قصه بچگانه با موضوع اسباب بازی (قصه های زیبا و کودکانه قشنگ اسباب بازی ها)

اسباببازیها، تنها اشیایی از جنس پلاستیک و پارچه نیستند. برای کودکان، عروسکها حرف میزنند، ماشینها مسابقه میدهند و خرسهای قهوهای رازهای شب را نگه میدارند. اسباببازیها، نخستین دوستانِ بیصدای کودکاناند که هیچ وقت خیانت نمیکنند. در این بخش از سایت روزانه، مجموعهای از قصه بچگانه با موضوع اسباب بازی را گردآوری کردهایم؛ داستانهایی کوتاه و بلند از ماجراجویی عروسکها، قطارهای اسباببازی، خرسهای سخنگو و لگوهایی که جان میگیرند. این قصهها را برای کودکانتان بخوانید و بگذارید آنها نیز با اسباببازیهایشان دوستی تازهای آغاز کنند.
فهرست موضوعات این مطلب
عروسکی که تنها نماند
بخش اول: قفسه فروشگاه
توی یک فروشگاه بزرگ اسباببازی، عروسکی بود به اسم «لاله». لاله یک عروسک پارچهای بود با موهای زرد و لباس قرمز. چشمانش را دکمه دوخته بودند و همیشه لبخند میزد. لاله ماهها بود که توی قفسه نشسته بود و هیچ کسی او را نمیخرید. هر روز بچهها میآمدند، به او نگاه میکردند و میرفتند سراغ عروسکهای دیگر. لاله دلش شکسته بود.
– چرا هیچ کس من را نمیخواهد؟ لاله از خرسی که کنارش نشسته بود پرسید.
خرس گفت: «ناراحت نباش. روزی میرسد کسی بیاید و تو را ببرد. فقط صبر کن.»
روزها گذشت. لاله تنها بود. تا اینکه یک روز، در آخری سال، یک دختر کوچولو به اسم «سارا» همراه مادرش وارد فروشگاه شد. سارا داشت دنبال یک هدیه برای تولدش میگشت. چشمش به لاله افتاد.
– مامان! این عروسک خیلی قشنگه!
– اما سارا جان، این عروسک خیلی ساده است. بیا یکی از آن عروسکهای گرانقیمت و بزرگ را برداریم.
– نه مامان. من این را دوست دارم. چشمانش مهربان است.
لاله قلبش تند تند زد. بالاخره کسی او را دیده بود! سارا عروسک را برداشت و به خانه برد.
بخش دوم: خانه جدید
خانه سارا پر از اسباببازی بود. عروسکهای بزرگ، ماشینهای گرانقیمت، لگوهای رنگارنگ. لاله کنار بقیه اسباببازیها نشست. اما بقیه به او نگاه غریبه میکردند. یک عروسک بزرگ و مجلل گفت: «تو که توی قفسهها ماندی. حتماً هیچ کس تو را نمیخواسته.»
لاله ناراحت شد. اما سارا هر شب لاله را بغل میکرد و میخوابید. بوی عطر مادر سارا به لاله میچسبید و لاله حس میکرد خیلی دوستش دارند.
یک شب، سارا مریض شد. تب داشت و بیحال بود. مادر سارا کنارش نشسته بود. لاله توی بغل سارا بود. سارا در خواب گفت: «لاله، نرو. پیشم بمان.»
لاله آرزو کرد کاش میتوانست به سارا کمک کند. ناگهان، چشمانش نورانی شد. خودش را توی رویای سارا پیدا کرد. در رویا، سارا در یک باغ بزرگ بود. لاله دست سارا را گرفت و قدم زدند.
– نترس سارا. زود خوب میشوی. من همیشه کنارت هستم.
سارا لبخند زد. صبح که بیدار شد، تبش ریخته بود. به مادرش گفت: «مامان، لاله خوابم آمد و گفت خوب میشوم.» مادرش لاله را بغل کرد و گفت: «ممنونم لاله جان که مراقب سارا بودی.»
بخش سوم: دوستی با بقیه
از آن روز، اسباببازیهای دیگر هم به لاله احترام گذاشتند. فهمیدند که اندازه مهم نیست، قیافه مهم نیست، قیمت مهم نیست. مهم این است که چقدر دوست داشته باشی و دوست داشته شوی.
لاله و سارا بهترین دوستهای دنیا شدند. سارا هر جا میرفت، لاله را با خودش میبرد: به مدرسه، به پارک، به سفر. و لاله هیچ وقت تنها نبود. چون بالاخره خانه واقعی خودش را پیدا کرده بود. خانهای که در آن، دوستش داشتند، نه به خاطر شکل و قیافه، به خاطر خودش.
سالها بعد، سارا بزرگ شد و لاله را به دختر خودش هدیه داد. لاله هنوز همان عروسک ساده بود، با موهای زرد و لباس قرمز. اما چشمانش پر از مهر بود و قلبش پر از عشق. چون میدانست که عشق واقعی، هیچ وقت کهنه نمیشود.
قصه بچگانه طولانی { مجموعه داستان های کودکانه طولانی برای خواب شب }
ماشین قرمزی که ناامید شد

بخش اول: مسابقه بزرگ
در شهر اسباببازیها، هر سال مسابقه بزرگ اتومبیلرانی برگزار میشد. همه ماشینها دنبای برد بودند. قهرمان سال قبل، یک ماشین آبی رنگ بود به اسم «بلو». بلو خیلی مغرور بود و به ماشینهای دیگر میخندید.
امسال، ماشین قرمزی به اسم «قرمز» در مسابقه شرکت کرده بود. قرمز قدیمی بود، رنگش کمی پریده بود، چرخهایش صدا میداد. همه به او میخندیدند. بلو گفت: «تو که حتی نمیتوانی از خط شروع حرکت کنی. چرا آمدی؟»
قرمز ناراحت شد. اما صاحبش، پسر کوچولویی به اسم «امیر»، به او گفت: «نگران نباش قرمز. مهم بردن نیست. مهم این است که تلاش کنیم.»
بخش دوم: مسابقه
مسابقه شروع شد. بلو مثل برق از همه جلو زد. قرمز اما کند حرکت میکرد. موتورهایش ضعیف بود، چرخهایش لیز میخورد. دور اول، بلو اول بود، قرمز آخر.
اما امیر ناامید نشد. هر بار که قرمز از کنارش رد میشد، دست میزد و میگفت: «آفرین قرمز! ادامه بده!»
دور دوم، قرمز یکی از ماشینها را پشت سر گذاشت. دور سوم، دوتا دیگر را. دور آخر، فقط بلو جلویش بود. قرمز همه توانش را جمع کرد. موتورهایش داشت داغ میکرد، چرخهایش داشت وا میشد. اما به خط پایان نزدیک میشد.
بلو نگاهی به قرمز انداخت و ترسید. شتابش را بیشتر کرد، اما زیادهروی کرد. چرخهایش قفل کرد و بلو از مسیر خارج شد و واژگون شد. قرمز از خط پایان گذشت. اول شد!
بخش سوم: درس بزرگی
همه ماشینها به قرمز تبریک گفتند. بلو که شکست خورده بود، گریه میکرد. قرمز رفت پیش بلو و گفت: «گریه نکن. تو ماشین خیلی قویای هستی. فقط باید کمی فروتن باشی.»
بلو نگاهش کرد و گفت: «من به تو میخندیدم، اما تو باز هم به من مهربانی. من اشتباه میکردم. ببخش.»
قرمز و بلو دوست شدند. از آن روز، بلو دیگر به کسی نمیخندید و قرمز هم هیچ وقت مغرور نشد. امیر، پسر کوچولو، به قرمز افتخار میکرد. نه چون قهرمان شده بود، چون در سختیها تسلیم نشده بود.
و مسابقه سال بعد، قرمز و بلو هر دو اول شدند. اما این بار، جام قهرمانی را تقسیم کردند. چون یاد گرفته بودند که دوستی، از هر جامی قشنگتر است.
خرسی که گم شد و پیدا شد
بخش اول: روز بد
پسری به اسم «علی» یک خرس مخملی داشت به اسم «خرسک». از وقتی علی به دنیا آمده بود، خرسک کنارش بود. با هم میخوابیدند، با هم بازی میکردند، با هم سفر میرفتند. خرسک کهنه شده بود، یک چشمش افتاده بود، شکمش پاره شده بود، اما علی هنوز هم دوستش داشت.
یک روز، علی با خانوادهاش به سفر رفتند. در بین راه، خرسک از ماشین افتاد. علی تا شب نفهمید. وقتی خواست بخوابد، خرسک را گشت ولی پیدا نکرد. گریه کرد.
– خرسک کجاست؟ مامان!
مادرش گفت: «حتماً توی ماشین جا مانده. فردا صبح نگاه میکنیم.»
اما خرسک توی ماشین نبود. علی هفتهها گریه کرد. هر شب خرسک را خواب میدید. خواب میدید که خرسک تنها و گمشده توی جاده است.
بخش دوم: سفر خرسک
خرسک از ماشین افتاده بود و کنار جاده مانده بود. ترسیده بود و گریه میکرد. یک راننده کامیون او را دید و برداشت. گفت: «بیا خرسک، پیش بچههایم میروی.»
خرسک چند روز با راننده سفر کرد. شبها پیش راننده میخوابید. اما دلش برای علی تنگ بود. یک شب، از کامیون پرید و به راه افتاد. میخواست برگردد به خانه علی.
روزها راه رفت. گاهی پرندهها به او کمک میکردند، گاهی مورچهها راه را نشانش میدادند. یک روز به شهر علی رسید. اما نمیدانست کدام خانه مال علی است.
بخش سوم: پیدا شدن
خرسک کنار یک درخت نشست و گریه کرد. ناگهان، علی را دید که از مدرسه برمیگشت. علی دوید سمت خرسک. باور نمیکرد. خرسک را بغل کرد و گریه کرد.
– خرسک! تو برگشتی! کجا بودی؟
خرسک نمیتوانست جواب بدهد، اما علی میدانست خرسک خیلی سختی کشیده تا برگردد.
علی خرسک را برداشت برد خانه. مادرش خرسک را دوخت، چشمش را درست کرد، شکمش را پر کرد. خرسک نو شده بود، اما برای علی، همان خرسک قدیمی بود. چون عشق کهنه نمیشود.
از آن روز، علی دیگر خرسک را تنها نگذاشت. به مادرش گفت: «اگر باز هم سفر برویم، خرسک را میبندم به کمربند ایمنی، تا نیفتد.» مادرش خندید و گفت: «حتماً.»
و خرسک، تا سالها بعد، کنار علی ماند. حتی وقتی علی بزرگ شد و خرسک را به بچههای خودش داد. چون خرسک و علی، قصه دوستی داشتند که هیچ چیز نمیتوانست از بین ببرد. نه جاده، نه فاصله، نه هیچ چیز.
قصه بچگانه برای رشد شخصیت بچه ها | ۱۰ داستان کودکانه آموزنده
شب جادویی اسباببازیها

بخش اول: ساعت ۱۲ شب
هر شب، وقتی بچهها میخوابیدند، ساعت ۱۲، اسباببازیها جان میگرفتند. عروسکها حرف میزدند، ماشینها دور اتاق میچرخیدند، لگوها به هم سلام میکردند. اما سحر که میشد، همه برمیگشتند سر جاشان، انگار هیچ اتفاقی نیفتاده.
نیلوفر، صاحب یک عروسک بزرگ، از این راز خبر نداشت. یک شب، نیمهشب از خواب بیدار شد و صدای خنده شنید. پرده را کنار زد. چه دید؟ عروسکهایش در حال رقصیدن بودند! ماشین اسباببازیاش داشت دور اتاق میچرخید! لگوها داشتند با هم قلعه میساختند!
– وای! شما جان میگیرید! نیلوفر با تعجب گفت.
همه اسباببازیها برگشتند و نیلوفر را دیدند. ترسیدند. رئیس اسباببازیها، یک عروسک قدیمی به اسم «مهربون»، جلو آمد و گفت: «نیلوفر، ما هر شب این کار را میکنیم. اما هیچ کس نباید بداند. قول میدهی راز ما را نگه داری؟»
– قول میدهم. فقط بگذارید با شما بازی کنم!
بخش دوم: بازی نیمهشب
آن شب، نیلوفر تا صبح با اسباببازیهایش بازی کرد. با عروسکها رقصید، با ماشینها مسابقه داد، با لگوها قلعه ساخت. خسته بود اما خوشحال.
قبل از سحر، اسباببازیها به نیلوفر گفتند: «حالا باید بخوابی. فردا شب دوباره میآیی؟»
– حتماً! گفت و رفت خوابید.
از آن شب، نیلوفر هر شب ساعت ۱۲ بیدار میشد و با اسباببازیهایش بازی میکرد. اما یک شب، خوابش برد و بیدار نشد. اسباببازیها معطلش ماندند تا صبح. اما نیلوفر نیامد. صبح که شد، نیلوفر ناراحت شد. عروسک مهربون را بغل کرد و گفت: «ببخشید دیشب خوابم برد.»
عروسک مهربون گفت: «اشکال ندارد. اما از این به بعد، اگر خستهای، نخواب. به ما سر بزن. حتی برای چند دقیقه. بودن تو برای ما مهم است، نه بازی کردن.»
بخش سوم: دوستی واقعی
نیلوفر دیگر هر شب بیدار نمیشد. فقط شبهایی که خسته نبود. اما همیشه قبل از خواب، اسباببازیهایش را کنار هم میچید و به آنها شب بخیر میگفت. میگفت: «خواب خوش، فراموش نکنید مرا!»
اسباببازیها هم خواب خوش میگفتند (البته وقتی نیلوفر نمیشنید). و نیلوفر فهمید که اسباببازیها فقط اشیاء بیجان نیستند. آنها دوستانی هستند که هر شب بیدار میمانند تا از او محافظت کنند. و او هم قول داد که هیچ وقت آنها را تنها نگذارد.
سالها بعد، نیلوفر بزرگ شد و اسباببازیهایش را به بچههای دیگر داد. اما هر شب قبل از خواب، به آنها فکر میکرد. و میدانست که در خانه جدید، همان شبهای جادویی هنوز ادامه دارد. چون اسباببازیها، هر جا بروند، جان دارند. فقط کافی است کسی به آنها عشق بورزد.
قطار کوچولو و آرزوی بزرگ

بخش اول: قطاری که در قفسه مانده بود
در یک اتاق بزرگ، پر از اسباببازی، قطار کوچولویی بود به اسم «چوچو». چوچو قرمز بود و زیبا، اما هیچ کس با او بازی نمیکرد. بقیه اسباببازیها به او میگفتند: «تو فقط یک قطار کوچکی. نمیتوانی کاری کنی.»
چوچو دلش میخواست یک روز بزرگ شود، مثل قطارهای واقعی که توی تلویزیون میدید. آرزو داشت روی ریلهای بلند حرکت کند، از کوه و دشت بگذرد و مسافر جابجا کند.
یک شب، پسربچه صاحب اتاق، «پویا»، چوچو را برداشت و گذاشت روی زمین. گفت: «ببینم چوچو، میتوانی روی این ریلهایت حرکت کنی؟»
چوچو خوشحال شد. پویا دکمه قرمز را زد. چوچو حرکت کرد. اما خیلی زود از ریل خارج شد و افتاد. پویا ناراحت شد و چوچو را گذاشت کنار.
– تو که هیچ کاری نمیتوانی بکنی. گفت و رفت.
چوچو گریه کرد.
بخش دوم: ملاقات با رئیس ایستگاه
آن شب، چوچو در خواب، رئیس ایستگاه قطارها را دید. رئیس ایستگاه یک پیرمرد مهربان با ریش سفید بود.
– چرا گریه میکنی، قطار کوچولو؟
– چون من هیچ کاری نمیتوانم بکنم. کوچکم، ضعیفم، از ریل خارج میشوم.
پیرمرد خندید و گفت: «مگر میدانی بزرگترین قطارهای دنیا هم از ریل خارج میشوند؟ مگر میدانی قویترین موتورها هم گاهی خاموش میشوند؟ تو اشکال نداری. فقط باید تمرین کنی.»
– تمرین؟ چطور؟
– هر شب، وقتی پویا خوابید، تو روی ریلهایت حرکت کن. یک بار، دو بار، صد بار. تا یاد بگیری تعادل را حفظ کنی.
بخش سوم: تمرین شبانه
چوچو هر شب، وقتی پویا میخوابید، شروع به تمرین کرد. شب اول، بعد از چند ثانیه افتاد. شب دوم، کمی بیشتر دوام آورد. شب سوم، بیشتر. یک ماه بعد، چوچو میتوانست تمام اتاق را روی ریلهایش بچرخد، بدون اینکه یک بار بیفتد.
یک شب، پویا نیمهشب از خواب پرید. صدای چرخها را شنید. آمد توی اتاق. دید چوچو دارد دور اتاق میچرخد! باور نمیکرد.
– چوچو! تو… تو داری حرکت میکنی!
پویا دکمه را زد و چوچو را روی ریل گذاشت. چوچو با سرعت و مهارت تمام اتاق را چرخید. پویا ذوقزده شد.
– چوچو! تو خیلی ماهر شدی! بیا فردا تو را به پارک میبرم.
بخش چهارم: روز بزرگ
فردا، پویا چوچو را برد به پارک. آنجا یک مسیر طولانی از ریل ساخته بود. چوچو در آن مسیر حرکت کرد. از کنار درختها گذشت، از روی پل کوچک رد شد، به ایستگاه رسید.
بچههای دیگر هم آمدند و قطارهایشان را آوردند. چوچو با آنها مسابقه داد. نه برای بردن، برای شادی. همه بچهها چوچو را تشویق کردند.
پویا گفت: «چوچو، تو کوچکترین قطاری، اما ماهرترین قطاری که دیدهام.»
چوچو خوشحال شد. آرزویش برآورده شده بود. نه به این دلیل که بزرگ شده بود، به این دلیل که به خودش باور پیدا کرده بود.
و پویا فهمید که هیچ اسباببازیای کوچک نیست. فقط باید به آنها فرصت داد تا خودشان را نشان دهند. و چوچو، تا سالها بعد، پرطرفدارترین قطار اتاق پویا بود.
قصه بچگانه با موضوع تاریخ ایران / داستان های کودکانه شیرین درباره ایرانِ گذشته
خونهٔ عروسکی متروکه
بخش اول: اتاق زیرشیروانی
در اتاق زیرشیروانی یک خانه قدیمی، خونه عروسکی متروکهای بود. گرد و غبار رویش نشسته بود، درهایش کج بود، پنجرههایش شکسته بود. عروسکهایی که در آن زندگی میکردند، همه فراموش شده بودند.
یک عروسک پارچهای به اسم «نازی» تنها مانده بود. بقیه عروسکها را بچههای خانه برده بودند، اما نازی افتاده بود پشت کمد و هیچ کس او را ندیده بود.
– من تنها هستم. نازی هر روز گریه میکرد.
روزها، ماهها، سالها گذشت. نازی پژمرده شد، رنگش پرید، لباسش پاره شد. اما هنوز امید داشت که روزی کسی بیاید و او را ببرد.
بخش دوم: تولد دوباره
یک روز، نوه صاحب خانه، دختری به اسم «الناز»، به اتاق زیرشیروانی آمد. داشت دنبال کتابهای قدیمی میگشت. چشمش به خونه عروسکی افتاد. گرد و غبار را گرفت. نازی را دید.
– وای! چه عروسک قشنگی! مادربزرگ، این مال تو بوده؟
مادربزرگ که حالا خیلی پیر شده بود، نگاهی کرد. چشمانش پر از اشک شد.
– الناز جان، این عروسک مال کودکی من بود. فکر میکردم گم شده. چقدر خوشحالم که پیدایش کردی.
الناز نازی را برداشت. برد خانهاش. شستش، لباس نو برایش دوخت، موهایش را شانه زد. نازی دوباره نو شد.
بخش سوم: زندگی دوباره
الناز هر روز با نازی بازی میکرد. نازی دیگر تنها نبود. شبها پیش الناز میخوابید. روزها توی کیف الناز بود و با او به مدرسه میرفت. الناز به دوستانش گفت: «این عروسک مال مادربزرگمه. خیلی سال تنها توی زیرشیروانی بود. حالا اومده پیش من.»
نازی خوشحال بود. نه به خاطر لباس نو، نه به خاطر خانه جدید. به خاطر اینکه دوباره دوست داشتنی بود. کسی بود که او را میدید، به او اهمیت میداد، به او عشق میورزید.
یک روز، مادربزرگ به دیدن الناز آمد. نازی را دید. بغلش کرد و گریه کرد.
– نازی جان، چقدر دلم برایت تنگ شده بود. خوشحالم که پیش النازی.
نازی لبخند زد. نه با دهان، با قلبش. میدانست که عشق، هرگز تمام نمیشود. فقط از نسلی به نسل دیگر منتقل میشود. مثل او که از مادربزرگ به نوه رسید. و الناز قول داد که نازی را به دختر خودش هم بدهد. تا قصه عشق، هیچ وقت تمام نشود.
لگوهایی که سازنده نبودند
بخش اول: دعوا بین لگوها
جعبه لگوی «امیر» پر از قطعههای رنگارنگ بود. بعضی قطعهها بزرگ بودند، بعضی کوچک. بعضی قرمز، بعضی آبی، بعضی زرد. اما لگوها با هم دعوا داشتند. بزرگها میگفتند: «ما مهمتریم. بدون ما، هیچ چیز ساخته نمیشود.» کوچکها میگفتند: «ما مهمتریم. ما جزئیات را درست میکنیم.»
هر روز دعوا بود. امیر میخواست یک قلعه بزرگ بسازد، اما لگوها همکاری نمیکردند. بزرگها میگفتند: «ما فقط با خودمان کار میکنیم. کوچولوها اذیت میکنند.» کوچولوها هم از بزرگها دوری میکردند.
امیر ناراحت بود. گفت: «چرا نمیتوانید با هم کنار بیایید؟»
بخش دوم: موعظه لگوی پیر
در گوشه جعبه، یک لگوی پیر بود. رنگش پریده بود، گوشههایش شکسته بود. هیچ کس به او توجه نمیکرد. اما او باهوشترین لگو بود.
– بچهها، یک قصه برایتان بگویم. گفت.
همه ساکت شدند.
– روزگاری، در جعبه دیگری، لگوها دعوا میکردند مثل شما. بزرگها فکر میکردند بدون آنها هیچ چیز ساخته نمیشود. کوچکها فکر میکردند بیآنها سازه ناقص است. تا اینکه صاحبشان ناراحت شد و همه آنها را دور انداخت. چون نمیتوانست با آنها چیزی بسازد.
لگوها ترسیدند.
– ما نمیخواهیم دور انداخته شویم!
– پس باید همکاری کنید. بزرگها بدون کوچکها، سازهشان درشت و زشت میشود. کوچکها بدون بزرگها، سازهشان کوچک و ضعیف میشود. با هم، میتوانید هر چیزی بسازید.
بخش سوم: قلعه دوستی
لگوها حرف لگوی پیر را فهمیدند. بزرگها دست دوستی به کوچکها دادند. کوچکها هم قبول کردند. آنها با هم شروع کردند به ساختن. بزرگها پایه قلعه را ساختند، کوچکها برجکها و پنجرهها را.
امیر که دید لگوها همکاری میکنند، خوشحال شد و به آنها کمک کرد. چند ساعت بعد، بزرگترین قلعهای که امیر تا حالا ساخته بود، آماده شد.
– چه قلعه قشنگی! امیر ذوق زده شد.
لگو پیر گفت: «دیدید؟ وقتی با هم باشیم، هیچ چیز غیرممکن نیست.»
از آن روز، لگوها دیگر دعوا نکردند. هر بار امیر میخواست چیزی بسازد، همه با هم همکاری میکردند. بزرگ و کوچک، قرمز و آبی و زرد، همه در کنار هم، سازههای قشنگ میساختند.
و امیر فهمید که تفاوتها، زیبایی میآورند، نه زشتی. فقط باید به حرف هم گوش بدهیم و با هم کار کنیم. مثل لگوها. که هر کدام یک تکه از پازل بزرگ زندگی بودند.
قصه صوتی کودکانه / 35 قصه دلنشین و جذاب جدید و قدیمی
توپ سرگردان
بخش اول: فرار توپ
در حیاط یک مدرسه، توپ قرمزی بود به اسم «توپا». توپا مال بچههای کلاس سوم بود. هر روز با آن فوتبال بازی میکردند. توپا خوشحال بود. اما یک روز، پسری لگد محکمی به توپا زد و توپا از دیوار مدرسه رد شد و رفت توی خیابان.
– وای! کمک! توپا داد زد، اما کسی صدایش را نشنید.
توپا غلتید و غلتید. از خیابان به کوچه، از کوچه به پارک، از پارک به خیابان دیگر. هر جا میرفت، بچهها او را میزدند، لگد میکردند، پرتاب میکردند. توپا خسته و زخمی شده بود.
– کاش مدرسه بودم. کاش پیش بچههای کلاس سوم بودم. گریه میکرد.
بخش دوم: دوستان جدید
در بین راه، توپا با یک توپ دیگر آشنا شد. توپ سفید و کوچکی به اسم «سفیدک». سفیدک مال یک دختر کوچولو بود، اما دخترک او را گم کرده بود.
– من تنها هستم. سفیدک گفت.
– من هم تنها. بیا با هم بگردیم.
توپا و سفیدک با هم به راه افتادند. از پل عبور کردند، از زیر پل رد شدند، از کنار رودخانه گذشتند. هیچ کس به آنها توجه نمیکرد.
یک روز، به پارکی رسیدند که پر از بچه بود. بچهها مشغول بازی بودند. توپا و سفیدک نگاهشان کرد. دلشان برای بازی تنگ شده بود.
– برویم توی آن جمعیت؟ سفیدک پرسید.
– برویم. اما میترسم دوباره لگد بخورم.
بخش سوم: پیدا شدن
در پارک، دختری به اسم «هلیا» نشسته بود و گریه میکرد. سفیدک او را شناخت. دوید سمتش. هلیا سفیدک را دید. خوشحال شد و بغلش کرد.
– سفیدک! کجا بودی؟ کلی گشتم!
هلیا نگاهی به توپا انداخت. دید تنها و زخمی است. او را هم برداشت.
– تو هم بیا پیش ما. میشوی توپ جدید ما.
هلیا توپا و سفیدک را برد خانه. با هم بازی کردند. هلیا توپا را شست، زخمهایش را بست، بادش کرد. توپا دوباره نو شد.
چند روز بعد، هلیا توپا را برد به مدرسه. همان مدرسهای که توپا از آن فرار کرده بود! بچهها توپا را دیدند و خوشحال شدند. اما توپا دیگر نمیخواست پیش آنها بماند. به هلیا گفت (با صدای قلبش): «میخواهم پیش تو بمانم. تو مهربانی.»
هلیا توپا را نگه داشت. هر روز با آن بازی میکرد و هیچ وقت لگد محکمی به آن نمیزد. توپا بالاخره خانه واقعی خودش را پیدا کرده بود. جایی که دوستش داشتند، نه به خاطر اینکه یک توپ است، به خاطر اینکه خودش است.
و سفیدک هم پیش هلیا ماند. توپا و سفیدک، بهترین دوستها شدند. و هیچ وقت تنها نبودند، چون حالا یک خانه داشتند. خانهای با یک دختر مهربان به اسم هلیا.
خونهٔ عروسکی و مهمانی نیمهشب

بخش اول: دعوتنامه
در خانه سارا، یک خونه عروسکی بزرگ بود با پنج اتاق، آشپزخانه، و یک باغ کوچک. چهار عروسک در آن زندگی میکردند: گلنار (عروسک بزرگ با لباس صورتی)، مانی (عروسک پسر با کلاه کابوی)، سوسن (عروسک کوچک با موهای طلایی)، و بید (عروسک پارچهای که همیشه میخوابید).
یک روز، گلنار یک دعوتنامه پیدا کرد. روی آن نوشته بود: «امشب ساعت ۱۲، جشن بزرگ اسباببازیها در خونه عروسکی. همه دعوتند.»
– ولی ما هر شب ساعت ۱۲ میخوابیم! مانی گفت.
– امشب استثنا. گلنار گفت.
بخش دوم: آمادهسازی
عروسکها شروع کردند به آماده شدن. گلنار آشپزخانه را تمیز کرد و کیک پخت. مانی باغ را مرتب کرد و گلها را آب داد. سوسن میز را چید و بشقابها و لیوانها را گذاشت. بید هم بیدار شد، اما دوباره خوابش برد.
ساعت ۱۱:۵۵ بود. عروسکها منتظر ایستادند. کسی نیامد. ساعت ۱۲. کسی نیامد.
– شاید دعوتنامه اشتباه بوده. مانی ناراحت شد.
ناگهان، در خونه عروسکی باز شد. چه کسانی وارد شدند؟ خرسهای مخملی، سربازهای اسباببازی، ماشینها، لگوها، حتی توپ قرمز رنگ حیاط! همه اسباببازیهای خانه سارا آمده بودند!
بخش سوم: جشن
جشن شروع شد. همه با هم رقصیدند. خرسهای مخملی آهنگ میخواندند، سربازها نگهبانی میدادند، ماشینها دور میز میچرخیدند، لگوها مجسمههای قشنگی ساخته بودند.
گلنار کیک را آورد. همه یک تکه برداشتند. مانی برای همه آب میوه ریخت. سوسن برای هر کسی یک یادگاری کوچک آماده کرده بود: یک گل کاغذی.
بید هم بیدار شد و گفت: «چرا من را بیدار نکردید؟» همه خندیدند.
تا صبح، مهمانی ادامه داشت. سحر که شد، همه اسباببازیها رفتند سر جایشان. خونه عروسکی دوباره خلوت شد، پر از خاطره.
بخش چهارم: صبح روز بعد
صبح، سارا وارد اتاق شد. نگاهی به خونه عروسکی انداخت. همه چیز سر جای خودش بود، اما یک چیزی فرق داشت: بوی کیک میآمد! سارا تعجب کرد. مادرش گفت: «شاید خواب دیدهای.» اما سارا میدانست که خواب ندیده. چون روی میز خونه عروسکی، یک تکه کیک کوچک مانده بود.
سارا آن را برداشت و بو کرد. بوی کیک تازه میداد.
– ممنونم عروسکها. گفت و لبخند زد.
از آن شب، سارا هر شب قبل از خواب، یک بشقاب کوچک کیک توی خونه عروسکی میگذاشت. برای مهمانیهای بعدی. و اسباببازیها هر شب جشن میگرفتند، اما بیصدا، که سارا بیدار نشود.
و این راز، تا سالها بین سارا و اسباببازیهایش ماند. رازی که هیچ وقت به کسی نگفت. چون بعضی رازها، قشنگتر از آنند که فاش شوند.
آخرین اسباببازی
بخش اول: روز جدایی
سینا پسر ده سالهای بود که دیگر بزرگ شده بود. مادرش به او گفت: «دیگر وقتش رسیده اسباببازیهایت را به بچههای کوچکتر بدهی. تو دیگر بزرگی.»
سینا ناراحت شد. تمام اسباببازیهایش را جمع کرد توی یک جعبه بزرگ. خرسهایش، ماشینهایش، لگوهایش، عروسکهایش. همه را. اما یک اسباببازی را نگه داشت: یک ماشین کوچک قرمز که پدربزرگش به او هدیه داده بود.
– این را نگه میدارم. برای یادگاری. گفت.
اسباببازیها رفتند به خانه بچههای دیگر. سینا تنها ماند با ماشین قرمز کوچک. ماشین روی طاقچه نشسته بود و گرد و غبار میگرفت. سینا دیگر با آن بازی نمیکرد.
بخش دوم: حرف دل
یک شب، سینا خوابش نمیبرد. نگاهی به ماشین قرمز انداخت. ناگهان فکر کرد: «نکند ماشین دلش گرفته؟ نکند تنها شده؟»
ماشین را برداشت. گرد و غبارش را پاک کرد. چرخهایش را چرخاند. ناگهان صدایی شنید. نه از بیرون، از درون قلبش. ماشین داشت با او حرف میزد.
– سینا، من تنها هستم. بقیه رفتهاند. تو هم دیگر با من بازی نمیکنی.
سینا دلش سوخت. گفت: «من تو را فراموش نکردهام. فقط… فقط بزرگ شدهام.»
– بزرگ شدن که به معنی فراموش کردن نیست. پدربزرگت قبل از مرگش این ماشین را به تو داد. گفت: «هیچ وقت فراموش نکن که بچه بودن یعنی معصومیت، نه سن.»
سینا گریه کرد. یاد پدربزرگش افتاد. پدربزرگی که همیشه میگفت: «دل پاک، هیچ وقت پیر نمیشود.»
بخش سوم: تولد دوباره
سینا ماشین را برداشت و با آن بازی کرد. دور اتاق چرخاند، صدای موتور درآورد، با آن حرف زد. انگار دوباره بچه شده بود. خندههایش تمام اتاق را پر کرد.
مادرش صدای خنده را شنید. آمد و در را باز کرد. سینا را دید که با ماشین قرمز بازی میکند. لبخند زد و چیزی نگفت. فهمید که سینا بزرگ شده، اما قلبش هنوز کودک است. و این، بزرگترین هدیهای بود که میتوانست داشته باشد.
سینا ماشین قرمز را روی طاقچه گذاشت. اما این بار، نه برای اینکه گرد و غبار بگیرد، برای اینکه هر روز صبح اول از همه به آن سلام کند. و هر شب قبل از خواب، آخرین نگاهش به آن باشد.
بخش چهارم: قول
سینا قول داد که هیچ وقت اسباببازیهایش را فراموش نکند. نه ماشین قرمز را، نه خرسها را، نه هیچ کدام را. چون میدانست که اسباببازیها فقط اشیاء نیستند. آنها خاطرهاند، آنها دوستند، آنها تکههایی از کودکی هستند.
وقتی سینا بزرگتر شد و صاحب بچهها شد، ماشین قرمز را به پسرش داد. قصه پدربزرگ را برایش تعریف کرد. و پسرش هم قول داد که این قصه را به بچههای خودش بگوید.
و ماشین قرمز کوچک، نسل به نسل، در خانواده سینا ماند. نه به عنوان یک اسباببازی، به عنوان یک یادگار. یادگاری از عشق، از خاطره، از کودکی که هیچ وقت تمام نمیشود. اگر بخواهی، همیشه میتوانی بچه باشی. چون بچه بودن، در سن نیست، در قلب است.










