غزل شماره ۹۰ از غزلیات شهریار | از همه سوی جهان جلوه او می‌بینم…

غزل شماره ۹۰ از غزلیات شهریار | از همه سوی جهان جلوه او می‌بینم در این بخش از سایت ادبی و هنری روزانه برای شما عزیزان و همراهان گرامی آماده شده است. عشق و عرفان از مضامین اصلی شعرهای شهریار هستند. او با استفاده از نمادها و تمثیل‌های مختلف، به بررسی ابعاد مختلف عشق الهی و انسانی پرداخته است. پیشنهاد می کنیم شما عزیزان غزل شماره ۹۱ از غزلیات شهریار / چه شد آن عهد قدیم و چه شد آن یار ندیم… را بخوانید.

غزل شماره ۹۰ از غزلیات شهریار | از همه سوی جهان جلوه او می‌بینم

غزل 90 از شهریار بزرگ

از همه سوی جهان جلوه او می‌بینم

جلوه اوست جهان کز همه سو می‌بینم

چشم از او جلوه از او ما چه حریفیم ای دل

چهره اوست که با دیده او می‌بینم

تا که در دیده من کون و مکان آینه گشت

هم در آن آینه آن آینه‌رو می‌بینم

او صفیری که ز خاموشی شب می‌شنوم

وآن هیاهو که سحر بر سر کو می‌بینم

چون به نوروز کند پیرهن از سبزه و گل

آن نگارین همه رنگ و همه بو می‌بینم

تا یکی قطره چشیدم منش از چشمه قاف

کوه در چشمه و دریا به سبو می‌بینم

زشتی‌ای نیست به عالم که من از دیده او

چون نکو می‌نگرم جمله نکو می‌بینم

با که نسبت دهم این زشتی و زیبایی را

که من این عشوه در آیینه او می‌بینم

در نمازند درختان و گل از باد وزان

خم به سرچشمه و در کار وضو می‌بینم

جوی را شده‌ای از لؤلؤ دریای فلک

باز دریای فلک در دل جو می‌بینم

ذره خشتی که فراداشته کیهان عظیم

باز کیهان به دل ذره فرو می‌بینم

غنچه را پیرهنی کز غم عشق آمده چاک

خار را سوزن تدبیر و رفو می‌بینم

با خیال تو که شب سر بنهم بر خارا

بستر خویش به خواب از پر قو می‌بینم

با چه دل در چمن حسن تو آیم که هنوز

نرگس مست ترا عربده‌جو می‌بینم

این تن خسته ز جان تا به لبش راهی نیست

کز فلک پنجه قهرش به گلو می‌بینم

آسمان راز به من گفت و به کس باز نگفت

شهریار این همه زان راز مگو می‌بینم

غزل شماره ۸۹ از غزلیات شهریار؛ به مرگ چاره نجستم که در جهان مانم…

غزل شماره ۸۸ از غزلیات شهریار؛ خراب از باد پائیز خمارانگیز تهرانم… با تفسیر

تفسیر این شعر

شهریار

این غزل از محمدحسین بهجت تبریزی (شهریار) یکی از عرفانی‌ترین و پرشورترین سروده‌های اوست. شهریار در این شعر از وحدت وجود و جلوه‌گری حق در همه ذرات هستی سخن می‌گوید. او چنان غرق در مشاهده جمال الهی است که دیگر زشتی و زیباییِ ظاهری برایش معنا ندارد؛ همه چیز را جلوه‌ای از او می‌بیند. در ادامه به تفسیر بیت‌به‌بیت می‌پردازیم.

 فضای کلی غزل

شهریار در این غزل، با زبانی شیوا و شورمند، تجربه عرفانی خود را از مشاهده وحدت وجود بیان می‌کند. او همه جهان را جلوه‌گاه حق می‌بیند:

 درختان را در نماز و وضو می‌بیند.

 غنچه را پاره‌پوش از غم عشق می‌بیند.

 ذره را حامل کیهان می‌بیند.

 زشتی را در آینه او به زیبایی می‌نگرد.

این غزل، اعتراف عاشقانه‌ای است به «همه‌جا او بودن» و «همه چیز او بودن».

 بیت اول:

«از همه سوی جهان جلوه او می‌بینم / جلوه اوست جهان کز همه سو می‌بینم»

 از هر سوی جهان، تنها جلوه او را می‌بینم.

 آنچه جهان می‌نامم، خود جلوه اوست که از هر سو می‌بینم.

نکته عرفانی: عارف وقتی به مقام «وحدت وجود» می‌رسد، دیگر جهان را جدا از حق نمی‌بیند. جهان، تجلی و ظهور اوست.

 بیت دوم:

«چشم از او جلوه از او ما چه حریفیم ای دل / چهره اوست که با دیده او می‌بینم»

 چشم از اوست، جلوه از اوست. ما چه حریف (رقیب و توانایی) داریم، ای دل؟

 این چهره اوست که من با دیده او (با نوری که او داده) می‌بینم.

نکته: شهریار می‌گوید: هر چه هست از اوست. چشم من هم از اوست. توان دیدن هم از اوست. «دیده او» یعنی نوری که حق در چشم عارف قرار داده است. حدیث قدسی: «کنت سمعه و بصره» (چشم و گوش بنده من می‌شوم).

 بیت سوم:

«تا که در دیده من کون و مکان آینه گشت / هم در آن آینه آن آینه‌رو می‌بینم»

 از وقتی که کون و مکان (جهان) در چشم من آیینه شد (جهان را چون آیینه یافتم).

 در همان آیینه، آن «آینه‌رو» (معشوق که رویش چون آیینه صیقلی است) را می‌بینم.

نکته: جهان آیینه‌ای است که جمال حق در آن منعکس است. عارف جهان را می‌بیند، اما از ورای آن، خود حق را مشاهده می‌کند.

 بیت چهارم:

«او صفیری که ز خاموشی شب می‌شنوم / و آن هیاهو که سحر بر سر کو می‌بینم»

 او همان صفیر (آواز نازک و رازآمیز) است که از خاموشی شب می‌شنوم.

 و همان هیاهو (آواز و شور) است که سحرگاه بر سر کوچه می‌بینم.

نکته: در شبِ خاموش، صدای حق را می‌شنود. در سحرگاه شورانگیز، باز هم حق را می‌بیند. یعنی حضور حق در همه حالات و صداها.

 بیت پنجم:

«چون به نوروز کند پیرهن از سبزه و گل / آن نگارین همه رنگ و همه بو می‌بینم»

 وقتی که در نوروز، سبزه و گل پیرهن از زمین بیرون می‌کنند.

 آن نگارین (نقاش و آراسته‌کننده) را در همه رنگ و بو می‌بینم.

نکته: زیبایی طبیعت در نوروز، جلوه‌ای از زیبایی حق است. نگارین، همان معشوق ازلی است که جهان را می‌آراید.

 بیت ششم:

«تا یکی قطره چشیدم منش از چشمه قاف / کوه در چشمه و دریا به سبو می‌بینم»

 از وقتی یک قطره از چشمه قاف (چشمه اسرارآمیز عالم غیب) چشیدم.

 کوه را در آن قطره و دریا را در سبو (کوزه) می‌بینم.

نکته: «قاف» کوه اساطیری قاف، نماد عالم ملکوت و غیب. یک قطره از آن چشمه (یک ذره معرفت) کافی است تا کوه (هستی بزرگ) را در یک قطره و دریا را در یک کوزه ببینی. یعنی کل در جزء و جزء در کل دیده می‌شود.

 بیت هفتم:

«زشتی‌ای نیست به عالم که من از دیده او / چون نکو می‌نگرم جمله نکو می‌بینم»

 هیچ زشتی در عالم نیست که من از دیده او (از نگاه حق)

 اگر نیک بنگرم، همه را نیکو می‌بینم.

نکته: این بیت، نگاه جمالی عارف به جهان است. عارف «العیب بصیرک» را باور دارد: عیب از کوتاهی دید توست، نه از زشتی جهان. اگر با چشم حق ببینی، همه چیز زیباست.

 بیت هشتم:

«با که نسبت دهم این زشتی و زیبایی را / که من این عشوه در آیینه او می‌بینم»

 این زشتی و زیبایی را به چه کسی نسبت بدهم؟

 زیرا من این عشوه (ناز و جلوه) را در آیینه او می‌بینم.

نکته: زشتی و زیبایی هر دو جلوه‌های حق‌اند. «عشوه» به معنای ناز و کرشمه است. حق در آیینه هستی برای خودش عشوه می‌کند و عارف نظاره‌گر است.

 بیت نهم:

«در نمازند درختان و گل از باد وزان / خم به سرچشمه و در کار وضو می‌بینم»

 درختان و گلها در اثر باد وزان، در حال نمازند.

 (آب جوی) به سرچشمه خم شده و در حال وضو گرفتن است.

نکته: همه اجزای طبیعت، بی‌زبان، در حال عبادت و نمازند. آب به سمت سرچشمه خم می‌شود (خمیدگی رکوع). این نگاه «همه چیز عابد و ذاکر حق است».

 بیت دهم:

«جوی را شده‌ای از لؤلؤ دریای فلک / باز دریای فلک در دل جو می‌بینم»

 جویبار، گویی از لؤلؤ (مروارید) دریای فلک ساخته شده است.

 و باز دریای فلک را در دل آن جوی می‌بینم.

نکته: ادامه نگاه «جزء و کل»: جوی کوچک، جلوه‌ای از دریای عظیم فلک است، و دریای فلک هم در دل جوی منعکس شده است.

 بیت یازدهم:

«ذره خشتی که فراداشته کیهان عظیم / باز کیهان به دل ذره فرو می‌بینم»

 ذره، خشتی است که کیهان عظیم را بر دوش کشیده است.

 و باز کیهان را در دل آن ذره فرو رفته می‌بینم.

نکته: تناقض‌نمایی عرفانی: ذره، خشت کوچکی است که کیهان (جهان بزرگ) را بالا نگه داشته. و همان کیهان در دل ذره پنهان است. اشاره به حدیث «ما وسعنی ارضی و لا سمائی و وسعنی قلب عبدی المؤمن» (نه زمینم گنجید و نه آسمانم، اما دل بنده مومنم گنجید).

 بیت دوازدهم:

«غنچه را پیرهنی کز غم عشق آمده چاک / خار را سوزن تدبیر و رفو می‌بینم»

 غنچه را پیرهنی می‌بینم که از غم عشق چاک خورده است.

 خار را سوزن تدبیر و رفو (دوختن) می‌بینم.

نکته: گویی غنچه از شدت عشق، پیراهنش پاره شده (اشاره به داستان یوسف و زلیخا). خار هم سوزنی است که می‌خواهد آن را بدوزد. اما خار خود زخم‌زاست. این تصویر، تناقض عشق را نشان می‌دهد: هم دریدن، هم دوختن.

 بیت سیزدهم:

«با خیال تو که شب سر بنهم بر خارا / بستر خویش به خواب از پر قو می‌بینم»

 با خیال تو، وقتی شب سر بر سنگ خارا (سنگ سخت) می‌گذارم.

 بستر خود را در خواب، از پر قو (نرم‌ترین بستر) می‌بینم.

نکته: عشق، خارا را بستر نرم می‌کند. خیال معشوق، هر سختی را آسان می‌گرداند.

 بیت چهاردهم:

«با چه دل در چمن حسن تو آیم که هنوز / نرگس مست ترا عربده‌جو می‌بینم»

 با چه دلی به چمن حسن تو بیایم، در حالی که هنوز

 نرگس مست تو را جویای عربده (نزاع و غوغا) می‌بینم.

نکته: «نرگس» کنایه از چشم مست معشوق است. عاشق می‌گوید: در این چمن حسن، نرگس چشمت چنان مست است که انگار در حال عربده و جنگ است. عربده مستانه معشوق، برای عاشق هم شیرین است.

 بیت پانزدهم:

«این تن خسته ز جان تا به لبش راهی نیست / کز فلک پنجه قهرش به گلو می‌بینم»

 این تن خسته از جان تا به لبش راهی نیست (نفس آخر را می‌کشد).

 زیرا از فلک، پنجه قهر او را به گلو می‌بینم.

نکته: شاید اشاره به تنگنای عشق و فشار روزگار. «فلک» (آسمان) با پنجه قهر بر گلوی عاشق چنگ زده و راه نفس را بسته است.

 بیت شانزدهم (مقطع):

«آسمان راز به من گفت و به کس باز نگفت / شهریار این همه زان راز مگو می‌بینم»

 آسمان آن راز را به من گفت و به کس دیگر باز نگفت.

 ای شهریار، این همه سخن از آن راز مگو (که راز است و نباید فاش کرد) – اما من می‌بینم (می‌توانم ببینم).

نکته: عارف رازی را شنیده که برای دیگران بیان‌ناشدنی است. اما شهریار (شاعر) آن را در این غزل «می‌گوید». در پایان هم اشاره به «راز» دارد و هم به «مگو» – تناقضی عرفانی که گویاترین سخن، همان سکوت است.

شعر شماره ۸۷ از غزلیات شهریار؛ گدائی در عشقت به سلطنت نفروشم💔…

غزل شماره ۸۶ از غزلیات شهریار؛ گلچین که آمد ای گل من در چمن نباشم …

 خلاصه به زبان ساده

شهریار می‌گوید:

از هر سوی جهان، تنها جلوه او را می‌بینم. خود جهان هم جلوه اوست.

چشم و توان دیدن از اوست. چه حریف و توانایی داریم؟ من با دیده او (نوری که او به من داده) او را می‌بینم.

از وقتی جهان در چشمم آیینه شد، در همان آیینه، چهره او را می‌بینم.

او همان آواز رازآمیز شب است و همان هیاهوی شورانگیز سحر.

وقتی سبزه و گل در نوروز از زمین می‌رویند، او را در همه رنگ و بو می‌بینم.

از وقتی یک قطره از چشمه قاف چشیدم، کوه را در قطره و دریا را در کوزه می‌بینم.

هیچ زشتی در عالم نیست؛ اگر با دیده او بنگرم، همه چیز را نیکو می‌بینم.

این زشتی و زیبایی را به چه کسی نسبت دهم؟ من این عشوه را در آیینه او می‌بینم.

درختان در باد در حال نمازند. آب به سرچشمه خم شده و وضو می‌گیرد.

جویبار از لؤلؤ دریای فلک ساخته شده و دریای فلک را در دل جوی می‌بینم.

ذره، خشتی است که کیهان عظیم را نگه داشته، و کیهان را در دل ذره می‌بینم.

غنچه، پیراهنی است که از غم عشق چاک خورده و خار، سوزنی است برای دوختن آن.

با خیال تو، شب اگر سر بر سنگ بگذارم، بسترم از پر قو می‌شود.

با چه دلی به چمن حسن تو بیایم، وقتی نرگس مست تو را عربده‌جو می‌بینم؟

این تن خسته دیگر راه نفس ندارد؛ چرا که پنجه قهر فلک به گلویم چنگ زده است.

آسمان آن راز را به من گفت و به کس دیگر نگفت. ای شهریار، این همه از آن راز مگو – اما من می‌بینم.

 نکته پایانی

این غزل شهریار، تفسیری شاعرانه از وحدت وجود است. او در این شعر، وحدت شخصی وجود را نه در زبان فلسفی خشک، بلکه در تصاویری زنده و شورانگیز بیان می‌کند: از درخت نمازگزار تا ذره کیهان‌دار، از غنچه چاک‌دریده تا خار سوزن‌دست، از جوی لؤلؤیی تا دریای فلک.

شهریار در این غزل به ما می‌آموزد که:

 با چشم حق ببین تا همه چیز را زیبا ببینی.

 جهان آیینه حق است؛ او را در هر ذره جست‌وجو کن.

 هیچ چیز از او جدا نیست؛ او هم صفیر شب است و هم هیاهوی سحر.

 راز عشق را بگو، اما بدان که هر گفتن، نوعی خاموشی است.

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.