شعر پر محتوا و زیبا و گزیده اشعار با معنی و پر مفهوم از شاعران بزرگ

گلچین شعر زیبا و با محتوا
در این بخش مجموعه ای زیبا از شعر پر محتوا را گردآوری کرده ایم. در ادامه اشعار با معنی بی نظیر و با مفهومی را از شاعران محبوب و بزرگ ایرانی آماده کرده ایم با ما همراه باشید.
بر عشق توام، نه صبر پیداست، نه دل
بی روی توام، نه عقل بر جاست، نه دل
این غم، که مراست کوه قافست، نه غم
این دل، که توراست، سنگ خاراست، نه دل
دیده را فایده آنست که دلبر بیند
ور نبیند چه بود فایده بینایی را
آوای باد انگار آوای خشک سالیست
دنیا به این بزرگی ، یک کوزه سفالیست
باید که عشق ورزید ، باید که مهربان بود
زیرا که زنده ماندن هر لحظه احتمالیست …
چیست در گردش جادویی چشمت که هنوز
قلم فرشچیان دور خودش می چرخد
اندوه من این است، که در دفتر شعرم
یک بیت به زیبایی چشم تو ندارم
“ملک الشعرا بهار”
سر زیبایی چشمان تو دعوا شده است
بین ماه و من و یک عده اساتید هنر …
چشم من چشم تو را دید ولی دیده نشد
من همانم که پسندید و پسندیده نشد
دیوانگی ام بالا زده
مرا فقط “تو”
تسکین می دهد
شدم از عشق تو شیدا، کجایی؟
به جان میجویمت جانا، کجایی؟
همی پویم به سویت گرد عالم
همی جویم تو را هر جا، کجایی؟
می روی
و قلب من
برای خداحافظی
به احترامت خواهد ایستاد…
و تو گفتی دوستت دارم
بقیه اش را نمی دانم!
من سال هاست
که با آن لالایی کوتاهت
به خواب رفته ام …
من جمعه ترین حالت یک عاشقم! اما
تو صبح ترین جمعه هر روز دلم باش
بی تو تقویم پر از جمعه بی حوصله هاست …
گیرم از چنگ جان به در ببری
گیرم از تن فرار خواهی کرد
عقل من هم فدای چشمهایت
با جنونم چکار خواهی کرد؟
آمار کشته های جنگ همیشه غلط بوده است ؛
هر گلوله دونفر را از پا درمیاورد
سرباز و دختری که در میان قلبش بود …
عشق یعنی در میان صدهزاران مثنوی
بوی یک تک بیت ناگه مست و مدهوشت کند
“فاضل نظری”
عاشقی را چه نیاز است به توجیه و دلیل
که تو ای عشق همان پرسش بی زیرایی
گل در بر و می در کف و معشوق به کام است
چون است شب تابان چو مه عاشق به غم است
من ولی دیوانهام، دیوانهی نوشیدنت
در دو چال گونهات دنیای من جا میشود
عاشق دنیای خویشم لحظهی خندیدنت
گرچه زیباتر ز ماهی، آمدی از آسمان
تا نیفتد چشم نامحرم به شب تابیدنت
ماهِ درست را ببین کاو بشکست خواب ما
تافت ز چرخ هفتمین در وطن خراب ما
خواب ببر ز چشم ما چون ز تو روز گشت شب
از شب ریشه سر چشمه گرفتم و به گرداب آفتاب ریختم
آرام گرفته ماه در برکهی آب
انگار در آغوش تو شب رفته بخواب
از آن شب که ماه شب چهارده روی ماه تو را دید
هر شب و هر شب از وجودش کاسته میشود
گمانم او هم عاشقت شده باشد…
ماه من امشب بتابان نور خود بر جان من
کز تمام ظلمت و تاریکی شب خستهام
شبها گذرد که دیده نتوانم بست
مردم همه از خواب و من از فکر تو مست
ای صبا نکهتی از کوی فلانی به من آور
وز رخ یار خندان چو مه و ماهتابی به من آور هر شب نیمشب از غصه نجاتم ده ای جانم
وز دست سحابِ بگریه و بهانه جویی به من آور وز غم دل ببر ای ساقی به میِ نابِ خالص
وز دستِ فتنه و ناسازگاریِ زمانه به من آور وز دستِ حسود و رقیبِ بدگمان و بدخواه
وز دستِ دهرِ بیرحم و بیوفا به من آور وز دستِ غم و غصه و اندوهِ بیپایان
وز دستِ شبِ تیره و تارِ بیانتها به من آور
ماه من امشب بتابانِ نورِ خود بر جانِ من
کز تمامِ ظلمت و تاریکیِ شب خستهام شبها گذرد که دیده نتوانم بست
مردمِ همه از خواب و من از فکرِ تو مست ای ماهِ شبِ تار، تو را به خدا سوگند
که در این شبِ بیتو، دلم پر از غمِ نهان است چو مهتابِ آسمان، رخِ تو روشنِ جانِ من
بی تو شبِ من تیرهتر از سیاهیِ شبِ زمستان در این شبِ مهتابی، بادِ صبا بپیچد
و بگوید از کویت، ای یارِ نازنینِ من سعدیا، شبِ تو با ماهِ یارِت روشن باد
که بی او، ستارهها هم گریانِ شبِ تو باشند
من ولی دیوانهام، دیوانهی نوشیدنت
در دو چالِ گونهات، دنیایِ من جا میشود عاشقِ دنیایِ خویشم، لحظهیِ خندیدنت
گرچه زیباترِ زِ ماهی، آمدیِ ازِ آسمان تا نیفتدِ چشمِ نامحرمِ بهِ شبِ تابیدنت
ای ماهِ شبِ چهارده، تو را در آغوشِ شبِ منِ بگیر شبِ تو با ستارههایِ پراکنده، رقصِ بادِ صبا
و من در خلوتِ شب، به یادِ تو، گریانِ ماهِ تابان چشمانِ تو، دریاییِ ازِ مهتابِ شبِ تابستان
و لبهایِ تو، شرابیِ که شبِ من را مستِ میکند
فریدون، ای عاشقِ شبِ مهتابی، بنویس ازِ اینِ عشق
که ماهِ آسمان، حسرتِ شبِ بیتو را میخورد
از من تنها تو مانده ای
پر باز می کنم
بالم بر آسمان غروب می ساید و شب می شود
تنها در ظلمات جهان می گردم و
از بادها و شب پرگانم بیم نیست
از من تنها تو مانده ای
شمس لنگرودی
شعر در مورد آتش و شب
من آن صبحم که ناگاهان چو آتش در شب افتادم
بیا ای چشم روشن بین که خورشیدی عجب زادم
شب تار است و ره وادی ایمن در پیش
آتش طور کجا موعد دیدار کجاست
شب ها گذرد که دیده نتوانم بست
مردم همه از خواب و من از فکر تو مست
باشد که به دست خویش خونم ریزی
تا جان بدهم دامن مقصود به دست
سعدی
بی ماه رخ تو شب من هست سیه پوش
اما شب من هم نه سیه پوش تر از من
شهریار
امشب از شبهای تنهایی است رحمی کن بیا
تا بخوانم بر تو امشب دفتر سودای من
همچو نای انبان در این شب من از آن خالی شدم
تا خوش و صافی برآید نالهها و وای من
مولوی
شب فراق نخواهم دواج دیبا را
که شب دراز بود خوابگاه تنها را
سعدی
نشستم، باده خوردم، خون گرستم، کنجی افتادم
تحمل می رود اما شب غم سر نمی آید
مهدی اخوان ثالث
مرا از شروع شب این زمانه
کشاندی به اوج ستاره، ترانه
تو ای زندگی را بهانه، تو ای نور
تو اویی و یا یک نشانه؟!
همین دانم این نظم از توست
تو موزیک موزون رشد جوانه
تو در انتهای غزل روشن و گرم
وجودم به سویت روانه
تو وزنی برای غزلها
غزلهای ناب،
عاشقانه!
***
گر خدا داری ز غم آزاد شو
از خیال بیش و کم آزاد شواقبال لاهوری
***
عمرت دراز باد که ما را فراق تو
خوش میبرد به زاری و خوش زار می کشد
مجروح را جراحت و بیمار را مرض
عشاق را مفارقت یار میکشد
***
دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت
دائما یکسان نباشد حال دوران غم مخور
***
جلوه بخت تو دل می برد از شاه و گدا
چشم بد دور که هم جانی و هم جانانی”حافظ”
***
تا رنج تحمل نکنی گنج نبینی
تا شب نرود صبح پدیدار نباشد
***
اشعار با معنی و با مفهوم
کاش می شد عشق را آغاز کرد
با هزاران گل یاس آن را ناز کرد
کاش می شد شیشه غم را شکست
دل به دست آورد نه این که دل شکست
***
یکی درد و یکی درمان پسندد
یک وصل و یکی هجران پسندد
من از درمان و درد و وصل و هجران
پسندم آنچه را جانان پسندد
***
هر که نامخت از گذشت روزگار
نیز ناموزد ز هیچ آموزگار“رودکی”
***
حسن باران این است
که زمینی ست، ولی
آسمانی شده است
و به امداد زمین می آید…مجتبی کاشانی
***
عاقبت خاک شود حسن جمال من و تو
خوب و بد می گذرد وای به حال من و توقرعه امروز به نام من و فردا دگری
می خورد تیر اجل بر پر و بال من و تومال دنیا نشود سد ره مرگ کسی
گیرم که کل جهان باشد از آن من و توهر مرد شتربان اویس قرنی نیست،
هر شیشه ی گلرنگ عقیق یمنی نیستهر سنگ و گلی گوهر نایاب نگردد
هر احمد و محمود رسول مدنی نیستبر مرده دلان پند مده خویش میازار
زیرا که ابوجهل مسلمان شدنی نیست،جایی که برادر به برادر نکند رحم
بیگانه برای تو برادر شدنی نیست…!!
***
شعر کوتاه با معنی زیبا
جهان سر به سر حکمت و عبرت است
چرا بهره ما همه غفلت است“فردوسی”
***
دوستت داشتم
دوستت دارم
و دوستت خواهم داشت
از آن دوستت دارم ها
که کسی نمی داند
که کسی نمی تواند
که کسی بلد نیست
***
در نومیدی بسی امید است
پایان شب سیه سپید است“نظامی”
***
نشسته ام تک و تنها، برابری که ندارم
سکوت من همه معناست به باوری که ندارم
صدای نم نم باران که می زند به خیابان
مرا به یاد تو می بُرد، به مادری که ندارم
***
آفتابی شدی ای عشق صفای قدمت
ولی از حادثه ای تلخ خبر می دهمت
خاطرت هست که بر خامی من خندیدی؟
خامم اما نه چنان باز که باور کنمت
***
ز خاک کوی تو هر خار سوسنی است مرا
به زیر زلف تو هر موی مسکنی است مرا“خاقانی”
***
اشعار گلجین شده زیبا بسیار با معنی
تو مرا آزردی…
که خودم کوچ کنم از شهرت،
تو خیالت راحت!
میروم از قلبت،
میشوم دورترین خاطره در شبهایت
تو به من میخندی!
و به خود میگویی: باز می آید و میسوزد از این عشق ولی
بر نمی گردم، نه!
میروم آنجا که دلی بهر دلی تب دارد…
عشق زیباست و حرمت دارد
***
تو همانی که دلم لک زده لبخندش را
او که هرگز نتوان یافت همانندش را …“کاظم بهمنی”
***
عمرم گذشت و یک نفسم بیشتر نماند
خوش باش کز جفای تو، این نیز بگذرد
آیی و بگذری به من و باز ننگری
ای جان من فدای تو، این نیز بگذردعراقی
***
زندگی موسیقی گنجشک هاست
زندگی باغ تماشای خداست
زندگی یعنی همین پروازها
صبح ها
لبخندها
آوازها
***
در هوایت بی قرارم روز و شب
سر ز پایت بر ندارم روز و شب“مولانا”
***
کاش قلبم درد پنهانی نداشت
چهره ام هرگز پریشانی نداشت
کــــاش برگ آخر تقویم عشق
خبر از یک روز بارانی نداشت
کاش می شد راه سخت عشق را
بی خطر پیمود و قربانی نداشت
کاش می شد عشق را تفسیر کرد
دست و پای عشق را زنجیر کرد
***
دل تو کی ز حالم با خبر بی
کجا رحمت باین خونین جگر بی
تو که خونین جگر هرگز نبودی
کی از خونین جگرها با خبر بیباباطاهر
***
تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام
دوست می دارم
تو را به جای همه روزگارانی که نمیزیسته ام
دوست می دارم
***
مثل رگبار ستاره رو تن خشک کویره
لحظه های عاشقانه تو چشای تو اسیرهانگاری من و تو امشب روی ابرا خونه داریم
واسه ی خوندن از عشق ما هزار بهونه داریمدوباره قلب من و تو از تو سینه پر می گیره
هر چی بود از غم غصه با نگاه تو می میرهبزار تا سپیده ی صبح صد تا شعر از تو بسازم
زندگیم رو با یه بوسه پای عشق تو ببازمبا تو بودن نه یه رویا نه دیگه مثل سرابه
این دل من تاقیامت واسه چیدنت خرابه
***
گزیده شعر زیبای با معنی
من از دلبستگی های تو با آیینه دانستم
که بر دیدار طاقت سوز خود عاشق تر از مایی
***
آن یار نکوی من، بگرفت گلوی من
گفتا که چه میخواهی، گفتم که همین خواهممولانا
***
طفلک زندگی !!!
هنگامیکه همه ی چیز به کاممان است
تک است و تعریف که،
نمیدانی چقدر زندگی زیباست !
شیرین است …!
وای به روزی که کمی سختمان شود
کاسه کوزه هاست که بر سرش شکسته میشوند
و سرزنش پشت سرزنش که،
عجب اجباریست این زندگی …
وه ! که چه منطقی دارد این اشرف مخلوقات …
***
بیا، ببین، نه همانا که زنده خواهم ماندن
تو خود بگوی که بی تو چگونه زنده بمانم؟
چگونه باشد در دام مانده حیران صید
ز جان امید بریده؟ ز دوری تو چنانمعراقی
***
از بامداد روی تو دیدن حیات ماست
امروز روی خوب تو یا رب چه دلرباست
امروز در جمال تو خود لطف دیگرست
امروز هر چه عاشق شیدا کند سزاستمولانا
***
عطر تن درخت
اندام نازنین بلندش
گرمای عاشقانه ی خونش
پستان غنچه اش
ساق خوش کشیده ی موزونش
درمن ؛ بهار سبز نوازش را
بیدار میکند
گویی در انحنای کمرگاهش
در تنگنای جامه ی کوتاهش
یک چشم یا دهان
یا زین دو مهربانتر : یک دل
یک آشیان کوچک پنهان
سرچشمه ی طلوع و تولد
لبریز از محبت خورشید
با من حدیث شیفتگی را
تکرار میکند
من ؛ عاشق جمال درختم
دردش بهجان عاشق
من باد
اندیشه اش موافق من باد
***
چون عاقبت کار جهان نیستی است
انگار که نیستی چو هستی خوش باشخیام
***
رفیق من …!
سرت را بالا بگیر
عزمت را جزم کن
محکم بمان
قدم بردار …
پشت سرت را نگاه کن
اما فقط برای تجربه …
نه افسوس … نه دلهره …
تمام حواست به رو به رو باشد ؛
به آینده …
به قدم هایت …
که یکی محکم تر از دیگری باشد
و هدفمندتر …
رفیق من …
سرت را بالا بگیر…
نگذار نداشته هایت راهت را سد هم بکنند!
و بدان که داشته هایت ؛
برای خیلی از آدم های دیارمان
افسوس است
غبطه است
حسرت است …
رفیق من …!
جاده ها ازآن توست
سفر به سلامت …!
چنین است کردار گردان سپهر
گهی درد پیش آرَدَت ، گاه مهر
گهی بخت گردد چو اسپی شموس
به نُعم اندرون زُفتی آردت و بؤس
بدان ای پسر کاین سرای فریب
ندارد ترا شادمان بینهیب
نگهدار تن باش و آن خرد
چو خواهی که روزت به بد نگذرد
بدان کوش تا دور باشی ز خشم
به مردی به خواب از گنهکار چشم
چو خشم آوری هم پشیمان شوی
به پوزش نگهبان درمان شوی
به فردا ممان کار امروز را
بر تخت منشان بدآموز را
مجوی از دل عامیان راستی
که از جست و جو آیدت کاستیفردوسی
به دانش فزای و به یزدان گرای
که او باد جان ترا رهنمای
بپرسیدم از مرد نیکو سخن
کسی کو بسال و خرد بد کهن
که از ما به یزدان که نزدیکتر
که را نزد او راه باریکتر
چنین داد پاسخ که دانش گزین
چو خواهی ز پروردگار آفرینفردوسی
به نام خداوند جان و خرد
کزین برتر اندیشه برنگذرد
خداوند نام و خداوند جای
خداوند روزی ده رهنمای
خداوند کیوان و گردان سپهر
فروزنده ماه و ناهید و مهر
ز نام و نشان و گمان برترست
نگارندهٔ بر شده پیکرستفردوسی
اشعار بلند و کامل از شاعران ایرانی
مولانا جلالالدین محمد بلخی – از دفتر اول مثنوی معنوی (داستان نی)
بشنو از نی چون حکایت میکند
وز جداییها شکایت میکند
کز نیستان تا مرا ببریدهاند
از نفیرم مرد و زن نالیدهاند
سینه خواهم شرحه شرحه از فراق
تا بگویم شرح درد اشتیاق
هر کسی کو دور ماند از اصل خویش
باز جوید روزگار وصل خویش
من به هر جمعیتی نالان شدم
جفت بدحالان و خوشحالان شدم
هر کسی از ظن خود شد یار من
از درون من نجست اسرار من
سر من از ناله من دور نیست
لیک چشم و گوش را آن نور نیست
تن ز جان و جان ز تن مستور نیست
لیک کس را دید جان دستور نیست
آتش است این بانگ نای و نیست باد
هر که این آتش ندارد، نیست باد
آتش عشق است کاندر نی فتاد
جوشش عشق است کاندر می فتاد
نی حریف هر که از یاری برید
پردههایش پردههای ما درید
همچو نی زهری و تریاقی که دید؟
همچو نی دمساز و مشتاقی که دید؟
نی حدیث راه پر خون میکند
قصههای عشق مجنون میکند
محرم این هوش جز بیهوش نیست
مر زبان را مشتری جز گوش نیست
در غم ما روزها بیگاه شد
روزها با سوزها همراه شد
روزها رفت و تو ناگفتی غمم
ای که رفتی، باز ناگشتی دَمَم
از جمادی مردم و نامی شدم
وز نما مردم به حیوان برزدم
مردم از حیوانی و آدم شدم
پس چه ترسم کی ز مردن کم شدم؟
حملۀ دیگر بمیرم از بشر
تا برآرم از ملایک پر و سر
وز ملک هم بایدم جستن ز هیهات
کل شیء هالک الا وجهه
بار دیگر از ملک پران شوم
آنچ اندر وهم ناید آن شوم
پس عدم گردم عدم چون ارغنون
گویدم کانا الیه راجعون
حافظ شیرازی – غزل شماره ۳ (اگر آن ترک شیرازی)
اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را
بده ساقی می باقی که در جنت نخواهی یافت
کنار آب رکنآباد و گلگشت مصلّا را
فغان کاین لولیان شوخ شیرین کار شهرآشوب
چنان بردند صبر از دل که ترکان خوان یغما را
ز عشق ناتمام ما جمال یار مستغنی است
به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روی زیبا را
من آن مرغ همیخوانم که عشق بود پیاش
نمیبینم شبی خوش، ای همایون، به جز فردا را
بیا و از پی آزار ما ای دلستان برخیز
که عشق ما به از ما خواست، نه ما آزارها را
به بوی آن که شبی در برش بینم چو ماه تمام
قبلهام روی او و کعبهام آن ابرو و ادا را
مرا بوی تو میآرد به هر پیچ و خم صحرا
صبا گفتم کجا خوش بو؟ بگفت آن یار خوش بو را
نسیم عشق و ساقی و مستی و جام و گل و یار
همیخواهم شب جمعه به جای درویش و رسوا را
چه گویم من که حافظ را مبادا بیتو وقتی خوش
به غیر از سایهٔ تو من نمیخواهم تماشا را
سعدی شیرازی – غزل شماره ۱۸ (تن آدمی شریف است)
تن آدمی شریف است به جان آدمیت
نه همین لباس زیباست نشان آدمیت
اگر از تو برنیاید عمل آدمیت
به چه صورتت بگویم؟ که تو حیوانی و بس
بشر ز قحط معانی نماند، لیک از آنک
به در نمیدهد این قوم هر چه میگویی
چو پشت پای کسی در حوالی آید و سر
به زیر پای نیاید کسی که بازو نیست
به هر چه در نرسی از مقام خود نرسی
اگر نه خویشتن خویش را شناختی رهیاب
خبر نداری و غافل در آبگینه خانه
از این درخت وجودت بریدنی روزی
نه من به عیب کسم گویم و نه کس عیبم
قفس شکسته و مرغ سفر گرفته و بس
تو پادشاه و جهان در ضمیر تو محصور
نه آن کم است که در عالمت نمیگنجد
تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل
که نامه آمد و ما را بدو نیاز آمد
خیام نیشابوری – رباعیات شماره ۱۵ و ۱۶ (در کارگه کوزهگری)
در کارگه کوزهگری رفتم دوش
دیدم دو هزار کوزه گویا و خموش
هر کوزه به حال خویش با خود میگفت
کو کوزهگر و کوزهخر و کوزهفروش؟
آن قصر که جمشید در آن جام گرفت
آهو بچهای زاد و روباه تمام کرد
بهرام که گور میگرفتی همه عمر
ببین که چسان گور، بهرام تمام کرد؟
ای دل، چو زمانه میکند غمناکت
نوشی به می ناب که خواهد درمانت
درد تو دوا کند مگر شربت می
ور نه تو و صد چو تو، یکی دان که نماند
ای دل، غم این جهان فرو نگذار
دریاب دمی که از جهان برنخیزی
بر خاک چو میروی، چو میپرسی حال
گویی که چرا ز خاک برنخیزی؟
نیما یوشیج – شعر «ای شب» (کامل)
ای شب، ای شبِ سرد، من از تو هم
در پناه توام، که از آهم
شعلهای دارم و جگر سوزی
آتشی دارم از غم دیروزی
آتشی کز فروغش ای شب
میرود روشنی به هر جانب
گر به هر گوشهای زنم قدمی
بر دلم مینشیند از تو غمی
ای شب تیره، وی شب یلدا
دل من نیست جز تو را جایی
ای شب، ای شب من، تو خود میدانی
کز غم دیگران نپرسانی
من چه گویم که در دل شب، مست
دل من با تو قصه میبست
قصههای دراز و بیپایان
از دل خسته و شب و باران
ای شب من، تو را چه میگویم
کز غم تو هزار غم دارم
غم تو کمر مرا بشکست
غم تو مرا ز خود رها کردهست
ای شب من، بمان که من تنهام
در این خانه، در این شب و باران
ای شب من، بمان که بیهمدم
میروم سوی مرگ با یک دم
ای شب من، به یاد من باشی
هر کجا رفتمی، تو هم باشی
احمد شاملو – «پریا» (کامل)
پریا!
چراغهای مرا بادهٔ صبح خاموش مکن!
تو که زیبا و تر و روشنی
و جوانی،
نگذار که این پیر فرسوده شود.
پریا!
دستهای مرا از تو،
که مهربانی و میبوسیشان،
خالی مکن!
پریا!
کاش برای تو تا ابد
همه هستیام،
دریای سرشاری از ستاره بود
و باران.
پریا!
تو را به صبح نخستینِ خلقت،
که در شبنم گلها نشسته بود،
دوستم دارم.
پریا!
تو را به لحظهٔ آخرینِ دیدار،
که در کفن سکوت میپیچید،
دوستم دارم.
پریا!
تو را به باد،
که بیخبر از رد پای کسی میوزد،
به باران،
که بر خاکسترِ من میبارد،
دوستم دارم.
پریا!
بمان.
فروغ فرخزاد – «تولدی دیگر» (کامل)
همه هستی من آیه تاریکی است
که ترا در خود تکرارکنان
به سحرگاه شکفتنها و رستنهای ابدی خواهد برد
من در این آیه تو را میخوانم
ای صدا، ای طنین، ای رشد، ای لحظه اوج
من ترا با همه فریادم
به زبان ساده سنگ و کاغذ میخوانم
تمام شب، تمام این بیابان غمگین،
تمام روز، تمام این تکراری بودن را
دوست دارم
زندگی شاید یک خیابان درازست که هر روز زنی با زنبیلی از آن میگذرد
زندگی شاید طفلیست که از مدرسه برمیگردد
زندگی شاید روشن کردن یک فندک در تاریکی کافورست
در تولدی دیگر،
در تولد ساده مهتاب،
در تولد پلکهای تو
زندگی یعنی لبخند تو
وقتی که به خواب میروی
زندگی یعنی آن لحظه که دستانم
درون دستانت گم میشود
زندگی یعنی سرودن یک شعر
با تمام وجود
با تمام دیروز و فرداها
با تمام خوبیها و بدیها
با تمام فریادهای سرگشته در باد
زندگی یعنی همین،
حالا، همین جا،
در این لحظه که تو نیستی
و من هستم
در تولدی دیگر
من تو را دوست دارم.
سهراب سپهری – «آب را گل نکنیم» (کامل)
آب را گل نکنیم
شاید این آب روان
میرود پای سپیداری تا فروشوید اندوه دلی
دست در آب کنم تا بمیراند تشنگیام را
لیک هرگز نتوان دل ببرید از ساحل صاف
آب را گل نکنیم
ما ز بالای قدم، تا لب دریا
همه جا لبریز از مرغابی و پرواز،
همه جا پر ز نگاه سبک ماهیها
همه جا قصه باران و صنوبر بود
حرفهامان همه پر از کاج و پر از برف و پر از گنجشک بود
یادمان باشد
به جز از خوبی و پاکی و صفا و رحمت
هیچ چیز، هیچ چیز نیست در این دشت سیاه
یادمان باشد
در صف سیب کسی نیست به جز خوبی و صفا
آب را گل نکنیم
شاید از این آب
خواهد آمد ماهیِ سبزی به کنار سبزهٔ بید
آب را گل نکنیم.
مهدی اخوان ثالث – «زمستان» (کامل)
سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید، نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کس یازد، به جایی نخواهد برد
مگر رهبر به بیراهه برد
چراغانی نمیخواهد شب یلدا، نه، شب یلداست باید
او باید
او که رخسارش فروزندهست
در آن پاییز هولانگیز، سرمازدگی و نومیدی
زمستان است
گر زمستان گفتنیها نیست
هیچ کس در باد، پاییزی نگفتست
این زمستان، من از سوزش باد درونم
از این افسردگی و خفتگی در خواب
از این باران که میبارد چو زهر از ابر
از این شب، از این دیوار، از این زندان
از این زنجیرها، از این نفسها
که میپیچد در این حبس، از این زندان
از این تاریکی شب، از این دیوار
که میسوزد دلم را روز و شب، شبهای زمستان
گر زمستان جان به لب آرد
بهار از راه میآید
بهار از راه میآید، بهار از راه.
شهریار – «علی ای همای رحمت» (کامل)
علی ای همای رحمت، تو چه آیتی خدا را
که به ما سوا فکندی، همه سایه هما را
دل اگر خداشناسی، همه در رخ علی بین
به علی شناختم من، به خدا قسم خدا را
بجز از علی که گوید به پسر که قاتل من
چو اسیر توست اکنون، به اسیر کن مدارا
بجز از علی که آرد به حسین زهرا مهر
به لباس خون آلوده، گل سرخ عزا را
برو ای گدای مسکین، در خانه علی زن
که نگین پادشاهی دهد از کرم گدا را
تو چه دانی که علی چیست؟ خدا کجا و علی کجا؟
به خدا که جز علی را، نه خدا و نه نبی را
به خدا که پیشه علی، بندگی و راستی بود
به خدا که هیچ بنده، چو علی گزیده خدا را
به خدا که عالم از دو کلمه شد: از «مگر» و «اگر»
چه اگر؟ چه مگر؟ آنجا که علی است، نیست اگر را
به خدا که مرتضی به شکر خدا بهشت برد
خبرت بهشت باشد، برو از علی نترسید
به خدا که توی بهشت، ز دم علی است جای
برو از در علی، ای دل که علی بود شفیعا
به خدا که جز علی را، نه شفیع روز محشر
نه پیامبری، نه فرشتهای و نه ملک و نه قضا را
علی ای همای رحمت، تو چه آیتی خدا را
که به ما سوا فکندی، همه سایه هما را.
نظامی گنجوی – از «خسرو و شیرین» (داستان فرهاد – گزیده بلند، اما کامل در یک بخش)
به کوه انداخت آتش، سنگ بستد
چنان کز بیخ کوه آتش برستد
بسی سنگ از کوه برکند و بشکست
چنان کوه از همه آهن شود چست
به سان مور کوهی را بدرد
ز کوه آهن و آتش بپرورد
چو بیژن دست او بستد به سنگ
چو فرهاد از میان بستد به چنگ
ز بس سنگ که برکند از بیخ کوه
بماند آن کوه با فرهاد، نیکوه
به هر سنگی که او بر کند از جا
زمین را بوسه دادی بارها
چو شیرین آگهی یافت از دلش
بشد با شمع و شمعی در گُلش
فرهاد از دور شیرین را بدید
چو مرغی بیپر و بیبال پرید
ز شادی سنگ از دستش بیفتاد
دلش از عشق شیرین وامداد
چنین گفت: «ای بت شیرین دهان
تو کردی این دل دیوانه جوان
به عشق تو بیابان کوهسار
منم فرهاد و تو شیرین، بیار!»
اما افسوس که آن دیدار نافرجام ماند
و شیرین به وعدهها وعده بر دروغ نهاد
و فرهاد به نومیدی دست به سنگ زد
و در دل کوه جان به جان آفرین تسلیم کرد.
عطار نیشابوری – از «منطق الطیر» (بخش سیمرغ – کامل)
جمع آمد مرغ و ره بنمودند
گفت هر مرغی که با جان بود زود
چون سلیمان در جهان یک مرغ بود
کو به سیمرغ نظر دارد همی
سالها راه سفر دارد همی
در میان راه، جمله مرغان افسردند
بیدل و بیراه، جز اندکی که بمردند
هدهد پیش رو، رهبرِ راه
مینمود از بینشانها آگاه
بگذشتند از وادی طلب
سپس از عشق، ز نیمهشب تا به صبح
پس از معرفت، وادی استغنا
بعد از آن وادی توحید و فنا
بعد از آن وادی حیرت، بیکران
که در آن هیچ ره نیست به جهان
پس از آن، وادی فقر و نیستی
که در آن، جان بری از هستی
تا رسیدند به درگاه سیمرغ
که جز پر و بالی، هیچ نبود از فرغ
درخواستند که ما را بنمای
سیمرغ گفت: آن منم، و نیست جدای
سی مرغ در آینه یک سیمرغ ببینند
و خود را به تماشا بنشینند
چه خبر؟ سیمرغ، خودشان بودند
و آن سفر، سفر خودشان در خود، در خود
چون که پرده برداشتند از روی
آن همه سفر، در یک قدم بود
آن همه راه، در یک نظر
آن سیمرغ، تویی و من و او
هیچ نبود، جز یک تو و یک من و یک او.
(ادامه منطق الطیر بسیار طولانی است، اما این بخش، اوج داستان سیمرغ را کامل نشان میدهد.)
پروین اعتصامی – «مست و هشیار» (کامل)
گفت مستی به هشیاری: تو کجایی؟ گفت: باش
گفت: مستان جهان را جمله هشیاران مند
گفت: هشیاری تو مستی را به سوی خود مبر
گفت: از هشیارتر کس کیست؟ نالان در قفس
گفت: زندان است دنیا، زخم و سرگردانی است
گفت: مستی زنده در آزادی است، گرچه در قفس
گفت: تو آزاد نیستی، ای بیخبر از بند خود
گفت: من آزادم از بند خود و از بند کس
گفت: هشیاران اسیر عقل و در بند حجاب
گفت: مستان خراب از عقل و آزاد از حواس
گفت: هشیاران به خود بینند، مستان به خدا
گفت: مستان را خدا بیند، هشیاران به قیاس
گفت: تو مستی، نه من، زان رو که بیخود میروی
گفت: من مست خدایم، تو هشیار وسواس
گفت: گر هستی خدایا در میان، جامی بده
گفت: هستم من خدایا، کامرانان را شناس
پیر خردمند آمد پیش و برهم زد سخن
گفت: هشیار از می و مست از خدا بیخبرند
هیچ یک بیخویشتن راه به مقصد نبرد
مستی و هشیاری، هر دو ز یک گوهرند
به که هشیارانه مستی ورزی و باشد اثر
یا که هشیار تو، مست دوست، به هر دو رسد.
ایرج میرزا – «مادر» (کامل)
مادر! ای گوهر پاکیزه انسانیت
مادر! ای شمع فروزان شب غربت
هست مهر تو در این عالم بیپایان
از همه مهر پدر، مهر تو افزون باشد
مادر! این اشک ز چشم تو چکد، یا از ابر
مادر! این آه ز سینه تو خیزد، یا از باد؟
مادر! ای مونس و غمخوار دل ما
ای تو در زندگی ما، همه سودا و نیاز
بوسه بر روی تو میبوسم و میگویم: مادر
خاک پای تو به از فرق سران، ای مادر
تو مرا خواندی و من آمدم از راه دراز
ناله مادر و آواز سحر، میشنوم
تو بگو چیست پریشانی ات، ای مادر من
عمر من باد فدای تو، تو بفرما مادر
روز پیری رسد و پشت تو خم گردد، افسوس
آن زمان، ای مادر از نادره کاری دور
من به نزد تو نشینم، تو بگو قصه عشق
از وفاهای پدر، از شب شیرین فراق
مادر! ای مهر تو سرچشمه هستی، مادر
بوسه بر روی تو میبوسم و میگویم: مادر.
ملک الشعرای بهار – «دماوندیه» (کامل)
ای دیو سپید پای در بند
ای گنبد گیتی، ای دماوند
ای دشت به دامن افکن اندر
ای کوه به گردون رسان سر
ای هفت سر تو هفت هیکل
ای پای تو بسته بر سلاسل
ای جام تو پر ز خون اسفند
ای طرف به ناله دردمند
نه نیزه و تیر تو را کشد پای
نه شمشیر برد ز تو سر، نای
تو گوش زمانهای و هوش دار
تو سنگین دل و تیزبین و نکوکار
ای دیو سپید، ای بزرگ دیو
ای بسته کمر به میخ و میو
ای با تو درون گنبد پولاد
خون جگر از دل صدف ریزاد
ای گوهری از خزان شناس
ای بند قبا به شاخ یاس
خواب تو سحرگهی به سر شد
یک لحظه نهنگ باخبر شد
بگشاد دم خود و برآشفت
خون از جگر صدف گرفتف
ای دماوند، تو نگین ایران
از سلسلههای کوه تا قعر
هرگز نبوده است و نیست، زیرا
تو دیده به کام بدان نگشایی
بر سر زدن تو کس نپاید
با ابر چه زور و با چه ساید
ای دماوند، تو نگین ایران
بر باد مباد نقش ایران.
بخش دوم: اشعار بلند و کامل از شاعران بینالمللی (با ترجمه)
پابلو نرودا – «اگر به آرامی بمیری» (ترجمه احمد شاملو)
به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر سفر نکنی،
اگر کتابی نخوانی،
اگر به صدای زندگی گوش نسپاری،
اگر به خودت خیانت کنی،
اگر قدر لحظهها را نشناسی،
اگر به آدم دیگری کمک نکنی،
اگر از عشق بترسی،
اگر به رویاهایت پشت کنی،
اگر نگذاری که پرواز کنی،
به آرامی آغاز به مردن میکنی.
امروز زندگی را آغاز کن!
امروز عشق بورز،
امروز خطر کن،
امروز کار کن،
امروز دنیا را تغییر بده.
نباید به آرامی بمیری،
نه، نباید به آرامی بمیری.
امروز، همین امروز،
نفس بکش،
زندگی کن،
بمیر… اما نه آرام،
بمیر با فریاد،
با شور،
با عشق،
با همه آنچه که نداشتی.
به آرامی آغاز به مردن میکنی.
اشعار پابلو نرودا شاعر اهل شیلی (شعر عاشقانه و زیبا پابلو نرودا)
رابرت فروست – «جادهای که هموار نشد» (The Road Not Taken) (ترجمه روان)
در جادۀ جنگل، دو راه بود و من،
من آن راهی را که کمتر رفته بود، برگزیدم،
و از همان زمان، بود که همه چیز دگرگون شد.
دو راه در یک جنگل زرد جدا شدند
و دریغ که تنها یک راه را میتوانستم بروم
و تا جایی که میتوانستم به هر دو چشم دوختم
به جایی که در میان انبوه برگها خم میشوند
راه دیگر را برای روزی دیگر نگاه داشتم
اما میدانم که راه به راه میپیوندد
و من هرگز به آغاز بازنمیگردم
سالها بعد، با آهی خواهم گفت
در جنگلی دو راه بود، و من –
من راه کمتر رفته را برگزیدم
و همین، همه چیز را دگرگون کرد.
سیلویا پلات – «بابا» (Daddy) (بخش پایانی کامل)
تو دیگر نمیتوانی، دیگر نمیتوانی
اینقدر سیاه باشی، اینقدر سیاه
من هر بار از تو سخن میگویم
یکنواخت، یکنواخت، یکنواخت، یکنواخت
با یک زبان آلمانی درهم، در شهر آلمانی
و من یهودی پابرهنه،
با قبیله سیاهپوش،
با وزغهایی در گلدان
با لهجهٔ لهستانی در دهان
از رومانی و آلمان و لهستان عبور کردم
تا اینکه به تو رسیدم
تو اهل دانتسیگ هستی، اهل دانتسیگ
و چکمههایت مثل مارهای سیاه
در اتاق من میغلتید
و من در رختخواب فریاد میزدم: «بابا! بابا!»
تو دیگر نمیتوانی، دیگر نمیتوانی
عاقبت با یک چکمه به دهانت
و یک چکمه به دهان اسبهایت
با یک پای چوبی، یک پای چوبی
با یک چرخ چوبی، با یک چرخ چوبی
با یک سوزن، با یک سوزن
با یک چوب، با یک چوب
با یک چوب، با یک چوب
با یک چوب، با یک چوب
با یک چوب، با یک چوب
تو مردی، تو مردی، تو پدری
و من، من دختر توأم
و تو من را دوست نداشتی
و من تو را دوست نداشتم
پس بیا، بیا، بیا
بیا که تمام شد، تمام شد.
(این شعر بسیار بلند است و در نسخه کامل ۴۰ بند دارد. این بخش از اوج شعر انتخاب شده است.)
ویلیام باتلر ییتس – «دومین آمدن» (The Second Coming)
چرخچرخان، اینسو و آنسو
در حال دایره زدن بر فراز برج
شاهین، صدای شاهین را نمیشنود
همه چیز فرو میپاشد، مرکز از دست رفتهاست
هرجومرج در جهان رها شده
آشوب از بند رسته، به همهجا میتازد
مراسم غسل تعمید خونین، بر شط بیگناهی
و بهترینها، از ایمان تهی هستند
بدترینها، پر از شور و جذبه
براستی که وحی به زودی آشکار میشود
براستی که دومین آمدن نزدیک است
دومین آمدن! این واژهها را بر زبان میآورم
و روحی بزرگ، قرنها خوابزده
به زودی بیدار میشود
و چه هیولایی، در ساعات بیداریام
به سوی بیتالمقدس میآید؟
هیولایی با چهره شیر و بدن انسان
با نگاه تهی از خورشید، در بیابان
در حال حرکت آهسته، سایه افکنده
خشم صحرا، خشم دشت
باز هم زاده میشوند، باز هم زاده میشوند
اما چه کسی؟ من نمیدانم.
فقط میدانم که آمدن اوست
که فروپاشی، شالوده خانهها را نشان میدهد
و بیتالمقدس، هزارهها بیآن که دریابد
این بار، در چنگ هیولا خواهد افتاد.
چارلز بودلر – «همخوانیها» (Correspondances) (ترجمه شفیعی کدکنی)
طبیعت معبدی است که در آن ستونهای زنده
گاه واژههایی آشفته بر زبان میآورند
انسان در اینجا در بیشهی نمادها میگذرد
که با نگاهی آشنا، او را مینگرند
همانگونه که طنینهای دوردست
در وحدتی تاریک و ژرف، به هم میپیوندند
همچون وسعت شب و روشنایی روز
عطرها و رنگها و آواها همدیگر را پاسخ میگویند
عطرهایی که ناب و چون جسم کودکند
نرم چون ابزار بافندگی، سبز چون دشت
و عطرهایی دیگر، فاسد و غنی و پیروز
که بوی بیکرانگی و بوی عشق و بوی مستی را
در خود دارند
چون عود و عنبر و چوب خوشبو و کافور
که همه یک چیزند، همه یک چیز
در یک هارمونی پنهان.
امیلی دیکنسون – «زیرا نمیتوانستم برای مرگ بایستم» (Because I could not stop for Death)
زیرا نمیتوانستم برای مرگ بایستم –
او با مهربانی برای من ایستاد –
کالسکه فقط مرا برد – و خلود را –
ما آرام میرفتیم – او نمیشتابید
من هم، که کارم را کنار نهاده بودم
برای مودت او –
ما از مدرسهای گذشتیم که بچهها
در حیاط بازی میکردند –
ما از مزارع ذرتی گذشتیم که میرسید –
از خورشید گذشتیم –
ما از غروب خورشید گذشتیم –
و از میدان بازی
و از مزارع – و از خورشید –
و از غروب –
و از شب –
و از باران –
و از باد –
و از برف –
و از خلود.
قرنها – کوتاهتر از روز به نظر میرسید
از آن هنگام که نخست حدس زدم – اسبها رو به خلود دارند
به سوی ابدیت –
به سوی ابدیت.
راینر ماریا ریلکه – «پاییز» (Herbst) (ترجمه)
برگها میریزند، میریزند از دور
باغهای غمگین در آسمان
شبهای پاییز، آرام و ژرف
دستانت را دراز کن و بپذیر
زمانه میپرد – زمانه میپرد –
اما نه برای تو، نه برای من
زمانه میپرد – زمانه میپرد
تنها خدا میماند، تنها خدا
ما تنها نیستیم، هر برگ میافتد
اما کسی هست که میگیرد همه را
در دستان بیپایانش
پاییز، پاییز، پاییز
فصل رفتن، فصل اندوه
اما من میدانم که تو
در زیر این برگها
در سکوت
منتظری.
فردریکو گارسیا لورکا – «شعر گریه» (Llanto) (بخش کامل کوتاه)
گریهام چون رود جاریست
از دهانم تا دریا
آه، میخواهم بخوابم
و دیگر بیدار نشوم
نه رویا ببینم، نه کابوس
نه تو را ببینم، نه خود را
آه، مرگ، مرگ
چرا با من این گونهای؟
من از تو جز یک خواب نخواستم
و تو دیر میآیی
من از تو جز یک پایان نخواستم
و تو میروی
گریهام چون رود جاریست
از چشمانم تا بینهایت
اما دهانم بسته است
و دستانم خالی
و من گریان، در میان خیابان
در میان جمعیت
تنها.
لنگستون هیوز – «رودخانه نیجر» (The Negro Speaks of Rivers)
من رودها را میشناسم
من رودهایی قدیمیتر از آدمیان
و از خون انسانهایم میشناسم
روح من چون رودها ژرف شده است.
رود فرات را در سحرگاه بوسیدم
در کنار کنگو خوابیدم،
و آواز بردگان را شنیدم
روح من چون رودها ژرف شده است.
بر فراز رود نیجر برآمدم
و دیدم که برنج چگونه سبز میشود
و بر رود میسی سی پی ایستادم
و آواز مردمانی را شنیدم
که در زنجیر بودند
روح من چون رودها ژرف شده است
من رودها را میشناسم
رودهایی که در شامگاهان
چون طلا میدرخشیدند
و روح من
عمیقتر از اقیانوسها
ژرفتر از شبها
من رودها را میشناسم.
آنا آخماتووا – «مرثیه» (Requiem) (بخش کوتاه کامل)
نباید تو را اینجا نام ببرم
نه با شعر، نه با فریاد
در روزی که سربازان آمدند
و کوهی از درد بر دوشم گذاشتند
ستاره مرگ بر پیشانیمان روشن بود
و زنگها به زاری میزدند
و مادران در خیابان
فریاد میزدند: «فرزندم!»
و من با دستان تهی
به در زندان رفتم
و با گریه گفتند: «بگذر، بگذر»
و من گذشتم
با دهانی که خشکیده بود
و چشمانی که خالی
و دلی که پر از زخم
و دستانی که پر از واژه
واژههایی که هرگز گفته نشد
واژههایی که هرگز نوشته نشد
واژههایی که هرگز فراموش نمیشوند.
مرثیه، مرثیه، مرثیه
برای تو، برای من، برای همه مادران
که فرزندانشان را در تاریکی زندانها
گم کردند.
پل الوار – «آزادی» (Liberté) (بخش پایانی کامل)
بر روی تمام کاغذهایم
بر روی سنگ، بر شن
برف و بر موجهای خروشان
بر روی تمام برگهای خزانزده
بر روی دود و آتش
بر روی نغمههای بیصدا
بر روی ناامیدی و امید
بر روی پلکهای بسته شب
بر روی پنجرههای باز صبح
بر روی همهی اینها
نام تو را مینویسم آزادی
و به نیروی یک واژه
زندگی را از سر میگیرم
زاده شدم تا تو را بشناسم
تا تو را نام ببرم
آزادی.
فدریکو گارسیا لورکا – «ترانه اسب سواری» (Cancion de Jinete)
اسب من راه میرود،
راه میرود تا کوردوبا
تنها و دور از شهر
انگار از جنس خود اسب است.
مرگ از پشت به من مینگرد
بر اسبی سیاه
آه، کوردوبا، کوردوبا
آه، مرگ، مرگ
شهر درختان و عطرها
و من تنها در اسب
با مرگ در پشت
با مرگ در سایه.
میروم تا کوردوبا
اما نمیرسم
چون مرگ عقبتر میرود
و من جلوتر
به امید رسیدن
به آن شهر دور
کوردوبا.
نه، نمیرسم
زیرا مرگ از پشت
دستم را گرفته است
و من اسب را رها میکنم
و میافتم
در میان راه
میان مرگ و کوردوبا.
ناظم حکمت – «دعوت» (Davet)
بیا، بیا، ای مرگ
دیر نشده
بیا و مرا از این زنجیر رها کن
میبینم که هر چه هست
بیتو خالی است
بیتو حتی عشق هم
یک دروغ بزرگ است
بیا ای مرگ
که تو را دوست دارم
چون تو راستگوترینی
بیا و بگو: تمام شد
من میگویم: نه، تازه آغاز است
آنگاه میرویم با هم
در جادهای که هیچ کس
نمیداند کجا میرود
آزادی یعنی زیستن با دلخواه خود
اما اگر نتوانی،
مردن هم آزادی است.
بیا، بیا، ای مرگ
که من آزادم.
چارلز بوکوفسکی – «داشتن» (Having)
داشتن یک زن زیبا در کنار خود
شگفتانگیز نیست
شگفتانگیز این است که
با او بودن را تحمل کنی
وقتی زیبایی دیگر نیست
وقتی جوانی رفت
و عشق
به یک عادت تبدیل شد
شگفتانگیز این است
که بعد از بیست سال
هنوز دستش را بگیری
و از لمس آن
لذت ببری
نه، داشتن یک زن زیبا
آسان است
سخت این است که
با زنی که روزی زیبا بود
و دیگر نیست
عاشقانه زندگی کنی.
اما من
چنین نمیتوانم
و به همین خاطر
تنهام.
خسرو گلسرخی – شعر «پاییز در کوچه»
من شما را دوست دارم
نه برای آنچه هستید
برای آنچه با من میشوید
وقتی میبینمتان
من شما را دوست دارم
نه برای نگاهتان
برای آنچه در نگاهتان پنهان است
وقتی به من مینگرید
من شما را دوست دارم
نه برای لبخندتان
برای آنچه لبخندتان میگوید
وقتی میخندید
من شما را دوست دارم
چون شما هستید
و من در برابر هستی شما
معنی مییابم.

















