اشعار جویای تبریزی؛ گزیده غزلیات، رباعیات و شعر عاشقانه این شاعر

اشعار جویای تبریزی را در سایت ادبی روزانه قرار دادهایم. میرزا داراب جویای تبریزی (متوفی ۱۱۱۸ق/ ۱۷۰۶م)، معروف به جویای تبریزی و جویای کشمیری، فرزند ملا سامری، از شاعران پارسیگوی سده ۱۲ق/۱۸م، در شبه قاره هند است. جویا در تمام فنون سخن طبعآزمایی کرده، اما اهمیت و شهرت وی در غزلسرایی است. او را باید از شاعران سبک هندی، بهویژه پیرو صائب تبریزی دانست. غزلیات او بر شیوه صائب جلوهگاه اندیشههای عارفانه و حکیمانه، آمیخته با احساسات عاشقانه است.
فهرست اشعار جویای تبریزی
غزلیات
الهی ره نما سوی خود این مدهوش غافل را
ز دردت جامه زیب داغ چون طاووس کن دل را
برد بیطاقتی از عالم هستی برون دل را
تپیدن بال پرواز است مرغ نیم بسمل را
تب عشقت چنان در آتش بیتابیام دارد
که شریان از تپیدن در فلاخن مینهد دل را
برآ از خویش و در گلزار مقصد کامرانی کن
ز خود رفتن به سالک میکند نزدیک منزل را
شود از جنبش گهواره خواب طفل سنگینتر
تپیدن بیشتر غافل کند دلهای غافل را
ز طوفان حوادث فیض عجزت ایمنی بخشد
شکستن میبرد جویا به ساحل کشتی دل را
چنان به پیش فلک نالم از غمت شبها
که خون دل میچکد از دیدههای کوکبها
چو بسته خون دلم را به خویش میآرد
برای خنده گشایم اگر ز هم لبها
نگاه برق گذارش چو شمع دلها گشت
شرار شعلهٔ آهم شده است کوکبها
دلم ز سختی ره ناله میکند چو جرس
که سنگ راه طلب گشته است مطلبها
نمیکشم دم گرمی به کام دل جویا
ز ترس ریزش این آبگینهٔ قالبها
ساخت عکس عارضت رشک بهار آیینه را
تا تو ره دادی بیفزود اعتبار آیینه را
گرد کلفت می نشیند بر دل از اندک غمی
می کند آهی نهان زیر غبار آیینه را
شوخی حسن ترا نازم صفایش کم مباد
می کند دایم ز رویت شرمسار آیینه را
در پناه جرأتیم ایمن ز جور دشمنان
دایم از شمشیر می سازیم چار آیینه را
بشکن ای جویا دل آسوده را از سنگ درد
پیش مردان نیست اصلا اعتبار آیینه را
چنان پرورده آغوش نزاکت در کنار او را
که سنگینی کند پیراهن بوی بهار او را
به سیر گلشنش با این نزاکت چون توان بردن
رسد ترسم ز موج نکهت گل زخم خار او را
خراش خار بیند از رگ گل رنگ رخسارش
شود گر در چمن برگ گلی آیینه دار او را
نباشد بی فشار غم بر ما عزتی دل را
دل عاشق چو خون گردید باشد اعتبار او را
گلاب از عارض او گرمی نظاره ام گیرد
دهم جویا در آغوش نگه از بس فشار او را
ای به قربان تو گردند کمان ابروها
گردش چشم تو تعلیم رم آهوها
تا به کی در نظرت جلوهٔ صورت باشد
حسن معنی نگر از آینهٔ زانوها
پرتو افکن بود از مهر رخت بسکه دلم
استخوان همچو مه نو شده در پهلوها
حلقهٔ چشم تو دام ره خوبان باشد
سر نپیچند ز حکم نگهت آهوها
بحر عشق است میندیش که دارد جویا
موج سان همت دل تقویت بازوها
صفای می نگر از جبههٔ گشادهٔ ما
حباب آب حیاتست جام بادهٔ ما
ز قوت دل و بازوی ناتوانیهاست
اگر ز رخ نبرد رنگ ایستادهٔ ما
هزار مرحله دوریم از خودی، پیداست
نشان نیستی ما زلوح سادهٔ ما
حریف بازوی جویا نمی شود گردون
که پشت قوس قزح بکشند کبادهٔ ما
بی سرو قدت خاک نشینند چمنها
شد پنبهٔ داغ جگر لاله سمنها
کارم به حریف دو زبان کاش فتادی
چون غنچه سراپای زبانند دهنها
بارید چو از ابر عطایش نم رحمت
در خاک کف بحر کرم گشت کفنها
هرکس که ترا دید دمی بس که ز خود رفت
در بزم تو بوی خبر آید ز سخنها
آهنگ گلستان چو کند سرو تو از شوق
آیند چو طاووس به پرواز چمنها
بر زلف مزن شانه که محتاج نباشد
دلبستگی عاشق مسکین به رسنها
هرکس شده جویا چو تو سرگشتهٔ غربت
اکسیر فراغت شمرد خاک وطنها
نخواهم زان گل رخسار برداری نقابش را
که ترسم گرمی نظاره ای گیرد گلابش را
نسیم امروز با بوی که آمد رو به این وادی
که ماند آغوش حسرت باز هر موج سرابش را
نباشد با رم ما برق را لاف سبک سیری
که آرام رگ خوابست موج اضطرابش را
خبردار دل خود باش در بزم شراب او
نسازی خام سوز از گرمی مجلس کبابش را
دلم بگداخت جویا از خیال شعلهٔ حسنش
ندارد ظرف مینا طاقت زور شرابش را
مطلب مشابه: اشعار فصیحی هروی؛ فهرست غزلیات، قطعات، رباعیات و زیباترین اشعار
مطلب مشابه: اشعار سلیم تهرانی؛ گلچین غزلیات، قطعات و رباعیات زیبای این شاعر

کی به گوش او کند جا ناله های زار ما
سرمهٔ آواز شد خون دل افگار ما
غنچه سان از شکوه گر لبریز خون دل شویم
گل کند رنگ خموشی از لب اظهار ما
می رویم افتان و خیزان در ره دردت چو گره
می توان بر حال ما بی پرداز رفتار ما
گفتگوی ما اسیران جز صغیر درد نیست
می تراود ناله چون نی از لب گفتار ما
از خیالش کلبه ام جویا تجلی زار شد
حیرت دیدار دارد صورت دیوار ما
داغ تو بود لاله صفت زیب تن ما
چون غنچه بود زخم تو جزو بدن ما
دور از گل رخسار تو مانند شکوفه
از پنبهٔ داغ است به تن پیرهن ما
ما بلبل پر سوختهٔ گلشن عشقیم
نشکفت گلی غیر جنون از چمن ما
ای مرده دلان یک نفس از ما نگریزید
بوی دم عیسی شنوید از سخن ما
خو کردهٔ آغوش نزاکت منشانیم
از پرتو مهتاب سزد پیرهن ما
داریم ز بس حسرت دیدار چو جویا
هم مجلس تصویر بود انجمن ما
مینهد بر سینه، داغم، عشق سیماندامها
یا برای مرغ دل میگسترد گل، دامها
سینه را چندان کند تا از برش دور افکند
میکند دایم نگین پهلو تهی زین نامها
نیست حرف راستبازانت، دورو، کاین قوم را
غنچه آسا لخت دل باشد زبان در کامها
خرم آن بیدل که در شبهای هجران با تو بود
گرم گلبازی ز رفت و آمد پیغامها
مهربانتر شو که در آیین عاشقپروری
ناز چون بسیار شد کم نیست از ابرامها
تلخکام آرزوی او به نقد جان خرد
چون کند شکرفروشی لعلش از دشنامها
شیشه را تنها نشد در محفلت قالب تهی
بازماند از حیرت بزمت دهان جامها
گر چنین از فیض نقش پای او بالد به خویش
بگذرد روی زمین جویا ز پشت بامها
رباعیات
پندِ پدرانه، پیشِ اربابِ ذَکا
تریاق آمد گرچه بود زهرنما
چون عقدِ گُهَر، نصیحتِ تلخ، مرا
ماریست که مُهره باشد از سر تا پا
در بتکده و کعبه نباشد «جویا»
مطلوب بهجز معرفتِ ذاتِ خدا
مقصود یکیست مؤمن و کافر را
منظور یکیست دیده گو باش دو تا
لعلی آخر چه بود آواخ تو را
ای کاش به بر کشیدمی آخ تو را
بودی دُرِ ناسفته ز قیمت انداخت
آن بدگهری که کرد سوراخ تو را
یارب چه شد آن دلبر دل سخت مرا
ننواخت به وصل این دل صد لخت مرا
سنگ ره وصل یار شد آخر کار
این خواب گرانی که بود بخت مرا
ای سید عالم بده انعام مرا
زیبای قبای صحت اندام مرا
خواهم کنی ای سید کونین به لطف
شیرین از شربت صفا کام مرا
تخمی است غمت بدل فشاندیم او را
وز آب دو دیده بردماندیم او را
بالید چنان که ما در او گم شده ایم
بنگر کآخر کجا رساندیم او را
الله طلبیست کار اللهی را
سیری نبود نعمت آگاهی را
کی درد طلب کم شود از شربت وصل
دریا نبرد تشنگی ماهی را
تا چند ز معشوق بمانی به حجاب
از خویش دمی برآی یعنی ز نقاب
شد هستی ما حجاب ما در ره عشق
خود پردهٔ خود شدیم چوم چشم حباب
خواهی که بدستت افتد آن در خوشاب
جویا به سوی بحر حقیقت بشتاب
در عشق مجاز هر که خود را در باخت
از سیل سراب خانه اش گشت خراب
در بزم چو نیست گفتگوها به صواب
در بستن لب دیده دلم فتح الباب
هر جا که بود زان درازی چون موج
لبریز خموشی است دهانم چو جناب
کم دیدن این چشم سیاهم بگداخت
آزرم تو ترک کج کلاهم بگداخت
چون پرتو شمع بر زمین پهن شده است
از شرم رخ تو تا نگاهم بگداخت
گر عاقل و دیوانه و گر زاهد و مست
باید همه را رخت ز دنیا بر بست
بر دهر مبند دل که مانند حباب
آماده نیستی است هر هست که هست
خود را هر کس ز راستیها آراست
پیش ابنای دهر خار دلهاست
هر سفله که پشت و روی او نیست یکی
در باغ زمانه میرزای رعناست
شاهنشاها کف تو بحرین عطاست
تقوای تو زیب سلطنت نام خداست
زینت بخش صلاح باشد کرمت
در دست تو سبحه چون گهر در دریا است
مطلب مشابه: اشعار ابن حسام خوسفی؛ گزیده غزلیات،ريال رباعیات و ترکیبات این شاعر
مطلب مشابه: اشعار طغرل احراری؛ گلچین زیباترین غزلیات، دوبیتی و قشنگ ترین اشعار

بی کینه دلم به سینه از فضل خداست
آئینه خاطرم نه محتاج جلاست
از هر که غباری به دلم جای گرفت
چون گرد یتیمی گهر عین صفاست
قطعات
گفت امام عرش مسند قاسم خلد و جحیم
آنکه بر فرقش برازنده است تاج انما
کادمی در خواب باشد تا به قید زندگی است
می شود بیدار چون زین قید سازندش رها
اهل تغییر از هر آن چیزی که می بینی به خواب
می نخواهند ای برادر غیر عکس مدعا
پس چو مکروهی ببینی در جهان اصلا مرنج
عکس آن را منتظر میباش از فضل خدا
پادشاهی است شه رضا امروز
که نه در فکر تخت و دیهیم است
در زمینی بنای تکیه گذاشت
کآب و خاکش به از زر و سیم است
در کنار دل آن مکان شریف
بی تکلف بهشت و تسنیم است
بوی فقر آید از در و بامش
این مقام رضا و تسلیم است
شکر لله که هجو کس گفتن
فطرت عالی مرا نه فن است
نشده در هجای کس جاری
تا زبانم مجاور دهن است
هر قدر خاطرم ز کس رنجد
خامشی پیشهٔ زبان من است
شعر گفتن به کیش من در هجو
هتک ناموس حضرت سخن است
اینچنین فرمود در تعریف خاموشی به خلق
آنکه بر اهل جهان بعد از رسول الله مه است
خامشی به از سخن گفتن بود لیکن سخن
گر بود در وصف خاموشی ز خاموشی به است
حبذا کشمیر و جوهر ناک او
حوض کوثر در بهشت آماده است
گر نه او آیینهٔ وجه الله است
دایما آبش چرا استاده است
سید تالابها می خوانمش
دیدهٔ بد دور کوثر زاده است
با هوایش بسکه کیفیت بود
هر حباب او سبوی باده است
هر شب از عکس کواکب گوئیا
آسمانی بر زمین افتاده است
غور نتوان کرد ته داریش را
با وجود آنکه لوحش ساده است
از حجاب آب و تاب حسن اوست
بر رخ مه گرنه رنگ استاده است
دایم از چشم بدش داراد دور
آنکه این حسن و جمالش داده است
نماز تو بی معرفت شیخنا
چه بی قدر و بی منزلت آمده است
فزون ز آشنایی مکن اختلاط
عبادت پس از معرفت آمده است
خان والا نژاد ابراهیم
که علی را به جان و دل بنده است
آنکه نور غلامی مولا
از جبینش چو مهر تابنده است
بر دل اوست مهر مهر علی
گوهر ذاتش الحق ارزنده است
بر وجودش فنا نیابد دست
به دم مرتضی علی زنده است
قدوهٔ مؤمنین که درگاهش
چون فلک در بلند کریاسی است
آنکه در دست جود او مه و مهر
گاه بخشش کم از دو عباسی است
آنکه خاک سیاه هند ازو
چمن لاله های جوغاسی است
قیمت اطلس فلک بر او
کمتر از جامه های کرباسی است
این فلک قدر او تو نشناسی
که شعار تو قدرنشناسی است
چه شد ار قدر او نداند خصم
قدر نشناسیش ز نسناسی است
از دم مرتضی علی تبرش
آهنین نیست بلکه الماسی است
در غلامان شاه مردان اوست
که درین عهد قللر آقاسی است
مطلب مشابه: اشعار انوری؛ گلچین غزلیات، مقطعات، رباعیات و قصاید این شاعر
مطلب مشابه: اشعار ناصر بخارایی؛ زیباترین غزلیات، قطعات و رباعیات این شاعر
ترجیعات
گشتم زلطف حضرت بی چون ذولامنن
مداح برج مهر امامت ابوالحسن
بر لوح دل چو جوهر آئینه خشک باد
باشد به غیر منقبت او اگر سخن
شاها شکست قهر تو بال و پر پری
آدم شد از مهابت شمشیرت اهرمن
آن را که بسته است لب مدح سنجیش
مانند شمع باد زبان دشمن بدن
هر کس نگفت مدح تو جز لخت دل مباد
چون غنچه های لاله زبانیش در دهن
خورشید از تنورهٔ قهرت شراره ایا
ماه از بهشت خلق تو یک رگ یاسمن
هر غنچهٔ گلی دل آگاه گشته است
تا شد نسیم لطف تو زینت ده چمن
هر کس با ولای تو رخت از زمانه بست
زیبد به رنگ غنچه اش از برگ گل کفن
پرسند چون ز ملت من منکر و نکیر
گردد به این دو مصرع رنگین زبان من
کان سخا و بحر عطا مرتضی علی است
آئینه خدای نما مرتضی علی است
طاعت به جز محبت او کی شود قبول؟
فرع ولای شاه بود صحت اصول
سالم بود دعاش ز آسیب دست رد
آن را که داده حب علی خلعت قبول
دایم به رنگ غنچهٔ شاخ شکسته باد
گلشن برای دشمن او محبس خمول
نبود سزا به جز تو برادر رسول را
بانوی خانهٔ تو نزیبد به جز بتول
خواهد که تلخکامی مردن چشاندش
جان در تن عدوی توزان می کند حلول
باشد ز نور مهر تو گر عکس مدعا
صورت پذیر گردد آئینهٔ حصول
زانرو فرو به لجهٔ ادبار شد که نیست
در طالع ستارهٔ خصمت به جز افول
حب علی مدار زهر ناکس طمع
حب علی مجوی زهر سفلهٔ فضول
ذاتی که هست وصف سراینده اش خدا
ذاتی که هست مدح سگانده اش رسول
کان سخا و بحر عطا مرتضی علی است
آئینه خدای نما مرتضی علی است
مثنویات
بنام فروزندهٔ ماه و مهر
فرازندهٔ بارگاه سپهر
ازو گشته در کار خود اوستاد
اگر آب و آتش اگر خاک و باد
به لطفش همه راست چشم امید
اگر سرخ و زرد ار سیاه و سفید
همه راست بر فیض عامش نظر
اگر کوه و دشت است اگر بحر و بر
سری نیست خالی ز اسرار او
دلی کو که نبود طلبکار او
به او ملتجی گر شقی ور سعید
نگشته کسی از درش ناامید
ز ابر عطایش به بارندگی
زمین را رسد مایهٔ زندگی
به فرمانش از ماه و مهر برین
بود ابلق روز و شب زیر زین
مر او راست از مطبخ فضل وجود
شرار انجم و دود چرخ کبود
فلم را ز انجم که هر سو بریخت
ز بس ذکر او تار سبحه گسیخت
ازو گشته در عودسوز سپهر
فروزان همی اخگر ماه و مهر
ز شاخ زبانها تذرو سروش
به بال نفس زو پرد تا به گوش
ز قهرش بود مهر در تاب و تب
ز رنگی به رنگی رود روز و شب
فلک با وجود اینهمه سوکتش
حبابیست از لجهٔ قدرتش
همه را بود چشم یاری ازو
همه راست امیدواری ازو
ز الطاف بیحد بحال عبید
شفاعتگری چون نبی آفرید
محمد خدیو ملایک سپاه
سر سروان زیبدش خاک راه
حبیب خدا بهترین انام
علیه الصلوات و علیه السلام
به عرش برین یافت چون برتری
به کرسی نشانید پیغمبری
اگر بحر و بر است اگر کوه و دشت
طفیلی او جمله مخلوق گشت
پی مهر توقیع عفو خطا
نبی خاتم است و نگین مرتضی
سزد پیش ارباب فضل و یقین
چنان خاتمی را نگینی چنین
علی ولی شاه مشکل گشا
وکیل در خانهٔ کبریا
کس بی کسان تاج تاج آوران
دل دردمندان سر سروران
مثال خدا داشتی گر وجود
در آئینهٔ ذات او می نمود
اگر شبه واجب نبودی محال
ورا گفتمی کوست چون ذوالجلال
شهانرا ز شمشیر آن دین پناه
به باد فنا رفته تخت و کلاه
از آن تیغ چون تیغ مهر برین
مسخر شد امروز روی زمین
مگو تیغ کز معجز بوتراب
محیط جهان گشته یک قطره آب
کرا قدرت آن که راند سخن
ز فضل و کمال حسین و حسن
که اینجا تواند شدن مدحگر؟
مگر این طاووس عالی گهر
رفت سوی تربت کان کرم
شمع صفت ساخته از سر قدم
گفت که ما بندهٔ احسان تو
ما همه شرمندهٔ احسان تو
درگذر از بی ادبیهای من
گر نه خطابخش شوی وای من
گشت پس از معذرت آن کاروان
جانب مقصد به دل خوش روان
گرچه که جویا بر ارباب هوش
گوهر نظم تو سزد زیب گوش
لیک به پاسخ دهمت گوشمال
گر دلت از پند نگیرد ملال
نآمد ازین هرزه درائیت عار
از صفت حاتم طائیت عار
حیف که گویند ترا همگنان
مدح سرایندهٔ حاتم فلان
مدح سگال به مردان تویی
بندهٔ آن منبع احسان تویی
کان سخاوت شه مردان علی است
بحر کرامت شه مردان علی است
گرچه بود خارج ذاتش صفات
هست ولی این صفتش عین ذات
ای که شد از روز نخستت دو کف
گوهر احسان و کرم را صدف
روز و شبان بر کف جودت سپهر
دوخته چشم طمع از ماه و مهر
چرخ فلک را کرمت هر سحر
داده ز خورشید برین مشت زر
ریخته هر شام ز کوکب ملک
ریزهٔ خوان کرمت بر فلک
از تو شده لعل به کان جلوه گر
از تو شده کوه مرصع کمر
داده به دریا ز کران تا کران
جود تو همیان زر از ماهیان
مشعل احسان تو در خاک و آب
هست فروزنده تر از آفتاب
ز غم من آنست که داده سخات
خلعت هستی به همه ممکنات
حاتم طائی ز گدایان تست
ریزه خور سفرهٔ احسان تست
هر که تو انداختیش از نظر گر همه گنج است که خاکش به سر
مطلب مشابه: اشعار وفایی مهابادی؛ دلنشین ترین اشعار، غزلیات و قصاید این شاعر










