شعر شماره ۵۴ از مجموعه اشعار فروغ فرخزاد / چون نگهبانی که در کف مشعلی دارد…

شعر با مطلع چون نگهبانی که در کف مشعلی دارد… از سروده‌های فروغ فرخزاد، بازتابی از اوج بلوغ فکری و زبانی این شاعر بزرگ معاصر است. فروغ در این قطعه، با تصویر نگهبان و مشعل، به بررسی مفهوم تنهایی آگاهانه، مسئولیت روشنایی بخشیدن و عبور از وانمودهای عاشقانه می‌پردازد. این سروده از آن جهت حائز اهمیت است که نه در چارچوب غزل‌های رمانتیک اولیهٔ او، بلکه در زمرهٔ اشعار متأخر و اندیشه‌ورز فروغ قرار می‌گیرد؛ جایی که من شاعر، از ناز و نیازهای زنانه عبور کرده و به صدایی انسانی و انتقادی بدل می‌شود.

در این بخش از سایت، ضمن ارائهٔ متن کامل این غزل و تفسیر روان و ساده از ابیات آن، به تحلیل نماد مشعل و نگهبان به عنوان کهن‌الگویی از روشنگری و تعهد خواهیم پرداخت. هدف آن است که خواننده با زبانی غیر از زبانِ خشکِ دانشگاهی، با لایه‌های پنهانِ این شعرِ ماندگار آشنا شود. پیشنهاد می کنیم شعر شماره ۵۵ از مجموعه اشعار فروغ فرخزاد؛ نگه دگر به سوی من چه میکنی؟… با تفسیر را هم بخوانید.

شعر شماره ۵۴ از مجموعه اشعار فروغ فرخزاد / چون نگهبانی که در کف مشعلی دارد...

شعر زیبای فروغ فرخزاد

چون نگهبانی که در کف مشعلی دارد

می خرامد شب در میان شهر خواب آلود

خانه ها با روشنایی های رویایی

یک به یک در گیر و دار بوسه بدرود

ناودانها ناله ها سر داده در

ظلمت

در خروش از ضربه های دلکش باران

می خزد بر سنگفرش کوچه های دور

نور محوی از پی فانوس شبگردان

دست زیبایی دری میگشاید نرم

میدود در کوچه برق چشم تبداری

کوچه خاموشست و در ظلمت نمیپیچد

بانگ پای رهرو از پشت دیواری

باد از ره میرسد عریان و عطر آلود

خیس

باران میکشد تن بر تن دهلیز

در سکوت خانه میپیچد نفس هاشان

ناله های شوقشان ارزان و وهم انگیز

چشمها در ظلمت شب خیره بر راهست

جوی می نالد که آیا کیست دلدارش ؟

شاخه ها نجوا کنان در گوش یکدیگر

ای دریغا … در کنارش نیست دلدارش

کوچه خاموشست و در ظلمت نمیپیچد

بانگ پای رهروی از پشت دیواری

می خزد در ‌آسمان خاطری غمگین

نرم نرمک ابر دود آلود پنداری

بر که میخندد فسون چشمش ای افسوس ؟

وز کدامین لب لبانش بوسه میجوید ؟

پنجه اش در حلقه موی که میلغزد ؟

با که در خلوت به مستی قصه میگوید ؟

تیرگیها را به دنبال چه میکاوم

پس چرا

در انتظارش باز بیدارم؟

در دل مردان کدامین مهر جاوید است ؟

نه … دگر هرگز نمی آید بدیدارم

پیکری گم میشود در ظلمت دهلیز

باد در را با صدایی خشک میبندد

مرده ای گویی درون حفره ی گوری

بر امیدی سست و بی بنیاد میخندد

شعر شماره ۵۳ از مجموعه اشعار فروغ فرخزاد / امشب بر آستان جلال تو…

شعر شماره ۵۲ از اشعار فروغ فرخزاد؛ آتشی بود و فسرد، رشته ای بود و گسست…

تفسیر این شعر

تفسیر این شعر

این شعر از فروغ فرخزاد، یکی از شب‌زده‌ترین، انتظارآلودترین و تراژیک‌ترین سروده‌های اوست. فروغ در این شعر شبی بارانی را روایت می‌کند که در آن دلدار (معشوق) نیامد و عاشق بی‌نشانی از او، در انتظاری عبث می‌ماند. شعر با تصویری از نگهبان شب و مشعل آغاز می‌شود، از خانه‌های رویایی و ناودان‌های خروشان می‌گذرد، به کوچه‌های خاموش و باد عطرآلود می‌رسد، و در پایان با بسته شدن در و خنده بر امیدی سست، به یأس کامل فرومی‌رود.

 فضای کلی شعر

شعر در شب، باران و ظلمت جریان دارد. فضایی وهم‌آلود، رویایی و غم‌انگیز بر آن حاکم است. شاعر با زبان و تصاویری شاعرانه و عاطفی، شبی را توصیف می‌کند که همه چیز در آن در انتظار دلدار است: ناودان‌ها ناله می‌کنند، جوی می‌نالد، شاخه‌ها نجوا می‌کنند، چشم‌ها به راه خیره‌اند. اما دلدار نمی‌آید. در پایان، پیکری در ظلمت گم می‌شود، در بسته می‌شود و چیزی جز خنده بر امیدی سست باقی نمی‌ماند.

 بخش اول: شب و نگهبان

چون نگهبانی که در کف مشعلی دارد / می‌خرامد شب در میان شهر خواب‌آلود

– شب با خرامِ (راه رفتن موزون) نگهبانی که مشعل در دست دارد، در شهر خواب‌آلود حرکت می‌کند.

– شهر خواب‌آلود یعنی همه در خوابند، جز شب و شاعر.

خانه‌ها با روشنایی‌های رویایی / یک به یک در گیر و دار بوسه بدرود

– روشنایی‌های خانه‌ها رویایی‌اند (هم واقعی‌اند هم خیالی).

– خانه‌ها در حال بوسه بدرود (خداحافظی) با یکدیگرند – گویی همه چیز در وداع است.

 بخش دوم: باران و ناودان

ناودانها ناله‌ها سر داده در ظلمت / در خروش از ضربه‌های دلکش باران

– ناودان‌ها در تاریکی ناله می‌کنند.

– از ضربه‌های دلکش (خوشایند) باران به خروش آمده‌اند.

می‌خزد بر سنگفرش کوچه‌های دور / نوری محوی از پی فانوس شبگردان

– بر سنگفرش کوچه‌های دور، نوری ضعیف و محو از دنبال فانوس شبگردان (کسانی که شب با فانوس راه می‌روند) می‌خزد.

 بخش سوم: دست زیبایی و انتظار

دست زیبایی دری می‌گشاید نرم / می‌دود در کوچه برق چشم تبداری

– دست زیبایی (دلدار؟) دری را نرم می‌گشاید.

– برق چشم تب‌دار (چشم پر شوق و بیمار عشق) در کوچه می‌دود.

کوچه خاموشست و در ظلمت نمی‌پیچد / بانگ پای رهرو از پشت دیواری

– اما کوچه خاموش است و صدای پای رهگذری از پشت دیوار شنیده نمی‌شود.

نکته: امید و انتظار، با خاموشی کوچه نقش بر آب می‌شود.

 بخش چهارم: باد و باران

باد از ره می‌رسد عریان و عطرآلود / خیس / باران می‌کشد تن بر تن دهلیز

– باد عریان (بدون پوشش) و عطرآلود از راه می‌رسد، خیس از باران.

– باران، تن (بَدن) خود را به تن دهلیز (راهرو) می‌کشد.

در سکوت خانه می‌پیچد نفس‌هاشان / ناله‌های شوقشان ارزان و وهم‌انگیز

– نفس‌های آن‌ها (نفس باد و باران؟ نفس عاشقان؟) در سکوت خانه می‌پیچد.

– ناله‌های شوقشان ارزان (بی‌ارزش؟ ارزان‌قیمت؟) و وهم‌انگیز است.

 بخش پنجم: جوی و شاخه‌ها

چشمها در ظلمت شب خیره بر راهست / جوی می‌نالد که آیا کیست دلدارش؟

– چشم‌ها در تاریکی شب به راه خیره شده‌اند.

– جوی آب می‌نالد: دلدارش کیست؟ (جوی هم در انتظار دلدار است).

شاخه‌ها نجوا کنان در گوش یکدیگر / ای دریغا … در کنارش نیست دلدارش

– شاخه‌ها در گوش هم نجوا می‌کنند: افسوس که در کنار او دلدارش نیست.

نکته: همه طبیعت در انتظار دلدار است، اما او نیست. اینجا شکست کامل انتظار رقم می‌خورد.

 بخش ششم: حسرت و سؤال

کوچه خاموشست و در ظلمت نمی‌پیچد / بانگ پای رهروی از پشت دیواری (تکرار برای تأکید)

– سکوت مرگ‌بار کوچه.

می‌خزد در آسمان خاطری غمگین / نرم نرمک ابر دودآلود پنداری

– خاطری غمگین در آسمان می‌خزد، مانند ابر دودآلود که نرم حرکت می‌کند.

بر که می‌خندد فسون چشمش ای افسوس؟ / وز کدامین لب لبانش بوسه می‌جوید؟

– افسوس! فسون چشمش بر که می‌خندد؟ (چشم دلدار بر چه کسی می‌خندد؟)

– لبانش از کدام لب بوسه می‌جوید؟

پنجه‌اش در حلقه موی که می‌لغزد؟ / با که در خلوت به مستی قصه می‌گوید؟

– دستش در حلقه موی چه کسی می‌لغزد؟

– با چه کسی در خلوت، مستانه قصه می‌گوید؟

نکته: این پرسش‌های غمگین نشان می‌دهد که دلدار با دیگری است، نه با من.

 بخش هفتم: یأس نهایی

تیرگیها را به دنبال چه می‌کاوم / پس چرا / در انتظارش باز بیدارم؟

– این تیرگی‌ها را به دنبال چه می‌کاوم (جستجو می‌کنم)؟

– پس چرا باز هم در انتظارش بیدارم؟

در دل مردان کدامین مهر جاوید است؟ / نه … دگر هرگز نمی‌آید بدیدارم

– کدام مهر جاوید در دل مردان است؟ (هیچ).

– نه… دیگر هرگز به دیدارم نمی‌آید.

نکته: اعلام قطعی ناامیدی. دلدار هرگز نخواهد آمد.

 بخش هشتم (پایانی)

پیکری گم می‌شود در ظلمت دهلیز / باد در را با صدایی خشک می‌بندد

– پیکری (کسی، شاید خود شاعر) در تاریکی راهرو گم می‌شود.

– باد، در را با صدایی خشک و تند می‌بندد.

مرده‌ای گویی درون حفرهٔ گوری / بر امیدی سست و بی‌بنیاد می‌خندد

– گویی مرده‌ای درون قبر، بر امیدی سست و بی‌بنیاد می‌خندد (از سر یأس و دیوانگی).

نکته: پایان شعر، کاملاً سیاه و عبث است. خنده مرده بر امید بی‌بنیاد، تراژیک‌ترین تصویر شعر است.

 خلاصه به زبان ساده

فروغ می‌گوید:

شب چون نگهبانی که مشعل در دست دارد، در شهر خواب‌آلود می‌خرامد. خانه‌ها با روشنایی‌های رویایی، یک‌به‌یک در حال وداعند. ناودان‌ها در تاریکی ناله می‌کنند و از ضربه‌های دلکش باران به خروش می‌آیند. بر سنگفرش کوچه‌های دور، نوری محو از دنبال فانوس شبگردان می‌خزد.

دست زیبایی دری را نرم می‌گشاید، برق چشم تب‌داری در کوچه می‌دود. اما کوچه خاموش است و صدای پای رهگذری شنیده نمی‌شود.

باد عریان و عطرآلود از راه می‌رسد. باران تنش را به تن دهلیز می‌کشد. نفس‌هاشان در سکوت خانه می‌پیچد. ناله‌های شوقشان ارزان و وهم‌انگیز است.

چشم‌ها در تاریکی به راه خیره‌اند. جوی می‌نالد: دلدارش کیست؟ شاخه‌ها در گوش هم نجوا می‌کنند که افسوس، دلدار در کنار او نیست.

خاطری غمگین چون ابر دودآلود در آسمان می‌خزد. افسوس، فسون چشمش بر که می‌خندد؟ لبانش از کدام لب بوسه می‌جوید؟ دستش در گیسوی چه کسی می‌لغزد؟ با چه کسی در خلوت قصه می‌گوید؟

این تیرگی‌ها را به دنبال چه می‌کاوم؟ پس چرا باز در انتظارش بیدارم؟ کدام مهر جاوید در دل مردان است؟ نه… دیگر هرگز نمی‌آید.

پیکری در ظلمت دهلیز گم می‌شود. باد در را با صدای خشک می‌بندد. گویی مرده‌ای درون قبر، بر امیدی سست و بی‌بنیاد می‌خندد.

 نکته پایانی

این شعر فروغ، تصویری از ناامیدی محض است. نه تنها دلدار نمی‌آید، بلکه شاعر با خود می‌گوید: کدام مهر جاوید در دل مردان است؟ – یعنی عشقِ پایدار و حقیقی در این جهان وجود ندارد. در پایان، مرده‌ای بر امید بی‌بنیاد می‌خندد یعنی حتی مرگ نیز نمی‌تواند امید راستی را به ارمغان آورد. این شعر را می‌توان واکنشی به تمام انتظارهای عاشقانه‌ای دانست که در شعر فروغ به بن‌بست می‌رسند. برخلاف شعرهای امیدوارانه‌ی حافظ یا سعدی، فروغ در این شعر به صراحت می‌گوید: نه… دگر هرگز نمی‌آید بدیدارم. این همان صدای شکست و واقعیت تلخ در شعر معاصر ایران است.

شعر شماره ۵۱ از اشعار فروغ فرخزاد | یاد داری که زمن خنده کنان پرسیدی… به همراه تفسیر

شعر شماره ۵۰ از اشعار فروغ فرخزاد؛ آسمان همچو صفحه دل من روشن از …

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.