غزل شماره ۹۶ از غزلیات شهریار؛ تا کی در انتظار گذاری به زاریام… با تفسیر
غزل شماره ۹۶ از گزیدهٔ غزلیات شهریار، با مطلعِ جانسوزِ «تا کی در انتظار گذاری به زاریام…»، یکی از غزلهای عاشقانه و تأملبرانگیز این شاعر بزرگ معاصر است که در آن از دوریِ یار و تحملِ انتظارِ فرسایشی سخن به میان میآید. شهریار در این سروده، با زبانی ساده و در عین حال شورانگیز، از شبزندهداریها، سوزِ دل و شرمِ ناتوانیِ عاشق در برابر معشوق پرده برمیدارد. این غزل، روایتی است از عاشقی که با تمام وجود، منتظرِ بازگشتِ محبوب است و حتی «شکوه از دل ناسازگار» خود را نیز در «سازگاریِ» همان شب، به تماشا مینشیند. در این بخش از سایت، ضمن ارائهٔ متن کامل این غزل و تفسیر روان و ساده از تکبیتهای آن، به بررسی درونمایهٔ عشقِ یکسویه، انتظارِ بیپایان، و نگاهِ شاعرانهٔ شهریار به شبهایِ تنهایی خواهیم پرداخت. هدف آن است که خواننده با زبانی غیر از زبانِ خشکِ دانشگاهی، با لایههای پنهانِ این شعرِ ماندگار آشنا شود. پیشنهاد می کنیم همچنین غزل شماره ۹۷ از غزلیات شهریار؛ ای شاخ گل که در پی گلچین دوانیام با تفسیر را هم بخوانید.

شعر شماره نود و شش شهریار
تا کی در انتظار گذاری به زاریام
باز آی بعد از این همه چشمانتظاریام
دیشب به یاد زلف تو در پردههای ساز
جانسوز بود شرح سیهروزگاریام
بس شکوه کردم از دل ناسازگار خود
دیشب که ساز داشت سر سازگاریام
شمعم تمام گشت و چراغ ستاره مرد
چشمی نماند شاهد شبزندهداریام
گفتی هوای لالهعذاران ری خوش است
پنداشتی که بلهوس لالهزاریام
طبعم شکار آهوی سر در کمند نیست
ماند به شیر شیوهٔ وحشیشکاریام
سندان به سرزنش نتوان کرد پایمال
سرکوبیام زیاده کند پافشاریام
شرمم کشد که بیتو نفس میکشم هنوز
تا زندهام بس است همین شرمساریام
تا هست تاج عشق توام بر سر ای غزال
شیرین بُوَد به شهرِ غزل شهریاریام
غزل شماره ۹۵ از غزلیات شهریار؛ مهتاب و سرشکی به هم آمیخته بودیم…
غزل شماره ۹۴ از غزلیات شهریار | امشب از دولت می دفع ملالی کردیم با تفسیر
تفسیر این شعر

این غزل از محمدحسین بهجت تبریزی (شهریار)، یکی از غمانگیزترین، عاشقانهترین و پرشورترین سرودههای اوست. شهریار در این شعر با لحنی سوزناک و آکنده از حسرت، از انتظار طولانی، از شبهای تنهایی، از شمع سوخته و ستارهی مرده، و از عشقی سخن میگوید که در آن، خود را «شهریار» غزل میداند. او با اشاره به «لالهعذاران ری» (زیبارویان تهرانی) و «شیر و آهو»، از دل ناسازگار خود شکایت میکند و در پایان، با افتخار میگوید که تا تاج عشق تو بر سر دارد، شهریاری در شهر غزل برایش شیرین است.
فضای کلی غزل
غزل در فضایی شبزده، تنهاییآمیز و سرشار از حسرت جریان دارد. شهریار:
– از انتظار طولانی و زاری خود سخن میگوید.
– از شبهای تنهایی و یاد زلف معشوق در پردههای ساز میگوید.
– از دل ناسازگار خود شکوه میکند.
– از شمعی که تمام شده و ستارهای که مرده، از شبزندهداری خود میگوید.
– از «لالهعذاران ری» (زیبارویان تهران) یاد میکند.
– خود را به «شیر» تشبیه میکند که شیوهی شکار آهو را ندارد.
– از شرمساری خود در بیمعشوقی سخن میگوید.
– در پایان، با افتخار اعلام میکند که تا تاج عشق بر سر دارد، شهریاری در غزل برایش شیرین است.
تفسیر بیتبهبیت
بیت اول:
«تا کی در انتظار گذاری به زاریام / باز آی بعد از این همه چشمانتظاریام»
– تا کی در انتظار، مرا به زاری و ناله میگذاری؟
– بازگرد، بعد از این همه چشمانتظاری (چشم به راه بودن).
نکته: شاعر از انتظار طولانی و بیپایان خسته شده است و از معشوق میخواهد که بالاخره بازگردد.
بیت دوم:
«دیشب به یاد زلف تو در پردههای ساز / جانسوز بود شرح سیهروزگاریام»
– دیشب، به یاد زلف تو، در پردههای ساز (نغمههای موسیقی)،
– شرح سیاهروزگاری (بدبختی) من جانسوز بود.
نکته: شاعر با یاد زلف معشوق، در نغمههای ساز، از بدبختی خود سخن میگوید که جانسوز و دردناک است.
بیت سوم:
«بس شکوه کردم از دل ناسازگار خود / دیشب که ساز داشت سر سازگاریام»
– بسیار از دل ناسازگار خود شکوه کردم،
– دیشب که ساز (موسیقی) با من سازگار بود و حال دلم را داشت.
نکته: شاعر از دل خود شکایت دارد که با او سازگار نیست، در حالی که دیشب ساز موسیقی با او هماهنگ بود.
بیت چهارم:
«شمعم تمام گشت و چراغ ستاره مرد / چشمی نماند شاهد شبزندهداریام»
– شمع من تمام شد و چراغ ستاره (ستارهی شب) نیز مرد (غروب کرد یا خاموش شد).
– چشمی (شاهدی) برای شبزندهداری من باقی نماند.
نکته: شمع و ستاره، تنها شاهد شبزندهداری عاشق بودند که هر دو ناپدید شدند. این یعنی عاشق کاملاً تنها مانده است.
بیت پنجم:
«گفتی هوای لالهعذاران ری خوش است / پنداشتی که بلهوس لالهزاریام»
– گفتی که هوای (عشق) لالهعذاران (زیبارویان) ری (تهران) خوش است.
– پنداشتی که من به لالهزاری (گلستان و زیبایی) دل بستهام و هوس کردهام.
نکته: «لالهعذاران ری» اشاره به زیبارویان تهرانی دارد. شاعر میگوید که معشوق گمان کرده او به زیباییهای ظاهری دل بسته است، در حالی که اینطور نیست.
بیت ششم:
«طبعم شکار آهوی سر در کمند نیست / ماند به شیر شیوهٔ وحشیشکاریام»
– طبع من شکار آهویی که سر در کمند دارد (آهوی رام) نیست.
– شیوهی شکار وحشی من، مانند شیر است (وحشی و بیپروا).
نکته: شاعر خود را به شیر تشبیه میکند که شکارش وحشیانه است، نه به شکارچی آهوی رام. یعنی عشق او وحشی و بیپرواست.
بیت هفتم:
«سندان به سرزنش نتوان کرد پایمال / سرکوبیام زیاده کند پافشاریام»
– سندان را با سرزنش نمیتوان پایمال کرد (زیر پا گذاشت).
– سرکوب کردن من (که چون سندان سختام)، پافشاری (اصرار) من را بیشتر میکند.
نکته: شاعر میگوید که مانند سندان، در برابر سرزنشها سخت و مقاوم است. هرچه بیشتر او را سرکوب کنند، بیشتر پافشاری میکند.
بیت هشتم:
«شرمم کشد که بیتو نفس میکشم هنوز / تا زندهام بس است همین شرمساریام»
– شرمم میآید که هنوز بدون تو نفس میکشم.
– تا زندهام، همین شرمساری (که بیتو هستم) برایم کافی است.
نکته: عاشق از اینکه هنوز بدون معشوق زنده است، شرمسار است. این نشانهی نهایت دلباختگی است.
بیت نهم (مقطع):
«تا هست تاج عشق توام بر سر ای غزال / شیرین بُوَد به شهرِ غزل شهریاریام»
– تا زمانی که تاج عشق تو بر سر من است، ای غزال (معشوق زیبا)،
– شهریاری من در شهر غزل، برایم شیرین است.
نکته: شاعر با افتخار میگوید که تاج عشق معشوق بر سر دارد و این، شهریاری او را در غزل شیرین میکند. «غزال» هم به معشوق اشاره دارد و هم بازی با «غزل» است.
خلاصه به زبان ساده
شهریار میگوید:
تا کی در انتظار، مرا به زاری میگذاری؟ بازگرد، بعد از این همه چشمانتظاری.
دیشب، به یاد زلف تو، در نغمههای ساز، شرح بدبختی من جانسوز بود.
بسیار از دل ناسازگار خود شکوه کردم، دیشب که ساز با من سازگار بود.
شمعم تمام شد و ستارهی شب مرد. هیچ شاهد و چشمی برای شبزندهداری من باقی نماند.
گفتی که عشق زیبارویان تهران خوش است. پنداشتی که من به گلستان و زیبایی دل بستهام.
طبع من شکار آهوی رام نیست. شیوهی شکار من، چون شیر، وحشیانه است.
سندان را با سرزنش نمیتوان پایمال کرد. سرکوب کردن من، پافشاری مرا بیشتر میکند.
شرمم میآید که هنوز بدون تو نفس میکشم. تا زندهام، همین شرمساری برایم کافی است.
تا زمانی که تاج عشق تو بر سر من است، ای غزال، شهریاری من در شهر غزل برایم شیرین است.
نکته پایانی
این غزل شهریار، سرود عشق و تنهایی و افتخار به عشق است. شهریار در این شعر، با زبانی سوزناک و تصاویری شاعرانه، از انتظار، شبزندهداری، دل ناسازگار، و عشق بیپروای خود سخن میگوید. او خود را به شیر تشبیه میکند که شکارش وحشیانه است و مانند سندان در برابر سرزنشها مقاوم است. در پایان، با افتخار اعلام میکند که تا تاج عشق بر سر دارد، شهریاری در غزل برایش شیرین است – یعنی عشق، او را به پادشاهی شعر و غزل رسانده است. این غزل، یکی از بهترین نمونههای شعر عاشقانه-حماسی شهریار است که در آن، عشق با افتخار و مقاومت در هم آمیخته شده است.
غزل شماره ۹۳ از غزلیات شهریار؛ تا کی چو باد سر بدوانی به وادیام… با تفسیر
غزل شماره ۹۲ از غزلیات شهریار؛ روی در کعبه این کاخ کبود آمدهایم + تفسیر










