شعر شماره ۵۷ از مجموعه اشعار فروغ فرخزاد؛ در منی و این همه ز من جدا…
شعر «در منی و این همه از من جدا…» از فروغ فرخزاد، یکی از غزلهای عاشقانه و عمیق این شاعر بزرگ معاصر است که در آن، شاعر به تناقضِ نزدیکی و دوری در رابطهٔ عاطفی میپردازد. فروغ در این سروده، با زبانی ساده و تأملبرانگیز، از «حضورِ غایب» معشوق سخن میگوید؛ از کسی که درونِ شاعر جاری است، اما چنان از او دور افتاده که گویی هیچگاه نبوده است. در این بخش از سایت، ضمن ارائهٔ متن کامل این شعر و تفسیر روان و ساده از ابیات آن، به بررسی درونمایهٔ تناقضِ وصال و هجران، تنهاییِ عاشقانه، و نگاهِ زنانهٔ فروغ به عشقِ نافرجام خواهیم پرداخت. هدف آن است که خواننده با زبانی غیر از زبانِ خشکِ دانشگاهی، با لایههای پنهانِ این شعرِ ماندگار آشنا شود. پیشنهاد می کنیم همچنین شعر شماره ۵۸ از مجموعه اشعار فروغ فرخزاد / بعد از آن دیوانگی ها، ای دریغ… را هم بخوانید.

شعر زیبا و احساسی فروغ فرخزاد
در منی و این همه ز من جدا
با منی ور دیده ات بسوی غیر
بهر من نمانده راه گفتگو
تو نشسته گرم گفتگوی غیر
غرق غم دلم به سینه می تپد
با تو بی قرار و بی تو بی قرار
وای از آن دمی که بیخبر زمن
بر کشی تو رخت خویش از این دیار
سایه تو ام بهر کجا روی
سر نهاده ام به زیر پای تو
چون تو در جهان نجسته ام هنوز
تا که برگزینمش به جای تو
شادی و غم منی به حیرتم
خواهم از تو … در تو آورم پناه
موج وحشیم که بی خبر ز خویش
گشته ام اسیر جذبه های ماه
گفتی از تو بگسلم … دریغ و درد
رشته وفا مگر گسستنی است ؟
بگسلم ز خویش و از تو نگسلم
عهد عاشقان مگر شکستنی است ؟
دیدمت شبی بخواب و سرخوشم
وه … مگر به خوابها ببینمت
غنچه نیستی که مست اشتیاق
خیزم و ز شاخه ها بچینمت
شعله
میکشد به ظلمت شبم
آتش کبود دیدگان تو
ره مبند… بلکه ره برم شوق
در سراچه غم نهان تو
شعر شماره ۵۶ از مجموعه اشعار فروغ فرخزاد؛ تو در چشم من همچو موجی، خروشنده و سرکش و نا شکیبا
شعر شماره ۵۵ از مجموعه اشعار فروغ فرخزاد؛ نگه دگر به سوی من چه میکنی؟… با تفسیر
تفسیر این شعر

این شعر از فروغ فرخزاد، یکی از عاشقانهترین، غمانگیزترین و پرتنشترین سرودههای اوست. فروغ در این شعر با لحنی صمیمی و آکنده از اضطراب، به معشوقی سخن میگوید که هم در او حضور دارد و هم از او جدا است. او از گفتوگوی معشوق با دیگری، از بیقراری خود، از ترس رفتن معشوق، و از عشقی سخن میگوید که در آن، خود را به پای معشوق افکنده است. در پایان، با تصویری از دیدار در خواب و شعلهی آتشآلود چشمان معشوق، شعر به اوج میرسد و با درخواست «ره مبند… بلکه ره برم شوق» پایان مییابد.
فضای کلی شعر
شعر در فضایی عاشقانه، اضطرابآمیز و سرشار از تضاد جریان دارد. فروغ:
– از حضور و جدایی همزمان معشوق سخن میگوید.
– از گفتوگوی معشوق با دیگری شکوه میکند.
– از بیقراری خود در دوری و نزدیکی معشوق میگوید.
– خود را «سایهای» در پای معشوق و «موجی وحشی» اسیر جذبههای ماه میداند.
– از عهد عاشقان و گسستناپذیری آن سخن میگوید.
– در پایان، با تصویری از دیدار در خواب و شعلههای چشمان معشوق، شعر را به اوج میرساند.
تفسیر بخشهای شعر
بخش اول: حضور و جدایی
«در منی و این همه ز من جدا / با منی ور دیده ات بسوی غیر / بهر من نمانده راه گفتگو / تو نشسته گرم گفتگوی غیر»
– تو در من هستی، اما این همه از من جدایی.
– با من هستی، اما اگر چشمت به سوی دیگری باشد، راه گفتوگو برای من باقی نمیماند.
– تو گرم گفتوگو با دیگری نشستهای.
نکته: تضاد حضور و جدایی، هستهی اصلی شعر است. معشوق هم درون عاشق است و هم با دیگری سخن میگوید. این تضاد، عاشق را در اضطرابی دائمی نگه میدارد.
بخش دوم: بیقراری
«غرق غم دلم به سینه میتپد / با تو بیقرار و بیتو بیقرار / وای از آن دمی که بیخبر ز من / بر کشی تو رخت خویش از این دیار»
– دلم غرق غم است و در سینه میتپد.
– با تو بیقرارم و بیتو نیز بیقرار.
– وای بر آن روز که بیخبر از من، باروبند خود را از این سرزمین برچینی و بروی.
نکته: بیقراری عاشق، چه با معشوق باشد و چه بدون او، نشان از وابستگی مطلق دارد. ترس از رفتن معشوق، عذابآورترین لحظه است.
بخش سوم: سایه و پای معشوق
«سایه تو ام بهر کجا روی / سر نهاده ام به زیر پای تو / چون تو در جهان نجسته ام هنوز / تا که برگزینمش به جای تو»
– من سایهی تو هستم؛ هر جا بروی، من هم آنجا هستم.
– سرم را به زیر پای تو نهادهام.
– هنوز کسی چون تو در جهان نیافتهام تا او را به جای تو برگزینم.
نکته: عاشق خود را به سایهای تشبیه میکند که هیچگاه از معشوق جدا نمیشود. «سر نهاده به زیر پای تو» نشان از نهایت تسلیم و ارادت دارد.
بخش چهارم: شادی و غم
«شادی و غم منی به حیرتم / خواهم از تو … در تو آورم پناه / موج وحشیم که بیخبر ز خویش / گشتهام اسیر جذبههای ماه»
– تو شادی و غم من هستی؛ در حیرتم.
– از تو میخواهم که در تو پناه آورم.
– من موجی وحشی هستم که از خود بیخبر شدهام و اسیر جذبههای ماه (معشوق) گشتهام.
نکته: «موج وحشی» نماد شور و بیقراری عاشق است که با جذبههای ماه (معشوق) مهار شده است.
بخش پنجم: عهد عاشقان
«گفتی از تو بگسلم … دریغ و درد / رشته وفا مگر گسستنی است؟ / بگسلم ز خویش و از تو نگسلم / عهد عاشقان مگر شکستنی است؟»
– گفتی که از تو بگسلم … دریغ و درد!
– آیا رشتهی وفا گسستنی است؟
– من از خود میگسلم، اما از تو نمیگسلم.
– آیا عهد عاشقان شکستنی است؟
نکته: عاشق باور دارد که عهد عاشقان هرگز شکستنی نیست. او از خود میگسلد (از خودخواهی دست میکشد) اما از معشوق نمیگسلد. این اوج وفاداری است.
بخش ششم: دیدار در خواب
«دیدمت شبی بخواب و سرخوشم / وه … مگر به خوابها ببینمت / غنچه نیستی که مست اشتیاق / خیزم و ز شاخه ها بچینمت»
– شبی تو را در خواب دیدم و سرخوشم.
– وای … مگر تنها در خوابها میتوانم تو را ببینم؟
– تو غنچهای نیستی که من از شاخهها بچینم.
نکته: دیدار در خواب، آرزوی محالی است که عاشق به آن دلخوش کرده است. معشوق چون غنچهای نیست که در دسترس باشد؛ او دستنیافتنی است.
بخش هفتم: شعله و ظلمت شب
«شعله / میکشد به ظلمت شبم / آتش کبود دیدگان تو / ره مبند… بلکه ره برم شوق / در سراچه غم نهان تو»
– شعلهای مرا به تاریکی شبم میکشاند.
– آتش کبود (آبی) چشمان تو.
– راه را مبند، بلکه راه را با شوق بروم.
– در سراچهی (اتاقک) غم نهان تو.
نکته: «آتش کبود» استعارهای زیبا از چشمان معشوق است که شعلهای آبی دارد. شاعر از معشوق میخواهد که راه را نبندد، بلکه بگذارد که او با شوق به سوی پناهگاه غمآلود او برود.
خلاصه به زبان ساده
فروغ میگوید:
تو در من هستی، اما این همه از من جدایی. با من هستی، اما اگر چشمت به سوی دیگری باشد، راه گفتوگو برای من بسته میشود. تو گرم گفتوگو با دیگری هستی.
دلم غرق غم است و در سینه میتپد. با تو بیقرارم و بیتو نیز بیقرار. وای بر روزی که بیخبر از من، باروبند خود را از این سرزمین برچینی.
من سایهی تو هستم؛ هر جا روی، من هم آنجا هستم. سرم را به زیر پای تو نهادهام. هنوز کسی چون تو در جهان نیافتهام.
تو شادی و غم من هستی. از تو میخواهم که در تو پناه آورم. من موجی وحشی هستم که از خود بیخبر شدهام و اسیر جذبههای ماه گشتهام.
گفتی از تو بگسلم… اما آیا رشتهی وفا گسستنی است؟ من از خود میگسلم، اما از تو نمیگسلم. عهد عاشقان هرگز شکستنی نیست.
شبی تو را در خواب دیدم. وای، مگر تنها در خوابها میتوانم تو را ببینم؟ تو غنچهای نیستی که از شاخهها بچینم.
شعلهای مرا به تاریکی شبم میکشاند: آتش کبود چشمان تو. راه را مبند، بلکه راه را با شوق بروم، به سوی سراچهی غمآلود تو.
نکته پایانی
این شعر فروغ، فریاد عشق و حسرت است. فروغ در این شعر، با زبانی صمیمی و پر از تصاویر بدیع، تضادهای عشق را به تصویر میکشد: حضور و جدایی، شادی و غم، بیقراری با معشوق و بیاو. او خود را سایهای در پای معشوق، موجی وحشی اسیر جذبههای ماه، و عاشقی وفادار میداند که عهدش را هرگز نمیشکند. در پایان، با تصویری از «آتش کبود» چشمان معشوق و «سراچهی غم» او، شعر را به اوج میرساند و از معشوق میخواهد که راه را نبندد، بلکه بگذارد که عاشق با شوق، به سوی پناهگاه غمآلود او برود. این شعر، یکی از بهترین نمونههای شعر عاشقانهی مدرن فروغ است که در آن، عشق با همهی تضادها و پیچیدگیهایش به تصویر کشیده شده است.
شعر شماره ۵۴ از مجموعه اشعار فروغ فرخزاد / چون نگهبانی که در کف مشعلی دارد…
شعر شماره ۵۳ از مجموعه اشعار فروغ فرخزاد / امشب بر آستان جلال تو…










