حکایت تنی چند از روندگان در صحبتِ من بودند از گلستان سعدی با تفسیر
حکایت «تنی چند از روندگان در صحبتِ من بودند» از باب اول گلستان سعدی (در سیرت پادشاهان)، روایتی است پرمغز از نفوذِ یک فرد ناشایست بر اعتبارِ گروهی پاک، و نیز پاسخِ هوشمندانهٔ سعدی به بیمهریِ درباری که به سببِ لغزشِ یک درویشِ نما، همهٔ اهلِ طریقت را مقصر دانسته بود. در این بخش از سایت، ضمن ارائهٔ متن کامل حکایت، معنی روان عبارات و تفسیر اخلاقی و اجتماعی آن، به بررسی این پرسش خواهیم پرداخت که چگونه میتوان با حکمت و نرمی، اعتبارِ ازدسترفتهٔ جمعی را بازیافت و تلخیِ تعمیمِ اشتباه را به شیرینیِ پذیرشِ حقیقت بدل کرد.

حکایت زیبای سعدی
تنی چند از روندگان در صحبتِ من بودند، ظاهرِ ایشان به صَلاح آراسته و یکی را از بزرگان در حقِّ این طایفه حُسنِ ظنّی بلیغ؛ و اِدراری معیّن کرده؛ تا یکی از اینان حرکتی کرد نه مناسبِ حالِ درویشان. ظنِّ آن شخصْ فاسد شد و بازارِ اینان کاسِد. خواستم تا به طریقی کَفافِ یاران مُستَخلَص کنم. آهنگِ خدمتش کردم. دربانم رها نکرد و جَفا کرد؛ و معذورش داشتم که لطیفان گفتهاند:
دَرِ میر و وزیر و سلطان را
بیوسیلت مگرد پیرامَن
سگ و دربان چو یافتند غریب
این گریبانْشْ گیرد آن دامن
چندان که مقرّبانِ حضرتِ آن بزرگ بر حالِ وُقوفِ من وقوف یافتند و به اِکرام درآوردند و برتر مقامی معیّن کردند، امّا به تواضع فروتر نشستم و گفتم:
بگذار که بندهٔ کمینم
تا در صفِ بندگان نشینم
گفت: الله الله! چه جایِ این سخن است؟!
گر بر سر و چشمِ ما نشینی
بارت بکشم که نازنینی
فیالجمله بنشستم و از هر دری سخن پیوستم تا حدیث زَلَّتِ یاران در میان آمد و گفتم:
چه جرم دید خداوندِ سابقالاِنعام؟
که بنده در نظرِ خویش خوار میدارد
خدای راست مسلّم بزرگواری و حکم
که جرم بیند و نان برقرار میدارد
حاکم این سخن را عظیم بپسندید و اسباب مَعاشِ یاران فرمود تا بر قاعدهٔ ماضی مهیّا دارند و مَؤونتِ ایّامِ تعطیل وفا کنند. شکرِ نعمت بگفتم و زمینِ خدمت ببوسیدم و عذرِ جسارت بخواستم و در وقتِ برون آمدن گفتم:
چو کعبه قبلهٔ حاجت شد، از دیارِ بعید
روند خلق به دیدارش از بسی فرسنگ
تو را تحمّلِ امثالِ ما بباید کرد
که هیچ کس نزند بر درختِ بیبَر، سنگ
حکایت قصه دیدن خلیفه لیلی را از مثنوی معنوی مولانا + تفسیر
حکایت یکی از رفیقان شکایتِ روزگارِ نامساعد به نزد من آورد از گلستان سعدی با تفسیر
تفسیر و نثر ساده این حکایت

گروهی از درویشان و روندگان (سالکان راه حق) با من همنشین بودند. ظاهرشان به صلاح و پرهیزگاری آراسته بود و یکی از بزرگان به این طایفه خوشگمان بود و حقوق منظمی برایشان تعیین کرده بود. تا اینکه یکی از این درویشان حرکتی کرد که مناسب حال درویشان نبود. پس آن شخص بزرگ (که حامی آنها بود) گمانش نسبت به آنها بد شد و رونق بازارشان کساد گردید (کمک مالی قطع شد).
من خواستم به گونهای وسیله معاش یاران را دوباره برقرار کنم. آهنگ خدمت آن بزرگ کردم، اما دربان راهم نداد و با من جفا کرد. من او را معذور داشتم، زیرا لطیفگویان گفتهاند:
به درِ میر و وزیر و سلطان / بدون وسیله (نزدیک و آشنا) گرد مگرد
چون سگ و دربان، غریب را یافتند / یکی گریبانش گیرد و دیگری دامن
تا آنکه نزدیکان و مقربان آن بزرگ به حال من آگاه شدند و مرا با احترام وارد کردند و مقامی برتر برایم تعیین نمودند. اما من از روی تواضع در جای پایینتری نشستم و گفتم:
بگذار که بندهٔ کوچکترینم / تا در صفِ بندگان بنشینم
آن بزرگ گفت: به خدا قسم! این سخن چه جای خود دارد؟
گر بر سر و چشم ما بنشینی / بارت میکشم که نازنینی
خلاصه نشستم و از هر دری سخن گفتم تا بالاخره سخن از لغزش آن یاران به میان آمد. گفتم:
چه گناه دید آن خداوندِ پیشینالانعام (بزرگی که قبلاً کمک میکرد)
که بنده را در نظر خود خوار میدارد؟
خدا راست است بزرگواری و حکم
که گناه را میبیند و (اما) نان را برقرار میدارد (نعمتش را قطع نمیکند)
حاکم (آن بزرگ) این سخن را بسیار پسندید و دستور داد تا وسایل معاش یاران همانند گذشته مهیا شود و از روزهایی که کمک قطع شده بود، جبران کنند. من شکر نعمت به جا آوردم و زمین خدمت را بوسیدم و از جسارت عذرخواهی کردم. در وقت بیرون آمدن گفتم:
چون کعبه قبلهٔ حاجت شد، از دیار دور
خلق میروند به دیدارش از بسی فرسنگ
تو باید تحمل امثال ما را بکنی
که هیچ کس بر درخت بیبر، سنگ نمیزند
خلاصه داستان
گروهی درویشان که مورد حمایت مالی یک بزرگ بودند، به خاطر عمل ناشایست یکی از آنها، از نظر آن بزرگ سقوط کردند و کمک قطع شد. سعدی برای وساطت نزد آن بزرگ میرود، اما دربان او را راه نمیدهد. با وساطت مقربان، به حضور میرسد و با تواضع و زیرکی، با گفتن دو سخن حکیمانه (در مورد بخشش گناه و تداوم نان، و مَثَل درخت بیبر) دل حاکم را به دست میآورد و کمک یاران را دوباره برقرار میکند.
۱. تعمیم خطا (خطای یکی، تقصیر همه)
این حکایت به یک آسیب رایج اجتماعی اشاره میکند: قضاوت گروهی به خاطر خطای فردی. حاکمِ نیکوکار به دلیل حرکت ناشایست یک درویش، تمام گروه را از لطف خود محروم میکند. سعدی با حکمت خود، این بیعدالتی را گوشزد میکند.
۲. سگ و دربان
سعدی در این بیت، با صراحت تلخ اما طنزآمیز میگوید: برای ورود به بارگاه بزرگان، باید وسیله (آشنا و واسطه) داشت. دربان و سگ (استعاره از نگهبانان و موانع) مانع غریبان میشوند. این نقدی بر ساختارهای سخت و غیرمنعطف درباری است.
۳. «چه گناه دید خداوندِ سابقالانعام…»
در این بیت، سعدی با تمثیلی از خداوند، به حاکم میآموزد: بزرگواری در این است که با وجود دیدن گناه، نان و نعمت را قطع نکنی. خداوند گناهکاران را میبیند اما رزقشان را نمیبرد. انسان بزرگوار نیز باید چنین کند. این استدلالی است بسیار هوشمندانه و غیرمستقیم.
۴. «هیچ کس نزند بر درخت بیبر، سنگ»
این مَثَل ناب سعدی، استدلالی دیگر است: اگر ما بیارزش بودیم، کسی با ما کاری نداشت. این که به ما سنگ میزنید (یا به ما اعتراض دارید یا ما را تحمل میکنید) خود نشانه وجود ما و ارزش ماست. درخت بیمیوه را کسی سنگ نمیزند. وجود ما نشانه آن است که میوهای (ارزشی) داریم. این بیت در حکم «دفاع غیرمستقیم» از حق وجود گروه درویشان است.
۵. تواضع سعدی
سعدی در حضور حاکم، از نشستن در جایگاه بالاتر خودداری میکند و میگوید: «بگذار در صف بندگان کوچک بنشینم». حاکم پاسخ میدهد: «تو نازنینی، هر جا نشینی بر چشم ما هستی». این تبادل نشاندهنده ادب و تواضع سعدی در عین حفظ کرامت است.
خلاصه نهایی پیام (به زبان ساده)
این حکایت سعدی به ما میآموزد:
1. به خاطر خطای یک نفر، همه گروه را قضاوت نکنید و مجازات گروهی ندهید.
2. بزرگواری در این است که گناه را ببینی، اما نعمت را قطع نکنی (چون خداوند چنین میکند).
3. برای دسترسی به بزرگان، به وسیله و آشنا نیاز است؛ این رسم دنیاست.
4. تواضع، ارزش انسان را بیشتر میکند، نه کمتر.
5. اگر کسی به شما اعتراض میکند یا شما را تحمل میکند، نشانه آن است که ارزشی دارید. درخت بیمیوه را سنگ نمیزنند.
6. وساطت خردمندانه و سخن حکیمانه، میتواند دل بزرگان را نرم کند و حق ضعیفان را بازستاند.
سعدی با این حکایت، نشان میدهد که نقد قدرت و دفاع از ضعیفان را میتوان با زبانی نرم، بیتهای شاعرانه و استدلالهای غیرمستقیم انجام داد، بدون آنکه حرمت کسی شکسته شود. این همان سیاست اخلاقی سعدی است.
معنی ضرب المثل گنجشک را رنگ میکنه جای قناری میفروشه با انشا و حکایت
معنی حکایت دل بدو دادند ترسایان تمام از مثنوی معنوی مولانا + تفسیر و نثر ساده










