قصه بچگانه برای نوزاد (۱۰ داستان کوتاه برای نوزادان چند ماهه)
قصه بچگانه برای نوزاد در این قسمت از روزانه به صورت گلچین برای شما والدین گرامی قرار گرفته است. این قصهها مفاهیمی مانند کار تیمی، همکاری، ایثار، و احترام به دیگران را به کودکان میآموزند. قصهها با شخصیتهای تخیلی و موقعیتهای جذاب، خلاقیت کودکان را پرورش میدهند.

قصهٔ خورشید و ماه کوچولو
(با صدای آرام و شمرده بخوانید، انگار که دارید لالایی میگویید)
روزی روزگاری، پشت اون کوه قشنگ، یه خورشید کوچولو بود که تازه بیدار شده بود.
خورشید کوچولو خمیازه کشید: «هاااااای…» بعد یککم گرمای صورتش را به برگ درختا داد.
یه گنجشک از شاخه پرید بالا و گفت: «جیک جیک، بیدار شدم!»
یه گل زرد کوچولو هم گفت: «صبح بخیر!»
همه چیز روشن و گرم بود. اما توی یه لونهٔ نرم و گرم بالای درخت، یه ماه کوچولو (همون بچهقمری) چشماش رو باز کرد و به خورشید نگاه کرد.
ماه کوچولو گفت: «ما… ما…» یعنی «مامان، بیدار شدم!»
مامان قمری گفت: «بیا عزیزم، دونهدونه صبحانه آمادهست.»
بعد ماه کوچولو خندید: «ها… هی!»
و خورشید هم گرمش کرد، و باد آروم، لالایی خوند: «شوشو… شوشو…»
نتیجهٔ قصه:
همهٔ بچهها، چه آدمها چه پرندهها، وقتی که خورشید بیدار میشه، باید یه ذره بازی کنن، بعد دوباره برن کنار مامانشون تا برای چرت بعدازظهر آماده بشن.
نکته برای مادر یا پدر:
میتوانید هنگام خواندن، اسم نوزاد خود را جای «ماه کوچولو» بگذارید. مثلاً بگویید: «علی کوچولو چشماش رو باز کرد…»
دستش را بگیرید و موقع گفتن «ها… هی!» دستش را آرام تکان دهید.
مطلب مشابه: دانلود حکایت های صوتی قدیمی بچگانه (قصه و داستان آموزنده) (بسیار آموزنده و جذاب)
مطلب مشابه: قصه صوتی کودکانه خواب شبانه (داستان های خواب آور دلنشین)
قصهٔ باد و برگ ریزه

(خیلی آهسته و با نوازش روی شکم یا دست نوزاد بخوانید)
یه برگ ریزه بود، کوچولو و سبز.
روی شاخه تاب میخورد: « چی چک، چی چک…»
باد اومد: «فوووو… فوووو…»
برگ ریزه گفت: «هی!» (انگشت نوزاد را بگیرید)
باد گفت: «بیا بریم بچرخیم، آروم آروم.»
برگ ریزه از شاخه کنده شد، چرخید: «چرخ چرخ…»
افتاد توی یه استخر کوچولو. یه ماهی قرمز آمد و گفت: «بوس… بوس…» (روی گونه نوزاد بوسه بزنید)
برگ ریزه خندید: «هی هی هی…»
بعد خورشید گرمش کرد، برگ ریزه خوابش گرفت.
ماهی گفت: «شب بخیر برگ ریزه!»
و برگ ریزه جواب داد: «شوووو… شوووو…»
نکته برای شما:
هر جا صدای «فوووو» هست، آرام روی موهای نوزاد بدمید.
هر جا «چی چک» است، نوک انگشتتان را مثل باران روی دستش بگذارید.
میتوانید آخر قصه بگویید: «وای چه برگ ریزهٔ نازی، درست مثل… (اسم نوزاد)»
قصهٔ قلب تپ تپه
(نوزاد را روی سینه خود بگذارید یا دستش را روی قلبتان بگذارید)
روزی روزگاری، توی شکم یه ابر نرم و سفید، یه نوزاد کوچولو خواب بود.
یهو از خواب پرید: «هی! ها!» (دست و پای نوزاد را آرام تکان دهید)
به اطراف نگاه کرد. نه خبری از مامان بود، نه صدای قلقلی.
نوزاد ناراحت شد: «هُ… هُ… هُ…»
در همین موقع، از دور یه صدایی آمد: «تپتپ… تپتپ…»
نوزاد گوش داد: «چی هست؟»
صدا نزدیکتر شد: «تپتپ… تپتپ…»
بعد یه دست گرم، نوزاد را بغل کرد و گذاشت روی یه جای نرم و گرم.
نوزاد فهمید: «آها! این صدای قلب مامانه!»
دستش را گذاشت روی سینه مامان، و قلب داشت: «تپتپ… تپتپ…» (انگشت اشاره نوزاد را روی سینه خود بگذارید)
نوزاد خیالش راحت شد. لبخند زد: «هی هی…»
چشماش سنگین شد. قلب مامان آرومآروم گفت: «تپ… تپ… شوشو… تپ… شوشو…»
و نوزاد رفت توی خواب قشنگ پروانهها.
نتیجه:
هر وقت نوزاد صدای تپتپ قلب مامان یا بابا را بشنود، میفهمد که تنها نیست. و این یعنی: «دوستت دارم، نترس عزیزم.»
پیشنهاد:
میتوانید همین قصه را هر روز با همان لحن تکرار کنید. نوزادان امنیت را در تکرار و صداهای آشنا پیدا میکنند.
مطلب مشابه: قصه های آرامبخش کودکانه (10 قصه زیبا و شیرین کودکانه 4 تا 7 ساله)
مطلب مشابه: داستان های شیرین کوتاه؛ 30 قصه و داستان زیبا با موضوعات جالب
قصهٔ ستاره و گهواره

(با صدای آرام و زیر لب بخوانید، انگار شب شده)
بالای آسمون، یه ستارهٔ کوچولو بود که نمیخوابید.
همه ستارههای دیگر خاموش شده بودن و رفته بودن توی خواب قشنگ.
اما این ستارهٔ بازیگوش داشت میچرخید: «چرخ چرخ چرخ…»
ماه نگاهش کرد و گفت: «ها؟ هنوز بیداری؟»
ستاره گفت: «هی! نه… من خوابم نمیبره!»
ماه خندید: «هی هی هی… بیا برات یه لالایی بخونم.»
ماه شروع کرد به خوندن، آروم آروم: «شو شو ستاره… بخواب کنار مهتاب…»
ستاره خمیازه کشید: «هاااااای… چشام داره سنگین میشه…»
ماه باز هم خوند: «لالالا… لالالا… گهوارت طلا…»
ستاره دیگه نتونست. چشاش بسته شد. رفت توی خواب ابرهای نرم.
حتی ماه هم یه کم آروم تر شد.
تمام ستارهها خواب بودن. تمام آسمون داشت زمزمه میکرد: «شوشو… شوشو…»
حالا وقت خوابه… برای تو هم عزیزم… لالالا… (آرام بوسه بزنید روی پلک نوزاد)
نکته برای شما:
این قصه را حتماً در نور کم و قبل از خواب شب بگویید. اسم نوزاد را جای «ستاره» بگذارید. مثلاً: «(اسم نوزاد) کوچولو بود که نمیخوابید…»
هر بار که میگویید «شوشو»، دستتان را آرام روی پیشانی نوزاد بکشید.
قصهٔ قطره و آغوش
(نوزاد را توی بغل بگیرید و آرام تکان دهید)
آسمون یه ذره قهر کرده بود.
قطرههای باران میاومدن پایین: «چیک… چیک… چیک…»
یکی از قطرهها خیلی کوچولو بود و میترسید.
گفت: «هُو… هُو…»
باد گفت: «فوووو… نترس کوچولو!»
قطره گفت: «کجا برم؟»
زمین گفت: «بیا پایین، برات گهوارهٔ گل درست کردم!»
قطره پرید پایین. افتاد روی یه برگ سبز.
برگ، قطره را توی بغلش گرفت.
قطره گفت: «هی… اینجا گرمه!»
برگ خندید: «هی هی… مثل بغل مامانه، نه؟»
قطره دیگه نمیترسید. چشماش سنگین شد.
باران آروم گرفت: «چیک… چو… شووو…»
قطره رفت توی خواب بادامها.
و برگ زیر لب خوند: «لالالا… بارون بیا… بچههامون خوابن… لالالا…»
حالا تو هم چشماتو ببند عزیزم… مثل اون قطره… توی بغل گرم مامان… شوشو…
چند حرکت برای همراهی با قصه:
موقع «چیک چیک» نوک انگشتتان را آرام روی گونه نوزاد بزنید
موقع «فوووو» روی موهایش نفس بکشید
موقع «لالالا» آرام آرام تکانش دهید
مطلب مشابه: قصه کودکانه همراه با شعر [ ۱۰ اشعار داستانی کودکانه آموزنده ]
مطلب مشابه: قصه صوتی کودکانه / 35 قصه دلنشین و جذاب جدید و قدیمی
قصهٔ جوجه و پر قشنگ
(آرام و با مکثهای شیرین بخوانید)
یه جوجهطلایی بود، خیلی نرم و گرم.
تمام روز دویده بود: «چیک چیک… چیک چیک…»
پریده بود بالا: «هی!»
دانه خورده بود: «تق تق…»
گل دیده بود: «وااای!»
باباجوجه گفته بود: «بیا توی لونه!»
اما جوجه گفته بود: «نه نه نه!»، دویده بود باز: «چیک چیک چیک…»
تا اینکه پاهاش خسته شد.
چشماش یه ذره سوزش گرفت.
خمیازه کشید: «هاااااای…»
بالش را روی پر قشنگش گذاشت.
به باباجوجه گفت: «هی… خوابم میاد.»
باباجوجه بغلش کرد. پرهای گرمش را کشید روی بدن جوجه.
جونه جوجه گفت: «شوووو…»
باز هم گفت: «شوووووو…»
و بعد دیگر چیزی نگفت. فقط نفس میکشید: «هووو… هووو…»
باباجوجه خندید آهسته: «هی هی… رفتی عزیزم؟ برو که برو… لالالا…»
تمام جوجههای دنیا خوابیدن.
حتی تو، جوجهطلایی خود مامان… شوشو…
برای این قصه:
موقع «چیک چیک» نوک انگشتتان را به آرامی به بینی نوزاد بزنید
موقع «تق تق» روی سینه نوزاد ضربههای بسیار آرام بزنید
آخر کار یک پر (واقعی یا پارچهای) را روی دست نوزاد بکشید
قصهٔ پنجه و پتو
(خیلی آهسته و با نوازش پشت سر نوزاد)
یه بچهگربه بود، سفید و کرکی.
تمام روز دنبال پروانه دویده بود: «دَ دَ دَ…»
روی طناب راه رفته بود: «واییی…»
توی آفتاب لم داده بود: «هووو…»
شب که شد، بچهگربه خسته بود ولی نمیخواست بخوابد.
گفت: «میا… میا… نه!»
به مامانگربه گفت: «هی! بازی؟»
مامانگربه آمد، زبانش را انداخت روی گوش بچهگربه: «لِیس…» (نوازش آرام روی گوش نوزاد)
بعد گفت: «بیا عزیزم، پتو را دوست داری؟»
بچهگربه گفت: «میا… (بله)»
رفت توی پتوی نرمش. پنجههایش را جمع کرد.
مامانگربه کنارش لم داد و خرخر کرد: «خُرررر… خُرررر…»
بچهگربه چشمهایش را بست. همان صدا را تقلید کرد: «خُر… خُر… خُر…»
مامانگربه خندید: «هی هی… پسر باهوش من!»
بعد آرام خواند: «لالالا… گربه کوچولو… لالالا… کنار پتو… لالالا… دنیا مال خوابه… لالالا…»
و بچهگربه رفت توی رویای قاشق شیر.
حالا نوبت گربهٔ ناز مامان است که چشمانش را ببندد… مثل اون بچهگربه… شوووو…
حرکت پیشنهادی:
در تمام قصه دستتان را آرام روی پشت نوزاد بکشید (از گردن تا پایین کمر)
موقع «خُرررر» خودتان هم آرام خرخر کنید، نوزاد عاشق این صدا میشود
در آخر پتوی نوزاد را مرتب کنید و بگویید: «خواب خوش گربه ناز مامان»
مطلب مشابه: قصه کودکانه درباره بهار؛ داستان های زیبای فصل بهار
مطلب مشابه: قصه بچگانه با موضوع حیوانات؛ ۸ داستان کودکانه آموزنده حیوانات جنگل
قصهٔ گوشهای خوابآلود

(نوزاد را روی پاهایتان بگذارید و آرام تاب دهید)
یه خرگوش کوچولو بود با دو تا گوش دراز و نرم.
تمام روز پریده بود: «پرش پرش… پرش پرش…»
هویج خورده بود: «تَق تَق تَق…»
دمش را تکان داده بود: «تِک تِک…»
به گلها سلام کرده بود: «هی! هی! هی!»
تا اینکه هوا گرم شد. خرگوش زیر درخت نشست.
گوشهای دیگرش را تکان داد: هیچ صدایی…
باز تکان داد: هیچی…
خرگوش گفت: «هی… گوشهای من خوابشون میاد؟»
یک گوش گفت: «آه… من دیگه نمیتونم…»
گوش دیگر گفت: «هااااای… منم چشام سنگینه!»
خرگوش خندید: «هی هی هی… گوش که چشم نداره!»
اما راست میگفتن. گوشها خیلی خسته بودن.
خرگوش رفت توی لونهٔ نرمش.
گوش راست افتاد: «شوووو…»
گوش چپ افتاد: «شوووووو…»
خرگوش کوچولو خمیازه کشید: «هاااااااای…»
بعد بیدار نبود که بیدار نبود. رفته بود توی خواب هویجهای شیرین.
مامان خرگوش آمد، پتوی نرم را کشید رویش. گفت: «لالالا… بخواب عزیزم… فردا دوباره بازی… لالالا…»
حالا گوشهای تو را نوازش میکنم… شوشو… شوشو…
حرکت برای همراهی:
موقع «پرش پرش» نوزاد را آرام روی پایتان بالا و پایین ببرید
موقع «تَق تَق» روی شکم نوزاد ضربه بزنید (بسیار آرام)
در آخر، گوشهای نوزاد را نوازش کنید و بگویید: «گوشای کی خوابیده؟ گوشای (اسم نوزاد)»
قصهٔ کفشدوزک و هفت خال
(با صدای آرام و شمرده، انگار دارید راز میگویید)
یه کفشدوزک کوچولو بود با هفت خال قشنگ روی پشتش.
تمام روز روی برگ بود: «هیس… هیس…»
بال زد: «زوزو… زوزو…»
روی گل نشست: «هی! خوشمزه!»
بارون آمد: «چیک چیک…» کفشدوزک گفت: «واااای!»
دوید زیر قارچ: «دَ دَ دَ…»
زیر قارچ یک کرم ابریشمی بود.
کرم گفت: «هی… تو هم پناه آوردی؟»
کفشدوزک گفت: «هووو… بله، بارون نیاد دیگه!»
باران بند نیامد. اما کفشدوزک خسته شد.
چشماش را بست و باز کرد… بست و باز کرد… بست و…
کرم گفت: «هی! خوابیدی؟»
کفشدوزک جواب نداد. رفته بود توی خواب دانههای برف.
کرم برایش لالایی خواند: «لامباسی لامباسی… برگ نرمه جامباسی… شوشو… شوشو…»
وقتی باران بند آمد، کفشدوزک توی خواب بود. خالهایش هم خواب بودند. حتی بالهای کوچکش هم خواب بودند.
هفت خال قشنگش در خواب میگفتند: «شوووو… شوووو…»
حالا تو هم چشمانت را ببند مثل کفشدوزک… خالهای تو را میبوسم… یکی… دو… سه… (بوسه آرام روی گونه، بینی، پیشانی نوزاد)
زیر پتوی نرم و گرم مامان… شوشو…
نکته:
موقع «زوزو» انگشتتان را مثل پروانه بالای سر نوزاد بچرخانید
موقع «چیک چیک» نوک انگشتان را مثل باران روی پتوی نوزاد بزنید
آخر قصه روی صورت نوزاد سه بوسه بزنید و اسم هر بوسه را بگویید
قصهٔ ماهی قرمز و موج نرم

(با صدای آرام و مثل لالایی بخوانید)
ته دریا، توی یه خونهٔ صدفی، یک بچهماهی قرمز زندگی میکرد.
تمام روز شنا کرده بود: «شنا شنا… شنا شنا…»
دمش را تکان داده بود: «تاپ تاپ…»
با عروس دریایی بازی کرده بود: «هی هی…»
تا جایی که آبها تار شد. خسته شده بود.
به مامانماهی گفت: «هووو… مامان، خوابم میاد…»
مامانماهی گفت: «بیا توی بغل موج نرم…»
موج آمد: «شوررر… شوررر…» (نوزاد را آرام تکان دهید)
بچهماهی رفت توی وسط موج. موج مثل گهواره بود.
چشماش را بست. بالههای کوچکش را روی هم گذاشت.
مامانماهی خواند: «لالالا… توی دریای آبی… لالالا… موج داره نرم نرم… لالالا… ماهی من بخوابه… لالالا… صدف بسته درشو…»
بچهماهی نفس میکشید: «هووو… هووو…»
صدای دریا آروم شد: «هیسسس… هیسسس…»
تمام ماهیها رفتند توی خواب مرجانها.
حتی تو هم برو عزیزم… توی این گهواره که مثل دریاست… شوشو… شوشو…
حرکتهای پیشنهادی:
در طول قصه نوزاد را دائماً و بسیار آرام به چپ و راست تکان دهید (مثل موج دریا)
موقع «شوررر» روی شکم نوزاد باد بزنید (از فاصله دور و خیلی ملایم)
موقع «لالالا» نوازش پشت دست نوزاد
آخر قصه بگویید: «تو ماهی قرمز قشنگ مامانی… بخواب عزیزم»
مطلب مشابه: قصه های عامیانه قدیمی کودکانه ( داستانهای بچگانه قدیمی قشنگ )










