غزل شماره ۹۳ از غزلیات شهریار؛ تا کی چو باد سر بدوانی به وادیام… با تفسیر
غزل شماره ۹۳ از گزیدهٔ غزلیات شهریار، با مطلعِ پرسشبرانگیز و جانسوزِ «تا کی چو باد سر بدوانی به وادیام…»، یکی از عمیقترین سرودههای این شاعر بزرگ معاصر است که در آن از ناکامیهای عاشقانه، حسرتِ وصال، و مظلومیتِ عاشق در برابر روزگار سخن به میان میآید. شهریار در این غزل، با زبانی سرشار از تصاویرِ شاعرانه و نمادین، از «کعبهٔ مراد» (معشوق) میخواهد که به «نامرادی» و بدبختی عاشق بنگرد و از «بادِ سرگردان» بودنِ عاشق در وادی هجران شکایت میکند. در این بخش از سایت روزانه، ضمن ارائهٔ متن کامل این غزل و تفسیر روان و ساده از تکبیتهای آن، به بررسی درونمایهٔ عشقِ نافرجام، غربتِ عاشق، و شکوه از چرخِ فلک خواهیم پرداخت. هدف آن است که خواننده با زبانی غیر از زبانِ خشکِ دانشگاهی، با لایههای پنهانِ این شعرِ ماندگار آشنا شود. پیشنهاد می کنیم غزل شماره ۹۴ از غزلیات شهریار | امشب از دولت می دفع ملالی کردیم با تفسیر را هم بخوانید.

غزل زیبای استاد شهریار
تا کی چو باد سر بدوانی به وادیام
ای کعبهٔ مراد ببین نامرادیام
دلتنگ شامگاه و به چشم ستاره بار
گویی چراغ کوکبهٔ بامدادیام
چون لالهام ز شعلهٔ عشق تو یادگار
داغ ندامتی است که بر دل نهادیام
دیوانه دل به حلقهٔ زلف تو بسته بود
چون شد پری که سلسله از پا گشادیام
رفتی به کوی دیگر و بردی مرا ز یاد
من هم روم به گور که دیگر زیادیام
مرغ بهشت بودم و افتادمت به دام
اما تو طفل بودی و از دست دادیام
چون طفل اشک پردهدری شیوهٔ تو بود
پنهان نمیکنم که ز چشم اوفتادیام
من درس عشق جز خط سبزی نخواندهام
سرمشق آبرویی که به این بیسوادیام
گفتی خمار عشق به تریاق صبر کش
من خود به این کشندهٔ بیپیر عادیام
فرزند سرفراز خدا را چه عیب داشت
ای مادر فلک که سیهبخت زادیام
توفان عشق هرچه تواند بگو بکن
شمعم ولی به حجلهٔ فانوس بادیام
بیتار طُرّههای تو مرهم گذار دل
با زخمهٔ صبا و سهتار عبادیام
در کوهسار عشق و وفا آبشار غم
خواند به اشک شوقم و گلبانک شادیام
با این خط شکسته قلمها دود به سر
در جستوجوی نسخهٔ شعر مدادیام
شب بود و عشق و وادی هجران و شهریار
ماهی نتافت تا شود از مهر هادیام
غزل شماره ۹۲ از غزلیات شهریار؛ روی در کعبه این کاخ کبود آمدهایم + تفسیر
غزل شماره ۹۱ از غزلیات شهریار / چه شد آن عهد قدیم و چه شد آن یار ندیم…
تفسیر این شعر

این غزل از محمدحسین بهجت تبریزی (شهریار)، یکی از غمانگیزترین، شخصیترین و پراحساسترین سرودههای اوست. شهریار در این شعر با لحنی سوزناک و آکنده از حسرت، از دلتنگیهای خود، از عشقی که به مقصد نرسیده، از تنهایی شبانه و از سرنوشت ناخوشایند خود سخن میگوید. او خود را چون لالهای میبیند که داغی از عشق بر دل دارد، چون پرنده بهشت که به دام افتاده و رها شده، و چون طفلی که اشکهایش پردهدری میکند. در پایان، با اشاره به شب و عشق و هجران، به نبودن «مهای» که راهنما باشد تأکید میکند.
فضای کلی غزل
این غزل را میتوان اعترافنامهای عاشقانه و حسرتآمیز از شهریار دانست. شاعر:
– از معشوقی شکایت دارد که چون باد، بیقرار است و به وادیهای مختلف میدود.
– خود را «کعبه مراد» (قبله آرزوها) میداند اما به «نامرادی» رسیده است.
– شبها را دلتنگ و پرستاره میبیند و خود را چون چراغ بامدادی (صبحگاهی) میداند که روشن است اما به کار نمیآید.
– خود را به لاله تشبیه میکند که شعله عشق او را سوخته و داغ ندامتی بر دل دارد.
– خود را «مرغ بهشت» مینامد که در دام افتاده و از دست رفته است.
– اشکهایش را چون طفلی میبیند که پردهدری میکند.
– از بیسوادی خود در عشق میگوید که تنها «خط سبز» (نشانه جوانی و عشق) را خوانده است.
– به مادر فلک (آسمان) اعتراض میکند که چرا او را سیاهبخت زاده است.
– خود را شمعی میداند که در حجله فانوس بادی است (نوری بیثبات).
– در پایان، به شب، عشق، وادی هجران و شهریار اشاره میکند و میگوید ماهی نتابید تا راهنمایش شود.
بیت اول:
«تا کی چو باد سر بدوانی به وادیام / ای کعبهٔ مراد ببین نامرادیام»
– تا کی چون باد، سر خود را به سوی وادی (دشت و بیابان) من میدوانی و میروی؟
– ای کعبه مراد (قبله آرزوها و مقصود من)، بنگر که به چه نامرادی و ناکامی رسیدهام.
نکته: معشوق چون باد بیقرار است و از کنار عاشق میگذرد. عاشق خود را در برابر کعبه مراد (معشوق) قرار داده و از سرنوشت خود شکایت دارد.
بیت دوم:
«دلتنگ شامگاه و به چشم ستاره بار / گویی چراغ کوکبهٔ بامدادیام»
– شبها دلتنگم و چشمانم پر از ستاره (اشک) است.
– گویی من چراغ کوکبه (دسته و گروه) بامدادی هستم – یعنی در حالی که روشنایم، اما به کار نمیآیم.
نکته: چراغ بامدادی (سحرگاهی) روشن است اما در برابر نور خورشید بیفایده. عاشق نیز در حالی که نور و عشق دارد، اما به مقصد نرسیده است.
بیت سوم:
«چون لالهام ز شعلهٔ عشق تو یادگار / داغ ندامتی است که بر دل نهادیام»
– چون لالهام که از شعله عشق تو، یادگاری برجای مانده است.
– این داغ، داغ پشیمانی و ندامتی است که بر دل من نهادی.
نکته: لاله در بهار میروید، اما سیاهی درونش یادگار سوختگی است. عاشق نیز چون لاله، سوخته و داغدار است.
بیت چهارم:
«دیوانه دل به حلقهٔ زلف تو بسته بود / چون شد پری که سلسله از پا گشادیام»
– دل دیوانهام به حلقه زلف تو بسته بود (گرفتار بود).
– چگونه پری (سحر و جذبه) شد که زنجیر از پای من گشادی و رهایم کردی؟
نکته: عاشق دیوانه بود و به زلف معشوق بسته، اما معشوق او را رها کرد و این رهایی، خود عذابی تازه است.
بیت پنجم:
«رفتی به کوی دیگر و بردی مرا ز یاد / من هم روم به گور که دیگر زیادیام»
– به کوی دیگری رفتی و مرا از یاد بردی.
– من هم به گور خواهم رفت، زیرا دیگر زیادی (اضافی و بیفایده) هستم.
نکته: اوج ناامیدی. عاشق خود را «زیادی» و «بیفایده» میداند و مرگ را آرزومند است.
بیت ششم:
«مرغ بهشت بودم و افتادمت به دام / اما تو طفل بودی و از دست دادیام»
– من مرغ بهشت بودم (معصوم و پاک) و به دام تو افتادم.
– اما تو کودک (ناآگاه) بودی و مرا از دست دادی (رها کردی).
نکته: عاشق خود را فرشتهای معصوم میداند که به دام عشق افتاده، اما معشوق چنان ناپخته و کودک بوده که قدر آن را ندانسته است.
بیت هفتم:
«چون طفل اشک پردهدری شیوهٔ تو بود / پنهان نمیکنم که ز چشم اوفتادیام»
– مانند طفل، اشک پردهدری (اشکی که پرده را پاره میکند) شیوه و رسم تو بود.
– پنهان نمیکنم که (این اشکها) از چشمم فرو ریخته است.
نکته: معشوق نیز چون طفلی بوده که با اشکهایش دل میبرده است. عاشق نمیخواهد گریه خود را پنهان کند.
بیت هشتم:
«من درس عشق جز خط سبزی نخواندهام / سرمشق آبرویی که به این بیسوادیام»
– من از عشق، جز خط سبز (سبزه بر عارض، نشانه جوانی و عشق جوانی) درس دیگری نخواندهام.
– این خط سبز، سرمشق آبرویی است که در این بیسوادی (نادانی عاشقانه) به دست آوردهام.
نکته: شاعر از ناآگاهی خود در عشق سخن میگوید. تنها چیزی که از عشق فهمیده، «خط سبز» (نشانه جوانی و طراوت) است.
بیت نهم:
«گفتی خمار عشق به تریاق صبر کش / من خود به این کشندهٔ بیپیر عادیام»
– گفتی که خماری عشق را با تریاق (پادزهر) صبر درمان کن.
– اما من خود به این کشنده بیپیر (مرگ بیپناه) عادت کردهام.
نکته: «کشنده بیپیر» یعنی مرگ یا عشق کشندهای که پیر و راهنما ندارد. عاشق به رنج و درد عشق عادت کرده است.
بیت دهم:
«فرزند سرفراز خدا را چه عیب داشت / ای مادر فلک که سیهبخت زادیام»
– فرزند سرفراز خدا (انسان) چه عیبی داشت؟
– ای مادر فلک (آسمان)، چرا مرا سیاهبخت زادی؟
نکته: اعتراض به روزگار و سرنوشت. انسان که اشرف مخلوقات است، چرا باید بدبخت باشد؟ این بیت یادآور اعتراض ایوب در قرآن است.
بیت یازدهم:
«توفان عشق هرچه تواند بگو بکن / شمعم ولی به حجلهٔ فانوس بادیام»
– توفان عشق هر چه میتواند بکند، بگو انجام دهد.
– من شمعم، اما در حجله (جایی که شمع میگذارند) فانوس بادی هستم – نوری بیثبات و ناپایدار.
نکته: عاشق خود را شمعی میداند که در برابر باد عشق، ناپایدار و لرزان است.
بیت دوازدهم:
«بیتار طُرّههای تو مرهم گذار دل / با زخمهٔ صبا و سهتار عبادیام»
– بدون تارهای گیسوی تو، مرهم دل کجاست؟
– با زخمه باد صبا و سهتار عبادی (نغمه عبادتگونه) به سر میبرم.
نکته: «عبادی» میتواند اشاره به نام خود شهریار (محمدحسین بهجت تبریزی) یا به معنای عبادتگونه باشد. یعنی تنها دلخوشی شاعر، نغمههای عاشقانه و عبادتگونه است.
بیت سیزدهم:
«در کوهسار عشق و وفا آبشار غم / خواند به اشک شوقم و گلبانک شادیام»
– در کوهسار عشق و وفا، آبشار غم جاری است.
– آن را (غم را) با اشک شوق و گلبانگ (آواز) شادی میخوانم.
نکته: تضاد عشق و وفا با غم، و اشک شوق در عین شادی. عاشق در میان غم، شادی را نیز مییابد.
بیت چهاردهم (مقطع):
«با این خط شکسته قلمها دود به سر / در جستوجوی نسخهٔ شعر مدادیام»
– با این خط شکسته (نوشته ناقص و پریشان)، قلمها دود به سر (حیران و سرگردان) شدهاند.
– من در جستوجوی نسخه (دستور و الگو) شعر مدادی (شعر بیپیرایه) هستم.
نکته: شهریار از خط شکسته خود (شعرش) میگوید که گویی ناقص است و در جستوجوی کمال است.
بیت پانزدهم (پایانی):
«شب بود و عشق و وادی هجران و شهریار / ماهی نتافت تا شود از مهر هادیام»
– شب بود و عشق و وادی هجران و شهریار.
– ماهی نتابید (طلوع نکرد) تا از مهر (خورشید یا محبت) راهنمایم شود.
نکته: شهریار در شب هجران، در انتظار «مه» (ماه یا معشوق) است که راهنما باشد، اما مه نمیتابد. «هادی» یعنی راهنما.
خلاصه به زبان ساده
شهریار میگوید:
تا کی چون باد بیقرار، به سوی من میآیی و میروی؟ ای کعبه آرزوهای من، بنگر که به چه ناکامی رسیدهام.
شبها دلتنگم و چشمانم پر از اشک است. گویی چراغ سحرگاهیام که روشن است اما به کار نمیآید.
چون لاله، از شعله عشق تو داغی بر دل دارم – داغ ندامتی که بر من نهادی.
دل دیوانهام به زلف تو بسته بود. چگونه رهایم کردی و زنجیر از پایم گشودی؟
به کوی دیگری رفتی و مرا از یاد بردی. من هم به گور خواهم رفت که زیادی هستم.
مرغ بهشت بودم و به دام تو افتادم، اما تو کودک بودی و مرا از دست دادی.
چون طفل، اشک پردهدری رسم تو بود. پنهان نمیکنم که اشک از چشمم جاری است.
من از عشق جز خط سبزی نخواندهام. همین خط، سرمشق آبروی من در این بیسوادی است.
گفتی خماری عشق را با صبر درمان کن. اما من به مرگ بیپناه عادت کردهام.
فرزند سرفراز خدا چه عیبی داشت؟ ای مادر فلک، چرا مرا سیاهبخت زادی؟
طوفان عشق هر چه میخواهد بکند، بگو. من شمعم، اما در حجله فانوس بادی – نوری بیثبات.
بدون گیسوی تو، مرهم دل کجاست؟ با نغمه باد و سهتار عبادی به سر میبرم.
در کوهسار عشق و وفا، آبشار غم جاری است و من آن را با اشک شوق و آواز شادی میخوانم.
با این خط شکسته، قلمها سرگردانند. من در جستوجوی نسخه شعر مدادی هستم.
شب بود و عشق و وادی هجران و شهریار. ماهی نتابید تا راهنمایم شود.
غزل شماره ۹۰ از غزلیات شهریار | از همه سوی جهان جلوه او میبینم…
غزل شماره ۸۹ از غزلیات شهریار؛ به مرگ چاره نجستم که در جهان مانم…
نکته پایانی
این غزل شهریار، مرثیهای برای عشق نافرجام و حسرتهای عمر است. شهریار در این شعر با صداقتی بیپرده، از تنهایی، دلدادگی، سرخوردگی، و امید به راهنمایی سخن میگوید. او خود را «مرغ بهشت» میداند که به دام عشق افتاده و از دست رفته است. «شمعی در حجله فانوس بادی» بودن، شاید اشارهای به ناپایداری عشق و روشنایی زندگی اوست. در پایان، «ماهی نتافت تا شود از مهر هادیام»، نشان از انتظاری بیپایان دارد که شاید هیچگاه به سر نرسد. این غزل، یکی از تأثیرگذارترین و شخصیترین غزلهای شهریار است که در آن، غم و شادی، عشق و هجران، امید و ناامیدی در هم آمیخته شده است.










