شعر شماره ۵۶ از مجموعه اشعار فروغ فرخزاد؛ تو در چشم من همچو موجی، خروشنده و سرکش و نا شکیبا
شعر «تو در چشم من همچو موجی، خروشنده و سرکش و ناشکیبا…» از فروغ فرخزاد، یکی از غزلهای عاشقانه و پرشور این شاعر بزرگ معاصر است که در آن، عشق با زبانی تند، بیقرار و طوفانی روایت میشود. فروغ در این سروده، معشوق را به «موجی» تشبیه میکند که نه تنها در چشم شاعر میتپد، بلکه نمادِ تمام آرزوهای دستنیافتنی و افقهای رنگین فرداست. در این بخش از سایت، ضمن ارائهٔ متن کامل این شعر و تفسیر روان و ساده از ابیات آن، به بررسی درونمایهٔ عشقِ سرکش و بیقرار، حسرت وصال و نگاهِ زنانهٔ فروغ به عشق خواهیم پرداخت. هدف آن است که خواننده با زبانی غیر از زبانِ خشکِ دانشگاهی، با لایههای پنهانِ این شعرِ ماندگار آشنا شود. پیشنهاد می کنیم شما عزیزان شعر شماره ۵۷ از مجموعه اشعار فروغ فرخزاد؛ در منی و این همه ز من جدا… را هم بخوانید.

شعر زیبای فروغ فرخزاد
تو در چشم من همچو موجی
خروشنده و سرکش و نا شکیبا
که هر لحظه ات می کشاند بسویی
نسیم هزار آرزوی فریبا
تو موجی
تو موجی و دریای حسرت مکانت
پریشان رنگین افقهای
فردا
نگاه آلوده دیدگانت
تو دائم بخود در ستیزی
تو هرگز نداری سکونی
تو دائم ز خود میگریزی
تو آن ابر آشفته نیلگونی
چه می شد خدا یا …
چه میشد اگر ساحلی دور بودم ؟
شبی با دو بازوی بگشوده خود
ترا می ربودم … ترا می ربودم
شعر شماره ۵۵ از مجموعه اشعار فروغ فرخزاد؛ نگه دگر به سوی من چه میکنی؟… با تفسیر
شعر شماره ۵۴ از مجموعه اشعار فروغ فرخزاد / چون نگهبانی که در کف مشعلی دارد…
تفسیر این شعر

این شعر از فروغ فرخزاد، یکی از پرشورترین و اضطرابآمیزترین سرودههای عاشقانهی اوست. فروغ در این شعر با زبانی تصویری، غرق در حس و حال و پر از تنش، معشوق را به «موجی» تشبیه میکند که خروشان، سرکش و بیتاب است. او از بیقراری معشوق، از ستیز همیشگی او با خودش، و از گریز او از خویشتن سخن میگوید. در پایان، با حسرتی سوزناک، آرزو میکند که ای کاش «ساحلی دور» بود تا بتواند آن موج را در آغوش بکشد. شعر در فضایی آکنده از حسرت، خواهش و ناامیدی جریان دارد.
فضای کلی شعر
فروغ در این شعر، معشوق را نه به عنوان موجودی آرام و ساکن، که به عنوان موجی خروشان و بیقرار توصیف میکند. این موج:
– هر لحظه به سویی کشیده میشود.
– در دریای حسرت، مکانش پریشان است.
– چشمهایش آلوده (پر از غم و اضطراب) است.
– دائماً با خود در ستیز است و هیچ سکونی ندارد.
– از خود میگریزد و چون ابری آشفته و نیلگون است.
در پایان، شاعر حسرت میخورد که ای کاش ساحلی بود تا بتواند آن موج سرکش را در آغوش بکشد. این حسرت، بیانگر عشقی نافرجام و دستنیافتنی است.
تفسیر بخشهای شعر
بخش اول: موج
«تو در چشم من همچو موجی / خروشنده و سرکش و ناشکیبا»
– معشوق در چشم شاعر چون موج است: پویا، بیقرار، خروشان و سرکش.
– «ناشکیبا» یعنی هرگز آرام نمیگیرد و هیچ ایستایی ندارد.
«که هر لحظهات میکشاند به سویی / نسیم هزار آرزوی فریبا»
– هر لحظه، نسیم (هوای نفسانی یا جذبههای دنیوی) او را به سوی هزار آرزوی فریبنده میکشاند.
– یعنی معشوق درگیر هزار خواهش و تمنای مختلف است و هر لحظه به سویی میرود.
بخش دوم: دریا و حسرت
«تو موجی / تو موجی و دریای حسرت مکانت / پریشان رنگین افقهای فردا»
– تکرار «تو موجی» برای تأکید بر طبیعت بیقرار معشوق.
– «دریای حسرت مکانت» یعنی جایی که تو در آن هستی، دریایی از حسرت است – یعنی مکانت، مکانی پر از آرزوی برآوردهنشده است.
– «افقهای فردا» یعنی آیندهای که پریشان و رنگین (پر از رنگ و آرزو) است، اما دور و دستنیافتنی.
بخش سوم: ستیز و گریز
«نگاه آلوده دیدگانت / تو دائم به خود در ستیزی / تو هرگز نداری سکونی / تو دائم ز خود میگریزی»
– نگاه معشوق «آلوده» است – یعنی از غم، اضطراب، حسرت یا حتی گناه پر شده.
– او دائماً با خود در جنگ است (با خودش در ستیز است).
– هرگز آرام و ساکن نیست و همیشه از خودش فرار میکند.
«تو آن ابر آشفته نیلگونی»
– معشوق به ابری آشفته و نیلگون (آبی تیره و غمانگیز) تشبیه میشود که بیقرار و در حال حرکت است.
بخش چهارم: حسرت ساحل
«چه میشد خدا یا … / چه میشد اگر ساحلی دور بودم؟»
– آرزوی محال: «چه میشد اگر…» – یعنی ای کاش.
– شاعر آرزو میکند که ای کاش ساحلی دور (ساحل آرام و پناهگاهی امن) بود تا بتواند موج را در آغوش بگیرد.
«شبی با دو بازوی بگشوده خود / ترا میربودم … ترا میربودم»
– در شبی طولانی، با دو بازوی گشاده، موج را میربود و در آغوش میکشید.
– تکرار «ترا میربودم» نشان از شدت حسرت و اشتیاق دارد.
تحلیل عمیقتر
۱. موج به مثابه نماد عشق سرکش
فروغ معشوق را به موج تشبیه کرده است – نه به دریا (که گسترده و آرام است) و نه به قطره (که کوچک است). موج، نماد بیقراری، حرکت بیپایان و قدرت خروشان است. عشقی که موجی باشد، هرگز آرام نمیگیرد و نمیتوان آن را مهار کرد.
۲. دریای حسرت و افقهای فردا
«دریای حسرت مکانت» یعنی جایی که معشوق در آن است، سرشار از حسرت است. «افقهای فردا» نیز پریشان و رنگیناند – یعنی آیندهای که پر از آرزوست اما دور و مبهم. این دو تصویر، حسی از دستنیافتنی بودن عشق را منتقل میکنند.
۳. ستیز با خود و گریز از خود
معشوق نه تنها با دیگران، که با خود نیز در ستیز است. او از خودش میگریزد – یعنی از حقیقت وجود خود فرار میکند. این نشاندهنده اضطراب وجودی یا ناآرامی عمیق معشوق است.
۴. حسرت ساحل
شاعر آرزو میکند که ای کاش «ساحلی دور» بود تا بتواند موج را در آغوش بگیرد. ساحل، نماد آرامش، پناه و ثبات است. شاعر میخواهد آن موج سرکش را آرام کند، اما میداند که موج همیشه در حرکت است و نمیتوان آن را مهار کرد.
۵. تکرار «ترا میربودم»
تکرار این عبارت در پایان، نشان از اشتیاق شدید و حسرت بیپایان دارد. شاعر این کار را بارها و بارها در ذهن خود تکرار میکند، اما میداند که این آرزو هرگز عملی نمیشود.
خلاصه به زبان ساده
فروغ میگوید:
تو در چشم من چون موجی هستی که خروشان، سرکش و بیتاب است. هر لحظه، نسیم هزار آرزوی فریبنده تو را به سویی میکشاند.
تو موجی، و دریای حسرت جایگاه توست. افقهای فردا، پریشان و رنگیناند.
نگاه چشمانت آلوده است. تو دائماً با خود در ستیزی، هرگز سکون نداری و همیشه از خود میگریزی. تو ابری آشفته و نیلگونی.
چه میشد خدا یا… چه میشد اگر ساحلی دور بودم؟ شبی با دو بازوی گشاده، تو را میربودم، تو را میربودم.
نکته پایانی
این شعر فروغ، فریاد حسرت برای دستنیافتنیها است. موج، نماد عشق سرکش و بیقرار است که هرگز نمیتوان آن را در آغوش گرفت. شاعر در پایان، با آرزوی «ساحل بودن» و «ربودن موج»، حسرت خود را به اوج میرساند. این شعر، یکی از غمانگیزترین و پرشورترین سرودههای فروغ است که در آن، عشق نه به عنوان وصال، که به عنوان حسرت ابدی به تصویر کشیده شده است. تکرار «ترا میربودم» در پایان، مانند نالهای است که هرگز به اجابت نمیرسد.
شعر شماره ۵۳ از مجموعه اشعار فروغ فرخزاد / امشب بر آستان جلال تو…
شعر شماره ۵۲ از اشعار فروغ فرخزاد؛ آتشی بود و فسرد، رشته ای بود و گسست…










