غزل شماره ۸۸ از غزلیات شهریار؛ خراب از باد پائیز خمارانگیز تهرانم… با تفسیر
غزل شماره ۸۸ از غزلیات شهریار را در این بخش از سایت ادبی و هنری روزانه برای شما علاقهمندان به اشعار این شاعر بزرگ ایرانی قرار دادهایم. در ادامه با ما همراه شده و از این شعر زیبا و تفسیر آن لذت ببرید. پیشنهاد می کنیم شما عزیزان غزل شماره ۸۹ از غزلیات شهریار؛ به مرگ چاره نجستم که در جهان مانم… را نیز بخوانید.

غزل ۸۸ از شهریار
خراب از باد پائیز خمارانگیز تهرانم
خمار آن بهار شوخ و شهر آشوب شمرانم
خدایا خاطرات سرکش یک عمر شیدایی
گرفته در دماغی خسته چون خوابی پریشانم
خیال رفتگان شب تا سحر در جانم آویزد
خدایا این شب آویزان چه می خواهند از جانم
پریشان یادگاریهای بر بادند و می پیچند
به گلزار خزان عمر چون رگبار بارانم
خزان هم با سرود برگ ریزان عالمی دارد
چه جای من که از سردی و خاموشی زمستانم
مگر کفارهٔ آزادی و آزادگیها بود
که اعصابم غل و زنجیر گشت و صبر زندانم
به بحرانی که کردم آتشم شد از عرق خاموش
خوشا آن آتشینتبها که دلکش بود هذیانم
سه تار مطرب شوقم گسسته سیم جانسوزم
شبان وادی عشقم شکسته نای نالانم
نه جامی کو دمد در آتش افسرده جان من
نه دودی کو برآید از سر شوریده سامانم
شکفته شمع دمسازم چنان خاموش شد کز وی
به اشک توبه خوش کردم که می بارد به دامانم
گره شد در گلویم ناله جای سیم هم خالی
که من واخواندن این پنجه پیچیده نتوانم
کجا یار و دیاری ماند از بی مهری ایام
که تا آهی برد سوز و گداز من به یارانم
بیا ای کاروان مصر آهنگ کجا داری؟
گذر بر چاه کنعان کن من آخر ماه کنعانم
سرود آبشار دلکش پس قلعه ام در گوش
شب پائیز تبریز است و در باغ گلستانم
گروه کودکان سرگشته چرخ و فلک بازی
من از بازی این چرخ فلک سر در گریبانم
به مغزم جعبه شهر فرنگ عمر بی حاصل
به چرخ افتاده و گوئی در آفاقست جولانم
چه دریایی چه طوفانی که من در پیچ و تاب آن
به زورقهای صاحب کشته سرگشته می مانم
ازین شورم که امشب زد به سر آشفته و سنگین
چه می گویم نمی فهمم چه می خواهم نمی دانم
به اشک من گل و گلزار شعر فارسی خندان
من شوریده بخت از چشم گریان ابر نیسانم
کجا تا گویدم برچین و تا کی گویدم برخیز
به خوان اشک چشم و خون دل عمریست مهمانم
به نامردی مکن پستم بگیر ای آسمان دستم
که من تا بوده و هستم غلام شاه مردانم
چه بیمِ غرقم از عُمّان که جُستم گوهر ایمان
دلا هرچند کز حرمان هنر بس بود تاوانم
فلک گو با من این نامردی و نامردمی بس کن
که من سلطان عشق و شهریار شعر ایرانم
شعر شماره ۸۷ از غزلیات شهریار؛ گدائی در عشقت به سلطنت نفروشم💔…
غزل شماره ۸۶ از غزلیات شهریار؛ گلچین که آمد ای گل من در چمن نباشم …
تفسیر این شعر

این غزل از محمدحسین بهجت تبریزی (شهریار) یکی از غمانگیزترین، شخصیترین و پختهترین سرودههای اوست. شهریار در این شعر با نگاهی حسرتآلود به گذشته، اعترافی صادقانه به حالِ پریشان خود و در نهایت افتخاری سربلندانه به عشق و هنرش، تصویری از شاعری را مینمایاند که میان تهران و تبریز، میان جوانی و پیری، میان شیدایی و خاموشی، در نوسان است.
فضای کلی غزل
– مکان: تهران (با اشاره به شمران، خیابانهای قدیم) و تبریز (با اشاره به آبشار و قلعه)
– زمان: پاییز (نماد پژمردگی و خزان عمر)
– حال و هوای شاعر: خماریِ ناشی از بهارِ رفته، خاطرات سرکش، اعصابِ به زنجیر کشیدهشده، خاموشیِ آتش درون، و در پایان، افتخار به سلطنت عشق و شهریاری شعر
غزل از بیت اول تا بیتهای میانی سرشار از اندوه، پریشانی و شکایت از روزگار است، اما در بیتهای پایانی به غرور و ایمان و عشق به حضرت علی (ع) و سلطنت عشق میرسد.
بیت اول:
«خراب از باد پائیز خمارانگیز تهرانم / خمار آن بهار شوخ و شهر آشوب شمرانم»
– شاعر خود را «خراب» (ویران شده) از باد پاییز تهران میداند. پاییز اینجا هم فصل است هم نماد پیری و زوال.
– «خمار» حالتی است پس از مستی؛ او هنوز خمار بهاری است که در شمران (منطقهای در شمال تهران) گذشته است؛ بهاری که «شوخ و شهرآشوب» بوده (پر از شلوغی، عشق و جوانی).
بیت دوم:
«خدایا خاطرات سرکش یک عمر شیدایی / گرفته در دماغی خسته چون خوابی پریشانم»
– خدایا! خاطراتِ سرکشِ یک عمر شیدایی (دیوانگی عشق)، در مغز (دماغ) خسته من جای گرفته، مانند خوابی آشفته و پریشان.
– «دماغ خسته» استعاره از ذهن فرسوده.
بیت سوم:
«خیال رفتگان شب تا سحر در جانم آویزد / خدایا این شب آویزان چه میخواهند از جانم»
– خیال رفتگان (یاران رفته، عشقهای گذشته) تمام شب تا صبح در جانش آویزان است.
– سپس با اضطراب میپرسد: این شبِ آویزان (یا این خیالاتِ آویخته به جان) از جان من چه میخواهند؟
بیت چهارم:
«پریشان یادگاریهای بر بادند و میپیچند / به گلزار خزان عمر چون رگبار بارانم»
– یادگاریهای پریشان، همه بر باد رفتهاند و میپیچند.
– شاعر خود را در گلستان خزانزده عمرش، مانند رگباری از باران میبیند که میبارد و میگذرد.
بیت پنجم:
«خزان هم با سرود برگ ریزان عالمی دارد / چه جای من که از سردی و خاموشی زمستانم»
– خزان خود جهانی از شعر و سرود برگریزان دارد.
– اما من از سردی و خاموشی زمستانم (یعنی از خزان هم پژمردهتر و سردتر).
بیت ششم:
«مگر کفارهٔ آزادی و آزادگیها بود / که اعصابم غل و زنجیر گشت و صبر زندانم»
– گویا این غم و گرفتاری، کفاره (جریمه) آزادیها و آزادگیهای من در گذشته بوده است.
– نتیجه: اعصابم مانند زندانی به غل و زنجیر افتاده و صبرم، صبر زندانی شده است.
بیت هفتم:
«به بحرانی که کردم آتشم شد از عرق خاموش / خوشا آن آتشینتبها که دلکش بود هذیانم»
– در بحرانی که پشت سر گذاشتم، آتش درونم با عرق خاموش شد.
– سپس با حسرت میگوید: خوشا آن تبهای آتشین که هذیان گفتنهایم دلکش بود.
بیت هشتم:
«سه تار مطرب شوقم گسسته سیم جانسوزم / شبان وادی عشقم شکسته نای نالانم»
– سهتار (ساز) شوق من گسسته شده و سیم جانسوزم پاره گشته.
– من در شب بیابان عشق، نای نالهام شکسته است.
بیت نهم:
«نه جامی کو دمد در آتش افسرده جان من / نه دودی کو برآید از سر شوریده سامانم»
– نه جامی هست که در آتن افسرده جان من بدمد.
– نه دودی از سر بیسامان آشفته من برآید.
بیت دهم:
«شکفته شمع دمسازم چنان خاموش شد کز وی / به اشک توبه خوش کردم که میبارد به دامانم»
– شمعی که همنفس و همدمم بود، چنان خاموش شد که از او (به خاطر او) با اشک توبه خوش کردم؛ اشکی که بر دامانم میبارد.
بیت یازدهم:
«گره شد در گلویم ناله جای سیم هم خالی / که من واخواندن این پنجه پیچیده نتوانم»
– ناله در گلویم گره خورده و جای سیم هم خالی است.
– نمیتوانم این پنجه پیچیده (دست یا مضراب) را بازخوانی کنم.
بیت دوازدهم:
«کجا یار و دیاری ماند از بی مهری ایام / که تا آهی برد سوز و گداز من به یارانم»
– از بیمهری روزگار، کجا یار و دیاری مانده است که آه من (که سرشار از سوز و گداز است) را به یارانم برساند؟
بیت سیزدهم:
«بیا ای کاروان مصر آهنگ کجا داری؟ / گذر بر چاه کنعان کن من آخر ماه کنعانم»
– خطاب به کاروانی که به قصد مصر حرکت میکند: آهنگ کجا داری؟ بر چاه کنعان (همان چاهی که یوسف در آن افتاد) بگذر، زیرا من ماه (زیباروی) کنعانم (منظور خودِ یوسف یا کسی است که در چاه عشق افتاده).
بیت چهاردهم:
«سرود آبشار دلکش پس قلعه ام در گوش / شب پائیز تبریز است و در باغ گلستانم»
– ناگهان فضا به تبریز میرود: سرود آبشار دلکش پشت قلعه در گوشش میپیچد.
– شب پاییز تبریز است و او در باغ گلستان (احتمالاً اشاره به باغ گلستان تبریز) به سر میبرد.
بیت پانزدهم:
«گروه کودکان سرگشته چرخ و فلک بازی / من از بازی این چرخ فلک سر در گریبانم»
– کودکان سرگردان در حال چرخ و فلک بازیاند.
– اما من از بازی این چرخ فلک روزگار، سر در گریبان (شرمنده و حیران) هستم.
بیت شانزدهم:
«به مغزم جعبه شهر فرنگ عمر بی حاصل / به چرخ افتاده و گوئی در آفاقست جولانم»
– جعبه شهر فرنگ (نوعی جعبه موسیقی یا تصاویر متحرک) عمر بیحاصلم در مغز میچرخد.
– گویی که در آفاق (افقهای دوردست) جولان میدهم.
بیت هفدهم:
«چه دریایی چه طوفانی که من در پیچ و تاب آن / به زورقهای صاحب کشته سرگشته می مانم»
– چه دریا و چه طوفانی! من در پیچ و تاب آن، مانند زورقهای بیکشتیبان سرگشته میمانم.
بیت هجدهم:
«ازین شورم که امشب زد به سر آشفته و سنگین / چه می گویم نمی فهمم چه می خواهم نمی دانم»
– از این شور (جوشش درونی) که امشب به سر آشفته و سنگینم زده، خود نمیفهمم چه میگویم و نمیدانم چه میخواهم.
بیت نوزدهم:
«به اشک من گل و گلزار شعر فارسی خندان / من شوریده بخت از چشم گریان ابر نیسانم»
– گل و گلستان شعر فارسی به اشک من میخندد (یعنی اشک من موجب شکوفایی شعر فارسی شده است).
– من شوریدهبخت، مانند ابر نیسان (باران بهاری) از چشمی گریانم.
بیت بیستم:
«کجا تا گویدم برچین و تا کی گویدم برخیز / به خوان اشک چشم و خون دل عمریست مهمانم»
– کجا کسی هست که به من بگوید «برچین» (جمع کن) و تا کی میگویی «برخیز»؟
– عمری است که سر خوان اشک چشم و خون دل، مهمانم.
بیت بیست و یکم:
«به نامردی مکن پستم بگیر ای آسمان دستم / که من تا بوده و هستم غلام شاه مردانم»
– ای آسمان، با نامردی مرا پست و خوار مکن، دستم را بگیر.
– زیرا من تا بوده و هستم، غلام «شاه مردان» (حضرت علی علیهالسلام) هستم.
بیت بیست و دوم:
«چه بیمِ غرقم از عُمّان که جُستم گوهر ایمان / دلا هرچند کز حرمان هنر بس بود تاوانم»
– چه ترسی از غرق شدن در دریای عمان دارم، در حالی که گوهر ایمان را جستهام؟
– ای دل، هرچند از حرمان (دوری از وصال) هنر بسیار است و این خود تاوان من است.
بیت بیست و سوم (مقطع پایانی):
«فلک گو با من این نامردی و نامردمی بس کن / که من سلطان عشق و شهریار شعر ایرانم»
– ای فلک! این نامردی و نامردمی را با من بس کن.
– زیرا من سلطان عشق و شهریار شعر ایران هستم.
خلاصه به زبان ساده
شهریار در این غزل میگوید:
– من از باد پاییز تهران خراب شدهام و هنوز خمار بهار پرشور شمران هستم.
– خدایا، خاطرات یک عمر شیدایی، چون خوابی پریشان در مغز خسته من جا گرفتهاند.
– تمام شب خیال رفتگان به جانم آویزان است.
– یادگارهایم همه بر باد رفته و من در گلستان خزانزده عمرم، چون رگبار بارانم.
– خزان هم شعر برگریزان خود را دارد، اما من از سردی زمستانم.
– گویا این گرفتاریها کفاره آزادیهای گذشته من است.
– آتش درونم خاموش شده، سهتار شوقم گسسته، نای نالم شکسته.
– نه جامی هست که جانم را گرم کند، نه دودی از سرم بلند میشود.
– گره در گلویم افتاده و نمیتوانم دیگر بخوانم.
– از بیمهری روزگار، نه یاری مانده و نه دیاری.
– اما ناگهان خود را در شب پاییز تبریز و در باغ گلستان مییابم.
– کودکان سرگرم چرخ و فلکاند، اما من از بازی این چرخ فلک روزگار سر در گریبانم.
– چه دریا و چه طوفان، من بیکشتیبان سرگشتهام.
– آنقدر شوریدهام که نمیفهمم چه میگویم و چه میخواهم.
– اشک من، گلستان شعر فارسی را خندانده است.
– ای آسمان، با نامردی مرا پست مکن، زیرا من غلام شاه مردان (علی) هستم.
– از غرق شدن در دریای عمان نمیترسم، چون گوهر ایمان را یافتهام.
– ای فلک، این نامردی را بس کن، که من سلطان عشق و شهریار شعر ایران هستم.
نکته پایانی
این غزل، اعترافی صادقانه و بیپرده از پریشانی و خاموشی شاعر در میانه راه است، اما پایان آن یک فریاد افتخارآمیز است. شهریار با وجود تمام شکستها و خاموشیها، در نهایت خود را سلطان عشق و شهریار شعر ایران مینامد. این نه از سر غرور کاذب، بلکه از سر شناخت حقیقیِ جایگاه خویش در فرهنگ و ادب ایران است. او در اوج پریشانی، بر تاجگذاری خود در قلمرو عشق و شعر تأکید میکند.
غزل شماره ۸۵ از غزلیات شهریار؛ در وصل هم ز عشق تو ای گل در آتشم …
غزل شماره ۸۴ از غزلیات شهریار؛ دل شبست و به شمران سراغ باغ تو گیرم …










