قصه کنترل خشم کودک (قصه بچگانه و آموزنده کنترل عصبانیت کودکان)

قصه های بچگانه و آموزنده کنترل خشم کودکان در سایت روزانه آماده شده است. بسیاری از قصههای کودکانه حاوی پیامهای اخلاقی و آموزشی هستند. این داستانها به کودکان کمک میکنند تا مفاهیمی مانند دوستی، صداقت، شجاعت و همدلی را درک کنند.
فهرست موضوعات این مطلب
قصه برای کنترل خشم کودکان : ماشین عصبانی
امروز جیمی حوصلهش سر رفته بود. برای همین بلند شد تا توی شهر دور بزنه تا شاید یکم حال و هواش بهتر بشه. او خیلی آروم حرکت میکرد. تا اینکه هوا بهم ریخت و طوفان به پا شد. طوفان همه چیز رو اینور اونور میبرد. اما جیمی سعی میکرد آروم رانندگی کنه تا اینکه طوفان، یه پلاستیک بزرگ رو به چشم جیمی زد. جیمی خیلی عصبانی شد. او هروقت که عصبانی میشد، محکم گاز میداد.
جیمی گاز داد و گاز داد و انقدر با سرعت رفت که نمیتونست خودش رو کنترل کنه. در همون لحظه، یکی از دوستای جیمی به نام ” دَن” او رو دید. دن خیلی نگران جیمی شد. او خیلی خوب میدونست که اگه محکم گاز بده و بره ممکنه براش اتفاق بدی بیفته. برای همین، تصمیمگرفت دور بزنه و دنبال جیمی بره تا اگه اتفاق بدی افتاد بهش کمک کنه. جیمی آنقدر از روی عصبانیت و خشم گاز میداد که اصلا متوجه ماشینی که از روبرو میومد نشد و محکم با سر رفت تو ماشین روبرویی.
حال جیمی خیلی خراب بود. او آسیب دیده بود و خوب نمیتونست حرکت کنه. او داشت درد میکشید که دن از راه رسید. دن به جیمی و ماشین دیگه کمک کرد تا پیش یه مهندس برن و حالشون رو خوب کنند. وقتی حال جیمی بهتر شد، دن گفت:” باز حتما یه چیزی تو رو عصبانی کرده بود. چون هروقت عصبانی میشی، فقط گاز میدی، و اینجوری به خودتو بقیه صدمه میزنی. چی شده بود مگه؟”
جیمی ماجرای طوفان و پلاستیک رو برای دن تعریف کرد. دن هم گفت:” درسته! حق داشتی عصبانی بشی. اما بهتر نبود به جای اینکه پاتو روی گاز بذاری و با سرعت حرکت کنی، پاتو روی ترمز میذاشتی؟”. جیمی خندید و گفت:” چی میگی دن؟ مگه میشه؟ وقتی عصبانی هستی باید فقط گاز بدی تا به همه نشون بدی چقدر عصبانیای!”. دن لبخندی زد و گفت:” اما من برای نشون دادن عصبانیتم به بقیه راه بهتری دارم. راهی که نه به خودم صدمه میزنه و نه به هیچکس دیگه!”.
جیمی گفت:” بگو ببینم! اون راه چیه؟”. دن گفت:” وقتی عصبانی میشم، به خودم میگم ” من همه رو دوس دارم. خودمم خیلی دوس دارم. پس نباید به خودم و بقیه صدمه بزنم! بهتره عصبانیتم رو وقتی آرومتر شدم نشون بدم.!”. جیمی گفت:” خب چطوری؟”. دن جواب داد:” اون لحظه به جای گاز دادن، ترمز میگیرم تا آرومتر حرکت کنم! فقط همین!”. جیمی از دن تشکر کرد و رفت. کمی جلوتر، دوستش ” پاپ ” رو دید. پاپ، دید که بدن جیمی کمی داغون شده، برای همین شروع کرد به مسخره کردن و خندیدن به جیمی.
جیمی دوباره خیلی عصبانی شد. او باز هم فقط گاز داد تا دور بشه و بعد با سرعت زیاد برگرده و یه درس حسابی به پاپ بده. تا پاپ بفهمه که چقدر جیمی عصبانی شده. جیمی با سرعت، گاز داد و به سمت پاپ اومد و محکم به او زد. وقتی جیمی و پاپ بهم خوردن حال هر دوشون خیلی خراب شد. جیمی که قبلا هم به خودش اسیب زده بود، الان داغون داغون شده بود.
حالا دیگه جیمی نمیتونست خوب حرکت کنه. چون خیلی داغون شده بود. هیچ مهندسی هم نتونست جیمی رو خوبه خوب کنه. حالا جیمی فقط باید کنار جاده میایستاد و بقیه رو نگاه میکرد. او از اینکه هروقت عصبانی میشد، فقط گاز میداد و حمله میکرد، خیلی پشیمون بود. ناراحت و داغون کنار جاده ایستاده بود که ماشینی رو دید که داره با سرعت زیاد میره. جیمی برای اون ماشین دست تکون داد و ماشین رو نگه داشت. و بعد بهش گفت:” چی شده؟ چرا داری فقط گاز میدی و تند حرکت میکنی؟”.
ماشین جواب داد:” اعصابم خرد شده. باید فقط گاز بدم تا به بقیه نشون بدم چقدر عصبانی هستم!”. جیمی آهی کشید و گفت: ” تو دوست داری مثل من یه گوشه بیفتی و نتونی دیگه خوب حرکت کنی؟”. ماشین جواب داد:” معلومه که نه!”. جیمی لبخندی زد و گفت:” پس هروقت عصبانی شدی، بیشتر ترمز کن. هروقت حالت بهتر شد بعد آروم درمورد خشمت حرف بزن! اگه مثل من فقط گاز بدی، به حال و روز من میفتی!”.ماشین بخاطر اینکه جیمی بهش کمک کرد تا همیشه سالم بمونه، ازش تشکر کرد و بعد خیلی آروم حرکت کرد تا آرومتر بشه و به خودشو بقیه صدمه نزنه!”.
مطلب مشابه: قصه درباره مدرسه رفتن | ۷ داستان کوتاه آموزنده کلاس درس و مدرسه
مطلب مشابه: قصه بچگانه با موضوع نیمه شعبان (داستان های کودکانه کوتاه)
قصه کودکانه دعوا نمی کنیم

روزی روزگاری یک باغ سرسبز و زیبا بود که گلها و حشرات زیادی توی اون زندگی می کردند. گلهای رنگارنگ هر روز صبح باز می شدند و به شاخه های درختها لبخند می زدند و عطر اونها کل باغ رو پر می کرد.
آدمهای زیادی برای دیدن این باغ سرسبز و گلهای زیباش به اونجا می اومدند و از دیدن اون همه زیبایی شگفت زده می شدند. داخل باغ یک زنبور عسل، یک پروانه زیبا و یک جیر جیرک هم زندگی می کردند که با هم دوست بودند و هر روز کلی کار می کردند و با هم حرف می زدند.
زنبور عسل شیره گل ها رو می گرفت و عسل درست می کرد. پروانه خال خالی هم دور گل ها می چرخید، بالهای زیباش رو تکون می داد و با گلها صحبت می کرد .گلها همه خوشحال می شدند و گلبرگهاشون رو به آرومی براش تکان می دادند. اما جیرجیرک متفاوت بود. اون شب ها آواز می خوند و گل های باغ به صدای جیرجیرک که مثل لالایی بود گوش می دادند و به آرومی به خواب می رفتند.
یکی از صبح ها که زنبور عسل و پروانه و جیرجیرک از خواب بیدار شده بودند و کنار هم بودند زنبورعسل با غرور گفت:” شما دو تا هیچ کار خاصی انجام نمیدید فقط از صبح تا شب توی باغ پرسه می زنید. من از هر دوی شما بهتر و مفیدترم چون که من به سختی کار می کنم و عسل خوشمزه درست می کنم.”
پروانه خالخالی با ناراحتی گفت:” شما عسلی که درست می کنید رو چیکار می کنید؟ فقط خودتون ازش می خورید. آیا تا به حال از عسلتون به ما دادید که ما هم بخوریم ؟ شما زنبورها واقعا خودخواه هستید..”
جیرجیرک گفت:” نخیر ! به نظرم، من از هر دوی شما بهترم . من نه مثل زنبور عسل نیش می زنم و نه مثل پروانه وقتی بالهام رو لمس کنند بیرنگ میشم! من توی این باغ بهترین هستم”
پروانه و زنبور عسل در حالیکه از حرفهای جیرجیرک ناراحت شده بودند با عصبانیت گفتند:” بسه ! بسه ! تو فقط یک حشره سیاهی که تنها کاری که میکنه آواز خوندنه. در حقیقت تو چون به زیبایی ما حسادت می کنی این حرفها رو میزنی!”
دعوای بین اونها کم کم زیاد می شد تا جایی که اونها آماده نیش زدن و صدمه زدن به همدیگه شده بودند. نسیمی که توی باغ می وزید اونها رو دید و خیلی غمگین شد. برای همین تبدیل به یک باد شدید شد و وزید و هر کدوم از حشره ها رو به سمتی پرتاب کرد.
اون روز با کمک نسیم دعوای اونها تموم شد ولی جر و بحث های اونها روز های بعد هم ادامه داشت و گلها از شنیدن صدای دعوای اونها ناراحت و غمگین می شدند.
یکی از روزها که دوباره حشره ها در حال جر و بحث و دعوا بودند. پادشاه گلها که یک رز قرمز بزرگ و زیبا بود صدای اونها رو شنید. زنبور و جیرجیرک و پروانه که دیدند گل رز داره به حرفهاشون گوش میده به نزدیکش رفتند و گفتند:” گل زیبا ، اصلا تو بگو کی توی باغ از همه بهتره! ما حرف تو رو قبول داریم”
گل رز خیلی باهوش بود و میدونست که چون حشره ها عصبانی هستند اون هر چیزی که بگه بی فایده است و اونها قبول نمی کنند. به همین خاطر رو کرد به اونها و گفت:” همتون فردا بیایید تا جواب سوالتون رو پیدا کنید”
حشره ها به حرف گل رز گوش دادند و منتظر فردا شدند. هر چقدر زمان می گذشت از عصبانیت اونها کمتر میشد. صبح روز بعد اونها مشتاقانه منتظر بودند تا حرفهای گل رز رو بشنوند. وقتی که حشره ها به باغ رسیدند با صحنه عجیب و غریبی رو به رو شدند.
هیچ خبری از گلهای باغ نبود همه شون بسته بودند و حتی یک شکوفه ی باز هم دیده نمی شد. باغ بدون گل ها و شکوفه ها واقعا عجیب و ترسناک بود.
کم کم هوا تاریک شد حتی شکوفه های گل شب بو که شب ها باز می شدند هم باز نشدند. حالا بدون گلها چطوری ملکه زنبور عسل می تونست عسل درست کنه؟ اون خیلی ناراحت بود.
بدون گلها پروانه خال خالی هم نمی دونست کجا بچرخه و کجا بنشینه! برای همین شروع به گریه کردن کرد.
جیرجیرک هم آواز خوندن رو فراموش کرد و با ناراحتی روی شاخه ای نشست. اونها همگی متوجه اشتباهشون شده بودند. اونها دلشون می خواست دوباره گل ها باز بشن و شکوفه بدن!
همون موقع صدای گل رز رو شنیدند که گفت:” حالا دیگه باید جواب سوالتون رو گرفته باشید..” حشره ها که از شنیدن صدای رز خیلی خوشحال شده بودند گفتند:” ما رو ببخش دوست عزیز. تو بدون اینکه چیزی بگی جواب سوال ما رو دادی. ما فقط به خودمون فکر می کردیم. اما حالا دیگه این حقیقت رو می دونیم که وجود گلها چقدر مهمه و بدون وجود گلها ما ناقص هستیم.”
گل رز گفت:”همه در این دنیا اهمیت دارند. برای همین فکر کردن در مورد اینکه کی بزرگتره یا کوچکتره و یا بهترینه موضوع بیهوده ای هست. همه شما بهترین هستید.” به محض اینکه گل رز این حرفها رو زد همه گلهای باغ دوباره باز شدند و شکوفه دادند..
باغ دوباره زیبا و پر گل شد و حشره ها از خوشحالی هورا کشیدند.
حشره ها فهمیدند که هر سه شون باارزش و مفیدند و برای اینکه با هم دوست باشند باید به هم احترام بگذارند و قدر همدیگه رو بدونند. اونها به گل رز قول دادند که دیگه با هم دعوا نکنند تا فقط صدای خنده و شادی توی باغ بپیچه . گل رز به اونها لبخندی زد و گفت:” باغ به هر سه ی شما نیاز داره و شما دوستهای خوب ما هستید.”
بچه ها شما شده تا حالا با دوستاتون دعوا کنید؟!
داستان کوتاه کودکانه دعوا نمی کنیم می تواند به کودکان ما، نحوه صحیح کنترل خشم و دور شدن از پرخاشگری را بیاموزد!
کنترل خشک در کودکان منجر به درست شکل گرفتن شخصیت کودکان در آینده می شود!
مطلب مشابه: قصه کودکانه با موضوع آینده ایران؛ داستان وطن، میهن و کشور ایران
مطلب مشابه: قصه های عامیانه قدیمی کودکانه ( داستانهای بچگانه قدیمی قشنگ )
داستان در مورد عصبانیت برای کودکان

يكي بود يكي نبود، بچه ي كوچك و بداخلاقي بود. روزي پدرش به او كيسه اي پر از ميخ و يك چكش داد و گفت هر وقت عصباني شدي، يك ميخ به ديوار روبرو بكوب.
روز اول پسرك مجبور شد 37 ميخ به ديوار روبرو بكوبد. در روزها و هفته ها ي بعد كه پسرك توانست خلق و خوي خود را كنترل كند و كمتر عصباني شود، تعداد ميخهايي كه به ديوار كوفته بود رفته رفته كمتر شد. پسرك متوجه شد كه آسانتر آنست كه عصباني شدن خودش را كنترل كند تا آنكه ميخها را در ديوار سخت بكوبد. بالأخره به اين ترتيب روزي رسيد كه پسرك ديگر عادت عصباني شدن را ترك كرده بود و موضوع را به پدرش يادآوري كرد.
پدر به او پيشنهاد كرد كه حالا به ازاء هر روزي كه عصباني نشود، يكي از ميخهايي را كه در طول مدت گذشته به ديوار كوبيده بوده است را از ديوار بيرون بكشد. روزها گذشت تا بالأخره يك روز پسر جوان به پدرش رو كرد و گفت همه ميخها را از ديوار درآورده است.
پدر، دست پسرش را گرفت و به آن طرف ديواري كه ميخها بر روي آن كوبيده شده و سپس درآورده بود، برد. پدر رو به پسر كرد و گفت: « دستت درد نكند، كار خوبي انجام دادي ولي به سوراخهايي كه در ديوار به وجود آورده اي نگاه كن !! اين ديوار ديگر هيچوقت ديوار قبلي نخواهد بود. پسرم وقتي تو در حال عصبانيت چيزي را مي گوئي مانند ميخي است كه بر ديوار دل طرف مقابل مي كوبي. تو مي تواني چاقوئي را به شخصي بزني و آن را درآوري، مهم نيست تو چند مرتبه به شخص روبرو خواهي گفت معذرت مي خواهم كه آن كار را كرده ام، زخم چاقو كماكان بر بدن شخص روبرو خواهد ماند. يك زخم فيزيكي به همان بدي يك زخم شفاهي است.
دوست ها واقعاً جواهر هاي كميابي هستند ، آنها مي توانند تو را بخندانند و تو را تشويق به دستيابي به موفقيت نمايند. آنها گوش جان به تو مي سپارند و انتظار احترام متقابل دارند و آنها هميشه مايل هستند قلبشان را به روي ما بگشايند.» لطفاً اگر من در گذشته در ديوار شما حفره اي ايجاد كرده ام مرا ببخشيد. « پشت سرمن قدم برندار، چون ممكن است راه رو خوبي نباشم، قبل ازمن نيز قدم برندار، ممكن است من پيرو خوبي نباشم ، همراه من قدم بردار و دوست خوبي براي من باش.»
قصه گربه عصبانی
در سرزمینی دوردست که خورشید به روشنی می درخشید و پرندگان آوازهای قشنگ سر می دادند،باغ بزرگی بود پر از حیوانات، با شکل ها، اندازه ها و رنگ های مختلف. حیوانات بزرگتر مشغول ساختن لانه یا پیدا کردن غذا بودند. حیوانات کوچکتر هم به آنها کمک می کردند. اما آنها هم برای خودشان کار داشتند. کار آنها بازی کردن بود. اگر به طور اتفاقی از کنار باغ رد می شدید، حتما صدای داد و فریاد و قهقهه ی آنها را می شنیدید و می دیدید که چقدر از بازی با یکدیگر لذت می برند. ممکن بود در گوشه ای از باغ، خوک را ببینید که با فیل کوچولو قایم موشک بازی می کند و در گوشه ای دیگر اسب کوچولو،زرافه کوچولو و اردک کوچولو را که با هم والیبال بازی می کنند. آنها دسته ای از حیوانات شاد و خوشحال بودند.
روزی ، گربه ی کوچکی با خانواده اش به این باغ بزرگ آمدند. همان روز اول، گربه کوچولو به همه جای باغ سر زد تا دوستان جدیدش را ببیند. او توپ بزرگ براقی داشت که هر وقت آن را به هوا پرتاب می کرد یا با پا می زد صداهای خنده داری از آن شنیده می شد. گربه کوچولو در حالی که توپش در دستش بود به این طرف و آن طرف می دوید تا بقیه ی حیوانات کوچک را ببیند. آنها هم کنجکاو بودند که گربه کوچولو را بشناسند.
زرافه با لبخند به گربه گفت : ” بیا با هم والیبال بازی کنیم.” گربه با خوشحالی گفت : ” باشه”. آنها مدتی با هم بازی کردند تا اینکه گرمشان شد و خسته شدند. نشستند و کمی آب خوردند.
بعد از اینکه خنک شدند، زرافه گفت : ” می شه ما با توپ تو والیبال بازی کنیم؟ توپ قشنگیه.” گربه گفت که دوست ندارد کسی با آن بازی کند. زرافه گفت : ” پس اقلا اجازه بده آن را ببینم.” و دستش را دراز کرد تا توپ براق را بردارد. اما قبل از اینکه زرافه آن را بگیرد، گربه با پنجول های تیزش پای زرافه را چنگ زد، زرافه بیچاره شروع کرد به گریه کردن. خراش پایش او را اذیت می کرد. زرافه گفت :” دیگه با تو بازی نمی کنم.” گربه با بی اعتنایی شانه هایش را بالا انداخت و گفت : ” چه اهمیتی دارد. بقیه حیوانات با من بازی می کنند.” بعد هم توپش را برداشت و به خانه رفت.
روز بعد،گربه دوباره با توپ براقش به باغ بزرگ آمد تا با حیوانات دیگر بازی کند. او می دانست که زرافه از او ناراحت است. بنابراین، از زرافه نخواست که با او بازی کند. به جای آن، به اردک گفت: ” می خواهی با من بازی کنی؟”
اردک که دیده بود که چگونه به زرافه چنگ زد،گفت:” نه من نمی خواهم با تو بازی کنم، چون تو به دوستانت پنجول می کشی.”
گربه شانه هایش را بالا انداخت و گفت: ” اصلا مهم نیست، بقیه ی حیوانات با من بازی می کنند.” وقتی که گربه از اسب پرسید که آیا می خواهد با او بازی کند ، او هم گفت نه. بعد گربه پیش فیل رفت و پرسید که آیا می خواهد با توپ براق او بازی کند. فیل و خوک با هم گفتند : ” ما با تو بازی نمی کنیم. چون تو به دوستانت پنجول می کشی.” گربه عصبانی شد. اما هیچ کاری نمی توانست بکند. روزها می گذشت و او حیوانات دیگر را تماشا می کرد که با هم بازی می کردند. خیلی خسته و کسل شده بود. توپ براقش هم هیچ کمکی برای شاد کردن او نمی کرد. آخر وقتی کسی نیست که بشود توپ را برایش انداخت و با او بازی کرد، داشتن توپ براق چه فایده ای دارد. بالاخره به اطراف زرافه و حیوانات دیگر رفت و گفت که از کاری که انجام داده متاسف است. او احساس بدی داشت و دلش می خواست که دوباره بتواند با زرافه و حیوانات دیگر بازی کند. اما زرافه گفت تا وقتی که جغد نگوید که بازی با او کار درستی است، آنها با او بازی نمی کنند.
گربه پیش جغد رفت و همه چیز را برایش تعریف کرد. جغد با دقت به حرف هایش گوش داد و با چشمان گرد و درشتش به گربه نگاه کرد و گفت : ” به نظر می رسد فهمیده ای که کار اشتباهی کرده ای. اما این کافی نیست. حالا باید یاد بگیری که هر وقت عصبانی یا ناراحت شدی چه کار کنی.” گربه با دقت به حرف های جغد گوش می داد، چون واقعا از اینکه زرافه بیچاره را اذیت کرده بود متاسف بود و می خواست با بقیه ی حیوانات دوباره بازی کند. گربه پرسید: ” چه کار باید بکنم؟ ” جغد برایش توضیح داد که بعضی وقت ها از اینکه دیگران کارهایی انجام می دهند که ما دوست نداریم، عصبانی یا ناراحت می شویم . به جای صدمه زدن به آنها می توانیم با آنها صحبت کنیم. می توانیم بگوییم به خاطر کارهایی که انجام داده اند از آنها عصبانی یا ناراحت هستیم. گربه گوش می داد و سر پر مویش را تکان می داد. به نظر می رسید که دیگر یاد گرفته بود. جغد معلم خوبی بود. جغد به او گفت :” حالا تو یک چیز جدید و مفید آموخته ای . برو با بقیه ی حیوانات بازی کن. “
گربه از جغد تشکر کرد و به طرف حیوانات باغ رفت در راه سنجابی را دید که جغد او را فرستاده بود تا گربه را امتحان کند. همین که سنجاب توپ براق را در دست های گربه دید، آن را گرفت و شروع کرد به بازی کردن با آن. گربه عصبانی شد و می خواست به سنجاب چنگ بزند که ناگهان حرف های جغد به یادش آمد. بعد به جای اینکه به سنجاب چنگ بزند به او گفت : ” من عصبانی و ناراحتم که تو بدون اجازه ی من، توپم را برداشته ای. لطفا آن را به من بده.” سنجاب توپ را به او برگرداند و دوید و رفت. جغد که روی درختی نشسته بود ، همه چیز را دید و خیلی از کار گربه خوشش آمد.
مطلب مشابه: قصه کودکانه شب زود خوابیدن | داستان های بچگانه برای شب خوابیدن
مطلب مشابه: قصه کودکانه درباره آینده (داستان بچگانه انگیزشی درباره آینده نگری)
رنگین کمان خشم
در یک روز آفتابی، بچهای به نام امیر در حیاط مدرسه با دوستانش بازی میکرد. ناگهان یکی از دوستانش توپ را از او گرفت و امیر خیلی عصبانی شد. او فریاد زد و به طرف دوستش دوید تا توپ را پس بگیرد. اما معلم به او نزدیک شد و گفت: «امیر، خشم مثل رنگین کمان است؛ وقتی آن را کنترل میکنی، رنگهای زیبای دیگری از احساسات بهدست میآوری. حالا میخواهی چه کار کنی؟» امیر کمی فکر کرد و یادش آمد که مادرش همیشه به او میگفت وقتی عصبی میشود، باید نفس عمیق بکشد. بنابراین، امیر ایستاد، چشمهایش را بست و چند نفس عمیق کشید. پس از چند لحظه، او دیگر عصبانی نبود و به آرامی به دوستش گفت: «میشه لطفاً توپ رو بهم بدی؟»
این داستان به کودکان میآموزد که در مواقع عصبانیت باید توقف کنند، نفس بکشند و سپس با آرامش عمل کنند.
کوه خشم
یک روز، مریم به پارک رفته بود تا با دوستانش بازی کند. اما بهطور تصادفی یکی از دوستانش به او لگد زد و مریم از شدت درد شروع به گریه کرد. او خیلی عصبانی شد و میخواست به دوستش بگوید که او را دوست ندارد. مادر مریم که کنار پارک نشسته بود، به او نزدیک شد و گفت: «مریم، وقتی که عصبی میشوی، میتوانی مانند یک کوه عمل کنی. کوهها هیچوقت نمیلغزند، حتی در شدیدترین طوفانها!» مریم فهمید که باید احساسات خود را کنترل کند و به آرامی گفت: «دوست ندارم لگد زدی، اما من نمیخواهم دوباره دعوا کنم.» او بعد از این که کمی آرام شد، به بازی ادامه داد.
این داستان نشان میدهد که کودک میتواند با استفاده از تخیل خود و مقایسه خشم با یک کوه، آن را به احساسات قابلکنترل تبدیل کند.
مطلب مشابه: قصه کودکانه وطن | داستان های بچگانه با موضوع وطن عزیزمان ایران
مطلب مشابه: داستان کوتاه کودکان دبستانی | قصههای بچگانه قشنگ برای خواب و مدرسه
پرنده خشمگین

یک روز درختی در یک باغ کوچک، پرندهای به نام نیلوفری بود که خیلی زود عصبانی میشد. وقتی بچهاش اشتباهی یک دانه از گندمها را از دست داد، نیلوفری به شدت فریاد زد و گفت: «چرا همیشه همه چیز رو خراب میکنی؟» اما یک روز یکی از همسایگان که یک خرگوش مهربان بود، نزد او آمد و گفت: «نیلوفر عزیز، به یاد داشته باش که وقتی خشمگین میشوی، پرتوهایی از انرژی منفی به دیگران میفرستی. اما اگر از خشم خود آگاه شوی، میتوانی از آن بهطور سازنده استفاده کنی.» نیلوفر از این حرف خرگوش به فکر فرو رفت و بعد از آن وقتی دوباره عصبانی شد، یاد گرفت که باید آرام شود و سپس با بچهاش صحبت کند. او به بچهاش گفت: «ببخشید که فریاد زدم، بیا با هم گندمها را جمع کنیم.»
این داستان به کودکان میآموزد که خشم میتواند آسیبزا باشد و باید بهجای آن از روشهای آرامسازی استفاده کرد.
دستافزارهای خشم
آرش کودک شجاعی بود که وقتی عصبانی میشد، حتی به اشیاء اطرافش آسیب میزد. یکی از روزها مادرش برای او یک جعبه آرامش درست کرد و داخل آن کارتهای رنگی، یک توپ نرم و یک دفترچه کوچک گذاشت. او به آرش گفت: «وقتی عصبانی شدی، یکی از این کارتها را بردار و از آن استفاده کن.» روز بعد، آرش وقتی عصبانی شد، توپ نرم را برداشت و شروع به فشردن آن کرد. با گذشت زمان، آرش یاد گرفت که وقتی عصبانی میشود، میتواند از ابزارهای آرامشبخش استفاده کند تا خشم خود را کنترل کند.
این داستان به کودکان آموزش میدهد که میتوانند برای مدیریت خشم خود از ابزارهای ساده و مؤثر استفاده کنند.
لبخند خشم
یک روز، سارا در حیاط مدرسه با یک دختر دیگر بازی میکرد. ناگهان آن دختر اسباببازی سارا را از دستش انداخت و سارا خیلی ناراحت شد. اما مادر سارا که در همان نزدیکی بود، به او نزدیک شد و گفت: «سارا، هرگاه احساس خشم کردی، به یاد بیاور که لبخند تو میتواند تمام دنیا را تغییر دهد.» سارا کمی فکر کرد و تصمیم گرفت که به جای گریه کردن و ناراحت شدن، یک لبخند بزرگ بزند. وقتی لبخند زد، احساس بهتری پیدا کرد و حتی توانست دوباره با دوستش بازی کند.
این داستان به کودکان یاد میدهد که گاهی اوقات با تغییر حالت چهره، میتوانند احساسات منفی را کنترل کنند و وضعیت را تغییر دهند.
مطلب مشابه: قصه کودکانه با موضوع خانواده ( داستانهای بچگانه درباره اهمیت خانواده )
مطلب مشابه: قصه بچگانه با موضوع کریسمس 🎄 | داستان کودکانه قشنگ و زیبای بابانوئل










