غزل شماره ۸۵ از غزلیات شهریار؛ در وصل هم ز عشق تو ای گل در آتشم …
غزل شماره ۸۵ از غزلیات شهریار را در روزانه برای شما اهالی شعر قرار داده ایم. غزلیات شهریار به دلیل زیبایی و عمق معناییشان، محبوبیت زیادی در بین مردم دارند و تأثیر زیادی بر شاعران و نویسندگان بعد از خود گذاشتهاند. همچنین غزل شماره ۸۶ از غزلیات شهریار؛ گلچین که آمد ای گل من در چمن نباشم … را در سایت روزانه بخوانید.

غزل شماره ۸۵ از شهریار بزرگ
در وصل هم ز عشق تو ای گل در آتشم
عاشق نمی شوی که ببینی چه می کشم
با عقل آب عشق به یک جو نمی رود
بیچاره من که ساخته از آب و آتشم
دیشب سرم به بالش ناز وصال و باز
صبحست و سیل اشک به خون شسته بالشم
پروانه را شکایتی از جور شمع نیست
عمریست در هوای تو میسوزم و خوشم
خلقم به روی زرد بخندند و باک نیست
شاهد شو ای شرار محبت که بی غشم
باور مکن که طعنه طوفان روزگار
جز در هوای زلف تو دارد مشوشم
سروی شدم به دولت آزادگی که سر
با کس فرو نیاورد این طبع سرکشم
دارم چو شمع سر غمش بر سر زبان
لب میگزد چو غنچه خندان که خامشم
هر شب چو ماهتاب به بالین من بتاب
ای آفتاب دلکش و ماه پری وشم
لب بر لبم بنه بنوازش دمی چونی
تا بشنوی نوای غزلهای دلکشم
ساز صبا به ناله شبی گفت شهریار
این کار تست من همه جور تو می کشم
مطلب مشابه: غزل شماره ۸۴ از غزلیات شهریار؛ دل شبست و به شمران سراغ باغ تو گیرم …
مطلب مشابه: غزل شماره ۸۳ از غزلیات شهریار؛ یار و همسر نگرفتم که گرو بود سرم …
تفسیر این شعر

ای گلِ محبوب! من در گرمای وصل و عشق تو، در آتش میسوزم. ای محبوب، تو اگر عاشق نشده باشی، نمیتوانی درکی کنی که من چه رنجها و لذتهای سختی را میکشم. عقل و عشق هرگز با هم نمیسازند (مثل آب و آتش)، اما من بیچاره، از ترکیب این دو ساخته شدهام؛ یعنی هم عقل دارم و هم اشتیاق آتشین!
دیشب در آغوشِ گرمِ وصال تو و آرامشِ تو، سرم روی بالش بود، اما حالا که صبح شده، اشکهایم مثل سیل جاری شده و بالشم را به خون شسته است. پروانه هرگز از شمع شکایت نمیکند؛ زیرا او تمام عمرش را در میان شعلهها میسوزد و از این سوختن لذت میبرد (او عاشقِ خودِ سوختن است).
مردم به چهرهی زرد و بیرمق من (به دلیل سختی عشق) میخندند، اما برایم مهم نیست. ای شعلههای محبت، شاهد باش که من بیغرض و صادقانه عشق میورزم. باور نکن که سختیهای روزگار مرا پریشان کرده باشد؛ تمام آشفتگی و بیقراری من، فقط به خاطر عشق به زلف و زیبایی توست.
من مثل سروِ بلندقامت و آزاد هستم و هرگز سرم را مقابل کسی خم نکردهام (غرور و عزت نفس دارم). با اینکه غم تو همیشه بر زبان من است، اما گاهی مثل غنچهای که هنوز باز نشده، لبهایم را میبندم و سکوت میکنم.
ای محبوب من! ای که مثل خورشید و ماه زیبایی، هر شب مثل مهتاب بر بالین من بتاب. لحظهای لبهایت را بر لب من بگذار و مرا نوازش کن تا بتوانی آواز و غزلهای زیبایی که از سرِ عشق برایت ساختهام را بشنوی. سازِ بادِ صبا (سازِ دل)، نالههای من را در شب حکایت کرد؛ شهریار میگوید: من برای این عشق، هر سختی و هر آزمونی را تاب میآورم.
تفسیر و تحلیل مفاهیم اصلی
این شعر را میتوان در سه سطح تحلیل کرد:
#### الف) تضاد میان عقل و عشق (پارادوکس درونی)
شاعر به یکی از بزرگترین مسائل فلسفی و عرفانی اشاره میکند: «با عقل آب عشق به یک جو نمیرود»*. عقل میگوید از درد دوری کن و آرام باش، اما عشق میگوید در آتش بسوز و رهایی را در فنا پیدا کن. شاعر میگوید من موجودی متناقض هستم؛ من هم عقل دارم (که درد را میفهمد) و هم عشق (که درد را میطلبد). این یعنی او در یک کشمکش همیشگی است.
#### ب) نماد پروانه و شمع (فلسفه فداکاری)
استفاده از نماد «پروانه و شمع» بسیار هوشمندانه است. در ادبیات کلاسیک، پروانه نماد عاشق و شمع نماد معشوق است. شاعر میگوید شکایت از معشوق (شمع) بیمعناست؛ چون هدف پروانه اصلاً رسیدن به مقصد نیست، بلکه خودِ سوختن در حضور معشوق است. این یعنی *«لذت بردن از رنجِ عشق».
#### ج) عزت نفس در عین عاشقی
یک نکته بسیار جالب در این شعر، حفظ «کرامت انسانی» است. شاعر میگوید با اینکه از عشق رنج میکشم و چهرهام زرد شده، اما مثل یک «سرو» سربلند هستم و نزد کسی گدایی یا التماس نمیکنم. او عاشق است، اما یک عاشقِ خوددار و با عزتنفس که غرورش را فدای عشق نمیکند.
#### د) زیباییشناسی و تقابل شب و روز
شاعر از تقابل «دیشب» (زمان وصال و آرامش) و «صبح» (زمان جدایی و گریه) استفاده کرده تا شدت بیثباتی زندگی عاشق را نشان دهد. او معشوق را در قامت نیروهای طبیعت (خورشید، ماه، آفتاب) میبیند که تنها منبع روشنایی و حیات او هستند.
خلاصه کلام: این شعر، بیانیهای است از یک عاشق که میگوید: “من میدانم که این راه پر از درد است، میدانم که عقل و عشق با هم نمیسازند، اما من با افتخار و با تمام وجود، این سوختن را انتخاب کردهام.”
مطلب مشابه: غزل شماره ۸۲ از غزلیات شهریار؛ به تیرهبختی خود کس نه دیدم و نه شنیدم …
مطلب مشابه: غزل شماره ۸۱ از غزلیات شهریار؛ شب گذشته شتابان به رهگذار تو بودم …










