غزلیات ناصر بخارایی [ گزیده ای از زیباترین اشعار و غزلیات ]

غزلیات ناصر بخارایی را در روزانه قرار داده‌ایم. غزلیات ناصر بخارایی (؟ ـ حدود ۶۱۸ هـ.ق / ۱۲۲۱ م) از گنجینه‌های ارزشمند و کمتر شناخته‌شدهٔ ادبیات کلاسیک پارسی است که در سدهٔ ششم و اوایل سدهٔ هفتم هجری سروده شده‌اند. ناصر بخارایی دقیقاً در دورهٔ گذار از سبک خراسانی (ساده، حماسی، قصیده‌محور) به سبک عراقی (پیچیده‌تر، غزل‌محور، لطیف و عاشقانه) می‌زیست. غزلیات او هنوز رنگ و بوی سبک خراسانی را حفظ کرده اما به سمت مضامین و صنایع سبک عراقی (به‌ویژه سعدی و پس از او حافظ) پیش می‌رود.

غزلیات ناصر بخارایی [ گزیده ای از زیباترین اشعار و غزلیات ]

غزل‌های شاهکار ناصر بخارایی

کتبت من دم عیش الیک الف کتاب

هنوز شوق تو یک فصل نیست از صد باب

غمی که در شب هجران به روی ما آمد

حساب آن نتوان کرد تا به روز حساب

به خواب روی تو هرگز ندیده‌ام زآن روی

که خواب را نتوان دید بی رخت در خواب

ز آب دیدهٔ‌ من سوز دل بیفزاید

که دیده است که آتش فزون شود از آب

به وقت سجده مرا روی دل به ابروی توست

چو بت‌پرست که در قبلهٔ‌ کژ نهد محراب

چو سرو در چمن جان بیدلان بنشین

چو آفتاب رخ از ذرهٔ‌ حقیر متاب

کجا به وصل تو ناصر رسد،‌ مگر باشد

لطیفهٔ‌ سببی از مسبب الاسباب

بر آب کار به که بسازیم کار آب

کاین بحر سرنگون فلک نیست جز سراب

من مست و رند و آنگه دعوی عقل و علم

بنیاد کار عقل ز مستی شود خراب

صوفی نداشت درد که دُردی نکرد نوش

ساقی بیار می که صفائی است در شراب

خوردی شراب و روی تو افروخت آتشی

تا از برای نقل جگرها کند کباب

باید که عود گوش نهد بر سماع او

چندان که سیر دارد در گوش‌ها رباب

ره در سواد دیدهٔ من خواب را نماند

با تو که خواب دارد و بی تو کراست خواب

ناصر بنوش باده و تا دست می‌دهد

از روی خوب همچو سر زلف رخ متاب

چشم تو سر بر نمی‌دارد ز خواب

مست در محراب می‌نوشد شراب

از دهانش کس نمی‌یابد نشان

ذره ناپیدا بود در آفتاب

غمزهٔ شوخت به یغما برد دل

ترک مستی کرد شهری را خراب

پیش چشمت دل بر آتش می‌نهم

راست خواهم کرد مستان را کباب

هر ورق نقش تو دارد لاجرم

عیش گل را تازه می‌دارد گلاب

بانگ بلبل از هزاران در گذشت

گل همی از صد یکی گوید جواب

بلبلی بر دارد از هر سو نفیر

گر چو گل بر داری از رویت نقاب

خیز و در ده یکدم آبم ساقیا

تا نشاند آتشم را یک دم آب

تا کسی همچون مرا، خود هیچ‌کس

در حسابی ناورد روز حساب

ناصر اندر خواب کی بیند تو را

خواب را چون او نمی‌بیند به خواب

چشم او مست است و در مستی شده مخمور خواب

دیده گر بر هم زند بنیاد جان گردد خراب

با لبش گفتم حدیث بوسه شد سرخ از حیا

این سخن آمد گران بر لعل او ناورد تاب

تیز می‌کردم نظر در آفتاب روی او

گر نگشتی چشم من از عکس رخسارش پر آب

عزم رفتن کرد دلبر، گفتمش تعجیل چیست

گفت من عمر توام، خود رسم عمر آمد شتاب

نامه‌ای گفتم به خون دل نویسم پیش دوست

باز می‌گویم حدیث ما نگنجد در کتاب

کار من چون زندگی گردد به یک پیمانه راست

من لب خود را نیالایم به دریای شراب

از دل ناصر کبابی می‌کند چشمش ولی

مست و لایعقل شده است آن ترک، می‌سوزد کباب

مطلب مشابه: اشعار ناصر بخارایی؛ زیباترین غزلیات، قطعات و رباعیات این شاعر

مطلب مشابه: اشعار طغرل احراری؛ گلچین زیباترین غزلیات، دوبیتی و قشنگ ترین اشعار

غزل‌های شاهکار ناصر بخارایی

گر گشایی ابر برقع، از حیا گردد گُل آب

وز هوا داری فشاند بر گل رویت گلاب

برقعی در کش که رویت را بسوزد دل ز مهر

از لطافت ز آفتاب آری پذیرد آفت آب

لعل تو شهدست و آید شهد شیرین‌تر به کام

چشم تو فتنه است و باشد فتنه نیکوتر به خواب

خال تو در زلف پنهان دانه‌ای اندر سپند

لعل تو در خنده پیدا ذره‌ای در آفتاب

گر بپیچم بر تو خود را عادت مویست پیچ

ور بتابی روی از من لازم ماه است تاب

طور هستی شد حجاب کوه طور نیستی

شعلهٔ برق تجلی کو که سوزاند حجاب

چون مآب حسن در عالم مقر عزت است

نیست ناصر را به غیر از کوی تو حسن‌المآب

عکس نوشته غزلیات ناصر بخارایی

رفتیم از دیار تو با دیدهٔ پر آب

چون زلف تو مشوش و چون حال تو خراب

محمل مبند بر شتر ای ساربان که ما

محمل بر آب دیده ببستیم چون حباب

اشکم در آستین شد و می‌گیردم عنان

کارم به پا فتاد و گران می‌رود رکاب

ای دیده دردسر مده و آب ما مریز

هجران نه آتشی ست که ساکن شود به آب

ایمن نی‌ام ز فتنهٔ چشمت که می‌کند

یک انقلابِ چشم تو صد گونه انقلاب

این زهر فرقتی که چشیدم به جای می

سوزی ست در دلم که جگر می‌کند کباب

چون روز هجر یاد وصال تو می‌کنیم

گویا که دیده‌ایم مگر خواب خوش به خواب

در دوزخ ار نسیم تو باشد، زهی نعیم

در جنت ار فراق تو باشد زهی عذاب

ناصر دعای خصم مگر د رتو کار کرد

یا رب مباد دعوت بدخواه مستجاب

زرد شد روی من از زحمت بیداری شب

نکشد شمع چو من رنج گرفتاری شب

چرخ آلوده به خون دامن خود هر شامی

عاشقان را کند آگاه ز خونخواری شب

سگ کویت که بر او پادشهان رشک برند

با من است آن همه از دولت بیداری شب

همچو عمرم شب وصل تو به زودی بگذشت

در فراق تو از این بود وفاداری شب

نالهٔ زیر و بم از هر رگم آید چون چنگ

گر حکایت کنم از هجر تو و زاری شب

در شب هجر مرا از رخ خود دور مکن

که سبک باری‌ام آید ز گران باری شب

صبح روشن دمد از مهر رخت ناصر را

گر سر زلف سیاهت نکند یاری شب

سر مَحبت از دل ما طلب

گنج گهر در دل دریا طلب

نقش خیالش ز دل ما بجوی

دولت وصل از در دل‌ها طلب

بی هنر و منکر دانش مباش

مردمی از مردم دانا طلب

سر مکش از راستی قد یار

دولت و اقبال ز بالا طلب

تیرگیِ صوفیِ بی‌درد بین

روشنی از درد مصفا طلب

در دو جهان یار نگنجد ز حسن

آینهٔ صورت زیبا طلب

عکس رخش در دل ناصر ببین

دلبر ما را ز دل ما طلب

عشق و بیماری و درویشی و صد طعن رقیب

این همه جمع و من مهجور تنها و غریب

از که خواهم یارئی چون دوست با من دشمن است

وز که جویم مرهمی چون هست دردم از طبیب

شمع در جمع حریفان رفت از آن پروانه سوخت

گل قرین خار شد زان گشت نالان عندلیب

نیش ما خوردیم از آن نحل و مخالف نوش یافت

خار با ما می‌رسد زان نخل و خرما با رقیب

عید وصل او که ما از او بعید افتاده‌ایم

دولتی باشد اگر گردد میسر عن قریب

عاشق و معشوق را معنی و صورت واجب است

صورت دلبر عجایب، معنی ناصر غریب

ای به حسن از عالم انسان غریب

ذات انسانی بود زین سان غریب

هست در چاه زنخدان تو دل

همچو یوسف در چه کعنان غریب

صف کشیده خیل مژگان سیاه

لشکر هندو به ترکستان غریب

در گل و گلشن به خواب افتاده است

ترک مست از لشکر خاقان غریب

چند گردی در سواد زلف او

ای دل مسکین سرگردان غریب

چون شفق در خون نشیند صبح و شام

بی دیار و یار و خان مان غریب

جان او را چون به صد جان می‌خرد

کی برد از شهر جانان جان غریب

درد هجران را که درمانیش نیست

هم به درد دل کند درمان غریب

از سر کوی تو تا ناصر برفت

هیچ پرسیدی کجا شد آن غریب؟

ز ما هر لحظه رنجیدن چه تعریب

لباس کهنه پوشیدن چه تعریب

تو می‌دانی که شور و فتنه در شهر

ز دست کیست پرسیدن چه تعریب

رقیبا زلفش ار صیاد باشد

ترا بر خویش پیچیدن چه تعریب

چو کردی از لبت انعام بوسه

به آخر ناز ورزیدن چه تعریب

مکن ناصر به قدش نسبت سرو

دروغی بر تراشیدن چه تعریب

مطلب مشابه: اشعار سلیم تهرانی؛ گلچین غزلیات، قطعات و رباعیات زیبای این شاعر

مطلب مشابه: اشعار اسیری لاهیجی؛ مجموعه غزلیات، رباعیات و ترجیعات زیبا

شعرهای عاشقانه ناصر بخارایی

یک روز در کوی مغان زنار بندم عاقبت

گویم اناالحق خویش را بر دار بندم عاقبت

گریم چنان کز خون دل مژگانم آلوده شود

گلدسته‌های سرخ را بر خار بندم عاقبت

ریزم ز عشقت آبرو تا خاک راهت گل شود

در پیش چشم دشمنان دیوار بندم عاقبت

هر دم ز آه سرد خود، رسوای عالم می‌شوم

من بر دهان خویشتن،‌ مسمار بندم عاقبت

همچون قبا از زیب و فر، معشوق را گیرم به بر

همچون کمر خود را به زر، بر یار بندم عاقبت

گر همچو ناصر با توام، روزی ملاقات اوفتد

راه نظر بگشایم و گفتار بندم عاقبت

چو ساقی خام خم در جام جم ریخت

تو گفتی آب با آتش در آمیخت

کُمیت باده چون در گردش آمد

سمند عقل همچون باد بگریخت

درون جام مینا بادهٔ لعل

چو روئین تن که با رستم در آمیخت

چو از می قطره‌ای افتاد بر خاک

میان سنگ و آهن آتش انگیخت

به یاد یار ناصر جرعهٔ می

همی خورد از قدح وز دیده می‌ریخت

مطلب مشابه: اشعار جویای تبریزی؛ گزیده غزلیات، رباعیات و شعر عاشقانه این شاعر

مطلب مشابه: اشعار فصیحی هروی؛ فهرست غزلیات، قطعات، رباعیات و زیباترین اشعار

شعرهای عاشقانه ناصر بخارایی

کافِر چه گنه کرد و مسلمان چه عبادت

دیباچهٔ عشق است کسی را چه ارادت

چه صومعه،‌ چه میکده، چه دیر، چه کُهسار

چه کفر،‌ چه ایمان، چه نحوست، چه سعادت

در مسجد تو شیخ مقلد چه در آئیم

ما را در میخانه بود جای عبادت

مهری که دلم با سر گیسوی تو دارد

از صبح ازل بود نه از روز ولادت

عشق من و حسن تو و دریای سرشکم

هر لحظه فزون گردد و هر روز زیادت

هر کس به جهان مصلحتی دارد و ما را

سودای تو پیشه است و غم عشق تو عادت

ای ترک پریچهره که بردی دل ناصر

بیمار تو جان می‌دهد از شوق عیادت

آن ترک سیه چشم که دل برد به غارت

نبود به اسیران نظرش جز به حقارت

رازی ست میانش که اشارت نتوان کرد

سری ست دهانش که نیاید به عبارت

حاجت نبود تیر از آن چشم که ما را

جانی ست به لب آمده موقوف اشارت

از گنج غم او دل آباد خراب است

چون گنج روان ست نگنجد به عمارت

رنجور شدیم و قدمی رنجه نفرمود

مردیم به زاری و نیامد به زیارت

ای کاش رسد مژدهٔ وصلت به اسیری

تا کاس شهامت زنم و کوس بشارت

اکنون می صافی به سبو می‌کشد از چشم

صوفی که به ابریق کشد آب طهارت

با قند لبش جان مرا داد و ستد شد

شیرین‌تر از این دیده کسی وجه تجارت

ناصر ز مبصر گهر بحربها یافت

وین گوهر منظوم تو اهل بصارت

ز نور مهر تو در ماه تاب است

ترا پروانه شمع و ماهتاب است

چه می‌پرسی خبر از عالم دل

ز چشم مست تو عالم خراب است

شراب از خون ما خوردی و ما را

جگر در آتش عشقت کباب است

ز دور چرخ بهتر گردش جام

اگر ساقی مه و می آفتاب است

سرِ آبی طلب کین بحر پر شور

به چشم مردم عاقل سراب است

سؤال بوسه کردم زد به رویم

لبش با سائلان شیرین جواب است

ترا ناصر به همت از خدا خواست

دعاهای غریبان مستجاب است

خوشا وقت رندان هشیار مست

که با غصه شادند و با نیست هست

به معنی بزرگ و به صورت حقیر

به همت بلند و به مقدار پست

شب و روز مخمور خمر بلی

ازل تا ابد مست جام الست

چو نرگس ز خوان فلک سیرچشم

چو غنچه ز ملک جهان تنگ دست

به آزادگی سر کشیده چو سرو

ولی مانده در بندگی پای‌بست

چو مه تابناک از رخ همچو مهر

چو ماهی گرفتار زلف چو شست

ز بهر مراد کسان نامراد

به پیمان درست و به خود درشکست

نه چون زاهدان خود پرستی کنند

اگر دُرد نوشند،‌ اگر می پرست

اگر ناصر از هجر ایشان بسوخت

همین بس که چون خار با گل نشست

غزل ناصر بخارایی

ای دم حضور صحبت جانان غنیمت است

بی بار تن مصاحبت جان غنیمت است

ای یوسف عزیز ز مصر دلم دمی

بیرون مرو که کلبهٔ احزان غنیمت است

ساقی بیار باده و بلبل بنال زار

چون روز سبزه و گل و ریحان غنیمت است

ای ناصر ار ترا نفسی دست می‌دهد

پیش آر جام باده که دوران غنیمت است

کوی تو ای حور، ما را جنت است

دیدن روی تو ما را منت است

عاقبت روزی به کوی تو رسیم

مرغ را پر، آدمی را همت است

باده می نوشی تو،‌ من خون خورم

آن خورد هر کس که او را قسمت است

چون خیالت را شبی دیدم به خواب

گفتی از هجر تو بر ما رحمت است

گفت بیرون نه ز عشق ما قدم

گر ترا در دل امید راحت است

گفتمش بر صورتت دل بسته‌ام

گفت این معنی عجایب صورت است

ناصرا هر کس ندارد سوز عشق

داغ این سودا نشان دولت است

مرا که همچو نی از آه و ناله برگ و نواست

تنی چو نال نزار و قدی چو چنگ دوتاست

نوا ز لعل تو خواهم به بوسه،‌ لیک نهفت

اگر چه بخت مخالف شد و نیامد راست

ز بهر دیدنت امروز فرد می‌آیم

مرا نه چشم بر امید وعدهٔ فرداست

اگر تو ره به دل تنگ می‌بری راه‌ست

به جای دیدهٔ روشن اگر نشینی جاست

خرد ز فکر میان تو در خیال محال

دل از تصور زلف تو در کمند بلاست

به آب دیدهٔ‌ من کی خط تو بنشیند

چنانکه از پی خون ریز عاشقان برخاست

اگر تو دوست بگیری به لطف ناصر را

بدان که چون سر زلف تو کار او برپاست

بیا که تا اثری از وجود من بر جاست

ترا چو نور بصر در میان جانم جاست

چو جای سرو سهی در کنار چشمه بود

درون چشمت اگر جای کرده‌ایم رواست

همه هدایت و لطف و وفا ز جانب توست

همه ضلالت و جور و چفا ز جانب ماست

مپوش روی چو بر تو گذر کند درویش

که چشم اهل بصر بر کمال صنع خداست

اگر چه سرو بسی با تو سر فرازی کرد

ندید فایده چون دست قامتت بالاست

تو را میان جان جای کرده‌ام چو الف

ز تو چه مایه نهان دارم، این حکایت ماست

چو ترک چشم تو عقلم بدید گوشه گرفت

کسی که پیش کماندار مست رفت خطاست

ضرورت است به سختی میان بادیه مرد

از آنکه غایت بیدای عشق ناپیداست

رقیب گفت که ناصر ز عشق سر برود

به زلف دوست که در سر مرا همین سوداست

دوش خون از دیده می‌راندم، سرشکم آگه است

زانکه هر شامی به بالین منش منزلگه است

از نسیم خاک کویت خار در پای گل است

وز هوای مهر رویت تاب در روی مه است

شام هجر ما به زلفت راست ناید سر به سر

غیر این وصفت درازی هر چه گویم کوته است

قامتم چون تیر بود و گشت اکنون چون کمان

استخوانی و پئی ماندست کز غم دوته است

گمرهی داند طریق عاشقی، نه رهبری

شیر مردی باید این ره را، چه جای روبه است

در گمان بودم ز واعظ تا به اکنون کز شراب

توبه فرمودم، یقینم شد که مسکین ابله است

هفت می‌گویند گردون را و نُه،‌ ما فارغیم

می پرستان را چه حاصل زانکه او نُه یا ده است

شب همه شب ناله کردم بر در او، خادمی

گفت ناصر تا کی این فریاد،‌ رو شب بی‌گه است

گر راه حرم چون سر زلف تو درازست

از کعبه دری بر دل عشاق تو بازست

تا گوشهٔ‌ ابرویِ تو محراب دل ماست

ما را نه سر دیر و آهنگ حجازست

یک عاشق پاکیزه نظر نیست چو محمود

ور نه همه اطراف جهان پر ز ایازست

میلی که دلم سوی تو دارد به حقیقت

از دیدهٔ معنی ست، نه از روی مجازست

از هر دو جهان قبله سر کوی دارم

در جنت و فردوس چه حاجات به نمازست

در باز دل و دین به در میکده ناصر

می نوش زمانی که در توبه فرازست

دهانت ذره‌ای گر تنگ بار است

لبت در دلنوازی خرده کار است

دل از دست فراغت می‌برد بار

دل من بارک‌الله بردبار است

چو چشمم در حجاب هفت پرده است

به چشمت اینکه دارم پرده دار است

دل و چشم مرا چون در میان است

مرا زین رهگذر خون در کنار است

به امید تو روزی می‌شمارم

مرا هر روز خود روز شمار است

سحر قلاشم و در شام رندم

همه شب مستم و روزم خمار است

به دست کس اگر هست اختیاری

مسلمانان مرا این اختیار است

چو گوهر می‌رود در دست شاهان

که دُرّ نظم ناصر شاهوار است

بماند تا ابد در گوش ایام

گهرهایی که از من یادگار است

مطلب مشابه: قطعات قطران تبریزی { گلچین زیباترین اشعار شاعر قدیمی }

مطلب مشابه: رباعیات محتشم کاشانی | گزیده اشعار عاشقانه شاعر معروف

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.