شعر شماره ۵۳ از مجموعه اشعار فروغ فرخزاد / امشب بر آستان جلال تو…
شعر شماره ۵۳ از مجموعه اشعار فروغ فرخزاد در این بخش از روزانه برای شما علاقهمندان به این شاعر بزرگ آماده شده است. اشعار فروغ نه تنها در زمان خود، بلکه در دهههای بعدی نیز تأثیرگذار بوده است. بسیاری از شاعران و نویسندگان پس از او به نوعی از سبک و دیدگاههای او الهام گرفتهاند. پیشنهاد می کنیم شما عزیزان شعر شماره ۵۴ از مجموعه اشعار فروغ فرخزاد / چون نگهبانی که در کف مشعلی دارد… را نیز بخوانید.

شعر ۵۳ فروغ
امشب بر آستان جلال تو
آشفته ام ز وسوسه الهام
جانم از این تلاش به تنگ آمد
ای شعر … ای الهه خون آشام
دیریست کان سروده خدایی را
در گوش من به مهر نمی خوانی
دانم که باز تشنه خون هستی
اما … بس است این همه قربانی
خوش غافلی که از سر خود خواهی
با بندهات به قهر چها کردی
چون مهر خویش در دلش افکندی
او را ز هر چه داشت جدا کردی
دردا که تا بروی تو خندیدم
در رنج من نشستی و کوشیدی
اشکم چو رنگ خون شقایق شد
آن را بجام
کردی و نوشیدی
چون نام خود بپای تو افکندم
افکندیم به دامن دام ننگ
آه … ای الهه کیست که میکوبد
آینه امید مرا بر سنگ ؟
در عطر بوسه های گناه آلود
رویای آتشین ترا دیدم
همراه با نوای غمی شیرین
در معبد سکوت تو رقصیدم
اما… دریغ و درد که جز حسرت
هرگز
نبوده باده به جام من
افسوس … ای امید خزان دیده
کو تاج پر شکوفه نام من ؟
از من جز این دو دیده اشک آلود
آخر بگو…چه مانده که بستانی ؟
ای شعر …ای الهه خون آشام
دیگر بس است … اینهمه قربانی
شعر شماره ۵۲ از اشعار فروغ فرخزاد؛ آتشی بود و فسرد، رشته ای بود و گسست…
شعر شماره ۵۱ از اشعار فروغ فرخزاد | یاد داری که زمن خنده کنان پرسیدی… به همراه تفسیر
تفسیر این شعر

این شعر از فروغ فرخزاد، یکی از تلخترین، عاشقانهترین و اعترافآمیزترین سرودههای اوست. فروغ در این شعر با الهه شعر (یا همان الهام شاعری) به گفتوگو مینشیند و از او شکایت دارد که شعر، الههای خونآشام است که شاعر را قربانی میکند، او را از همه چیز جدا میسازد، و در عوض، جز حسرت و ننگ و اندوه، چیزی به او نمیدهد. در ادامه به تفسیر بیتبهبیت میپردازیم.
فضای کلی شعر
شعر در موقعیتی شبانه و در آستان جلال الهه شعر سروده شده است. شاعر آشفته و خسته از «تلاش» شاعری است و حس میکند الهه شعر، دیگر سرودههای خدایی را در گوشش زمزمه نمیکند. او الهه را به خونآشامی متهم میکند که قربانیهای بیشماری خواسته است. در ادامه، از خودخواهی الهه میگوید که شاعر را از همه چیز (خانواده، آرامش، زندگی عادی) جدا کرده، اشکش را چون خون شقایق نوشیده، و نامش را با ننگ همراه ساخته است. در پایان میپرسد: پس از این همه قربانی، چه چیزی برای او مانده است؟
بند اول:
«امشب بر آستان جلال تو / آشفتهام ز وسوسه الهام / جانم از این تلاش به تنگ آمد / ای شعر … ای الهه خونآشام»
– آستان جلال تو: درگاه با عظمت الهه شعر.
– آشفته از وسوسه الهام: شاعر نه از نبود الهام، بلکه از وسوسههای خود الهام آشفته است. یعنی خود الهام هم عذابآور است.
– جانم از این تلاش به تنگ آمد: تلاش برای سرودن، برای یافتن واژهها، برای خلق شعر، او را خسته کرده است.
– ای شعر… ای الهه خونآشام: فروغ شعر را نه مونس و غمگسار، بلکه الههای خونآشام مینامد که از خون شاعر تغذیه میکند.
معنا: شاعر در شب، در آستان الهام، از وسوسههای آن خسته شده و شعر را موجودی میبیند که از خون او مینوشد.
بند دوم:
«دیریست کان سروده خدایی را / در گوش من به مهر نمیخوانی / دانم که باز تشنه خون هستی / اما … بس است این همه قربانی»
– سروده خدایی: شعر ناب، الهامشده، آسمانی.
– به مهر نمیخوانی: دیگر با مهربانی در گوشش زمزمه نمیکند.
– باز تشنه خون هستی: الهه شعر همیشه تشنه خون شاعر است (شاعر باید با رنج و درد خود شعر بپردازد).
– بس است این همه قربانی: شاعر فریاد میزند که دیگر بس است؛ این همه قربانی برای شعر کافی است.
معنا: شعر دیگر به نرمی و مهربانی به سراغش نمیآید. الهه شعر تشنه خون است، اما شاعر از قربانی شدن خسته شده است.
بند سوم:
«خوش غافلی که از سر خودخواهی / با بندهات به قهر چها کردی / چون مهر خویش در دلش افکندی / او را ز هر چه داشت جدا کردی»
– خوش غافلی: تو ای الهه شعر، خوش و بیخیال و غافلی از آنچه بر من رفته است.
– به قهر چها کردی: با من چهها که نکردی (از سر قهر و خودخواهی).
– چون مهر خویش در دلش افکندی: وقتی مهر خود را در دل او انداختی (عشق به شعر را در دلش آغشته کردی)، او را از هر چه داشت (خانواده، آسایش، زندگی معمولی) جدا کردی.
معنا: الهه شعر، شاعر را به عشق خود گرفتار میکند، اما بهای آن، تنهایی و دوری از هر چیز دیگر است.
بند چهارم:
«دردا که تا بروی تو خندیدم / در رنج من نشستی و کوشیدی / اشکم چو رنگ خون شقایق شد / آن را به جام کردی و نوشیدی»
– تا بروی تو خندیدم: وقتی تو ای الهه شعر به روی من خندیدی (وقتی الهام آمد)، من شاد شدم.
– در رنج من نشستی و کوشیدی: تو در رنج من نشستی و تلاش کردی (یا رنج مرا تحمل کردی؟) – به نظر میرسد خطاب معکوس است: یعنی من در رنج تو؟ یا تو در رنج من؟ – محتملتر: تو در رنج من نشستی و از آن بهره بردی.
– اشکم چو رنگ خون شقایق شد: اشک من سرخ شد (چون خون شقایق).
– آن را به جام کردی و نوشیدی: تو آن اشکِ خونین را در جام ریختی و نوشیدی.
معنا: الهه شعر از رنج و اشک شاعر تغذیه میکند. اشک شاعر به خون میماند و الهه آن را مینوشد.
بند پنجم:
«چون نام خود بپای تو افکندم / افکندیم به دامن دام ننگ / آه … ای الهه کیست که میکوبد / آینه امید مرا بر سنگ ؟»
– نام خود به پای تو افکندم: من نام خود را (آبرو و حیثیت خود را) به پای تو انداختم، فدای تو کردم.
– افکندیم به دامن دام ننگ: مرا به دامن ننگ انداختی.
– کیست که میکوبد آینه امید مرا بر سنگ؟: چه کسی آینه امید مرا میشکند؟ (پاسخ: خود تو ای الهه شعر).
معنا: قربانی کردن نام و آبرو در راه شعر، نتیجهاش ننگ و شکستن آینه امید است.
بند ششم:
«در عطر بوسههای گناهآلود / رویای آتشین ترا دیدم / همراه با نوای غمی شیرین / در معبد سکوت تو رقصیدم»
– بوسههای گناهآلود: اشاره به عشقهای ممنوع و پرشور فروغ.
– رویای آتشین تو: رؤیای داغ و شعلهور الهه شعر.
– نوای غمی شیرین: غمی که در عین حال شیرین است (شیرینی رنج شاعری).
– معبد سکوت تو: حریم مقدس سکوت و تنهایی که شاعر در آن با الهه خود رقصیده است.
معنا: شاعر لحظاتی را با الهه شعر داشته است: لحظات رؤیا، رقص، بوسههای گناهآلود و غمی شیرین. این لحظات، هرچند اندک، ارزشمند بودهاند.
بند هفتم:
«اما … دریغ و درد که جز حسرت / هرگز / نبوده باده به جام من / افسوس … ای امید خزان دیده / کو تاج پر شکوفه نام من ؟»
– جز حسرت، هرگز باده به جام من نبوده: هیچگاه به وصال نرسیدم، فقط حسرت نصیبم شد.
– ای امید خزاندیده: امیدی که پژمرده و خزانزده است.
– تاج پر شکوفه نام من کجاست؟: آن افتخار و تاجگذاری که وعدهاش را دادی (رسیدن به نام و افتخار شاعری) کجاست؟
معنا: دستاورد شاعر در برابر این همه قربانی، فقط حسرت و ناامیدی است. وعده تاج پر شکوفه (شهرت و کمال شاعری) محقق نشده است.
بند هشتم (پایانی):
«از من جز این دو دیده اشکآلود / آخر بگو … چه مانده که بستانی ؟ / ای شعر … ای الهه خونآشام / دیگر بس است … این همه قربانی»
– جز این دو دیده اشکآلود، چه مانده که بستانی؟: جز چشمان گریان، چیزی برایت نمانده است. باز هم میخواهی بگیری؟
– دیگر بس است، این همه قربانی: فریاد نهایی شاعر؛ این همه قربانی کافی است.
معنا: شاعر در پایان، تهی دست و اشکآلود، از الهه شعر میپرسد دیگر چه میخواهد؟ و فریاد میزند که قربانیها را بس است.
خلاصه به زبان ساده
فروغ میگوید:
امشب در آستان تو ای الهه شعر، آشفته و خسته از وسوسههایت هستم. جانم از این تلاش به تنگ آمده است. ای شعر، ای الههای که خون مینوشی!
مدتهاست آن سروده خدایی را با مهربانی در گوشم نمیخوانی. میدانم باز هم تشنه خونی، اما این همه قربانی بس است.
تو از سر خودخواهی با من چهها کردی! وقتی مهر خود را در دلم انداختی، مرا از هر چه داشتم جدا کردی.
وقتی به روی من خندیدی، در رنجم نشستی و تلاش کردی. اشکم را چون خون شقایق سرخ کردی، در جام ریختی و نوشیدی.
وقتی نام خود را به پای تو انداختم، مرا به دامن ننگ افکندی. چه کسی آینه امید مرا بر سنگ میکوبد؟ خود تو.
با این حال، در عطر بوسههای گناهآلود، رویای آتشین تو را دیدم و با نوای غمی شیرین در معبد سکوت تو رقصیدم.
اما دریغ که جز حسرت، هرگز بادهای به جام من نبود. ای امید خزاندیده، تاج پر شکوفه نام من کجاست؟
از من جز این دو دیده اشکآلود، چه مانده که بستانی؟ ای الهه خونآشام، دیگر بس است. این همه قربانی دیگر بس است.
نکته پایانی
این شعر فروغ، نقدی تلخ بر بهای سنگین شاعری است. او که خود شاعری با زندگی پرشور و پرتناقض بود، از الهه شعر میخواهد که دست از سرش بردارد. اما نکته اینجاست: همین شعر اعتراض به الهه شعر، خود یک شعر ناب و ماندگار است. یعنی الهه شعر حتی به اعتراض علیه خودش هم پاسخ میدهد – و این همان معمای همیشگی هنر است: شاعر هرچه فریاد بزند «بس است»، باز هم شعر میگوید.
شعر شماره ۵۰ از اشعار فروغ فرخزاد؛ آسمان همچو صفحه دل من روشن از …
شعر شماره ۴۹ از مجموعه اشعار فروغ فرخزاد؛ شب چو ماه آسمان پر راز گرد خود آهسته …










