اشعار ناصر بخارایی؛ زیباترین غزلیات، قطعات و رباعیات این شاعر

اشعار ناصر بخارایی را به صورت کامل در سایت ادبی روزانه قرار دادهایم. ناصر بخارایی یا بخاری شاعر فارسیگوی قرن هشتم است. دولتشاه سمرقندی در تذکرةالشعرا او را مردی فاضل و درویش خوانده که دایم در سفر بود. دیوان او شامل غزل، قصیده، قطعه، رباعی و غیره است. و از نظر سبک و مضمون آثار به حافظ شباهت دارد.
فهرست اشعار ناصر بخارایی
غزلیات
آیینهٔ خدائی رخسار توست یارا
بگذار تا ببینم در آینه خدا را
در کعبهٔ وصالت گر باشدم مقامی
از زمزم دو دیده آبی زنم صفا را
ای گل به تازه روئی بنشین در آب چشمم
تا آبرو فزاید از صحبت تو ما را
مگذار تا رخت را اهل هوا ببینند
آن به که ره نباشد بر شمع تو هوا را
گر مشگ کرد از آهو با زلف تو تشبّه
نبود عجب که دارد در اصل خود خطا را
خوش باد نی اگر چه، بر باد رفت عمرش
کو میدهد نوائی رندان بی نوا را
ناصر دو رود دیده، پر دارد از ترانه
کز پردههای چشمش بربسته رودها را
چون کعبهٔ وصل تو مقامست صفا را
در قبلهٔ خود آی، تا بپرستیم خدا را
چون غنچه کسی یافت هوای سر کویت
کاندر دل تنگش نبود راه هوا را
تو تازه بهاری و به سودای تو چون گل
ما زر به در آورده ز دل تازه بها را
با مشک خطا نسبت زلف تو خطا رفت
خط در کشم از خط تو این خط خطا را
بی مطرب و ساقی نشود مجلس ما گرم
از بلبل و گل یافت چمن برگ و نوا را
مستظهرم از بلبل خوش نغمه که در فقر
بی صوت و مغنی نتوان یافت غنا را
ناصر به نظر آب روان دارد و هرگز
نگرفت کناری چو قد سرو تو ما را
ببین به دیدهٔ ما، روی خویشتن یارا
که حکم آینه شد، آب دیده ما را
تو سرو ناز منی، سر چه میکشی از ناز
گذر به جانب آب روان تماشا را
مباش در غم فردا و شاد باش امروز
که کس نداند امروز حال فردا را
بیا که صبح بهارست و وقت گل چیدن
که پر ز لاله و گل دامنیست صحرا را
خمار دردسر آورد، ساقیا برخیز
به اهل درد بده دُردی مصفا را
دمی که کشتی زرین به دست ما آید
ز تشنگی به دمی درکشیم دریا را
بساز ناصر با عاشقی و تنهائی
که نیست زحمت تنها حریف تنها را
نگارا، دلبرا، چابک سوارا
بتا، کافردلا، بی رحم یارا
مکن دوری، مجوی از ما جدائی
که هجرانت پریشان کرد ما را
فراق دوستان ناخوش بلائیست
خدایا کس مبیناد این بلا را
نه وصلت میدهد یک روز تشریف
نه هجرت میکند یکدم مدارا
نیائی و نیاید یادت از ما
فرامُش کردهای گوئی وفا را
اگر باد صبا گردد به کویت
ز غیرت پی کنم باد صبا را
قضا گر داد من نستاند از تو
به درد دل بسوزانم قضا را
به جان تو که بی تو خوار و زارم
بکن رحمی، مکن دوری خدا را
چو ناصر عاشقی باید مُصفّا
که داند قیمت حُسن و صفا را
ما بی نصیب و آن همه حشمت رقیب را
از خوان رزق کس نبرد جز نصیب را
گیرم حبیب روی نماید معاینه
کو دیدهای چنان که ببیند حبیب را
چون از جفای خار بر آتش گل آب شد
جای خروش خوش نبود عندلیب را
ما را دوای درد ز دارالشفای اوست
زحمت بود معالجت من طبیب را
چون در جهان به حسن غریبی، غریب نیست
گر بنگری به چشم حقارت غریب را
از غم نمیرهیم که چون مست عشق شد
نبود خبر ز رنج بیابان نجیب را
بشنو عزیر من سخن حق که نشنود
ناصر حدیث واعظ و پند ادیب را
ای باد بر سلام ز ما آن درخت را
برگی بیار بلبل شوریده بخت را
عاشق کسی بود که چو محمود پاکباز
خاک ره ایاز کند تاج و تخت را
روزی ز گریهام دل تو نرمتر شود
قطرات آب رخنه کند سنگ سخت را
قد تو دید دیده و بر خاک رخ نهاد
هندو شنیدهای که پرستد درخت را
شمع تو رخت ناصر بیدل، دل است و جان
باز آی تا ز عشق بسوزیم رخت را
مطلب مشابه: اشعار انوری؛ گلچین غزلیات، مقطعات، رباعیات و قصاید این شاعر
مطلب مشابه: اشعار وفایی مهابادی؛ دلنشین ترین اشعار، غزلیات و قصاید این شاعر

چه نویسم و چه گویم، صفت نگار خود را
به زبان چگونه آرم، غم روزگار خود را
بزنم نوا چو بلبل، بکشم خروش و غلغل
چو به کام خود ندیدم، گل و لالهزار خود را
غم من مگر نگارا، بخورند دشمنانم
تو که دوستی نخوردی، غم دوستدار خود را
بدوان به سوی صیدت، که منم اسیر قیدت
تو مگر نمیشناسی صنما شکار خود را
همه زهر بود ساغر، ز درون گلاب و شکر
تو شکر شدی و دادی، همه زهر یار خود را
ز نخست قطره بودم، شدم از غمت چو دریا
به سرشک پر ز گوهر، بکنم کنار خود را
اگر از غم تو ناصر برود دیار دیگر
به کجا برد ندانم، دل بیقرار خود را
چند پنهان سوزم و پوشیده دارم دود را
دود بر آتش کجا پوشیده دارد عود را
ناله را گیرم که بربندم ره بیرون شدن
چون به جای خود نشانم اشک خون پالود را
تا شد او آرام دل یکدم نیارامیدهام
تا شد او مقصود من گم کردهام مقصود را
درد او را کی دهم درمان، عالم کز غمش
شادمانیها فزاید جان غم فرسود را
من به ترک عشق دل را پند میدادم ولیک
لذت از قرآن نباشد طفل ناخشنود را
گویدم هر کس که بگرفتی میانش در کنار
بر من ای دشمن چه بندی تهمت نابود را
ناصر از روی جهان بیروی او گردد ملول
بی ایاز آن سلطنت حاصل نشد محمود را
از عقل نیست پیش تو رفتن چراغ را
آن به که روغنی بچکاند دماغ را
بر رو مپیچ سلسلهٔ زلف عنبرین
بر عارض تذرو مه پرٌ زاغ را
ای باد اگر به بردن جانت رسالت است
بر تو گرفت نیست، بگو ما بلا مابلاغ را
کامی ز عمر گیر و مده رایگان ز دست
روز وصال و عهد شباب و فراغ را
زهاد حور و جنت و کوثر گزیدهاند
ما شاهدی و جام شرابی و باغ را
روزی که کاسهٔ سر ناصر شود ایاغ
جان تازه گردد از لب لعلت ایاغ را
گر سلسله جنبانی، گیسوی پریشان را
آشفته کنی دل را، دیوانه کنی جان را
در صومعه گر بویی، پیدا شود از عشقت
از خرقه برون آرند، صد مشرک پنهان را
از زلف مزن چوگان، بر گون زنخدانت
تا گوی ز سر سازیم، ما آن خم چوگان را
اندام تو گر بیند، از خار کند سوزن
وز رشک بدوزاند، گل چاک گریبان را
خود را همه شب بسته، در زلف تو میبینم
تعبیر نمیدانم، این خواب پریشان را
هم آب زنم از چشم، هم از مژه جارویی
روزی که برون آیی، آرایش میدان را
در خلوت وصل تو، کی راه برد ناصر
این خار چه کار آید، آن صحن گلستان را
مطلب مشابه: اشعار قدسی مشهدی (گلچین غزلیات، رباعیات، مثنوی و اشعار زیبا)
مطلب مشابه: اشعار افسر کرمانی؛ گلچین زیباترین غزلیات، رباعیات و دیگر اشعار
قطعات
ناصر انصاف از جهان مطلب
که در آفاق از او نیابی گرد
خسرو عادلی نماند مگر
تاجداری خروس خواهد کرد
پرورد آسمان به خون دلش
هر که در دور ما سخن پرورد
کار دانش زمین فرو بردند
زحل نحس و زهرهٔ نامرد
ذرهای مهر اگر بُدی در چرخ
چهرهٔ مهر او نبودی زرد
کعبتین است سعد و نحس فلک
کوکب و برج او چو تختهٔ نرد
تو همه ششدری و هر ساعت
ضرب او میخوری چو مهرهٔ نرد
آتش اندر طمع زن و چون خاک
بر در ناکسانِ سفله مگرد
بایدش صد سال خواری دید
هرکه یک نان ز خوان دونان خورد
با همه خلق همدمی کردم
همدمی نیست بهتر از دم سرد
حکمای زمانه را دیدم
هیچ دارو نمیرسد با درد
پیر دبیر خواجهٔ آفاق خواجگی
ای خواجگی ز رفعت نام تو نامدار
اسبی که با پیاده خود شاه گفتهاست
بار رهی برد، نبرد بار انتظار
یک بادپای تند روان جوان بده
چون خنگ چرخ و زردهٔ خورشید راهوار
اسبی نه آنچنان که سقط گفتش انوری
اسبی چنانکه بود مُعزی بر او سوار
عمرت دراز باد که از نوک کلک تو
کارم چو کار خانهٔ ما نیست پرنگار
شد دشمن جوانی موی سپید بر سر
آن به که جای دشمن بالای سر نباشد
سر همچو صبح کاذب بیوقت شد سپیدم
شامی ز صبح پیری تاریکتر نباشد
یارب سفید شد موی سیه چو هرگز
بالاتر از سیاهی رنگ دگر نباشد
مردمانی که اندرین دورند
همه پر مکر و زرق و تلبیساند
چون زحل روسیاه و منحوساند
گرچه برتر ز اوج برجیساند
آدمی دیگر از کجا زاید
چون زن و مرد جمله ابلیساند

ای قاصد خجسته پی مشتری محل
برخوان به گوش خواجه که الصیف ارتحل
شد بر براق عزم غبار درت سوار
تا بگذرد ز فرق مه و تارک زحل
بیرون ز سدرهٔ قدر رفیعت هزار میل
افکنده تخت دانش و بنشسته در محل
از سیم اشک دامن من پر شدهست، لیک
بیقیمت است از آنکه به خون میشود بدل
بیتوشه نیستم که گدای حبیب را
باشد همیشه قرص مه و مهر در بغل
قطعات دوبیتی
پردلی باید که بار غم کشد
دردی این درد را هر دم کشد
زال زر را از پر سیمرغ پرس
رخش باید تا تن رستم کشد
فلک فیل زور فرزین گرد
عاقبت قصد اسب ناصر کرد
شاه اگر دفع ظلم او نکند
بنده ماند پیاده با رخ زرد
حرف عشق از سر زبان دور است
شرح این آیت از بیان دور است
ای به حرص و هوا کمر بسته
این حکایت از آن میان دور است
بولهب را محرم طاها که کرد
لؤلؤ اندر کیسهٔ لالا که کرد
حیف باشد این سخن در گوش عام
توتیا در چشم نابینا که کرد
مطلب مشابه: بهترین اشعار وحشی بافقی در قالب قطعات (گلچین قطعات ناب)
مطلب مشابه: اشعار عمان سامانی؛ گلچین رباعیات، غزلیات و قصاید شاعر قدیمی
رباعیات
قومی به فرشته میشمارند مرا
وزاهل صلاح میشمارند مرا
زان سوی دگر گر بنگارند مرا
در هیچ کنشتی نگذارند مرا
اشکم چو عقیق است ز درج گهرت
پشتم چو کمان گشت ز تیر نظرت
ای عهد تو همچون زلف تو جمله شکن
ای وعدهٔ تو تهی میان چون کمرت
آن شاه که قبلهٔ نماز همه اوست
مقصود ز قصهٔ دراز همه اوست
صد ساله نماز و روزهٔ مردم را
قدری نبود که بینیاز همه اوست
هر چند به چالاکی آن دلبر نیست
ما را طمع وصال او در خور نیست
زور و زر و زاریست سرمایهٔ عشق
زاری نخرد، زور ندارم، زر نیست
تا در سر من هوای مهروی من است
بر خاک نهاده سال و مه روی من است
دزدیده به سوی مه نگه میکردم
گفتا چه نگه کنی که مه روی من است
درد دلم از شمار دفتر بگذشت
این قصه به هر محفل و محضر بگذشت
این واقعه در جهان شنیده است کسی
من تشنهٔ آب و آبم از سر بگذشت
ترکیبات
صباح عید و روز نوبهار است
بهار و عید و ما را وصل یار است
به رسم عید خوبان چمن را
ز شاخ و برگ گل نقش و نگار است
خنک آب روان کز قد سروش
نگار نازنینی در کنار است
بیا ساقی، بیاور می که ما را
هنوز از بادهٔ دوشین خمار است
چنار از قامتت دارد هوائی
ز قدت باد در دست چنار است
چراغی در چمن افروخت لاله
ز رویت لاله را در دل چه نار است
به آزادی برآمد نام سوسن
که او کمتر غلام شهریار است
براق برق عزم آسمان کرد
قطار پیل جوهرکش روان کرد
فلک دل گرم شد از مهر غنچه
هوا از ابر گل را سایهبان کرد
بیا ساقی بده آبی که بر باد
نشاید کشت باغ و بوستان کرد
به باغ ارغنون درکش از آن می
که عکسش ارغنون را ارغوان کرد
سحرگه با لب تو غنچه زد لاف
صبا برخاست، خاکش بر دهان کرد
چو نرگس نوبت مستیست ناصر
چو غنچه چند مستوری توان کرد
زبان شیرین شود از مدح خسرو
که مدح او زیان را کامران کرد

دهان غنچه خندان مینماید
رخش در پرده پنهان مینماید
سپر بر آب نیلوفر بینداخت
که باغ از غنچه پیکان مینماید
همه از گریهٔ ابر بهاریست
که چون گل برق خندان مینماید
همه فریاد مرغ از دست سرو است
که سر تا پای دستان مینماید
ز عکس لاله در آئینهٔ آب
خیال روی خوبان مینماید
بیا ساقی و دور گرم گردان
که دور چرخ گردان مینماید
شنهشه را مگر عزم سواری ست
که اسب باد جولان مینماید
ترجیعات
ای روی تو آفتاب انور
ذرات جهان ز تو منور
رخسار تو روز و زلف تو شب
روزی و شبی که دیده همبر
چشم و دهان تو قند و بادام
روی و لب تو گل است و شکر
حُسن تو فشاند دانهٔ خال
وز زلف نهاد دام عنبر
مرغ دل آدم صفی را
در دام کشید چون کبوتر
وآنگه به رسالتش فرستاد
در عالم خاک نامه برسر
مضمون کتاب و وصف عنوان
این سرّ مستر مُشهّر
بنگر ز صفای باده در جام
از اول کار تا به انجام
میخواست که روی خویش بیند
معشوق سمنبر گل اندام
از عکس جمال خویش میخواست
از ظل جلال خویشتن جام
وانگه به کمال خود نظر کرد
در آینهٔ مدام مادام
در آینه روی خویشتن دید
بگرفته به بوسه از لبش کام
جام می او ز هستی ماست
جان باده و جام نفس پدرام
گر نشنوی از شهادت من
بشنو ز سروش غیب پیغام
عشق است نهاده رخت در جان
چون سکر که در می است پنهان
از مستی عشق میزند جوش
در خم وجود روح انسان
وز جوشش این می است در دور
خم خانهٔ چرخ دایرهسان
وز عکس شعاع روی ساقیست
آئینهٔ مهر و ماه تابان
وز بوی نسیم دُردی دَن
بی خویشتناند چار ارکان
وز جرعهٔ می که ریخت بر خاک
شد مست نبات و کان و حیوان
سر ملکوت و ملک بی حرف
مرموز ز لوح عشق برخوان
مفردات
هرگزم صید کرم نامد به گوش
یا کرم خود نیست یا خود من کرم
غیرت عاشقان نمیخواهد
دوست را در کنار پیراهن
سر یزید بیفکن به زیر پای حسین
به بیست روز برون آر این معما را
مطلب مشابه: اشعار اوحدالدین کرمانی؛ گلچن رباعیات و اشعار زیبای این شاعر










