شعر شماره ۵۲ از اشعار فروغ فرخزاد؛ آتشی بود و فسرد، رشته ای بود و گسست…
شعر شماره ۵۲ از مجموعه اشعار فروغ فرخزاد در این بخش از سایت ادبی و هنری روزانه برای شما همراهان گرامی آماده شده است. امیدواریم از خوانش این شعر زیبا و تفسیر آن لذت ببرید. همچنین شعر شماره ۵۳ از مجموعه اشعار فروغ فرخزاد / امشب بر آستان جلال تو… را در سایت روزانه بخوانید.

شعر شماره ۵۲ از فروغ
آتشی بود و فسرد
رشته ای بود و گسست
دل چو از بند تو رست
جام جادویی اندوه شکست
آمدم تا بتو آویزم
لیک دیدم که تو آن شاخه بی برگی
لیک دیدم که تو بر چهره
امیدم
خنده مرگی
وه چه شیرینست
بر سر گور تو ای عشق نیاز آلود
پای کوبیدن
وه چه شیرینست
از تو ای بوسه سوزنده مرگ آور
چشم پوشیدن
وه چه شیرینست
از تو بگسستن و با غیر تو پیوستن
در بروی غم دل بستن
که بهشت اینجاست
بخدا سایه ابر و لب کشت اینجاست
تو همان به ‚ که نیندیشی
بمن و درد روانسوزم
که من از درد نیاسایم
که من از شعله نیفروزم
شعر شماره ۵۱ از اشعار فروغ فرخزاد | یاد داری که زمن خنده کنان پرسیدی… به همراه تفسیر
شعر شماره ۵۰ از اشعار فروغ فرخزاد؛ آسمان همچو صفحه دل من روشن از …
تفسیر این شعر

این شعر از فروغ فرخزاد، یکی از تأثیرگذارترین اشعار او در مجموعهی «تولدی دیگر» یا شاید با فضای «ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد» است. لحن شعر، لحن قاطعیت، رهایی و حتی طعنهی تلخ نسبت به عشقی است که زمانی وجود داشته و اکنون به پایان رسیده است.
بند اول: پایان یک طلسم
آتشی بود و فسرد
رشتهای بود و گسست
دل چو از بند تو رست
جام جادویی اندوه شکست
شاعر با جملات کوتاه و بریدهبریده، پایان یک رابطه را روایت میکند. «آتش» نماد شور و حرارت عشق است که سرد شده. «رشته» نماد پیوند و ارتباط که پاره شده. زمانی دل «در بند» او بود، اما حالا «رسته» است. «جام جادویی اندوه» یعنی اندوهی که چون طلسمی بر زندگی شاعر سایه انداخته بود، شکسته شده. او از این اندوه لذت میبرد یا دستکم آن را به پایان رسانده است.
بند دوم: فروپاشی تصویر معشوق
آمدم تا بتو آویزم
لیک دیدم که تو آن شاخه بیبرگی
لیک دیدم که تو بر چهره
امیدم
خنده مرگی
او با قصد رویارویی یا وابستگی دوباره به سمت معشوق میآید، اما ناگهان حقیقت را میبیند: معشوق «شاخه بیبرگی» است، یعنی چیزی برای تکیه دادن ندارد، تهی و بیثمر است. بدتر اینکه آنچه را شاعر «امید» میپنداشت، در حقیقت «خنده مرگی» بر چهره معشوق بوده؛ لبخندی که کشنده و فریبنده است.
بند سوم: جشن گرفتن بر گور عشق
وه چه شیرینست
بر سر گور تو ای عشق نیاز آلود
پای کوبیدن
لحن شعر اینجا به اوج طعنه و رهایی میرسد. شاعر نه تنها از مرگ این عشق غمگین نیست، بلکه بر «گور» آن میرقصد. «عشق نیاز آلود» یعنی عشقی که آمیخته با نیاز، التماس، وابستگی بیمارگونه و حقارت بوده. رهایی از آن جشن دارد.
بند چهارم: چشم پوشیدن از بوسهی مرگآور
وه چه شیرینست
از تو ای بوسه سوزنده مرگ آور
چشم پوشیدن
بوسهی معشوق نه نشاطبخش که «سوزنده و مرگآور» توصیف میشود. چشم پوشیدن از چنین بوسهای، خود لذتی بزرگ است. این بند تأکید دارد که رهایی از یک سم، شیرین است.
بند پنجم: پیوستن به دیگری و بستن در بر غم
وه چه شیرینست
از تو بگسستن و با غیر تو پیوستن
در بروی غم دل بستن
که بهشت اینجاست
بخدا سایه ابر و لب کشت اینجاست
تکاندهندهترین بخش شعر: شادی از گسستن از معشوق قدیم و پیوستن به «غیر تو». این وفاداری مرسوم را نمیشکند، بلکه از نوعی رهایی سالم سخن میگوید. «بهشت اینجاست» ارجاعی طعنهآمیز به وعدههای عشق قبلی است: نیازی به بهشت موعود نبود؛ لذت واقعی در همین لحظه و این مکان تازه است؛ «سایه ابر و لب کشت» تصویری از طراوت، باروری و زندگی دوباره.
بند ششم: خطاب تلخ نهایی
تو همان به ‚ که نیندیشی
بمن و درد روانسوزم
که من از درد نیاسایم
که من از شعله نیفروزم
شاعر به معشوق سابق میگوید: بهتر است تو به من و درد آتشین روح من فکر نکنی. دو جملهی پایانی به ظاهر متناقضاند: «من از درد نیاسایم» یعنی هرگز به رنج خو نمیگیرم، همیشه حساس میمانم. «من از شعله نیفروزم» یعنی دیگر برای تو آتش نمیشوم، تو را روشن نمیکنم. این اعلام استقلال نهایی است: درد من در انحصار تو نیست، شعلهی من دیگر به کار تو نمیآید.
جمعبندی معنایی:
این شعر در واقع مرثیهای برای عشقی سمی و وابستهساز نیست، بلکه سرود رهایی از آن است. فروغ با زبانی صریح و بیپروا (که در زمان خود جسورانه بود) از لذت قطع رابطهای میگوید که جز اندوه، نیاز، مرگ تدریجی و فریب چیزی به همراه نداشته. بر خلاف شعر ابتهاج که در آن بزرگتری با دلسوزی به کودک مینگرد، در این شعر فروغ، راوی از جنس زنی است که پس از تحمل رنج، سرانجام جام اندوه را شکسته و بر گور عشق «نیازآلود» پای میکوبد. این شعر از نظر روانشناختی، توصیفی از رهایی پس از وابستگی دردناک است.
شعر شماره ۴۹ از مجموعه اشعار فروغ فرخزاد؛ شب چو ماه آسمان پر راز گرد خود آهسته …
شعر شماره ۴۸ از مجموعه اشعار فروغ فرخزاد؛ در انتظار خوابم و صد افسوس خوابم به چشم باز نمی آید …










