غزل شماره ۹۸ از غزلیات شهریار؛ از زندگانی‌ام گله دارد جوانی‌ام… با تفسیر

غزل شماره ۹۸ از گزیدهٔ غزلیات شهریار، با مطلعِ جانسوزِ «از زندگانی‌ام گله دارد جوانی‌ام…»، یکی از غزل‌های تأمل‌برانگیز و پرمغز این شاعر بزرگ معاصر است که در آن، از دوریِ ایامِ جوانی و حسرتِ روزهایِ گذشته سخن به میان می‌آید. شهریار در این سروده، با زبانی ساده و در عین حال شورانگیز، از «جوانی‌» خود به عنوان موجودی که از زندگیِ کنونی‌اش گله‌مند است، یاد می‌کند. این غزل، روایتی است از تنهاییِ دوران پیری، پشیمانیِ ناگفته، و حسرتی که با سرودنِ ترانه، التیام نمی‌یابد . در این بخش از سایت، ضمن ارائهٔ متن کامل این غزل و تفسیر روان و ساده از تک‌بیت‌های آن، به بررسی درونمایهٔ حسرتِ جوانی، تقدیرِ ناگزیر، و نگاهِ شاعرانهٔ شهریار به گذرِ روزگار خواهیم پرداخت. هدف آن است که خواننده با زبانی غیر از زبانِ خشکِ دانشگاهی، با لایه‌های پنهانِ این شعرِ ماندگار آشنا شود.

غزل شماره ۹۸ از غزلیات شهریار؛ از زندگانی‌ام گله دارد جوانی‌ام... با تفسیر

غزل شماره نود و هشت شهریار

از زندگانی‌ام گله دارد جوانی‌ام

شرمندهٔ جوانی از این زندگانی‌ام

دور از کنار مادر و یاران مهربان

زال زمانه کُشت به نامهربانی‌ام

دارم هوای صحبت یاران رفته را

یاری کن ای اجل که به یاران رسانی‌ام

پروای پنج روز جهان کی کنم که عشق

داده نوید زندگی جاودانی‌ام

چون یوسفم به چاه بیابان غم اسیر

وز دور مژدهٔ جرس کاروانی‌ام

یک شب کمند گیسوی ابریشمین بتاب

ای ماه اگر ز چاه به در می‌کشانی‌ام

گوش زمین به نالهٔ من نیست آشنا

من طایر شکسته‌پر آسمانی‌ام

گیرم که آب و دانه دریغم نداشتند

چون می‌کنند با غم بی‌هم‌زبانی‌ام

ای لالهٔ بهار جوانی که شد خزان

از داغ ماتم تو بهار جوانی‌ام

گفتی که آتشم بنشانی ولی چه سود

برخاستی که بر سر آتش نشانی‌ام

در خواب زنده‌ام که تو می‌خوانی‌ام به خویش

بیداری‌ام مباد که دیگر نرانی‌ام

شمعم گریست زار به بالین که شهریار

من نیز چون تو همدم سوز نهانی‌ام

شعر های دیگر شهریار: غزل شماره ۹۷ از غزلیات شهریار | غزل شماره ۹۶ از غزلیات شهریار

شعر های دیگر شهریار: غزل شماره ۹۵ از غزلیات شهریار | غزل شماره ۹۴ از غزلیات شهریار

تفسیر این شعر

تفسیر این شعر

این غزل از شهریار، یکی از تأمل‌برانگیزترین، غم‌انگیزترین و شخصی‌ترین سروده‌های او درباره‌ی پیری، حسرت جوانی و گذر روزگار است. شهریار در این شعر با زبانی ساده اما شورانگیز، از جوانی خود به عنوان موجودی گله‌مند سخن می‌گوید که از زندگی کنونی‌اش ناراضی است. او از تنهایی دوران پیری، از پشیمانی‌های ناگفته، و از حسرتی که با سرودن ترانه التیام نمی‌یابد، سخن می‌گوید. در ادامه، تفسیر کامل و روان تمام ابیات این غزل را ارائه می‌دهم.

 فضای کلی غزل

غزل در فضایی حسرت‌آمیز، تأمل‌برانگیز و آکنده از تنهایی جریان دارد. شهریار:

– از جوانی خود به عنوان موجودی گله‌مند یاد می‌کند که از زندگی کنونی‌اش ناراضی است.

– از دوری از مادر و یاران مهربان سخن می‌گوید.

– از آرزوی رسیدن به یاران رفته و مرگ به عنوان وسیله‌ی وصال یاد می‌کند.

– از عشق به عنوان وعده‌دهنده‌ی زندگی جاودان سخن می‌گوید.

– خود را به یوسف در چاه و طایر شکسته‌پر تشبیه می‌کند.

– در پایان، از شمع و سوز نهانی خود می‌گوید.

 تفسیر بیت‌به‌بیت

 بیت اول:

«از زندگانی‌ام گله دارد جوانی‌ام / شرمندهٔ جوانی از این زندگانی‌ام»

– جوانی من از زندگی‌ام گله دارد (ناراضی است).

– من از جوانی خود شرمنده‌ام، به خاطر این زندگی‌ای که دارم.

نکته: شاعر جوانی خود را موجودی جدا از خود می‌بیند که از زندگی کنونی او ناراضی است. او خود را شرمنده‌ی جوانی می‌داند، زیرا نتوانسته آن را به خوبی به سر آورد.

 بیت دوم:

«دور از کنار مادر و یاران مهربان / زال زمانه کُشت به نامهربانی‌ام»

– دور از آغوش مادر و یاران مهربان هستم.

– روزگار پیر (زال زمانه) مرا با نامهربانی خود کشت.

نکته: شاعر از دوری از مادر و یاران مهربان شکوه می‌کند. «زال زمانه» یعنی روزگار که چون پیرزنی، او را با نامهربانی به کشتن داده است.

 بیت سوم:

«دارم هوای صحبت یاران رفته را / یاری کن ای اجل که به یاران رسانی‌ام»

– هوای (آرزوی) همنشینی با یاران رفته را دارم.

– ای مرگ، یاری‌ام کن تا به یاران برسانم.

نکته: شاعر آرزوی دیدار دوباره‌ی یاران از دست رفته را دارد و از مرگ می‌خواهد که او را به آنان برساند.

 بیت چهارم:

«پروای پنج روز جهان کی کنم که عشق / داده نوید زندگی جاودانی‌ام»

– چه پروای این پنج روز (زندگی کوتاه دنیا) را داشته باشم، در حالی که عشق

– به من نوید زندگی جاودان داده است؟

نکته: شاعر به زندگی کوتاه دنیا بی‌اعتناست، زیرا عشق به او وعده‌ی زندگی جاودان داده است.

 بیت پنجم:

«چون یوسفم به چاه بیابان غم اسیر / وز دور مژدهٔ جرس کاروانی‌ام»

– من چون یوسف، در چاه بیابان غم اسیرم.

– و از دور، مژده‌ی جرس کاروان (رسیدن رهایی) را می‌شنوم.

نکته: شاعر خود را به یوسف در چاه تشبیه می‌کند که اسیر غم است، اما از دور صدای جرس کاروان (مژده‌ی رهایی) را می‌شنود.

 بیت ششم:

«یک شب کمند گیسوی ابریشمین بتاب / ای ماه اگر ز چاه به در می‌کشانی‌ام»

– یک شب، کمند گیسوی ابریشمین (زلف معشوق) را بتاب،

– ای ماه، اگر می‌خواهی مرا از چاه (غم) بیرون بکشی.

نکته: شاعر از معشوق (ماه) می‌خواهد که با کمند زلفش، او را از چاه غم بیرون بکشد.

 بیت هفتم:

«گوش زمین به نالهٔ من نیست آشنا / من طایر شکسته‌پر آسمانی‌ام»

– گوش زمین (مردم) با ناله‌ی من آشنا نیست.

– من پرنده‌ای شکسته‌پر از آسمان هستم.

نکته: شاعر می‌گوید که مردم ناله‌ی او را نمی‌شنوند و درک نمی‌کنند. او خود را پرنده‌ای آسمانی با بال شکسته می‌داند که در زمین غریب است.

 بیت هشتم:

«گیرم که آب و دانه دریغم نداشتند / چون می‌کنند با غم بی‌هم‌زبانی‌ام»

– فرض کن که آب و دانه (روزی و نعمت) را از من دریغ داشتند،

– اما با غم بی‌هم‌زبانی (غم تنهایی) من چه می‌کنند؟

نکته: شاعر می‌گوید که حتی اگر روزی و نعمت از او دریغ شود، غم تنهایی برایش سخت‌تر است.

 بیت نهم:

«ای لالهٔ بهار جوانی که شد خزان / از داغ ماتم تو بهار جوانی‌ام»

– ای لاله‌ی بهار جوانی که خزان شد،

– بهار جوانی من از داغ ماتم تو (فقدان جوانی) سوخته است.

نکته: شاعر جوانی خود را به لاله‌ای تشبیه می‌کند که در خزان پژمرده شده است. بهار جوانی او از داغ فقدان جوانی سوخته است.

 بیت دهم:

«گفتی که آتشم بنشانی ولی چه سود / برخاستی که بر سر آتش نشانی‌ام»

– گفتی که آتش (عشق) مرا فرونشانی، اما چه سود؟

– (خود) برخاستی که مرا بر سر آتش بنشانی (آتش مرا بیشتر کنی).

نکته: شاعر به معشوق می‌گوید که قول داده بود آتش عشق را فرونشاند، اما خود باعث شد که این آتش بیشتر شعله‌ور شود.

 بیت یازدهم:

«در خواب زنده‌ام که تو می‌خوانی‌ام به خویش / بیداری‌ام مباد که دیگر نرانی‌ام»

– در خواب زنده‌ام که تو مرا به سوی خود می‌خوانی،

– بیدار نشوم، مبادا که دیگر مرا برانی.

نکته: شاعر می‌گوید که در خواب (خیال) زنده است و معشوق او را می‌خواند. نمی‌خواهد بیدار شود، زیرا ممکن است معشوق او را براند.

 بیت دوازدهم (مقطع):

«شمعم گریست زار به بالین که شهریار / من نیز چون تو همدم سوز نهانی‌ام»

– شمع من بر بالین (تخت) به شدت گریست که ای شهریار،

– من نیز چون تو همدم سوز نهانی (آتش پنهان درون) هستم.

نکته: شاعر شمع را همدم خود می‌داند که مانند او در سوز و گداز نهانی می‌سوزد و می‌گرید.

 خلاصه به زبان ساده

شهریار می‌گوید:

جوانی من از زندگی‌ام گله دارد و من از جوانی خود شرمنده‌ام.

دور از آغوش مادر و یاران مهربان هستم و روزگار پیر مرا با نامهربانی خود کشت.

آرزوی همنشینی با یاران رفته را دارم. ای مرگ، مرا به آنان برسان.

چه پروای این پنج روز زندگی دنیا را داشته باشم، وقتی عشق به من وعده‌ی زندگی جاودان داده است؟

من چون یوسف در چاه غم اسیرم و از دور صدای جرس کاروان رهایی را می‌شنوم.

ای ماه (معشوق)، یک شب کمند زلفت را بینداز و مرا از چاه غم بیرون بکش.

مردم با ناله‌ی من آشنا نیستند. من پرنده‌ای شکسته‌پر از آسمان هستم.

فرض کن که روزی از من دریغ شد، اما با غم تنهایی من چه می‌کنند؟

ای لاله‌ی بهار جوانی که خزان شد، بهار جوانی من از داغ تو سوخت.

گفتی آتش مرا فرونشانی، اما خود برخاستی که مرا بر سر آتش بنشانی.

در خواب زنده‌ام که تو مرا می‌خوانی. بیدار نشوم، مبادا که مرا برانی.

شمع من بر بالین گریست که ای شهریار، من نیز چون تو همدم سوز نهانی هستم.

 نکته پایانی

این غزل شهریار، سرود حسرت جوانی و تنهایی پیری است. شهریار در این شعر، با زبانی ساده و صمیمی، از دست‌رفتن جوانی، تنهایی، دوری از یاران، و آرزوی وصال سخن می‌گوید. او خود را به یوسف در چاه، پرنده‌ی شکسته‌پر، و شمعی در سوز و گداز تشبیه می‌کند. در پایان، با اشاره به شمع، خود را همدم سوز نهانی معرفی می‌کند. این غزل، یکی از بهترین نمونه‌های شعر اعترافی و شخصی شهریار است که در آن، حسرت و تنهایی با زبانی شاعرانه و تأثیرگذار به تصویر کشیده شده است.

شعر های دیگر شهریار: غزل شماره ۹۳ از غزلیات شهریار | غزل شماره ۹۲ از غزلیات شهریار

شعر های دیگر شهریار: غزل شماره ۹۱ از غزلیات شهریار | غزل شماره ۹۰ از غزلیات شهریار

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.