شعر در وصف امام رضا (ع) { اشعار زیبا، دوبیتی، بلند و… در مدح امام هشتم}

شعر در وصف امام رضا (ع) { اشعار زیبا، دوبیتی، بلند و... در مدح امام هشتم}

در این بخش از سایت ادبی روزانه چندین شعر در وصف امام رضا (ع) را برای شما دوستان گردآوری کرده‌ایم. علی بن موسی الرّضا فرزندِ موسی بن جعفر و نجمه خاتون و از نسل محمد، پیامبر اسلام، است. او امام هشتم شیعیان دوازده‌امامی بعد از پدرش موسی کاظم و پیش از پسرش محمد تقی است. علی بن موسی در دوران امامتش بر شیعیان، با تدریس و بیان روایات فقهی و اعتقادی، مذهب شیعه امامی را تحکیم کرد. در این دوره، وی رویکرد فقهی شیعه را از مدیریت مستقیم و دریافت پاسخ سوالات فقهی از شخص امام، به مدیریت باواسطه از طریق راویان حدیث و استفتاء از مجتهدان، مبدل ساخت.

فهرست موضوعات این مطلب

اشعار زیبا درباره امام رضا

هرچند حال و روز زمین و زمان بَد است

یک قطعه از بهشت در آغوش مشهد است

حتی فرشته ای که به پابوس آمده

انگار بین رفتن و ماندن مردد است

اینجا مدینه نیست نه اینجا مدینه نیست

پس بوی عطر کیست که مثل محمد است؟!

حتی اگر به آخر خط هم رسیده ای

اینجا برای عشق، شروعی مجدد است

جایی که آسمان به زمین وصل می شود

جایی که بین عالم و آدم زبانزد است

هرجا دلی شکست به اینجا بیاورید

اینجا بهشت شهر خدا شهر مشهد است

کاش یک شب باز مهمان دو چشمت میشدم

ریزه خوار مشرق خوان دوچشمت میشدم

کاش یک شب میگذشتم از فراز چشم تو

گرم گلگشت خراسان دو چشمت میشدم

کاش یک شب میسرودم گنبد زرد تو را

فارغ از دنیا غزل خوان دو چشمت میشدم

کاش یک شب می نشستم بر ضریح چشم تو

باز هم پابند پیمان دو چشمت میشدم

صحن و ایوان تو را ای کاش جارو میزدم

چون کبوتر ها نگهبان دو چشمت میشدم

ضامن آهوست چشمان دو شهد روشنت

کاش آهوی بیابان دو چشمت میشدم

دل من گم شد، اگر پیدا شد

بسپارید امانات رضا

و اگر از تپش افتاد دلم

ببریدش به ملاقات رضا

از رضا خواسته‌ام تا شاید

بگذارد که غلامش بشوم

همه گفتند محال است ولی

دل خوشم من به محالات رضا…

نقاره میزنند.. که حاجت روا شدم

امضا شد و کبوترِ صحن و سرا شدم

در صحن مدتی است نشستم به انتظار

شاید که نوکرِ حرم ِ با صفا شدم

دستم به شعرهای بهشتی نمی رسید

پس شاعر ِ کرامتِ ایوان طلا شدم

رضا را بگویید زار آمدم

 پناهنده شهریار آمدم

به گلزار پر رونق اهل و بیت

گل سرخ زهرا چوخار آمدم

برآورده‌ام دستی از آستین

 زنم تابه دامان یار آمدم

غریبم؛ درخانه‌ات می‌زنم

 حضورت طبیبا نزار آمدم

نگاهی کن ای ماه هشتم مرا

 که با دیده اشکبار آمدم

نیاورده‌ام ارمغانی تو را

ولی بیدل و جان نثار آمدم

آمدم ای شاه پناهم بده

خط امانی ز گناهم بده

ای حرمت ملجأ درماندگان

دور مران از در و راهم بده

لایق وصل تو که من نیستم

اذن به یک لحظه نگاهم بده

تا که ز عشق تو گدازم چو شمع

گرمی جانسوز به آهم بده

لشکر شیطان به کمین من است

بی کسم ای شاه پناهم بده

از صف مژگان نگهی کن به من

با نظری یار و سپاهم بده

در شب اول که به قبرم نهند

نور بدان شام سیاهم بده

ای که عطابخش همه عالمی

جمله حاجات مرا هم بده

آنچه صلاح است برای «حسان»

از تو اگر هم که نخواهم بده

کبوتر وار می‌آیم به آب و دانه‌ای دل خوش
عطش دیده، ترک خورده، به سقا خانه‌ای دل خوش

دلم خورشید می‌خواهد، هوای گنبدت کرده
دوباره برنگشته دل، هوای مشهدت کرده

مطلب مشابه: عکس های مذهبی از حرم امام رضا (ع) در مشهد مقدس برای پروفایل

4539078

شعر زیارت امام رضا

در کالبد مرده دمد جان چو مسیحا

آن لب که زمین بوسی درگاه رضا کرد

سلطان خراسان که رواق حرمش را

تقدیر به خشت زر خورشید بنا کرد

این منزل جان است و تجلی گه سینا

کز خاک درش چشم ملک کسب ضیا کرد

این محفل قدس است که پروانگی اش را

ارواح به صد عجز تمنا ز خدا کرد

گلزار سبک روحی خلقش به نسیمی

خاشاک به جیب و بغل باد صبا کرد

قندیل، نخست از دل روح القدس آویخت

معمار ازل قبهٔ قصرش چو بنا کرد

من کیستم؟ کبوتر بی آشیانه ات

محتاج دست های تو و آب و دانه ات

نامت بلند مثل غزل های آسمان

هشت آسمان نشسته به ایوان خانه ات

از کوچه باغ های نیشابور رد شدی

با کوله باری از غم غربت به شانه ات

دل در مدینه عاشق روی تو شد ولی

از کوچه های توس گرفتم نشانه ات

دست من و ضریح تو ای هشتمین بهار

امشب دلم عجیب گرفته بهانه ات

این ابر پُر از بهار مهمانِ شماست

صبح آمده و نسیم، دربانِ شماست

هر روز طلوع می کند با اذنت

خورشید که از پیر غلامان شماست

یک عمر، اگر چه با تو بد تا کردم

در هر نفسم تو را تمنا کردم

من گمشده بودم و خودم را یک صبح

در آینه صحن تو پیدا کردم

مجنونم و جنون دل زار بی حد است

جانم ز دوری حرمت بر لب آمده است

مثل کبوتری که به امید گنبد است

اصلا دوای این دل بیمار مشهد است

آخر به من اجازه پابوس می دهی

اذن زیارت حرم طوس می دهی

مهمون از راه اومده شهر شده آماده

بازم امشب تو حرم غلغله و فریاده

دل گنبد داره از غصه و غم می ترکه

چَن هزار تا دل غمگین تو خودش جا داده

قد گلدسته، وقاری داره امشب که نگو

رو ضریح قامتش دستِ نیاز باده

تشنگی مثل گدایی که دروغی باشه

دم سقاخونه زیر دست و پا افتاده

غم غربت اومده دخیل ببنده به دلم

به خیالش دل من پنجره فولاده!

نه دعبلم نه فرزدق که شاعرت باشم

که شاعرت شده، مقبول خاطرت باشم

نه آهوام نه کبوتر که ضامنم باشی

و یا پرنده صحن مجاورت باشم

نه آن دلی که به معنا رسَم، نه آن چشمی

که مثل آینه حیران ظاهرت باشم

ولی ز لطف، دلم را از آنِ خویش بخوان

که با تو صاحب دنیا و آخرت باشم

همیشه سفره مهمان نوازی ات باز است

اجازه می دهی ام گاه زائرت باشم؟

اجازه می دهی ام گاه از تو بنویسم؟

به عمر چند غزل، آه، شاعرت باشم؟

چشمم به هیچ پنجره رغبت نمی کند

جز با ضریح پاک تو صحبت نمی کند

شاید هنوز بنده  خاکم که گنبدت

من را به آستان تو دعوت نمی کند

مولا نگو که این پر و بال شکسته را

باران مرهم تو شفاعت نمی کند

دیگر کبوتر دل من آب و دانه را

جز با کبوتران تو قسمت نمی کند

آخر بدون مرحمت چشم های تو

این خسته را خدا هم اجابت نمی کند

خواندی مرا، وگرنه بدون اشاره ات

قلبم چنین هوای زیارت نمی کند

سوی مشهد رفتم و عرض سلامم‌ ای رضا
شاد شادم بار اول ز امامم‌ ای رضا

بوی او پر کرد، کل حرم شد با صفا
آخر این باشد صفت، وصف مرامم‌ ای رضا

مطلب مشابه: متن دلتنگی امام رضا و حرم حضرت در مشهد با عکس نوشته از حرم و ضریح

دو بیتی و اشعار کوتاه درباره امام رضا

دو بیتی و اشعار کوتاه درباره امام رضا

نشانی دلم این است: مشهد، پنجره فولاد،

کنار زخم، جنبِ انتظارِ التیامِ تو …

بوی فردوس، هوای حرمت را دارد

عرش از آمدنش روی زمین معذور است !!

کار و بار دو جهان جمله به هم میریزد

تا که فواره زند حوضچه های حرمت !

نیست کم قدر تر از تذکره ی کرببلا

مشهدی را که «علمدار» کند هدیه به ما

با نام رضا به سینه‌ها گل بزنید

وز از سرشک به بارگاه او پل بزنید

خود گفته که هر وقت گرفتار شدید

بر دامن من دست توسل بزنید

هرچند حال و روزه من و زمان بد است

یک تکه از بهشت در آغوش مشهد است

حتی اگر به آخر خط هم رسیده‌ای

آنجا برای عشق شروعی مجدد است

آقا به کرامت شما چشم به راهیم

سر بر سر دیوار و همان پنجره سبز‌

می‌گفت: غم نسترن‌ای ضامن آهو

ماییم و دل زار و همان پنجره سبز

بیمارم و از دوست شفا می‌خواهم

از اهل کرم لطف و عطا می‌خواهم

مشهد برسم کنار هر گلدسته

هر چیز  ندارم از رضا می‌خواهم

پنجره دلمو رو به تو وا کردم

با دل شکسته یا رضا رضا کردم

آرزومه من و امسال بطلبی آقا جون

واسه ایوون طلات دلم شده چه بی امون

تا با حرم سبز تو خو میگیرم

در محضر چشمت آبرو می‌گیرم

روشن دلم و و زلال وقتی با اشک

در صحن مطهرت وضو می‌گیرم

ما گدایانِ ره و جودِ رضاییم همه

زشت باشد که نمک خورده نمکدان شکند

هر کجا باشم گدای کوی این آقا منم

همچو موسی سایل دستان سلطان میشوم

پر گرفتن به هوای تو چه حالی دارد

چون کبوتر به همان حال و هوا مانده دلم

شعر کوتاه امام رضا

گاه و بی گاه آمدن، یا گاه گاهی آمدن

هیچکس نشنیده از دربان اینجا «شاه نیست»

کربلا با تربتش عمریست که دارالشفاست

مشهد اما نسخه اش با آب سقاخانه است

سال‌ها در عوض مکه و اعمال طواف

حجرالمشهدِ آهوی تو را می‌بوسم …

طوس را سرمه چشمان ملائک کردند

این چنین است خراسان شما مشهور است

از کنار تو گدا با دست خالی رد نشد

نیست عاقل هر کسی دیوانه مشهد نشد

ما را کرمش داد ز هر قصه نجات

بر معرفت و مرام سلطان صلوات

بی نام و نشانیم یا ضامن آهو

بی شوکت و شانیم یا ضامن آهو

خواهم به جوانی ز خدا عمرت دراز

تا پیر شوم، پیر غلامت گردم

در خرابات دلم خانه آبادی هست

تا که بر روی زمین مسجد گوهرشادی هست

اربعین کرببلایی نشدم! اما کاش

آخر ماه صفر زائر مشهد باشم

هر که لب داد به این پنجره رسوا شد و رفت

داغ فولاد تو برگرد دهان می‌ماند …

این دلِ سنگِ مرا، «گریه» عجب بود عجب !

دَمِ «نقاره زنت» گرم، غریب الغربا (ع) …

مشکل خود منم که سلامم قبول نیست

تقصیر گنبد و تو و اذن دخول نیست

دلم به عشق تو تا آسمان هشتم رفت

نماز در حرمت “اهدنا” نمی‌خواهد

جایی اگر نبود خدا را صدا کنید

باب الجواد (ع) و سایه ایوان طلا که هست

دیدم همه جا بر در و دیوار حریمت

جایی ننوشته است گنهکار نیاید

صبح ها خورشید می آید به «گودِ صحن»، پس

در حقیقت ناله ی نقّاره «زنگ رخصت» است

گره وا کن از این دستان که درگیر مشبّک هاست !

ببین پروازهای پر امید روسری ها را

هر که لب داد به این پنجره رسوا شد و رفت …

داغ فولاد تو بر گرد دهان می ماند !

مطلب مشابه: عکس نوشته امام رضا (ع) + عکس های حرم امام رضا به مناسبت ولادت امام هشتم

اشعار بلند اما رضا (ع)

اشعار بلند امام رضا (ع)

یا آنکه بخوانید به بالین پسرم را

یا بر سر زانو بگذارید سرم را

شب تا به سحرچشم به راهم که نسیمی

از من ببرد سوی مدینه خبرم را

کی باور من بود که از آن حرم پاک

یک روز جدا گردم و بندم نظرم را

مجبور به تودیع حرم بودم و ناچار

در سایه اندوه نشاندم پسرم را

هنگام خدا حافظی از شهر،عزیزان

شستند به خوناب جگر رهگذرم را

گفتم همه در بدرقه ام اشک ببارند

شاید که نبینند از آن پس اثرم را

دامانم از این منظره پر اشک شد اما

گفتم که نبیند پسرم چشم ترم را

باکس نتوان گفت ولیعهدی مأمون

خون کرده دلم را و شکسته کمرم را

من سر به ولیعهدی دونان نسپارم

بگذارم اگر بر سر این کار سرم را

تهمت زچه بندید به انگور، که خون کرد

هم صحبتی دشمن دیرین جگرم را

آفاق همه زیر پر رأفت من بود

افسوس بدین جرم شکستند پرم را

آن قوم که در سایه ام آرام گرفتند

دادند به تاراج خزان برگ وبرم را

بشتاب بدیدار من ای گل که به بویت

تسکین دهم آلام دل در به درم را

روزم سپری شد به غم،اما گذراندم

با یاد تو ای خوب،شبم را سحرم را

شبیه مرغک زاری کز آشیانه بیفتد

جدا ز دامن مادر به دام دانه بیفتد

شبیه طفل جسوری که رنج داده پدر را

برای گریه‌اش اینک به فکر شانه بیفتد

درست مثل جوانی شرور و عاصی و سرکش

که وقت غصه و غربت به یاد خانه بیفتد

نشان گرفته دلم  را کمان ابروی ماهت

دعا بکن که مبادا دل از نشانه بیفتد

همیشه وقت زیارت، شبیه پهنه دریا

تمام صورت من در پی کرانه بیفتد

شبیه رشته تسبیح پاره ، دانه اشکم

به هر بهانه بریزد به هر بهانه بیفتد

ولیِّ عهد دلم نه، تو شاه کشور قلبی

که با تو قصه جمشید، در فسانه بیفتد

خیال کن که غزالم بیا و ضامن من شو

بیا که آتش صیاد از زبانه بیفتد

الا غریب خراسان! رضا مشو که بمیرد

اگر که مرغک زاری از آشیانه بیفتد …

بشکن سبوی باده را

مستی تویی، هستی تویی

در این سرای نیستی

هستی تویی، مستی تویی

تو آفتاب هشتمی

سر چهارده عدد

بیدار کن خواب مرا

از وحشت این دیو و دد

بنگر که از هفت آسمان

جایی فرا سوی زمان

نوری هبوط می‌کند

در غربت این لامکان

بنگر که دریا خون شده

فواره‌ها گلگون شده

لیلای بی دل را ببین

از عشق تو مجنون شده

در این غروب واپسین

از چتر خورشید یقین

نور حقیقت می چکد

بر خاک مشکوک زمین

فریاد و بانگی می‌رسد

عالم سکوت می‌کند

از هیبتش سلطان دهر

آسان سقوط می‌کند

آدم هراسان می‌شود

محشر نمایان می‌شود

از تاول آئینه‌ها

خورشید گریان می‌شود

تقدیر ما در دست توست

زنجیر بر دستان ما

ما را رها کن از عدم

هستی بده بر جان ما

ای گوزل مزاری زینت خراسان
آستان قدسی افتخار ایران
قبرون حجّ اکبردی، کعبه تک معطّردی
ای حبیب یزدان، ای حبیب یزدان

شکر اولا خدایه یتمیشوخ مرامه
قبرون اوسته یکسر گَلمیشوخ سلامه
جان فدا سنون تک بیر رئوف امامه
بو مزاره زوّاروق، جدّیوه عزاداروق
ای حبیب یزدان، ای حبیب یزدان

قبریوین وصالی سالدی اشتیاقه
اشکیله سَپاق سو بو گوزل رواقه
شهلر هر زماندا لطف ایدر قوناقه
گَلمیشوخ سنه مهمان، بو مزاریوه قربان
ای حبیب یزدان، ای حبیب یزدان

ای ویرن مزاری عالمه فزایش
چوخلاری بو قبره یولّیوب سفارش
باشیوه دولانّوق ایلیوبله خواهش
التماس ایدوب چوخلار، یار یارینی یوخلار
ای حبیب یزدان، ای حبیب یزدان

کوچ ایدنده قوردوخ بزم غم طونده
گَلدی داده چوخلار طوسه عزم ایدنده
ایتدی یار و یولداش ناله بیز گَلنده
گَلمدی اولار افسوس، قبریوه اولا پابوس
ای حبیب یزدان، ای حبیب یزدان

روز و شبده گَلّوخ نی کیمی نوایه
آغلاروخ حسینه گاهی کربلایه
وار بو یرده ماتم گَلمیشوخ عزایه
فاطمه گَلوب داده، آغلوری بو اَثناده
ای حبیب یزدان، ای حبیب یزدان

عالمه سالوب غم جدّیوین عزاسی
کربلادی خلقین دلده مدّعاسی
هر اورکده واردور کربلا یاراسی
اعظمی یانوب آغلار، گوز یاشین یوزه باغلار
ای حبیب یزدان، ای حبیب یزدان

قبولم کن
همیشه قبل هر حرفی برایت شعر می خوانم
قبولم کن من آداب زیارت را نمی دانم

نمی دانم چرا این قدر با من مهربانی تو
نمی دانم کنارت میزبانم یا که مهمانم

نگاهم روبه روی تو بلاتکلیف می ماند
که از لبخند لبریزم، که از گریه فراوانم

به دریا می زنم، دریا ضریح توست غرقم کن
در این امواج پرشوری که من یک قطره از آنم

سکوت هر چه آیینه، نمازم را طمأنینه
بریز آرامشی دیرینه در سینه، پریشانم

تماشا می شوی آیه به آیه در قنوت من
تویی شرط و شروط من اگر گاهی مسلمانم

اگر سلطان تویی دیگر اِبایی نیست می گویم:
که من یک شاعر درباری ام، مداح سلطانم

سید حمید برقعی

کیستی تو؟ ظرف احسان خداوندی، رضا
در کرم مثل خدا بی مثل و مانندی رضا

من همه بی آبرو، تو آبرومندی رضا
تیرگی بودم به بحر نورم افکندی رضا

بس که آقایی، به رویم در نمی بندی رضا
هر چه گریاندم دلت را، باز می خندی رضا

تو رؤف اهل بیتی، لطف و احسان بایدت
میزبانی و پذیرایی ز مهمان بایدت

من به زنجیر غمت عمری اسیرم یا رضا
بسته شد از خاک زوارت خمیرم یا رضا

با تولای شما دادند شیرم یا رضا
وز گنه در آستانت سر به زیرم یا رضا

بار ده تا قبر تو در بر بگیرم یا رضا
لطف کن تا گوشه صحنت بمیرم یا رضا

هر چه بودم هر چه هستم«میثم»کوی توام
از خجالت کورم اما عاشق روی توام

حاج غلامرضا سازگار

در پناه ثامن الحجج
اگرچه پاک نبودم، مرا جواب نکرد
گرفت دست مرا، از من اجتناب نکرد

به دست خود عطشم را به دست آب سپرد
مرا فریفته وعده سراب نکرد

به آن دیار سفر کردم، آبرو بر کف
فدای معرفتی که مرا خراب نکرد

و هیچ کس چون او یک غریبه را با خود
چنین یگانه ندید، آشنا حساب نکرد

و پیش از او کسی آن گونه مهربانانه
حوائج دل یک مرد، مستجاب نکرد

دل رمیده من بود و بیم صیادان
و آن پناه که هرگز مرا جواب نکرد

یا مُعینَ الضُعَفا
ساحت قدس تو ای آینه «آیه نور»
هست سرچشمه آگاهی و شیدایی و شور

یافت چون روشنی از نور تو ای «شمس شموس»!
زنده شد در دل هر ذرّه تمنّای حضور

در و دیوار حریم تو دهد بوی بهشت
صحن و ایوان تو دارد اثر بوسه حور

«حجّت هشتمی» و حاجت ما عرض نیاز
ای چو اجداد کریمت به کرامت مشهور

سرمه چشم کُنَد آیه «فَاخلَع نَعلَیک»
هر مسافر که شود زائر این «وادی طور»

یک نظر دید تو را «یوسف» و صد مرتبه گفت:
«قُل هُوَ اللهُ أحد، چشم بد از روی تو دور»

«نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد»
گر کُنَد از حرم قدس تو در «طوس» عبور

عشق شد فرش «قدمگاه» تو چون کرد نگاه
به جمال ملکوتی تو در «نیشابور»

از حدیثی که در آن روز، تلاوت کردی
موج زد در همه جا سلسله در سلسله نور

به تولّای تو ای روحِ «شب قدر» قسم
به دعای تو مگر، سر بزند «صبح ظهور»

دستگیرِ همه شد لطف تو در «دار الفیض»
دلنوازِ همه شد مهر تو در «دارِ سرور»

«یا مُعینَ الضُعَفا»! چشم امیدش به شماست
گرچه عمری ز «شفق» سر زده تقصیر و قصور

غفورزاده

رویای چشمِ من شده پایینِ پای تو
ابری که از سرابِ عَدَم پا گرفته است
باران شده ست، پنجره ات را گرفته است

حَبلُ الوَرید، شاهدِ نبضِ زیارت است
در سینه جای قلب، حرم جا گرفته است

با ماهیانِ حوضِ حرم هم عقیده ام
هر کس که قطره خواسته دریا گرفته است

دیدم کنارِ پنجره فولاد، جبرئیل
یک گوشه جا برای مسیحا گرفته است

می گفت، کودکِ فلجی با دویدنش
از دست های خادم تو پا گرفته است

با کاسه اشکِ پُر شده در صحنِ انقلاب
یک پیرمرد، روضه ی سقا گرفته است

هر کس هر آنچه خواسته را از ضریح تو
با یک قسم به «حضرت زهرا» گرفته است

رویای چشمِ من شده پایینِ پای تو
کارِ من و خیالِ تو بالا گرفته است

از قاب چشم، عکسِ ضریحِ تو می چکد
ابری ست، آسمانِ تماشا گرفته است

یا ایُّهاالرَّفیق! ، منم لارفیق لَه
وا شد دلم کنار تو؛ اما گرفته است

رضا قاسمی

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.