شعر با موضوع درخت 🌲؛ اشعار دلنشین در وصف درخت، طبیعت و درختان

شعر با موضوع درخت را در روزانه قرار داده‌ایم. شعر با موضوع «درخت» یکی از پرتکرارترین و عمیق‌ترین موضوعات در ادبیات فارسی و حتی ادبیات جهان است. درخت در فرهنگ ایرانی و بسیاری از فرهنگ‌های دیگر، نماد حیات، رشد، باروری و پایداری است. ریشه‌هایش در زمین (جهان زیرین)، تنه‌اش در زمین (جهان مادی) و شاخه‌ها و برگ‌هایش در آسمان (جهان معنوی) قرار دارد؛ به همین دلیل درخت اغلب به‌عنوان «محور جهان» یا «درخت زندگی» (مانند درخت توبا یا درخت کیانی در اساطیر ایران) دیده می‌شود.

شعر با موضوع درخت 🌲؛ اشعار دلنشین در وصف درخت، طبیعت و درختان

شعرهای زیبا با موضوع درخت

تو قامت بلند تمنایی ای درخت

همواره خفته است در آغوشت آسمان

بالایی ای درخت

دستت پر از ستاره و جانت پر از بهار

زیبایی ای درخت

وقتی که بادها

در برگهای در هم تو لانه می‌کنند

وقتی که بادها

گیسوی سبز فام تو را شانه می‌کنند

غوغایی ای درخت

وقتی که چنگ وحشی باران گشوده است

در بزم سرد او

خنیاگر غمین خوش آوایی ای درخت

در زیر پای تو

اینجا شب است و شب زدگانی که چشمشان

صبحی ندیده است

تو روز را کجا ؟

خورشید را کجا ؟

در دشت دیده غرق تماشایی ای درخت ؟

چون با هزار رشته تو با جان خاکیان

پیوند می‌کنی

پروا مکن ز رعد

پروا مکن ز برق که بر جایی ای درخت

سر بر کش ای رمیده که همچون امید ما

با مایی ای یگانه و تنهایی ای درخت

آنگاه که تیشه به ریشه اش زدند !

کاغذ زیر دستم در خود پیچید

و بی صدا فریاد زد :

زنده باد درخت !

درخت پشت پنجره دوستت دارد

دارد دست‌هایش را تکان می دهد

دارد می رقصد

تو نیز برخیز

برگ‌های سبزت را تکان بده

میوه های شیرینت را فرو بریز

برقص… برقص

تا دنیا از تو یاد بگیرد

زیبا باشد.

تک درختی سبز بودم ، برگ و باری داشتم من

پیش چشم اهل معنا ، اعتباری داشتم من

شاخه هایم چتر آسا ، سایه گستر بود و زیبا

زیر چتر سایه سارم ، سبزه زاری داشتم من

هر سحر از مرغکان خوشنوای این گلستان

نغمه های دلکش از گوش و کناری داشتم من

مثل اشک دیدگان ماهرویان ، پاک و روشن

فیض بخش از آب صافی جویباری داشتم من

دشت را از رویش گلهای وحشی هر بهاران

رنگ رنگ و دلربا نقش و نگاری داشتم من

گاهگاهی در برم از مردم صحرا در اینجا

رهروئی ، ناخوانده مهمانی ، سواری داشتم من

میزبان آهوان دشت بودم ، روزگاری

میهمان خسته ای را از دیاری داشتم من

چیستم اکنون « نکوئی » تک درختی خشک و بی بر

یاد باد آن روزگاران را که یاری داشتم من

مطلب مشابه: متن در مورد درخت و جنگل + جملات ادبی زیبا در تشبیه جنگل

مطلب مشابه: متن طبیعت + جملات زیبا در مورد طبیعت و زیبایی های آن

شعرهای زیبا با موضوع درخت

رو برگ هر درختی

فرشته ای نوشته:

هر کی درخت بکاره

خونه ش توی بهشته

ای درخت آشنا

شاخه های خویش را   

ناگهان کجا   

جا گذاشتی؟

یا به قول خواهرم فروغ:

دست های خویش را

در کدام باغچه

عاشقانه کاشتی؟

این قرارداد        

تا ابد میان ما          

برقرار باد:

چشم های من به جای دست های تو!

من به دست تو

آب می دهم

تو به چشم من       

آبرو بده!

من به چشم های بی قرار تو

قول می دهم:

ریشه های ما به آب

شاخه های ما به آفتاب می رسد

ما دوباره سبز می شویم!

تو درخت روشنایی گل

مهر برگ و بارت

تو شمیم آشنایی همه شوق ها نثارت

تو سرود ابر و باران و طراوت بهاران

همه دشت انتظارت

زیباتر از درخت در اسفند ماه چیست ؟

بیداری شکفته پس از شوکران مرگ

زیباتر از درخت در اسفند ماه چیست ؟

زیر درفش صاعقه و تیشه ی

تگرگ

زیباتر از درخت در اسفند ماه چیست ؟

عریانی و رهایی و تصویر بار و برگ

درخت پر شکوفه

با دو چهره

در برابر نسیم

ایستاده است

نخست : چهره ی پیمبری که باغ را

به رستگاری ستاره می

برد

و چهره ی دگر

حضور کودکی ست

که شیر می خورد

مطلب مشابه: متن در مورد بهار و شکوفه؛ شعر و جملات ناب در وصف بهار

مطلب مشابه: شعر طبیعت + مجموعه اشعار زیبا و خواندنی در مورد طبیعت و سرسبزی

عکس نوشته شعر درخت

منـم پیر جوانی ر فته بر باد

منـم مـرغ اسیـر دسـت صیـاد

منـم آن تک درخت پـیروفرتـوت

که با اندک نسیمی خواهم افتاد

کهنسال می شویم

مثل درخت

درخت اما

این واژ ه ی

غبار گرفته ی دلگیر را

نمی داند.

پیری برای او

شولای مرگ نیست

برگش نمی شود سپید

پشتش نمی خمد

درخت

یا سبز می میرد

یا

هرگز نمی میرد.

آنگاه که تیشه به ریشه اش زدند !

کاغذ زیر دستم در خود پیچید

و بی صدا فریاد زد :

زنده باد درخت !

درخت ، هویت پنجره هاست

جوانه ، شعر درخت است

و غنچه ، معنی عشق . . .

روز درختکاری مبارک

لب بر لبت

چنانت به درخت بچسبانم به دلتنگى

که درخت شوى

که رفتن اگر بخواهى

نتوانى

که بمانى . . .

خدا جونم، درختا رو نگه دار

مواظب ریشه و برگشون باش

باد که می آد، خودت تو گوشش بگو:

با همه ی درختا، مهربون باش

من نه گنجشکم،

نه قناری!

دارکوبی هستم در شهری بی درخت؛

حالا تو هی بگو بخوان!

درخت زیبای من

درخت زیبای من

در دل صحرا 

کرده برای من پهن

سایه خود را

خرمنی از برگ سبز

گرفته بر دوش

برای هر پرنده

گشوده آغوش

درخت زیبای من

چه با صفایی

من یک درخت هستم

بلند و سبز هستم

تو خاک ریشه دارم

تو ساقه میوه دارم

پاک میکنم هوا رو

شاد میکنم شمارو

اگر تو ماه اسفند

تو یک نهال بکاری

سال دیگه میبینی

درخت اجازه داده

روصندلی بشینیم

رومیزای چوبی مون

میوه هاشو بچینیم

درخت اجازه داده

به پرتقال فروشا

خوبه به یادش باشن

گاهی زغال فروشا

اگه اذیت کنیم

درختارو می میرن

از سر زندگیمون

سایه شونو می گیرن

برگی که می‌ریزد

از درخت نمی‌کاهد

گنجشکی که می‌پرد

از درخت نمی‌کاهد

شاخه‌ای که می‌شکند

از درخت نمی‌کاهد

تنه‌ای که تبر می‌خورد

از درخت نمی‌کاهد

درخت

وجود ندارد

درخت دوستی بنشان که کام دل به بار آرد

نهال دشمنی برکن که رنج بی‌شمار آرد

چو مهمان خراباتی به عزت باش با رندان

که درد سر کشی جانا گرت مستی خمار آرد

مطلب مشابه: شعر زیبا درباره روستا؛ اشعار دلنشین درباره زیبایی های روستا

عکس نوشته شعر درخت

شعر زیبا درباره درخت

نه هر درخت تحمل کند جفای خزان

غلام همت سروم که این قدم دارد

رسید موسم آن کز طرب چو نرگس مست

نهد به پای قدح هر که شش درم دارد

نیازد جز درخت هند کافور

نیریزد جز درخت مصر روغن

نه نظم من به بیت کس مزور

نه عقد من به در کس مزین

ز آسیب درخت او چو سیبید

چون سیب درخت سنگسارید

گر سنگ دلان زنندتان سنگ

با گوهر خویش یار غارید

پاییز و پاییزه

برگ درخت می ریزه

هوا شده کمی سرد

زمین از برگ زرد

ابر سیاه و سفید

رو آسمونو پوشید

دسته دسته کلاغا

میرن به سوی باغا

همه میگن به یکبار

قار و قار و قار و قار

درختا خیلی خوشگلن

مثل ما دست و پا دارن

مثل تموم آدما

مامان دارن، بابا دارن

درختایی که لاغرن

فکر می کنم جوون باشن

شاید درختای تپل

مادربزرگشون باشن

درختی زیبا

                      سال گذشته                

 نهالی داشتم

بردم و آن را    

تو باغچه کاشتم

 نهال من شد   

 پر از جوونه

رو شاخه هاش     

 ساخت پرنده لونه

 ریشه ها در خاک     

 شاخه ها در باد

قد کشید و شد        

شاد شاد شاد

درختی زیبا

سایه اش رو داد       

 به من و شماها

زیر بارند درختان که تعلق دارند

ای خوشا سرو که از بار غم آزاد آمد

مطرب از گفته حافظ غزلی نغز بخوان

تا بگویم که ز عهد طربم یاد آمد

درخت ها که مثل پرنده ها نیستند که وقتی جنگل آتش گرفت کوچ کنند !

درخت ها می مانند اما نمی توانند جنگل را نجات دهند . . .

مثل من که می مانم اما نمی توانم تو را نجات دهم !

مرا ببخش محبوب من  که پرنده نیستم !

گلدان

شاید تابوت کوچکی باشد

که رویای خدا شدن را از درخت می گیرد .

نه چون درخت اسیر در خاک

اندیشه ام را خواهم کاشت

در ذهن کوچه ای

که کودکانش

پاک در خاک بزرگ خواهند شد .

شاید

آغاز یک درخت باشد

روزی که گلدانها به مرگ محکوم میشوند.

درخت زیباست

معلم بر تخته ی سیاه

با رنگی نزدیک به سپید

گفت که درخت زیباست

و به من به این می اندیشیدم

که ما درخت را به دار کرده ایم

وبر جسد پوسیده آن

از زیبایی فراموش شده اش یاد می کنیم

من درخت سبز هستم

با شهامت

با سری افراشته بر سوی گردون…

من درخت را دوست دارم

چونکه رمز رستنست

رمز همت

رمز پاک پایداری

ریشه اندر خاک دارد

میو ی افلاک دارد.

من زمین و نمیخوام / من آسمون و میخوام

من خورشیدونمیخوام / من کهکشون و میخوام

من مرداب و نمیخوام / من اقیانوس میخوام

من واسه دیدن تو / هزارتا فانوس میخوام

من یه درخت تشنه / تووسط کویرم

اگه یروزنباری / جون میدمو میمیرم

من شبیه پیرهنی / هزارتا تیکه خورده

دست منوبگیرو / جون بده به این مرده

ایستاده‌ای در حیاطِ کودکی‌ام،

هنوز همان‌جایی که چهل سال پیش

با دست‌های کوچکم خاکِ پایت را نوازش می‌کردم.

برگ‌هایت را بادِ هر پاییز می‌بُرد

و من هر بار می‌مُردم و دوباره سبز می‌شدم.

تو ریشه در خاکِ غربت داری،

من ریشه در سینه‌ی تو؛

هر بار که تبعیدم را به یاد می‌آورم

سایه‌ات روی دیوارِ ذهنم می‌افتد

و می‌فهمم خانه یعنی همین:

یک درخت که نامِ تو را دارد.

دیشب خواب دیدم دستت را به من دراز کردی

گفتی: بیا بالا، از اینجا شهرِ رفته دیده می‌شود.

بیدار که شدم، هنوز دستم بویِ پوستِ تو را داشت.

شعر زیبا درباره درخت

در کوچه‌ی ما درختی بود که هیچ‌کس مالکش نبود،

نه شهرداری، نه همسایه، نه خدا.

هر کسی که می‌رفت، چیزی از خودش به آن می‌آویخت:

دخترِ همسایه روسریِ قرمزِ عاشقانه‌اش را،

پسرِ عمو تسبیحِ شکسته‌اش را،

مادرم یک مشت خاکِ قبرستان را.

شب‌ها زیرش می‌نشستیم و سکوت می‌کردیم،

چون می‌دانستیم هر حرفی که بگوییم

درخت آن را تا صبح تکرار می‌کند.

یک شب آمدند با اره برقی،

درخت فریاد زد،

اما ما خواب بودیم.

صبح که بیدار شدیم، جایِ درخت

فقط یک گودالِ خالی بود

و بویِ رزینِ تازه که هنوز گریه می‌کرد.

از آن روز، هر وقت کسی در کوچه گم می‌شود

می‌گویند رفته دنبالِ سایه‌اش

که زیرِ آن درخت جا مانده.

تو را در بهار کاشتند،

من را در پاییزِ همان سال به دنیا آوردند.

از همان کودکی می‌دانستم

عشق یعنی رشد کردنِ همزمان.

تو هر سال بلندتر می‌شدی،

من هر سال عاشق‌تر.

شاخه‌هایت را به پنجره‌ام می‌رساندی

تا بویِ گل‌هایت بیاید تو،

تا خوابم را پر از پروانه کنی.

یک شب طوفان آمد،

نیمه‌ی تنِ تو شکست،

نیمه‌ی دلِ من.

صبح که شد، دیدم هنوز ایستاده‌ای،

کج، اما زنده.

فهمیدم عشق یعنی

حتی وقتی شکسته‌ای،

سایه‌ات را از معشوق دریغ نکنی.

حالا من پیر شده‌ام،

تو هنوز گل می‌دهی.

هر بهار می‌آیم زیرت می‌نشینم

و به جای حرف،

فقط اشک می‌ریزم روی ریشه‌هایت؛

تو هم به جای برگ،

خاطره می‌ریزی روی شانه‌هایم.

اگر روزی جهان تمام شود

و فقط یک درخت بماند،

مطمئنم تو خواهی بود؛

چون تو از اولِ تاریخ

تمرینِ ماندن کرده‌ای.

تو شاهدِ همه‌ی جنگ‌ها بودی،

همه‌ی بوسه‌ها،

همه‌ی قسم‌هایی که زیرِ سایه‌ات خورده شد

و همه‌ی قسم‌هایی که شکسته شد.

تو باران را به یاد داری،

تو خشکسالی را،

تو صدایِ کودکانی را که دیگر نیستند.

وقتی آخرین انسان بیاید

و از تو بپرسد: «چی شد که همه رفتند؟»

تو فقط یک برگِ سبز را

به دستِ باد می‌سپاری

و می‌گویی:

«رفتند، اما من هنوز عاشقم.»این چهار درخت را از عمقِ سینه‌ام برایت کندم.

حالا تو بگو:

کدامشان را در حیاطِ دلت می‌کاری؟

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.