانی مثل من باشی. بالهای من آنقدر قشنگ است که خود آسمان به من غبطه میخورد. اما تو، تو یک سوسک زشت و بیبال هستی». نقاش ناراحت میشد، اما دست از نقاشی برنمیداشت. یک روز، باد تندی آمد. آنقدر تند که بال پروانه پریا پاره شد. پریا با التماس به هر گلی رفت: «لطفاً من را پناه بده». اما گلها گفتند: «تو همیشه ما را تحقیر میکردی، حالا برو». پریا افتاد روی زمین و نتوانست بلند شود.
نقاش صدای گریه را شنید. دوان دوان خودش را رساند و پریا را دید که بال شکستهاش را گرفته. نقاش با مهربانی گفت: «گریه نکن، شاید بتوانم کمکت کنم». رفت و مقداری از چسب مخصوصی که از شیره درختان درست کرده بود آورد. با دقت بال پاره شده را به تنهٔ پریا چسباند. اما بال هنوز خشک بود و نمیشد با آن پرواز کرد. نقاش یک ایدهٔ عالی به ذهنش رسید: «بیا روی بالت نقاشی بکشم، شاید رنگها به آن جان دوباره بدهند».
روی بال پریا، نقاش با ظرافت طرح یک خورشید و یک گل لاله کشید. وقتی کارش تمام شد، بال پریا نه تنها خوب شده بود، بلکه از قبل هم قشنگتر و درخشانتر به نظر میرسید. پریا که از دیدن خودش در شبنم صبح حیرت کرده بود، با شرمندگی به نقاش نگاه کرد: «ببخشید که همیشه به تو میخندیدم. تو از من قشنگتری، چون دلت پر از مهربانی است». نقاش خندید و گفت: «هرکس یک جور قشنگ است. تو بالهای قشنگی داری و من دستهای قشنگی برای نقاشی. بیا دوست باشیم».
از آن روز به بعد، پریا هر روز نقاش را به پروازهای گروهی دعوت میکرد و نقاش هم هر روز برای پریا یک تابلو جدید میکشید. باغچه دیگر جایی برای مسخره کردن نبود، بلکه به گالری هنری تبدیل شده بود که بهترین آثار را یک سوسک کوچولو خلق میکرد.
نتیجهٔ داستان: مسخره کردن دیگران به خاطر تفاوتهایشان کار درستی نیست. هر کسی یک استعداد پنهان دارد که شاید از زیبایی ظاهری هم ارزشمندتر باشد.
نهنگ کوچولو و فانوس دریایی
توی عمق اقیانوس آرام، یک نهنگ کوچولو به اسم «نوید» با خانوادهاش زندگی میکرد. نوید از بقیه نهنگها کوچکتر بود، اما یک آرزوی بزرگ داشت: میخواست یک روز فانوس دریایی را از نزدیک ببیند. هر شب که از لابهلای آب به سطح نگاه میکرد، نور گردان فانوس را میدید که برق میزد و کشتیها را راهنمایی میکرد. مادرش به او میگفت: «نوید جان، نهنگها نباید به فانوس نزدیک شوند. آب آنجا کم عمق است و ممکن است به گل بنشینی». اما نوید کنجکاو بود.
یک روز که خانوادهاش به شکار رفتند، نوید مخفیانه به سمت فانوس دریایی حرکت کرد. راه طولانی بود. از جلبکهای غولپیکر گذشت، از مدرسهٔ ماهیهای طلایی عبور کرد و با لاکپشتهای مسافر سلام و علیک کرد. نزدیک غروب به منطقهٔ کم عمق رسید. ناگهان صدای جیغ و فریاد شنید. یک دلفین کوچک در تور ماهیگیران گیر کرده بود. نوید نگاهش کرد: دلش میخواست کمک کند، اما اگر جلوتر میرفت، خودش هم گرفتار میشد.
دلش به رحم آمد. نزدیک رفت و با دندانهای ریز و قوی خودش تور را پاره کرد. دلفین آزاد شد و با خوشحالی دور نوید چرخید. اما سروصدای آنها باعث شد ماهیگیران متوجه شوند. آنها با قایق به سمت نوید آمدند. نوید ترسیده بود و نمیدانست کجا برود. ناگهان دلفین به او گفت: «مرا دنبال کن!» و از یک راه مخفی بین صخرهها او را به آبهای عمیق هدایت کرد. نوید جان سالم به در برد، اما دیگر برای رسیدن به فانوس دیر شده بود. غروب شده بود و هوا تاریک.
ناگهان همان فانوس دریایی که آرزوی دیدنش را داشت، نور خود را به سمت او چرخاند. نوید بالای آب پرید و برای اولین بار فانوس را از نزدیک تماشا کرد. آنقدر زیبا و باشکوه بود که نوید اشک شوق ریخت. در همان لحظه، صدای ملایمی از فانوس شنید: «تو امروز یک کار بزرگ کردی. به جای اینکه فقط به فکر رسیدن به آرزویت باشی، به فکر نجات یک موجود دیگر بودی. برای همین من خودم آمدم تا تو را ببینم». نوید فهمید که گاهی برای رسیدن به یک آرزو، نباید از مسیر مهربانی خارج شد.
وقتی به خانوادهاش برگشت، ماجرا را تعریف کرد. مادرش دیگر عصبانی نبود. بوسیدش و گفت: «تو الان از همه نهنگهای دنیا شجاعتری، چون هم به آرزویت رسیدی، هم به دیگری کمک کردی».
نتیجهٔ داستان: گاهی بهترین راه رسیدن به آرزوها، کمک کردن به دیگران در مسیر است.
بادکنک قرمزی که میخواست به ماه برود
در یک جشن تولد بزرگ، یک بادکنک قرمز رنگ به اسم «قلب» بین بقیه بادکنکها بود. بقیه بادکنکها خوشحال بودند که در جشن باد میشوند و بالای سر بچهها میچرخند، اما قلب رویای دیگری داشت: میخواست به ماه برود. بادکنک آبی به او گفت: «دیوانه شدهای؟ ما بادکنک هستیم، نه سفینه فضایی!» بادکنک زرد گفت: «اصلاً به آن فکر هم نکن، میترکی». اما قلب گوش نکرد. همین که بچهها بند بادکنکها را باز کردند، قلب خودش را از دست پسر کوچولو رها کرد و به هوا رفت.
باد او را بالا و بالاتر برد. از پشت بام خانهها گذشت، از لابهلای ابرها رد شد. هوا سردتر و سردتر میشد. قلب یخ میزد، اما میگفت: «نه، تا ماه نرسم، دست برنمیدارم». از کنار یک گله پرندهٔ مهاجر عبور کرد. پرندهٔ پیر به او گفت: «کوچولو، ماه خیلی دور است. تو نمیرسی. برگرد پایین که هنوز دیر نشده». قلب جواب داد: «شاید نرسم، اما اگر تلاش نکنم، تا آخر عمر حسرت میخورم».
بالاتر رفت. هوا آنقدر نازک شد که قلب به سختی نفس میکشید. ناگهان یک ماهوارهٔ فضایی را دید که دور زمین میچرخید. ماهواره با او حرف زد: «ای بادکنک کوچولو، از کجا میآیی و به کجا میروی؟» قلب گفت: «از زمین، عازم ماه!» ماهواره خندید: «تو با این جثهٔ کوچک؟ ماه میلیونها کیلومتر آن طرفتر است. بهتر است برگردی و به بچهها شادی بدهی. همین الان هم که اینجا هستی، برای یک بادکنک یک معجزه است».
قلب نگاهی به پایین کرد. زمین را از بالا دید: دریاها، کوهها، شهرها و باغچهها. دید که پسر کوچولویی که از دستش فرار کرده بود، دارد گریه میکند و به دنبالش میگردد. ناگهان قلب پشیمان شد. فهمید که شادی دادن به یک بچهٔ کوچک، گاهی از رسیدن به ماه هم مهمتر است. همانجا در آسمان، تصمیم گرفت برگردد. اما چطور؟ باد مخالف میوزید. ناگهان همان پرندهٔ پیر که قبلاً دید، از راه رسید و بادکنک را با نوکش گرفت و به آرامی به سمت زمین آورد.
قلب درست در حیاط همان خانه فرود آمد، درست در همان جشن تولد. پسر کوچولو با خوشحالی او را گرفت و بوسید. از آن روز به بعد، هرگز بند قلب را رها نکرد و قلب هم هرگز فکر رفتن به ماه را از سر بیرون نکرد، چون فهمید که جای یک بادکنک، در آغوش گرم یک بچه است، نه در تاریکی سرد فضا.
نتیجهٔ داستان: گاهی بهترین جای دنیا همان جایی است که به آن تعلق داری. آرزوهای بزرگ را باید داشت، اما قدر چیزهای کوچک را هم دانست.
شنگول و باغ شگفتانگیز
پسر بچهای بود به اسم «شنگول» که عاشق کاشتن بذر بود. هر وقت تخمه یا هستهای پیدا میکرد، میکاشتش توی گلدان کوچکش و هر روز آبش میداد و با آن حرف میزد. همسایهها به او میخندیدند: «شنگول، از این گلدانها که هیچی در نمیاد. برو فوتبال بازی کن!» اما شنگول گوش نمیداد. یک روز، در راه مدرسه، یک دانهٔ عجیب و غریب پیدا کرد. دانه مثل یک مروارید میدرخشید و گرمای لطیفی داشت. شنگول آن را برداشت و در بزرگترین گلدانش کاشت.
روزها گذشت، اما هیچ نهالی سبز نشد. یک هفته، دو هفته، یک ماه. شنگول ناامید شد. خواست گلدان را خالی کند که ناگهان زمین لرزید. نه یک زمین لرزهٔ واقعی، بلکه لرزشی آرام و رؤیایی. از توی گلدان، یک جوانهٔ زرین بیرون آمد. جوانه هر روز یک وجب بلندتر میشد و هر شب از خودش نور میداد. شنگول دیگر نمیتوانست آن را در خانه نگه دارد. مجبور شد آن را به باغچهٔ پشتی حیاط منتقل کند.
آن درخت به سرعت رشد کرد. در عرض یک ماه از دیوار هم بلندتر شد. یک شب شنگول از پنجره نگاه کرد و دید که درخت از خودش میوههای رنگارنگی آویخته که هر کدام مثل یک فانوس کوچک میدرخشند. از خانه بیرون رفت. یکی از میوهها را چید و گاز زد… ناگهان در میان باغچهای عظیم و شگفتانگیز ایستاده بود. باغی پر از گلهایی که آواز میخواندند، رودخانهای از شیر عسل و درختانی که آب نبات میدادند. این باغ متعلق به پری مهربانی بود که هزار سال پیش آن دانه را گم کرده بود. پری به شنگول گفت: «تو به خاطر صبوری و عشق به کاشتن، سزاوار این باغ شدی. هر چه میخواهی از اینجا با خودت ببر».
شنگول میتوانست جیبهایش را پر از طلا و جواهر کند، اما او فقط یک مشت بذر از گلهای آوازخوان برداشت و به خانه برگشت. بذرها را در گلدانهای کوچکش کاشت و تا یک ماه بعد، تمام کوچه و خیابان پر از گلهایی شد که برای بچهها آواز میخواندند. مردم از سراسر شهر میآمدند تا آواز گلها را بشنوند. و شنگول هر روز صبح، پیش از رفتن به مدرسه، به گلها آب میداد و با آنها حرف میزد و آنها هم برایش آواز میخواندند.
از آن روز، هیچکس شنگول را مسخره نکرد. همه فهمیدند که صبوری و عشق به طبیعت، گاهی بزرگترین معجزه را میآفریند.
نتیجهٔ داستان: صبور باش و به کاری که دوست داری، عشق بورز. روزی نتیجهٔ آن را خواهی دید، حتی اگر دیگران به تو بخندند.










