شعر شماره ۸۷ از غزلیات شهریار؛ گدائی در عشقت به سلطنت نفروشم💔…

شعر شماره ۸۷ از غزلیات شهریار در این بخش از سایت ادبی و هنری روزانه برای طرفداران شعر شهریار آماده شده است. غزلیات شهریار تحت تأثیر فرهنگ غنی ایرانی و تاریخ این سرزمین قرار دارند. او به مضامین ملی و مذهبی نیز پرداخته و این موضوعات را در شعرهایش گنجانده است. همچنین غزل شماره ۸۸ از غزلیات شهریار؛ خراب از باد پائیز خمارانگیز تهرانم… با تفسیر را در سایت روزانه بخوانید.

شعر شماره ۸۷ از غزلیات شهریار؛ گدائی در عشقت به سلطنت نفروشم💔...

شعر زیبای شماره ۸۷ از شهریار

اگرچه رند و خراب و گدای خانه به دوشم

گدائی در عشقت به سلطنت نفروشم

اگرچه چهره به پشت هزار پرده بپوشی

توئی که چشمه نوشی من از تو چشم نپوشم

چو دیگجوش فقیران بر آتشم من و جمعی

گرسنه غم عشقند و عاشقند به جوشم

خراش سینه مگو، سیم ساز عاشق زخمی

که سینه‌ها بخراشد به زخمه‌های خروشم

به نیش ناوک مژگان بسازمش به امیدی

که لعل لب بچشاند مذاق چشمهٔ نوشم

فلک خمیده نگاهش به من که با تن چون دوک

چگونه بار امانت نشانده اند به دوشم

نه شمعی و نه چراغی در این سراچهٔ چشمم

نه پیکی و نه پیامی بر این دریچهٔ گوشم

کشیده کار به جایی که نام دیو، سلیمان

گرم نه دست به خاتم، چه سود از اینکه بکوشم

چرا سبوکش دُردی‌کشان عشق نباشم

مگر نه رندِ خرابات پیرِ باده‌فروشم

چنان به خمر و خمار تو خوابناکم و مدهوش

که مشکل آورد آشوب رستخیز به هوشم

صلای عشق به گوشم سروش داده به طفلی

هنوز گوش به فرمان آن صلای سروشم

تو شهریار بیان از سکوت نیم شب آموز

گمان مبر که گرم لب تکان نخورد خموشم

غزل شماره ۸۶ از غزلیات شهریار؛ گلچین که آمد ای گل من در چمن نباشم …

غزل شماره ۸۵ از غزلیات شهریار؛ در وصل هم ز عشق تو ای گل در آتشم …

تفسیر این شعر

تفسیر این شعر

این غزل از محمدحسین بهجت تبریزی (شهریار) یکی از عاشقانه‌ترین و پرشورترین غزل‌های اوست که در آن با لحنی عارفانه-رندانه، از عشق بی‌چون و چرای خود به معشوق سخن می‌گوید.

فضای کلی غزل

شهریار در این غزل، خود را «رند خرابات‌زده»، «فقیر عشق» و «گدای خانه به دوش» معرفی می‌کند که با وجود تمام فقر و بی‌سرپناهی، عشق خود را با هیچ سلطنت و قدرتی معاوضه نمی‌کند. او از معشوق می‌خواهد که هر چه قدر خود را بپوشاند، او چشم از او برنمی‌دارد. سراسر شعر سرشار از شوریدگی، بی‌خوابی، بی‌خبری از جهان و غرق شدن در عشق است.

بیت اول:

«اگرچه رند و خراب و گدای خانه به دوشم / گدائی در عشقت به سلطنت نفروشم»

– رند: کسی که ظاهر را رها کرده و به حقیقت رسیده (در ادبیات عرفانی، رند از زاهد برتر است).

– خراب: آشفته و شوریده (در عشق).

– گدای خانه به دوش: بی‌خانمان و سرگردان.

– شهریار می‌گوید: با اینکه این‌ها هستم، اما گدایی در عشق تو را با هیچ سلطنت و فرمانروایی عوض نمی‌کنم. یعنی عشق تو حتی در فقیرانه‌ترین شکلش، از تمام دنیا باارزش‌تر است.

بیت دوم:

«اگرچه چهره به پشت هزار پرده بپوشی / توئی که چشمه نوشی من از تو چشم نپوشم»

– معشوق خود را در هزاران پرده پنهان می‌کند (کنایه از دوری بودن).

– اما تو خود «چشمه نوش» (سرچشمه مستی و لذت) هستی. از همین رو، من چشم از تو برنمی‌دارم (نه اینکه نگاه نکنم، بلکه رویگردان نمی‌شوم).

بیت سوم:

«چو دیگجوش فقیران بر آتشم من و جمعی / گرسنه غم عشقند و عاشقند به جوشم»

– من و گروهی دیگر مانند دیگی روی آتش می‌جوشیم (در تب و تاب عشق).

– آن‌ها گرسنه «غم عشق» هستند و به خاطر من (یا با من) در جوش و خروش‌اند. یعنی عشق، هم گرسنگی می‌آورد (از فراق) و هم جوشش (از شوق).

بیت چهارم:

«خراش سینه مگو، سیم ساز عاشق زخمی / که سینه‌ها بخراشد به زخمه‌های خروشم»

– به معشوق می‌گوید: از خراشیدن سینه من سخن مگو (یا مگو که سینه عاشق خراش دارد).

– من خود چون سازی زخمی (سیم‌سازِ زخمی) هستم که با زخمه‌های خروشم، سینه‌ها را می‌خراشم.

– یعنی عشق من آن‌قدر آتشین است که خودش نیز سینه دیگران را مجروح می‌کند.

بیت پنجم:

«به نیش ناوک مژگان بسازمش به امیدی / که لعل لب بچشاند مذاق چشمهٔ نوشم»

– به تیر مژه‌های معشوق (که به عاشق می‌زند) دلخوشم و با آن ساخت می‌کنم، به امید آنکه لب‌های لعل او روزی مذاق چشمه نوش وجودم را بچشاند.

– یعنی تحمل تیر مژه‌ها را به جان می‌خرم به امید وصال.

بیت ششم:

«فلک خمیده نگاهش به من که با تن چون دوک / چگونه بار امانت نشانده اند به دوشم»

– آسمان (فلک) با نگاه خمیده (حیرت‌زده) به من می‌نگرد که چگونه این تنِ لاغرِ دوک‌مانند، بار سنگین امانت (عشق یا مسئولیت هستی) را بر دوش کشیده است.

– اشاره به آیه «إنا عرضنا الأمانه…» دارد که در عرفان، «امانت» همان عشق و اختیار و پذیرش مسئولیت از سوی انسان است.

بیت هفتم:

«نه شمعی و نه چراغی در این سراچهٔ چشمم / نه پیکی و نه پیامی بر این دریچهٔ گوشم»

– چشمم خانه‌ای است بی‌نور (مات و حیران)، گوشم دریچه‌ای است که هیچ پیام بیرونی به آن نمی‌رسد.

– یعنی چنان در خودِ عشق غرقم که از عالم بیرون هیچ خبری ندارم، نه روشنی می‌بینم نه پیام می‌شنوم.

بیت هشتم:

«کشیده کار به جایی که نام دیو، سلیمان / گرم نه دست به خاتم، چه سود از اینکه بکوشم»

– کار به جایی رسیده که اگر دیو را سلیمان بنامند و دستم به انگشتری او نرسد، چه فایده که بکوشم؟

– اشاره به داستان سلیمان و انگشتری او که فرمان دیوها را داشت. یعنی اگر آن نشانِ حقیقی (وصال معشوق) در دست نباشد، همه تلاش‌ها بی‌فایده است.

بیت نهم:

«چرا سبوکش دُردی‌کشان عشق نباشم / مگر نه رندِ خرابات پیرِ باده‌فروشم»

– چرا من از آن سبوکشانی نباشم که دُردی (ته نشین) می‌نوشند و در عشق مستند؟ مگر من همان رند خرابات و پیر باده‌فروش نیستم؟

– یعنی عشق را با همه تلخی‌هایش (دُردی) می‌پذیرم.

بیت دهم:

«چنان به خمر و خمار تو خوابناکم و مدهوش / که مشکل آورد آشوب رستخیز به هوشم»

– آن‌قدر در شراب و مستیِ تو (خمر) و سرخوشی و بی‌خودیِ پس از آن (خمار) غرقم که اگر قیامت به پا شود و همه چیز را به هم بریزد، به هوشم آوردنِ (بیدار کردن) من مشکل است.

بیت یازدهم:

«صلای عشق به گوشم سروش داده به طفلی / هنوز گوش به فرمان آن صلای سروشم»

– از کودکی، نداگر غیبی (سروش) ندای عشق را به گوشم خوانده است. هنوز هم گوش من به فرمان همان نداست.

– یعنی عشق، ذاتی و ازلی است.

بیت دوازدهم (مقطع):

«تو شهریار بیان از سکوت نیم شب آموز / گمان مبر که گرم لب تکان نخورد خموشم»

– ای شهریار، سخن گفتن (بیان) را از سکوت نیمه‌شب بیاموز. گمان مکن که اگر لبم تکان نمی‌خورد، خاموشم.

– یعنی خموشی من، پرمعناست؛ سکوتم از شدت حرف‌های ناگفته است.

پیام اصلی و درونمایه‌های غزل

1. عشق، گدایی‌است که با سلطنت عوض نمی‌شود – ارزش عشق از همه پادشاهی‌های دنیا بالاتر است.

2. عاشق، چشم از معشوق برنمی‌دارد – حتی اگر در هزار پرده پنهان شود.

3. عشق، هم گرسنگی و رنج است، هم جوشش و شور – عاشق چون دیگ جوشان، هم می‌سوزد هم می‌جوشد.

4. بیگانگی از جهان در غرقاب عشق – عاشق از نور و پیام بیرون بی‌خبر است.

5. امانتِ عشق بر دوش ناتوان انسان – همان بارِ سنگینِ آسمانی که تنها انسان پذیرفت.

6. خاموشیِ پرمعنا – سکوت عاشق از حرف زدن فصیح‌تر است.

خلاصه به زبان ساده

شهریار می‌گوید: 

با این که یک رندِ بی‌خانمان و خراب و گدای عشقم، هیچ سلطنت و پادشاهی را با گدایی در عشق تو عوض نمی‌کنم. تو خود را در هزار پرده پنهان کنی، من از تو چشم نمی‌پوشم. من و یاران عاشق چون دیگ روی آتش می‌جوشیم. مژگان تیرانداز تو را به امید لب‌های لعلت تحمل می‌کنم. آسمان حیران است که این تن نحیف چگونه بار امانت عشق را بردوش کشیده است. چنان غرقم که نه روشنی در چشم دارم و نه پیامی در گوش. جز وصال تو، هر تلاشی بیهوده است. من همان رند خراباتم که دُردی عشق می‌نوشد. آن‌قدر در مستی تو خوابم که قیامت هم بیدارم نمی‌کند. از کودکی ندای عشق در گوشم خوانده‌اند. و تو ای شهریار، سخن گفتن را از سکوت نیمه‌شب بیاموز؛ من خاموشم اما لبم پر از حرف ناگفته است.

غزل شماره ۸۴ از غزلیات شهریار؛ دل شبست و به شمران سراغ باغ تو گیرم …

غزل شماره ۸۳ از غزلیات شهریار؛ یار و همسر نگرفتم که گرو بود سرم …

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.