حکایت ملِکِ زوزَن را خواجه‌ای بود کریم‌النَّفْسِ از گلستان سعدی + تفسیر و نثر ساده

حکایت «ملِکِ زوزَن را خواجه‌ای بود کریم‌النَّفْسِ…» از باب اول گلستان سعدی (در سیرت پادشاهان)، روایتی است کوتاه اما پرمغز از بزرگواری و سخاوت در برابر خشمِ پادشاه و زیرکیِ خواجه در نجاتِ جانِ خود و دیگران. در این حکایت، خواجه‌ای (وزیر یا کارگزار) که از سوی ملکِ زوزن (حاکمی ستمگر و عیّاش) به جرم خطایی – که در برخی روایات «مخالفت با عیاشیِ او» یا «انکارِ یک امر ناروا» ذکر شده – به قتل محکوم شده است، با خونسردی و تدبیر، نه تنها خود را از چنگال مرگ می‌رهاند، بلکه پادشاه را به بخشش و عدالت وامیدارد. سعدی در این حکایت، با بیانی ساده و شیوا، کرامتِ نفس و حاضرجوابیِ خردمندانه را به عنوان راهی برای رهایی از چنگِ ظلم به تصویر می‌کشد.

حکایت ملِکِ زوزَن را خواجه‌ای بود کریم‌النَّفْسِ از گلستان سعدی + تفسیر و نثر ساده

حکایت عمیق از گلستان سعدی

ملِکِ زوزَن را خواجه‌ای بود کریم‌النَّفْسِ نیک‌محضر که همگنان را در مواجهه خدمت کردی و در غیبت نکویی گفتی. اتفاقاً از او حرکتی در نظر سلطان ناپسند آمد، مصادره فرمود و عقوبت کرد؛ و سرهنگانِ ملِک به سوابقِ نعمتِ او معترف بودند و به شکرِ آن مُرتَهَن. در مدّت تَوْکیل او رِفق و ملاطفت کردندی و زجر و معاقبت روا نداشتندی.

صلحِ با دشمن اگر خواهی، هر گه که تو را

در قفا عیب کند، در نظرش تحسین کن

سخن آخر به دهان می‌گذرد موذی را

سخنش تلخ نخواهی دهنش شیرین کن

آنچه مَضمونِ خِطابِ ملِک بود از عهدهٔ بعضی به در آمد و به بقیّتی در زندان بماند. آورده‌اند که یکی از ملوکِ نواحی در خُفْیَه پیامش فرستاد که ملوکِ آن طرف قدرِ چنان بزرگوار ندانستند و بی‌عزّتی کردند. اگر رایِ عزیزِ فلان، اَحْسَنَ اللهُ خَلاصَهُ، به جانب ما التفاتی کند، در رعایت خاطرش هر چه تمام‌تر سعی کرده شود و اعیانِ این مملکت به دیدار او مُفْتَقِرند و جواب این حرف را منتظر.

خواجه بر این وقوف یافت و از خطر اندیشید و در حال جوابی مختصر، چنان که مصلحت دید، بر قَفای ورق نبشت و روان کرد. یکی از متعلّقان واقف شد و ملِک را اعلام کرد که فلان را که حبس فرمودی با ملوکِ نواحی مراسله دارد. ملک به‌ هم برآمد و کشفِ این خبر فرمود. قاصد را بگرفتند و رِسالت بخواندند. نبشته بود که:

حسنِ ظنِّ بزرگان بیش از فضیلتِ ماست و تشریفِ قبولی که فرمودند بنده را امکانِ اجابت نیست، به حکمِ آن که پروردهٔ نعمت این خاندان است و به اندک‌ مایه تغیّر با ولی‌نعمت بی‌وفایی نتوان کرد، چنان که گفته‌اند:

آن را که به جایِ توست هر دَم کَرَمی

عذرش بنه، ار کند به عمری ستمی

ملک را سیرتِ حق‌شناسی از او پسند آمد و خلعت و نعمت بخشید و عذر خواست که: خطا کردم تو را بی جرم و خطا آزردن. گفت: ای خداوند! بنده در این حالت مر خداوند را خطا نمی‌بیند. تقدیرِ خداوند، تَعالیٰ بود که مر این بنده را مکروهی برسد، پس به دست تو اولی‌ٰتر، که سوابقِ نعمت بر این بنده داری و اَیادیِ منّت. و حکما گفته‌اند:

گر گزندت رسد ز خلق مرنج

که نه راحت رسد ز خلق نه رنج

از خدا دان خلافِ دشمن و دوست

کاین دلِ هر دو در تصرّفِ اوست

گرچه تیر از کمان همی‌ گذرد

از کمان‌دار بیند اهلِ خرد

تفسیر و نثر ساده این حکایت

پادشاه زوزن (منطقه‌ای در خراسان) خواجه‌ای داشت بزرگوار و نیک‌رفتار که در حضور مردم خدمت می‌کرد و در غیاب مردم، به نیکی از آنان یاد می‌کرد. اتفاقاً کاری از او در نظر پادشاه ناپسند افتاد. پادشاه دستور داد اموالش را مصادره کنند و او را به زندان بیندازند.

سرهنگان و بزرگان پادشاه به نعمت‌های پیشین او معترف بودند و به شکر آن، در مدت حبسش با او مدارا کردند و او را آزار نرساندند.

صلح با دشمن اگر می‌خواهی، هر گاه که تو را پشت سر عیب کند، در حضورش تحسینش کن.

سخن آخر که از دهان دشمن می‌گذرد، اگر نمی‌خواهی تلخ باشد، دهانش را شیرین کن.

بخشی از آنچه پادشاه دستور داده بود (طلب‌ها یا بدهی‌ها) از عهده‌ی خواجه برآمد و بخشی دیگر را در زندان ماند.

آورده‌اند که یکی از پادشاهان نواحی، پنهانی برای او پیام فرستاد که: پادشاهان این طرف قدر تو را ندانستند و به تو بی‌حرمتی کردند. اگر تو به سوی ما توجه کنی، در رعایت حالت تو هرچه بیشتر بکوشیم و بزرگان این مملکت مشتاق دیدار تو هستند و منتظر پاسخ این پیامند.

خواجه از این ماجرا آگاه شد و از خطر آن اندیشید. فوراً پاسخ مختصری، آن‌گونه که مصلحت دید، نوشت و فرستاد. یکی از نزدیکان پادشاه از این موضوع آگاه شد و به پادشاه خبر داد که: فلان کس که حبسش کردی، با پادشاهان نواحی نامه‌نگاری دارد.

پادشاه ناراحت شد و دستور تحقیق داد. قاصد را گرفتند و نامه را خواندند. در نامه نوشته بود:

حسن ظن بزرگان بیش از فضیلت ماست. تشریف قبولی که فرمودند، بنده را امکان اجابت نیست، زیرا پرورده‌ی نعمت این خاندانم و با اندک تغییری نمی‌توان با ولی‌نعمت بی‌وفایی کرد، چنان که گفته‌اند:

آن را که در هر دم به جای تو کرمی است، 

اگر روزی ستمی کند، عذرش بپذیر.

پادشاه از حق‌شناسی او خوشش آمد و به او خلعت و نعمت بخشید و عذرخواهی کرد که: خطا کردم که تو را بی‌جرم آزردم.

خواجه گفت: ای خداوند! بنده در این حالت، خداوند را خطا نمی‌بینم. تقدیر خداوند تعالی بوده که به این بنده مکروهی برسد. پس اینکه به دست تو رسیده بهتر است، زیرا تو سابقه‌ی نعمت بر من داری. و حکما گفته‌اند:

اگر گزندی از خلق به تو رسد، نرنج، 

زیرا نه راحت از خلق می‌رسد و نه رنج. 

از خدا بدان خلاف دشمن و دوست را، 

که دل هر دو در تصرف اوست. 

گرچه تیر از کمان می‌گذرد، 

خردمندان می‌دانند که از کمان‌دار است.

حکایت یکی از بندگان عمرو لیث گریخته بود از گلستان سعدی؛ کسان در … به همراه تفسیر و نقد

حکایت یکی را از ملوک مرضی هایل بود که اعادت ذکر آن از گلستان سعدی + نثر ساده

 خلاصه داستان

خواجه‌ای بزرگوار و نیک‌رفتار در خدمت پادشاه زوزن بود. به دلیل کاری ناپسند در نظر پادشاه، مصادره و زندانی شد. سرهنگان و بزرگان با او مدارا کردند. در زندان، یکی از پادشاهان همسایه به او پیشنهاد همکاری داد، اما خواجه با زیرکی و وفاداری، پاسخ مناسبی نوشت و از آن خودداری کرد. پادشاه از وفاداری او خوشش آمد و او را آزاد کرد و عذرخواهی نمود.

 شخصیت‌ها و نمادها

– خواجه → نماد وفاداری، حق‌شناسی و بزرگواری.

– پادشاه زوزن → نماد قدرتی که خطا می‌کند اما بعداً پشیمان می‌شود.

– پادشاه نواحی → نماد وسوسه‌ی قدرت و فرصت‌طلبی.

– سرهنگان → نماد کسانی که در سختی، یاری می‌رسانند.

– قاصد و نامه → نماد آزمون وفاداری.

 تحلیل عمیق‌تر

 ۱. وفاداری خواجه

خواجه با وجود بی‌عدالتی پادشاه، به او وفادار ماند. او به پادشاه همسایه پاسخ داد که «پرورده‌ی نعمت این خاندانم» و نمی‌تواند با ولی‌نعمت خود بی‌وفایی کند. این وفاداری، از بزرگواری و حق‌شناسی اوست.

 ۲. پاسخ هوشمندانه

نامه‌ی خواجه به پادشاه همسایه، نه تنها او را از توطئه نجات داد، بلکه باعث شد پادشاه زوزن از وفاداری او خوشش آید و او را آزاد کند. این نشان از زیرکی و تدبیر خواجه دارد.

 ۳. نگاه خواجه به سختی

خواجه به پادشاه گفت که او را در این سختی خطا نمی‌بیند، بلکه آن را تقدیر خدا می‌داند. این نگاه، او را از کینه‌ورزی و شکایت بازداشت و پادشاه را نیز تحت تأثیر قرار داد.

 ۴. تقدیر الهی

سعدی با بیت «از خدا دان خلاف دشمن و دوست» به این نکته اشاره می‌کند که همه‌ی رویدادها، حتی رفتار دشمن و دوست، در دست خداست. پس نباید از خلق آزرده شد، بلکه باید همه چیز را از خدا دانست.

 خلاصه نهایی پیام (به زبان ساده)

این حکایت سعدی به ما می‌آموزد که:

۱. وفاداری به ولی‌نعمت، حتی در سختی، نشانه‌ی بزرگواری است.

۲. زیرکی و تدبیر در برابر وسوسه‌ها، می‌تواند انسان را از خطر نجات دهد.

۳. حق‌شناسی، حتی در برابر کسانی که به ما ظلم کرده‌اند، فضیلتی بزرگ است.

۴. سخن شیرین و مدارا با دشمن، بهتر از جنگ و ستیز است.

۵. همه‌ی رویدادها از خداست، و نباید از خلق آزرده شد.

۶. پادشاه عادل، خطای خود را می‌پذیرد و عذرخواهی می‌کند.

سعدی در این حکایت، با نگاهی واقع‌بینانه و اخلاقی، نشان می‌دهد که چگونه وفاداری و حق‌شناسی، حتی در سخت‌ترین شرایط، می‌تواند انسان را نجات دهد و او را به عزت برساند.

حکایت مردم‌آزاری را حکایت کنند که سنگی بر سر صالحی زد از گلستان سعدی + تفسیر

حکایت غافلی را شنیدم که خانه رعیت خراب کردی از گلستان سعدی به همراه نثر ساده و تفسیر

اصل حکایت دربارهٔ چیست؟

پاسخ: وفاداری خواجه به پادشاهِ زندانبان‌اش.

خواجه در پاسخ به پیام پادشاه دیگر چه نوشت؟

پاسخ: نعمت این خاندان مرا پرورده، بی‌وفایی نکنم 

«گر گزندت رسد ز خلق مرنج» یعنی چه؟

پاسخ: سختی را از خدا بدان، نه از مردم 

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.