حکایت مردمآزاری را حکایت کنند که سنگی بر سر صالحی زد از گلستان سعدی + تفسیر
حکایت «مردمآزاری را حکایت کنند که سنگی بر سر صالحی زد…» از باب اول گلستان سعدی (در سیرت پادشاهان)، روایتی است کوتاه اما پرمغز از صبرِ هوشمندانه در برابر ظلم، و انتقامِ بههنگام که نه از روی ناتوانی، که بر پایهٔ «انتظارِ فرصت» استوار است. سعدی در این حکایت، با بیانی ساده، پرده از رازی بزرگ برمیدارد: گاهی برای دادخواهی، نه به زورِ بازو، که به صبوریِ راهبردی و شناختِ زمانِ مناسب نیاز است. در این بخش از سایت، ضمن ارائهٔ متن کامل حکایت، معنی روان عبارات و تفسیر اخلاقی و اجتماعی آن، به بررسی این پرسش خواهیم پرداخت که چگونه «صبرِ همراه با تدبیر» میتواند مظلوم را در برابر ظالم، پیروز گرداند.

حکایت زیبا از سعدی شیرازی
مردمآزاری را حکایت کنند که سنگی بر سر صالحی زد. درویش را مجالِ انتقام نبود. سنگ را نگاه همیداشت تا زمانی که مَلِک را بر آن لشکری خشم آمد و در چاه کرد. درویش اندر آمد و سنگ در سرش کوفت. گفتا: تو کیستی و مرا این سنگ چرا زدی؟ گفت: من فلانم و این همان سنگ است که در فلان تاریخ بر سر من زدی. گفت: چندین روزگار کجا بودی؟ گفت: از جاهت اندیشه همیکردم. اکنون که در چاهت دیدم، فرصت غنیمت دانستم.
ناسزایی را که بینی بختیار
عاقلان تسلیم کردند اختیار
چون نداری ناخنِ درّنده تیز
با دَدان آن بِه که کم گیری ستیز
هر که با پولاد بازو، پنجه کرد
ساعدِ مسکینِ خود را رنجه کرد
باش تا دستش ببندد روزگار
پس به کامِ دوستان مغزش بر آر
حکایت غافلی را شنیدم که خانه رعیت خراب کردی از گلستان سعدی به همراه نثر ساده و تفسیر
حکایت آوردهاند که نوشینروان عادل را در شکارگاهی صید … از گلستان سعدی با تفسیر
تفسیر و نثر ساده این حکایت

دربارهی مردمی که به دیگران آزار میرسانند، حکایت کردهاند که یکی از آنها سنگی بر سر شخص صالحی (پارسا و درویشی) زد. آن درویش فرصت انتقام نداشت و نتوانست فوراً تلافی کند. پس آن سنگ را نگه داشت تا روزی که پادشاه بر آن لشکر (یا شخص ظالم) خشم گرفت و او را در چاه انداخت. درویش پیش رفت و سنگ را بر سرش کوفت.
ظالم گفت: «تو کیستی و چرا این سنگ را بر سر من زدی؟»
درویش پاسخ داد: «من فلانم و این همان سنگی است که در فلان تاریخ بر سر من زدی.»
ظالم گفت: «این همه مدت کجا بودی؟»
درویش گفت: «از (عظمت و) جاه تو میترسیدم. حالا که تو را در چاه دیدم، فرصت را غنیمت شمردم.»
ناسزایی را که بخت یار (و موفق) میبینی، عاقلان از روی اختیار تسلیم او میشوند (و با او درگیر نمیشوند).
چون ناخن تیز و درنده نداری، با حیوانات درنده (ددان) بهتر است که ستیز نکنی.
هر که با بازوی پولادین (قویترین قدرتها) پنجه درافکند، دست بیچارهی خود را به رنج میاندازد.
صبر کن تا روزگار دست او را ببندد (قدرتش را از او بگیرد)، آنگاه مغز (یا سر) او را به کام دوستان برآور (یعنی انتقام خود را بگیری).
تفسیر حکایت سعدی
شخصی ظالم و مردمآزار، سنگی بر سر درویش صالحی میزند. درویش توانایی انتقام فوری ندارد، اما سنگ را نگاه میدارد. پس از مدتها، پادشاه بر آن ظالم خشم میگیرد و او را در چاه میاندازد. درویش فرصت را غنیمت میشمرد، نزد چاه میرود و سنگ را بر سر او میزند. ظالم از او میپرسد که چرا این کار را کرده و درویش پاسخ میدهد که این همان سنگ سالها پیش است و تا حالا از جاه و عظمت تو میترسیدم، اما حالا که در چاه افتادهای، وقت انتقام است.
سعدی سپس این حکایت را با پندهایی به پایان میبرد: با قدرتمندان نباید درگیر شد؛ باید صبر کرد تا روزگار خودش آنها را زمین بزند.
تحلیل عمیقتر
۱. صبر و فرصتشناسی
درویش با اینکه حق دارد، صبر میکند. او میداند که ظالم قدرتمند است و نمیتواند در آن زمان کاری کند. اما فرصت را نگه میدارد و سنگ را در دست خود نگاه میدارد تا روزی که ظالم بیپناه شود. این صبر فعالانه است، نه تسلیم منفعلانه.
۲. تغییر روزگار
سعدی معتقد است که روزگار همیشه به یک حال نمیماند. قدرتمندان امروز ممکن است فردا در چاه بیفتند. گردش روزگار، خود نوعی عدالت است که دیر یا زود ظالم را به سزای عملش میرساند.
۳. «با پولاد بازو پنجه کردن»
این ضربالمثل هشدار میدهد که نباید با قدرتمندان درگیر شد اگر توانایی مقابله نداری. درگیر شدن بیتدارک، فقط به خودت آسیب میزند. بهتر است صبر کنی تا روزگار کار خودش را بکند.
۴. «ناخن درنده»
سعدی میگوید اگر ابزار دفاع و حمله نداری (ناخن تیز و درنده نداریم)، با ددان (حیوانات درنده) ستیز نکن. این تمثیل نشان میدهد که عاقلانه است در برابر کسانی که قدرت بیشتری دارند، صبر کنیم و مبارزهی مستقیم نکنیم.
۵. عدالت نهایی
پیام نهایی حکایت این است که عدالت، هرچند دیر، اما قطعی است. ظالم ممکن است مدتی با قدرت خود از مجازات فرار کند، اما در نهایت روزگار دستش را میبندد و او را به سزای عملش میرساند.
۶. انتقام با مغز برآوردن
«مغزش بر آر» یعنی وقتی ظالم در چاه افتاد، میتوانی سر (یا مغز) او را از بین ببری. این کنایه از گرفتن حق به طور کامل است. اما سعدی این را نه به عنوان دعوت به خشونت، که به عنوان هشدار به ظالمان بیان کرده است.
خلاصه نهایی پیام (به زبان ساده)
این حکایت سعدی به ما میآموزد که:
۱. صبر و فرصتشناسی یکی از مهمترین فضیلتهای عاقلان است. گاهی نمیتوانیم فوراً حق خود را بگیریم، اما نباید آن را فراموش کنیم.
۲. قدرتها پایدار نیستند. ظالم امروز ممکن است فردا در چاه بیفتد. روزگار خودش حساب همه را میرسد.
۳. با قدرتمندان نباید بیتدارک درگیر شد. اگر ابزار دفاع نداری، بهتر است صبر کنی تا زمان مناسب فرا برسد.
۴. عدالت نهایی قطعی است. هر ظلمی در نهایت به سزای خود میرسد، هرچند دیر.
۵. سنگ را نگهدار – یعنی حق خود را حفظ کن و اجازه نده ناحقی از بین برود. روزی خواهد رسید که بتوانی از آن استفاده کنی.
سعدی در این حکایت، با زبان طنز و تمثیل، به ما یادآوری میکند که ظالمان هرچند مدتی بر مسند قدرت بنشینند، اما روزگار در نهایت آنها را زمین میزند و مظلومان به حق خود میرسند.
حکایت ملکزادهای گنج فراوان از پدر میراث یافت از گلستان سعدی + تفسیر
حکایت تنی چند از روندگان در صحبتِ من بودند از گلستان سعدی با تفسیر










