شعر با موضوع کوه؛ اشعار دلنشین در وصف کوه و کوهستان
شعر با موضوع کوه را در روزانه قرار دادهایم. شعر با موضوع «کوه» در ادبیات فارسی (و حتی در فرهنگهای دیگر) یکی از پرتکرارترین، عمیقترین و چندلایهترین موضوعات است. شعر کوه در ادبیات فارسی فقط توصیف طبیعت نیست؛ یک «کهنالگو»ست.

اشعار زیبا درباره کوه
قد یک کوه.،دل غمزده ام غم دارد
روزگارم که فقط میل به ماتم دارد
نه مثل کوه محکمم نه مثل رود جارى ام
نه لایقم به دشمنى نه آن که دوست دارى ام
انگار که یک کوه سفر کرده از این دشت
اینقدر که خالی شده بعد از تو جهانم
رود راهی شد به دریا، کوه با اندوه گفت
می روی اما بدان دریا ز من پایین تر است
زمانى عشق شیرین کوه ها را جابه جا مى کرد
و حالا تیشه ى فرهاد بر این عشق خوشبین است
فردا که گسترند ترازوی داد را،
آنجا که کوه بیشتر از پرّ کاه نیست،
هر چه فریاد زدم ، کوه جوابم می کرد
غار در کوه چه باشد ؟ : دهنی بی فریاد
شانههای تو …
همچو صخرههای سخت و پر غرور
موج گیسوان من در این نشیب
سینه میکشد چو آبشار نور
شانههای تو…
در خروش آفتاب داغ پرشکوه
زیر دانههای گرم و روشن عرق
برق میزند چو قلههای کوه
دوستت دارم و از تو می ترسم!
قله های بلند
دره های عمیق تری دارند عزیز من
تو را دوست دارم
و از تو می ترسم!
این کوه اگر مرا نکشد
سربلندم می کند…
با خویشتن و سفر
شادمانه باز میگردم،
با کوهها، طوفان و شن
که معبود من بودند
باز میگردم
با خویشتن،
سفر و آنچه معبود من بودند،
تنها به سوی تو
عشق
نام دیگر تو بود
وقتی خواب شیرین داشتن ات را
از سر این فرهاد گرفتی
حالا همه ی غروب های دنیا
پشت این کوه تنهایی می افتد.
اگر دری میان ما بود
می کوفتم
در هم می کوفتم
اگر میان ما دیواری بود
بالا میرفتم
پایین می آمدم
فرو می ریختم
اگر کوه بود
دریا بود
پا می گذاشتم
بر نقشه ی جهان و
نقشه ای دیگر می کشیدم
اما میان ما هیچ نیست
هیچ
و تنها با هیچ
هیچ کاری نمی شود کرد.
مثل کوه
که گذر می کند از ابر و مه انبوه
مثل آب
که گذر می کند از صخره و سنگ خزه پوش
مثل گل
که گذر می کند از پردهی خاک
مثل چیزی که نمی دانم
من دلم می خواهد
بگذرم از تو
من تو را کشف کنم
سرزمین تو، مرا کشف کند!
مطلب مشابه: جملات زیبا درباره کوه و کوهنوردی با عکس نوشته درباره این ورزش
مطلب مشابه: دلنوشته های کوهنوردی و کوه [ 50 متن زیبا برای کوهنوردان و عاشقان کوه ]

کسی که باورت دارد
یک قدم جلوتر از کسی است که دوستت دارد
دلم از نبودنت پر است
هر روز خاطراتم را الک میکنم و جز دلتنگی تو چیزی برایم نمیماند
نه تو آمدی
نه فراموشی
خیالی نیست
من کوه میشوم و پای نبودن هایت میمانم
اما ای کاش میدانستی بی تو تمام لحظاتم رنگ پاییزند
تو را در کوهستان به خاطر می آورم
به هنگام در به دریِ باد
وقتی پلی را از جا می کند
در اتاقی کوچک، به اندازه ی کف دست
و پرچمی که پاییز را دشوار کرده است.
در شعرهای من
ممکن است
ماه، راه شود
و کوه، دریا
اما درد
کماکان
همان است که بود.
هیچ چیز با تو شروع نشد
همه چیز با تو تمام میشود
کوهستانهایی که قیام کردهاند
تا آمدنت را پیش از همگان ببینند.
میدانم، شب از چشمهای تو میآید
پنهانی به درهها میریزد
بر کوهها و دشتها میگسترد
دریایی تاریک، زمین را در خود میپوشد
برهنه با قافله به نا معلوم میروم
با پاهای کودکی ام!
عطر پریکه ها
مسحور سایه ی کوه
که میبرد با خود رنگ و نور را!
پولک پای مرغ
کفش نو
کیف نو
جهان هراسناک و کهنه
و
آه سوزناک سگ!
سال های سال است که به دنبال تو میدوم
پروانه زرد،
وتو از شاخه ی روز به شاخه ی شب میپری
و همچنان..
گرگ ها هرگز گریه نمی کنند
اما گاهی
چنان عرصه ی زندگی بر آنان تنگ می شود
که برفراز بلندترین کوهها می روند
و دردناکترین زوزه ها را می کشند!
وقتی که کوه ها
آوار می شوند
نام تو را نمی دانم
ورنه با آهوان دامنه می گویم
تا حرز رستگاری شان باشی
نام تو را
حتی به کوه می گویم
تا کوه پر درآرد و پرنده شود
برای کُشتن من، نه کوه و نه واژه،
اشارهی خاموش نگاهی نابهنگامم … بس.
تا معنی از گل سرخ بگیرم و شاعر شوم.
– هم از این روست که ترا دوست میدارم
ای کاش
کوه به کوه می رسید
ولی آدم به آدم نه..
دیدن بعضی آدم ها
داغ دل آدم را تازه می کند..!
مطلب مشابه: متن جالب در تشبیه کوه و جملات با معنی با کلمه قله و کوه
مطلب مشابه: متن آرامش کوهستان و جملات درباره کوه و سکوت آن
شعر کوه از صائب تبریزی
از دل سودایی ما آسمان رنگ است کوه
از هلال تیشه ما آتشین چنگ است کوه
بس که از فریاد من در سینه اش پیچیده درد
با فلک از خشک مغزی بر سر جنگ است کوه
عقل را عاجز کند کوه غم از گردنکشی
زیر ران شهسوار عشق شبرنگ است کوه
چرخ را ناسازی ما این چنین ناساز کرد
ورنه با هر کس که آهنگ است، آهنگ است کوه
بر تو از سنگین رکابی دامن صحرا شده است
ورنه بر سیل بهاران سینه تنگ است کوه
چهره کهسار لعلی از فروغ لاله نیست
از شرار تیشه ما آتشین رنگ است کوه
پیش کوه درد ما باشد سبک چون برگ کاه
ورنه در میزان بی دردان گرانسنگ است کوه
پیش ازین گر ناخن از فرهاد آتشدست داشت
این زمان از تیشه ما آتشین چنگ است کوه
از شکوه کوهکن چون سنگ طفلان شد سبک
گرچه از تمکین سراپا عقل و فرهنگ است کوه
بی شجاعت کار نگشاید بزرگان را به حلم
در مقام بردباری تیغ در چنگ است کوه
بی خبر از صورت احوال حسن و عشق نیست
گرچه چون آیینه دایم در ته زنگ است کوه
بادبان عیش را چون ابر برگردون رسان
از فروغ لاله چندانی که گلرنگ است کوه
نیست صائب هیچ کس محروم از احسان عشق
گرچه از صحراست میدان صاحب اورنگ است کوه
عکس نوشته شعر درباره کوه
ای کوهِ خاموش، قرنها در سینهات آتش نگه داشتی
دیو سپید را در بند کشیدی و خود سپید شدی
ابرها کمر بستهاند تا بر شانهات بنشینند
بادها میآیند و میروند، تو اما همانجایی
دماوندِ من، اگر روزی بلرزی
ایران میلرزد، عشق میلرزد، تاریخ میلرزد
دستِ توست که آسمان را نگه داشته است
سرِ توست که ستاره را به پیشانی بسته است.
کوه گفت: من سنگ شدم تا تو راه رفتن بیاموزی
گفتم: من خستهام
گفت: خستگی را در من بگذار و بالا بیا
قلهام سرد است اما دلم گرمِ تو
ابرها را کنار بزن، خورشید مال توست
وقتی رسیدی، دیگر کسی نمیپرسد کیستی
فقط میگویند: این همان است که از کوه گذشت.
شب بر دامنهات خوابید، ستاره چید
من بر سینهات نشستم، گریهام را پنهان کردم
گفتی: اشکِ تو چشمه میشود، فردا میجهد
گفتی: دردِ تو صخره میشود، فردا میایستد
تو را دوست داشتم چون خودم بودی
بلند، تنها، پر از راز، پر از سکوت.
کوهِ بیستاره را دیدم، دلم گرفت
کوهِ پر از جنگل را دیدم، جانم گرفت
کوهی که برفش نمیریخت، عاشقش شدم
کوهی که راهش بسته بود، راهم شد
هر کوهی یک قصه دارد
من همه را شنیدم و هنوز دنبال کوهِ خودم میگردم.
از قلهات فریاد زدم، صدایت به گوش خودم نیامد
گفتی فریاد را در سینه نگه دار
فریاد که بماند، صخره میشود
صخره که بماند، کوه میشود
کوه که بماند، ابد میشود
حالا من ابدِ توام، ای کوهِ بیصدا!
تو ایستادهای و زمان از کنارت میگذرد
من میگذرم و زمان در من میایستد
تو را دیدم، یادم رفت چند سالهام
تو را دیدم، یادم آمد چند قرنم
کوهِ من، تو همان کودکی هستی که بزرگ نشدی
من همان پیرمردی هستم که هنوز دنبال قله میگردد.
برف میبارد، تو سپیدتر میشوی
من میمیرم، تو جوانتر میشوی
عاشقانت را در آغوش میکشی و سردشان میکنی
دشمنانت را در آغوش میکشی و گرمشان میکنی
کوهِ بیطرف، تو تنها عادلی که تاریخ دیده است.
کوهِ پشتِ پنجرهام هر صبح سلام میکند
میگوید: امروز هم ایستادهام، تو چطوری؟
میگویم: امروز هم زندهام، تو چطوری؟
میخندد، غرغری میکند، برف میریزد
میفهمم یعنی دوستت دارم، بمان.
مطلب مشابه: متن لذت بردن از زیبایی های طبیعت و تصاویر فوق العاده از طبیعت
مطلب مشابه: متن در مورد آرامش جنگل [ 50 جمله احساسی درباره طبیعت زیبای جنگلی ]

کوه را شکافتند، راه ساختند
کوه خندید، گفت: من هزار راهِ دیگر دارم
کوه را بمباران کردند، گفت: من هزار جانِ دیگر دارم
کوه را فراموش کردند، گفت: من هزار خاطرهام
کوه هرگز نمیمیرد، فقط گاهی خوابش میبرد.
شب شد، به کوه پناه بردم
گفت: بیا داخل من
گفتم: تاریکم
گفت: من قرنها تاریک بودهام، عادت دارم
گفتم: سردم
گفت: بیا، آتشِ درونم هنوز خاموش نشده
در دلِ کوه خوابیدم
صبح که بیدار شدم، خودم کوه شده بودم.
کوهِ ساکت، تو تنها کسی هستی که دروغ نمیگوید
هر چه ارتفاع میگیرم، خودم را کمتر میبینم
تو با هر متر که بالا میروم، راستگوتر میشوی
میگویی: این همه سال دنبال خودت بودی؟
من همینجا بودم، زیر پایت، بالای سرت.
دماوند در خوابِ زمستان غلت میزند
آتشفشانِ خفته، عاشقِ برف شده است
میگویند اگر بیدار شود، دنیا تمام میشود
من میگویم اگر بیدار نشود، عشق تمام شده است
کوهِ من، یک بار دیگر عاشق شو و بسوزانمان.
به قله رسیدم، خدا آنجا نبود
خودم بودم، کوچکتر از آنچه فکر میکردم
کوه خندید و گفت: حالا برگرد پایین
خدا در دامنه است، در دستهایی که به هم میرسند
قله فقط برای این بود که بفهمی پایین چقدر زیباست.
کوهها با هم حرف میزنند، شبها
زبانشان باد است، لهجهشان سکوت
من گوش خواباندم به سنگ، شنیدم:
«این آدمها عجیباند، میآیند، عکس میگیرند، میروند»
یکیشان گفت: «بعضیهاشان میمانند، میشوند ما.»
تو را از دور که دیدم، گفتم: نمیرسم
تو را از نزدیک که دیدم، گفتم: نمیمانم
تو را که بوسیدم، گفتی: حالا دیگر نمیخواهی بروی
گفتم: نه، حالا دیگر نمیتوانم بروم
کوهِ من، تو مرا اسیر نکردی، مرا آزاد کردی، در قفسِ ابدیت.
برف روی شانهات نشسته، مثل پیرمردی که خاطره حمل میکند
میگویند هزاران سال است همینجایی
من میگویم هزاران سال است منتظر من بودهای
حالا آمدهام، دستِ خالی، دلِ پر
بگو کجا بنشینم که همسایهی ابدیت شوم.
کوهِ سیاه، شب را بلعیده بود
کوهِ سفید، روز را پس میداد
من وسط ماندم، نه سیاه شدم نه سفید
کوه گفت: همین که نه اینی و نه آنی
یعنی هنوز زندهای، راه بیا، بالا بیا.
هر که از کوه برگشت، چیزی کم داشت
یکی دلش را جا گذاشت، یکی غرورش را
من که برگشتم، دیگر چیزی نداشتم
کوه همهچیزم را گرفت و به جایش خودش را داد
حالا هر جا میروم، مردم میگویند:
چقدر این آدم شبیه کوه است.
در دلِ کوه غاری بود، پر از سایه
گفتم: اینجا خانهی ترسهاست
کوه گفت: نه، اینجا خانهی کسانی است که ترس را پشت سر گذاشتند
نشستم، صدایی شنیدم: ضربان قلبِ خودم
فهمیدم کوه هم قلب دارد، فقط خیلی آهسته میزند.
ای کوه، تو پایان راه نیستی
تو آغازِ هر راهی هستی که ارزش رفتن دارد
هر که به تو رسید، تازه فهمید
دنیا از قله شروع میشود
نه از تهِ دره
حالا من ایستادهام بالای سرت
و تو، زیر پایم، هنوز هم بلندی.










