شعر زیبا درباره روستا؛ اشعار دلنشین درباره زیبایی های روستا

در سایت ادبی و هنری روزانه چندین شعر زیبا درباره روستا را برای شما دوستان قرار داده‌ایم. این اشعار زیبا همان‌طور که از عنوان پیداست درباره روستا و زیبایی‌های آن هستند. پس اگر به دنبال چنین شعرهایی هستید، با ما همراه شوید.

شعر زیبا درباره روستا؛ اشعار دلنشین درباره زیبایی های روستا

شعرهای زیبا درباره روستا

درمیان کوههای سربلند

  یک ده بی دغدغه بی قید و بند

   برقرار و پایدار و استوار

  ساکت و آرام و خالی از گزند

   نام آن (( پهون )) ، روزگارش سادگی

  جنس خوب ساکنینش مثل قند

   اهل آنجا ساده و با معرفت

  با تو می گویند بر دنیا بخند

   (( پهون )) تمام نقطه هایش با خداست

  کوه تا کوه ، دره دره ، بند بند

  جای همه ی دوستان شاعر یک دسته گل !

هنوز روستای من

بدست دشمن نیفتاده است

و من این را می دانستم

و دلم نمیخواست

به دست دشمن بیفتد

و باز این را میدانستم

اما روزگار میخواست

خود تسلیم دشمن شوم

این را نمیدانستم

مطلب مشابه: متن درباره زندگی ساده روستایی؛ جملات در مورد زندگی زیبا در روستا

مطلب مشابه: متن طبیعت + جملات زیبا در مورد طبیعت و زیبایی های آن

شعرهای زیبا درباره روستا

گوشه دنج جهان است روستا

خلوت باغ جنان است روستا

دشت و صحرایش همیشه نوبهار

جلوه رنگین کمان است روستا

مردمش آرام فضایش بی صدا

چون کلاس امتحان است روستا

کوچه باغ ها مرکز آرامش است

داروی روح و روان است روستا

در وجود جمله مهر و عاطفه

مردمانش مهربان است روستا

دخترانش با حجاب و با ادب

چون پری باشد زنان روستا

با محبت پیرمردانش همه

همچو قلب نوجوان است روستا

راه ندارد اندر آن دزدان چو شهر

در امان از رهزنان است روستا

در ده ما نیست بازار سیاه

فاقد جنس گران است روستا

بر خلاف شهر بی دوز و کلک

صاف و ساده مردمانش روستا

حیف و صد حیف از جور زمان

چو غریب بی نشان است روستا

عکس نوشته اشعار درباره روستا

دشت‌هایی چه فراخ‌!

کوه‌هایی چه بلند

در «گلستانه» چه بوی علفی می‌آمد!

من در این آبادی‌، پی چیزی می‌گشتم‌:

پی خوابی شاید،

پی نوری‌، ریگی‌، لبخندی‌.

پشت تبریزی‌ها

غفلت پاکی بود، که صدایم می‌زد.

پای نی‌زاری ماندم‌، باد می‌آمد، گوش دادم‌:

چه کسی با من‌، حرف می‌زند؟

سوسماری لغزید.

راه افتادم‌.

یونجه‌زاری سر راه‌.

بعد جالیز خیار، بوته‌های گل رنگ

و فراموشی خاک‌.

لب آبی

گیوه ها را کندم‌، و نشستم‌، پاها در آب‌:

«من چه سبزم امروز

و چه اندازه تنم هوشیار است‌!

نکند اندوهی‌، سر رسد از پس کوه‌!

چه کسی پشت درختان است؟

هیچ‌، می‌چرخد گاوی در کرد.

ظهر تابستان است‌.

سایه ها می‌دانند، که چه تابستانی است‌.

سایه‌هایی بی‌لک‌،

گوشه‌ای روشن و پاک‌،

کودکان احساس‌! جای بازی این جاست‌.

زندگی خالی نیست‌:

مهربانی هست‌، سیب هست‌، ایمان هست‌.

آری

تا شقایق هست‌، زندگی باید کرد.

در دل من چیزی است‌، مثل یک بیشۀ نور، مثل خواب دم صبح

و چنان بی‌تابم‌، که دلم می‌خواهد

بدوم تا ته دشت‌، بروم تا سر کوه‌.

دورها آوایی است‌، که مرا می‌خواند.»

خوشا به حالت ای روستایی

چه شاد و خرم، چه باصفایی

در شهر ما نیست جز دود و ماشین

دلم گرفته از آن و از این

در شهر ما نیست جز داد و فریاد

خوشا به حالت که هستی آزاد

ای کاش من هم پرنده بودم

با شادمانی پر می­ گشودم

می رفتم از شهر به روستایی

آنجا که دارد آب و هوایی

مطلب مشابه: جملات در وصف کوچه و متن عاشقانه با کلمه کوچه

مطلب مشابه: متن لذت بردن از زیبایی های طبیعت و تصاویر فوق العاده از طبیعت

عکس نوشته اشعار درباره روستا

شعرهای احساسی درباره روستا نشینی

دگر بهره مهتر ده بدی

هرانکس کزان روستا مه بدی

چنان شد که گشتاسپ با کدخدای

یکی شد به خورد و به آرام و رای

چو برخاست زان روستا رستخیز

گرفتند ناگاه ازان ده گریز

بماندند پیران ابی پای و پر

بشد آلت ورزش و ساز و بر

 چو از شهر یک سر بپرداختند

بگرد اندرش روستا ساختند

بیاراست بر هر سویی کشتزار

زمین برومند و هم میوه دار

 ور نخوانی و ببیند سوز تو علم باشد

مرغ دست آموز تو او نپاید

پیش هر نااوستا

همچو طاووسی به خانه روستا

 قول پیغامبر شنو ای مجتبی

گور عقل آمد وطن در روستا

هر که را در رستا بود روزی و شام

تا بماهی عقل او نبود تمام

 وانک ماهی باشد اندر روستا روزگاری باشدش

جهل و عمی ده چه باشد

شیخ واصل ناشده

دست در تقلید و حجت در زده

 همی بود گشتاسپ دل مستمند

خروشان و جوشان ز چرخ بلند نیامد

ز گیتیش جز زهر بهر

یکی روستا دید نزدیک شهر

یکی روستا بود نزدیک شهر

که دهقان و شهری بدو بود بهر

بیامد به خان یکی کدخدای

بپرسید کاید مرا هست جای

 من عزیزم مصر حکمت را و این نامحرمان

غر زنان برزنند و غرچگان روستا

گر مرا دشمن شدند این قوم معذورند از آنک

من سهیلم کآمدم بر موت اولادالزنا

 پیش بزرگان ما آب کسی روشن است

فعل سگ گنجه است قدح خر روستا

خود به ولوغ سگی بحر نگردد

نجس خود به وجود خری خلد نیابد وبا

 می روم گر تو را ز من ننگست

که نه شیراز و روستا تنگست

بسم این جایگه صباح و مسا

رفتم اینک بیار کفش و عصا

مطلب مشابه: شعر طبیعت + مجموعه اشعار زیبا و خواندنی در مورد طبیعت و سرسبزی

مطلب مشابه: متن غروب | جملات احساسی در مورد غروب خورشید | کپشن و استوری آفتاب

اشعار با موضوع روستا

 دستها برداشته، عمر تو خواهان از خدای

از برای پایداریت اهل شهر و روستا

چون به شاهین قضا انصاف سنجی گاه حکم

جبرئیل از سد ره گوید با ملایک در ملا

 ده خدا گفت ار نمکساری شود انبان کون

گوزهای بی نمک پراند اهل روستا

غورک بی مغز را صفرا بشورید و بگفت

کی مموه باژگونه یافه گوی هرزه لا

 روستا پر ز بی نوایی تست

هر کجا مسجدی گدایی تست

نه همی تا ابد نخواهی زیست

پس بدین پنج روزه ملک این چیست

با وجود عشق، عاقل بودن از دیوانگی است

شهر تا باشد چرا در روستا باشد کسی؟

در کمان چشم از هدف برداشتن صائب خطاست

به که در هنگام پیری با خدا باشد کسی

 گر هزاران ساله علم آنجا برم

آن زمان از روستا خواهم رسید

هیچ نتوان بردن آنجا جز فنا

کز بقا بس مبتلا خواهم رسید

 به شهر اندر بدین سان است

آیین کنون آیین و حال روستا

بین همه دیدند دههای صفاهان

که یکسر چون بیابان بود ویران

 دستار خوان بود ز دو گز کم به روستا

در وی نهند ده کدوی تر نه بس عجب

لیکن عجب ز خواجه از آن آیدم همی

کو بر کدوی خشک نهد بیست گز قصب

…. خیلی جیغ ها درهمهمه شهرها خفه شده اند ،

اما هنوز یک آخ در روستا ، همه رابه همهمه وا میدارد …

خدا روستا را

بشر شهر را

ولی شاعران آرمانشهر را آفریدند،

که در خواب هم خواب آن را ندیدند…

دختران شهر

به روستا فکر می کنند

دختران روستا

در آرزوی شهر می میرند

مردان کوچک

به آسایش مردان بزرگ فکر می کنند

مردان بزرگ

در آرزوی آرامش مردان کوچک

می میرند

کدام پل

در کجای جهان

شکسته است

که هیچکس به خانه اش نمی رسد ..!

اشعار با موضوع روستا

آهنگ سفر دارم

زندان کوچه ها و خیابانهای شهر دود و مرارت

و سنگینی بی عاطفه ی رابطه ها

قلبم را به گریز نا گزیر می کشاند

و چشمان تشنه را

به سوی درختان انبوه سر سبز سوق می دهد

بارم را خواهم بست

به دیدار عطرآگین گلهای نسترن خواهم شتافت

دشتهای آلاله ی کوهی

مرا از تشنگی صمیمیت خوا هند رهاند

به استقبال مراتع سبز بهار می روم

به دیدار گله های آفتابی اسب

دلم پر از درد و دود شده است

در ذهن گندمزار عطر صداقت را تجربه خواهم کرد

در بلندی تپه های آفتابی به دیدار روز خواهم رفت

روزی بارم را خواهم بست

از بی عاطفه گی کوچه های مرگ به آرامی عبور خواهم کرد

همه ی آلودگیهای پر فراز و نشیب خیابانهای دود و درد را ترک خواهم کرد

به دیدار شکوفه زاران رهائی

به دیدار رودخانه های ستاره ی سبز صمیمیت

از گنداب غرور کور

به کوچه های سبزه و آفتاب و درخت سفر خواهم کرد

دلم را آنجا خواهم گشود

دلم را که از سرما منجمد شده است

به آفتاب خواهم سپرد

به دیدار تو آمده ام

مرا ازخستگی اسارت رهائی بخش

بند های پیوندهای درغین را از پایم بگسل

عریانم کن تا از رهائی سرشار گردم

به دیدار تو آمده ام

ای دشت پر شقایق آزاده

به جانم شراره یگانگی افکن

چشمان عاشقم را از طراوت لبریز کن

به دیدار تو آمده ام

ای خاک کهن

روستای من

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.