اشعار عمان سامانی؛ گلچین رباعیات، غزلیات و قصاید شاعر قدیمی

اشعار عمان سامانی را در سایت ادبی روزانه قرار دادهایم. میرزا نورالله بن میرزا عبدﷲ بن عبدالوهاب چهارمحالی ملقب به «تاج الشعراء» و متخلص به «عمان» از شعرای پرآوازهٔ آیینی در نیمهٔ دوم سدهٔ ۱۳ و اوایل سدهٔ ۱۴ هجری است که در سال ۱۲۵۸ ه.ق در سامان به دنیا آمد و در سال ۱۳۲۲ ه. قمری در ۶۴ سالگی در زادگاهش درگذشت. نیاکان مولانا عمان سامانی همه از دریسرایان، پارسیگویان و آذریسرایان عصر خود بودهاند.
فهرست موضوعات این مطلب
غزلیات
کسی که گفت به گل نسبتی است روی تو را
فُزود قدر گل و بُرد آبروی تو را
از آن به هر چمنی جستوجو کنیم تو را
که تا مگر ز گلی بشنویم بوی تو را
بِهِل که شیخ به طاعت خَرَد بهشت که ما
به عالمی نفروشیم خاک کوی تو را
به هر طرف دل جمعیتی پریشان خواست
به حکمت آن که پریشان نمود موی تو را
خدای را دل ما را مُکَدَّر از چه کنی
که گاه جلوه خودش آینه است روی تو را
ز خاک کوی خرابات پا مکش «عمان»
که آب رفته نیاید دوباره جویِ تو را
ای که جز انکارت اندر کار صاحبکار نیست
گر، به چشم عقل بینی هرگزت انکار نیست
گاه می گویی به مجلس دل چرا، بی درد، نی
گاه می گویی به گلشن گل چرا، بی خار نیست
با فضولی ها که این جبر است یا آن اختیار
یا که این زشت است یا آن جبر ما را کار نیست
صورت صرفیم و با نقاشمان نبود نزاع
دستی محضیم و با استادمان پیکار نیست
رشته را، باری کشش شرط است گر خوش بنگری
چیست اندر سبحه زاهد که در زنار نیست
راه را، باری کشش شرط است گر خوش بنگری
چیست اندر برنس راهب که در دستار نیست
از خیانتها که آمد وز جنایتها که رفت
آزمودستیم چیزی بدتر از آزار نیست
باری ار، باری کشی سنجیده ام من بارها
روبکش رطل گران کز این سبک تر، بار نیست
آن را که به سر شور و به دل کیفیتی نیست
گر هست هزارش هنر، انسانیتی نیست
آن لب که تر، از باده نشد هیزم خشگ است
آتش بزنیدش که در او خاصیتی نیست
دل جمله مسخر شده عشق شد ای عقل
زین ملک برون رو که در آن تمشیتی نیست
جز عشق میاموز به اطفال طریقت
بس تجربه کردم به از این تربیتی نیست
مشکن قدح اهل دل ای شیخ ریایی
در مذهب ما بدتر از این معصیتی نیست
فرخنده عروس است نکو گفته «عمان »
کز زیور همسایه بدو عاریتی نیست
برون نمی کنم از سر هوای صحبت دوست
در این هوا اگر از تن برون کنندم پوست
بنه به چشم من ای سرو دلنشین پایی
که دل نشینی سرو از ستادن لب جوست
مبین به چشم کم ای مدعی به طره یار
کمند جان من است این اگر به چشم تو موست
مبال این همه زاهد، به ورد یارب خویش
نظر نمای که ذکر قلندران یاهوست
به تیغ ناز کشد کاش، یار «عمان » را
که زندگی ابد یافت هر که کشته اوست
مطلب مشابه: غزلیات محتشم کاشانی؛ مجموعه اشعار ناب و غزل از شاعر قدیمی
مطلب مشابه: غزلیات سنایی؛ مجموعه دلنشین و غزلیات ناب سنایی

امشب در این بساط به ما عشرت شهی است
کاقبالمان موافق و توفیق همرهی است
جمعیم دوستان و حکایاتمان دراز
این شب عدوی ماست که میلش به کوتهی است
تا نغمه های چنگ شبانان به گوش ماست
کی اعتنا به بانگ خروس سحرگهی است
از دهرمان موافقت، از کوکب اتفاق
از چرخمان موافقت، از بخت همرهی است
گر عاقلی به حلقه دیوانگان درآی
کاین حلقه را نهادن و رفتن ز آگهی است
ما را اگر چه بی خبری عادت آمده است
لیکن به معنی همه اسرار آگهی است
گوشی به صحبت همه از اشتیاق صبح
گوش دگر همی به اذان سحرگهی است
شیر، آن کسی بود که سگ نفس را کشد
ورنه اسیر نفس شدن عین روبهی است
بحر است طبع من «عمان » طبع ها چو جوی
هر جوی عاقبت به سوی بحر منتهی است
گر سیر کعبه و دیر ور خانقاه کردم
غیر از تو کس ندیدم هرجا نگاه کردم
قصد و مرادم از سیر روی تو بود لاغیر
گر سیر کعبه و دیر ور خانقاه کردم
دیدم که بود کوهی اندر برابر کاه
عفو ترا مطابق با هر گناه کردم
جز دعوی «اناالحق » نشنیدم از زبانش
گوش دل از حقیقت بر هر گیاه کردم
اثبات گشت بر من از یک نفس به «الا»
تا نفی ماسوی را با «لااله » کردم
گر شد نمد کلاهم مسکین مخوان که شاهم
در فقر پادشاهی با این کلاه کردم
بیخود نیافتم من بر آب زندگی دست
روشن ضمیر پیری هادی راه کردم
نی نی که هادی ام بود خضر زمانه نی نی
خود آب زندگی بود من اشتباه کردم
در هر قضا که رو داد او را معین گرفتم
در هر بلا که آمد او را پناه کردم
«عمان » اگر کلاهم شاهانه شد عجب نیست
دیریست با گدایی خدمت به شاه کردم
چو دست شانه گشاید ز زلف یار گره
به پای دل زند از غصه بیشمار گره
به غیر رشته زلفش که دل بدو بستم
کسی ندید، به یک رشته صد هزار گره
دمی برای خدا از جبین گره بگشای
از این زیاده به دل ها روا مدار گره
گره گشای جهان چون علی(ع) بود «عمان »
امید هست که بگشایدت ز کار گره
یگانه حضرت حبل المتین که غیرت او
گشود کشور دین را، ز ذوالفقار گره
رباعیات
آتشی دوش ز رخساره برافروخته بود
دیده گر آب نمی ریخت مرا سوخته بود
گفت «عمان » ز چه رو دم نزنی ز آتش عشق
گفتم آن کس که دلم سوخت لبم دوخته بود
تاری از طره تارت چو به تاتار افتاد
روز بر مشک فروشان خطا تار افتاد
سر پنهان ترا فاش نسازم زین رو
شایدم بار دگر با تو سر و کار افتاد
تا به کف تاری از آن طره طرار افتاد
طالع بخت مرا همچو شب تار افتاد
گرچه رخسار تو زد آتش حرمان بر دل
قسمت ما ز گلستان رخت خار افتاد
«عمان » چه نثار شعرهای تو کند
جز آن که ز جان و دل ثنای تو کند
هر گوهر معرفت که اندوخته است
خواهد که نثار خاک پای تو کند
زآن دم که ملازم رکابم کردی
معروف تمام شیخ و شابم کردی
من قطره بدم توام نمودی «عمان »
من ذره بدم تو آفتابم کردی
مطلب مشابه: اشعار اوحدالدین کرمانی؛ گلچن رباعیات و اشعار زیبای این شاعر
مطلب مشابه: اشعار قوامی رازی؛ گلچین شعر کوتاه و زیبای شاعر قدیمی
قصاید
می دهی ساغر به یاد آن لب میگون مرا
ساقی امشب می کنی تا کی به ساغر خون مرا
مدعی پیوسته گوید عیب او غافل که عشق
چهره لیلی نمود از دیده مجنون مرا
در درون خلوت دل عشق آن زیبا جمال
در نیامد تا نکرد از خویشتن بیرون مرا
صد هزار افسون به کارش کردم و رامم نگشت
تا که رام خویش کرد او با کدام افسون مرا
چشم او آمد به یادم هوشیاران همتی
تا نپندارد زمستان شحنه بیند چون مرا
چشم بیمارش چنین کرده است بیمارم که نیست
چشم بهبود و تن آسانی ز افلاطون مرا
در بهای بوسه یی عقل و دل و دینم گرفت
باز می گوید که ندهم، کرده ای مغبون مرا
مر مرا مدیون خود کرده است و می داند یقین
کالتفات خواجه نگذارد به کس مدیون مرا
شاه عمرانی علی(ع) آن کاحمد مرسل مدام
گفتی اش هستی تو اندر منزلت هارون مرا
همچو قارون با وجود لطف او خاکم به سر
گر به چشم آید تمام دولت قارون مرا
چون نگشتستم به پیرامون بدخواهان او
درد و غم گشتن نمی آرد به پیرامون مرا
بهر مدح حضرتش «عمان » ز شعر آبدار
چون صدف خاطر پر است از لؤلؤ مکنون مرا
بس فشرد از پنجه بیداد، گردون نای من
بسته شد راه نفس بر منطق گویای من
گر هجوم اشک را مانع نبودی آستین
غرق خون کردی جهان را چشم خونپالای من
مایه رفت از دست و ماند انگشت حیرت بر دهان
مدعی کو تا گشاید، لب به استهزای من
هر چه از گردون مروت جستم از مردم وفا
در وجود، آن کیمیای من شد این عنقای من
شد به پایان عمر و امروزم نشد بهتر ز دی
باز گویم به شود ز امروز من فردای من
نور چشم و زور تن تا مایه بودندی به دست
گرم بد بازار هر سوداگر از سودای من
تا چو کورانم فریبد چون عروسان این عجوز
زی من آید غافل است از دیده بینای من
معرفت کالا، و عقلم پاسبان و نفس، دزد
در کمین تا کی کند فرصت برد کالای من
خواستم در مدح او همراهی از دل گفت رو
من علی اللهیم ترسم شوی رسوای من
سر به گوش عقل بردم گفت دست از من بدار
کاندر این ره قدرت رفتن ندارد پای من
کافری بین کاندر اسفل پایه تعریف او
می رود تا نه فلک بانگ اناالاعلای من
امتحان را زلف لیلی را به جنبان سلسله
پس ببین دیوانگی های دل شیدای من
کی خبر دارند زاغان جگرخوار مجاز
از حقیقت گویی طوطی شکرخای من
گرچه استحقاق دارم لیکن از انصاف نیست
در دل من جای او باشد در آتش جای من
راه باریک است و شب تاریک و چاه از حد فزون
دستگیری کن خدا را تا نلغزد پای من
من کی ام «عمان » و پهنای سخن را موج زن
گر گواهی خواهی اینک طبع گوهر زای من

بزرگ مایه ایجاد قادر ازلی
ز نور پاک جمال محمد است و علی
ز نور پاک جمال محمد(ص) است و علی(ع)
بزرگ مایه ایجاد قادر ازلی
دو دست کار کنند این دو دستیار وجود
از این دو دست قوی دستگاه لم یزلی
به صورتند دو لیکن به معنی اند یکی
مبینشان دو که باشد دو بینی از حولی
بکوب حلقه طاعت در مدینه علم
کننده در خیبر به بازوان یلی
چو در گشوده شد آنگه به شهر یابی راه
بلی، بری به نبی راه با ولای ولی
نبی کند ز ولی قصه چون گلاب ز گل
ببو به صدق و رها کن طبیعت جعلی
زمانه گرچه سر ابتذال دین دارد
چگونه غیرت حق تن دهد به مبتذلی
گرفتم آنکه شود در زمانه منکر نور
عنان دل سوی ظلمت کشاند از دغلی
چو آفتاب فروزان ز شرق کرد طلوع
شود چه عاید خفاش غیر منفعلی؟
بود محال کزین بادها فرو میرد
چراغ طلعت حق، با کمال مشتعلی
خدیو آیین یعسوب دین که چرخ برین
بر رهیش ز خورشید دوخته حللی
نسیم تربیت او بود که در مه و سال
کند به باغ گهی عقربی گهی حملی
شراب تقویت او بود که در شب و روز
کند به کام گهی حنظلی گهی عسلی
چو بندگی طلبید از فلک دو دست قبول
به سینه زد که لک الحکم والا طاعة لی
کنند هر دو ز یاقوتی ادعا لیکن
چه مایه فرق که از اصلی است تا بدلی
دو کوکبند فروزنده لیک چندین فرق
میان عالم برجیسی است با زحلی
به جز ولایت او قصد حق نبد ز الست
به کاینات که گفتند در جواب بلی
شها مدیح تو واجب شده است «عمان » را
ز جان و دل نه به ذکر خفی و بانگ جلی
اشعار عمان سامانی از گنجینة الاسرار
کیست این پنهان مرا در جان و تن
کز زبان من همی گوید سخن؟
این که گوید از لب من راز کیست
بنگرید این صاحب آواز کیست؟
در من اینسان خودنمایی میکند
ادعای آشنایی میکند
کیست این گویا و شنوا در تنم؟
باورم یارب نیاید کاین منم!
متصلتر با همه دوری به من
از نگه با چشم و از لب با سخن!
خوش پریشان با منش گفتارهاست
در پریشان گوییاش اسرارهاست
گوید او چون شاهدی صاحب جمال
حسن خود بیند به سر حد کمال
از برای خودنمایی صبح و شام
سر برآرد گه ز روزن گه ز بام
با خدنگ غمزه صید دل کند
دید هر جا طایری بسمل کند
گردنی هر جا در آرد در کمند
تا نگوید کس اسیرانش کمند
لاجرم آن شاهد بالا و پست
با کمال دلربایی در الست
جلوهاش گرمی بازاری نداشت
یوسف حسناش خریداری نداشت
غمزهاش را قابل تیری نبود
لایق پیکانش نخجیری نبود
عشوهاش هرجا کمندانداز گشت
گردنی لایق نیامد، بازگشت
ماسوی آیینهٔ آن رو شدند
مظهر آن طلعت دلجو شدند
پس جمال خویش در آیینه دید
روی زیبا دید و عشق آمد پدید
مدتی آن عشق بی نام و نشان
بُد معلق در فضای بیکران
دلنشین خویش مأوایی نداشت
تا درو منزل کند جایی نداشت
بهر منزل بیقراری ساز کرد
طالبان خویش را آواز کرد
چونکه یکسر طالبان را جمع ساخت
جمله را پروانه، خود را شمع ساخت
جلوهای کرد از یمین و از یسار
دوزخی و جنتی کرد آشکار
جنتی خاطرنواز و دلفروز
دوزخی دشمنگداز و غیرسوز
باز ساقی برکشید از دل خروش
گفت ای صافیدلان دُرد نوش
مرد خواهم همتی عالی کند
ساغر ما را ز می خالی کند
انبیا و اولیا را بانیاز
شد بساغر، گردن خواهش دراز
جمله را دل در طلب چون خم بجوش
لیک آن سر خیل مخموران خموش
سر بهبالا یکسر از برنا و پیر
لیک آن منظور ساقی سر بزیر
هر یک از جان همتی بگماشتند
جرعهای از آن قدح برداشتند
باز بود آن جام عشق ذوالجلال
همچنان در دست ساقی مالمال
جام بر کف، منتظر ساقی هنوز
اللّه اللّه غیرت آمد غیر سوز
ساقیا لبریز کن ساغر ز می
انتظار بادهخواران تا به کی
تازه مست جورکش را دور کن
می به ساغر تا به خط جور کن
می به شط بصره و بغداد ده
نی به خط بصره و بغداد ده
شط می را جز شناور بط نیم
از حریفان فرودین خط نیم
باز ساقی گفت تا چند انتظار
ای حریف لاابالی سر برآر
ای قدح پیما درآ، هوئی بزن
گوی چوگانت سرم، گوئی بزن
چون بموقع ساقیش درخواست کرد
پیر میخواران ز جا، قد راست کرد
زینت افزای بساط نشأتین
سرور و سر خیل مخموران حسین
گفت آنکس را که میجویی منم
بادهخواری را که میگویی منم
شرطهایش را یکایک گوش کرد
ساغر می را تمامی نوش کرد
باز گفت از این شراب خوشگوار
دیگرت گر هست یک ساغر بیار
دیگر از ساقی نشان باقی نبود
ز آنکه آن میخواره جز ساقی نبود
خود بمعنی باده بود و جام بود
گر بصورت رند درد آشام بود
شد تهی بزم از منی و از تویی
اتحاد آمد، به یک سو شد دویی
مطلب مشابه: اشعار حسین خوارزمی؛ گلچین بهترین اشعار کوتاه و بلند این شاعر
مطلب مشابه: اشعار جمالالدین عبدالرزاق؛ گلچین غزلیات، رباعیات و اشعار کوتاه

وه! که این مطلب ندارد انتها
قصه را سر رشته شد از کف رها
وای وای ایندل گرانجانی گرفت
این فرشته، خوی حیوانی گرفت
آنکه پنهان بد مرا در تن چه شد؟
آن سخن گوی از زبان من چه شد؟
چون شد آن کز گوش میکرد استماع
وز لب من کف ز پای من سماع
من کیم؟ گردی ز خاک انگیخته
قالبی از آب و از گل ریخته
کوزهیی بنهاده در راه صبا
ای عجب آبی هدر خاکی هبا
من کیم؟ موجی ز دریا خاسته
قالبی افزوده روحی کاسته
عاجزی، محوی، عجولی، جاهلی
مضطری، ماتی، فضولی، کاهلی
نک حقیقت آمد و طی شد مجاز
شو خمش گوینده گفتن کرد ساز:
ای به حیرت مانده اندر شام داج
آفتاب آمد برون، اطفی السراج
ساقیا جام دگر لبریز کن
آتش ما را ز آبی، تیز کن
تا خرد، ثابت بود بر جای خویش
مدعا را پرده میگیرد به پیش
سرخوشم کن ز آن به جان پروردهها
تا توّهم را بسوزم، پردهها
مست گردم، رشتهای آرم به دست
قصۀ مستان که گوید غیر مست؟
باز آن گوینده گفتن ساز کرد
وز زبان من حدیث آغاز کرد
هل زمانی تا شوم دمساز خویش
بشنوم با گوش خویش آواز خویش
تا ببینم اینکه گوید راز، کیست؟
از زبان من سخن پرداز کیست؟
این منم یا رب چنین دستانسرا
یا دگر کس میکند تلقین مرا؟!
این منم یارب بدین گفتار نغز
یا که من چون پوستم گوینده، مغز؟
شوخ شیرین مشرب من، کیستی؟
ای سخنگوی از لب من، کیستی؟
قصهیی مطلوب میگویی، بگو
نکتهیی مرغوب میگویی، بگو
زود باشد کاین می پر مشعله
عارفان را جمله سوزد، مشغله
رهروان زین باده مستیها کنند
خودپرستان، حقپرستیها کنند
هرکه بیرونی بد از مجلس گریخت
رشتهی الفت ز همراهان گسیخت
دور شد از شکرستانش مگس
وز گلستان مرادش، خار و خس
خلوت از اغیار شد پرداخته
وز رقیبان، خانه خالی ساخته
پیر میخواران، بصدر اندر نشست
احتیاط خانه کرد و در ببست
محرمان راز خود را خواند؛پیش
جمله را بنشاند، پیرامون خویش
با لب خود گوششان انباز کرد
در ز صندوق حقیقت، باز کرد
جمله را کرد از شراب عشق، مست
یادشان آورد آن عهد الست
گفت شاباش این دل آزادتان
باده خوردستید، بادا یادتان
یادتان باد ای فرامش کردهها
جلوهی ساقی ز پشت پردهها
یادتان باد ای بدلتان، شورمی
آن اشارتهای ساقی پی زپی
اینک از هر گوشهیی، جم غفیر
مر شما را میزند ساقی، صفیر
کاین خمار آن باده را بد در قفا
هان و هان آن وعده را باید وفا
گوشه چشمی مینماید گاه گاه
سوی مستان میکند، خوش خوش نگاه










