اشعار جمالالدین عبدالرزاق؛ گلچین غزلیات، رباعیات و اشعار کوتاه

اشعار جمالالدین عبدالرزاق را برای شما دوستان قرار دادهایم. جمالالدین محمدبن عبدالرزاق اصفهانی شاعر سده ششم هجری بود. او از بنیانگذاران سبک عراقی بهشمار میرود. وی در اصفهان زاده شد اما به آذربایجان نیز سفر کرد و گویا در نقاشی نیز دست داشته و با خاقانی شروانی و انوری و ظهیر فاریابی و رشید وطواط مکاتبه و مشاعره میکردهاست. او مداح حکمرانان سلجوقی و آل خُجند بود و در اصفهان میزیست.
فهرست موضوعات این مطلب
غزلیات
مکن ایدوست کار من دریاب
هجرت آورد تاختن دریاب
دست آنزلف جان شکر بربند
جور آن جزع دل شکن دریاب
چشم تو قصد جان ما دارد
هان که مستست و تیغ زن دریاب
ماه تو منخسف همی گردد
گفتمت سر این سخن دریاب
خشمت آمد که خواندمت دشمن
دوستا رفت جان من دریاب
آه مظلوم پرده سوز بود
الله الله تو خویشتن دریاب
آن رخ نگر کزومه گردون سپر شکست
وان خط نگر که بر ورق عمر در شکست
سوگند خورده بود که عهد تو نشکنم
این بار خود بر غم دلم بیشتر شکست
کارم چو زلف خود همه در یکدگر فکند
سازم چو عهد خود همه در یکدگر شکست
تو غافلی زآه من و غره بحسن
وین بس طلسم حسن که بر یکدگر شکست
برخیز که موسم تماشاست
بخرام که روز باغ و صحراست
امروز بنقد عیش خوشدار
آن کیست کش اعتماد فرد است
می هست و سماع و آن دگر نیز
اسباب طرب همه مهیاست
گلرا چو مشاطه ماه باشد
گر جلوه کند سزد که زیباست
نرگس چو بدیده خاک روبد
نتوان گفتن که سخن رعناست
رنگ رخ لاله بس لطیفست
وانخال سیاه چشم بدراست
تاخیمه زدست در دلم دوست
ما را ز درون دل تماشاست
از خود بدرآی و شاد بنشین
کاین هستی ماست کافت ماست
جانا نظری فرما کز جان رمقی ماندهست
واکنون غم کارم خور کآخر نسقی ماندهست
از شرم رخ چون مه وآن عارض گلرنگت
مه در کلفی رفته گل در عرقی ماندهست
کردی به دلم دعوی وآن نیز فدا کردم
زین بیش سخن باشد؟ بر بنده حقی ماندهست؟
بی روی دلاویزت در هجر غمانگیزت
دل را اثری خود نیست جان را رمقی ماندهست
گر سیم و زرم کم شد از من ز چه برگشتی
در هجر توام پُر در، زرّین طبقی ماندهست
روزی دو سه نیک و بد درد سر ما میکش
کز دفتر عمر ما خود یک ورقی ماندهست
باز مارا هوس خوش پسری افتادست
بازمان از پی دل دردسری افتادست
کار دل سخت بدافتاد درین بار که او
بکف سخت دل بد جگری افتادست
من نمیدانم کاین مشغله بر من زچه خاست
بیش ازین نیست که ما را نظری افتادست
هان بترس ایدل سرگشته که در آنسرکوی
هر کجا پای نهی تازه سری افتادست
چه خوشست اینکه شکایت کنم از عشق بدو
یعنی این کار مرا با دگری افتادست
نز هجر توأم بجان امانی هست
نه وصل ترا بدل نشانی هست
جانم بگداخت در فراق آری
جانی اگرم امید جانی هست؟
چونان شده ام که گر مرا بینی
شبهت فتدت که این فلانی هست
من طیره شوم چو تو کمر بندی
یعنی که ترا مگر میانی هست
گفتی ندهم بجان یکی بوسه
آری مده ار در آن زیانی هست
خود هیچ سخن مگوی با عاشق
تا کس بنداندت دهانی هست
میکن زجفا هر آنچه بتوانی
کاخر پس ازین جهان جهانی هست
بخوبی هیچکس چون یار ما نیست
ولیکن در دلش بوی وفا نیست
چه سود ار تنک شکر شد دهانش
که یک شکر ازان روزی ما نیست
نخواهم بست دل در وصلت ایماه
که وصل تو متاع هر گدا نیست
ز من بیگانه گشتستی و کوئی
که جز تو در جهانم آشنا نیست
تو خود دانی و من دانم ولیکن
که یارد گفت چونین هست یا نیست
بعشقت هم نیارم کرد دعوی
که زرخواهی و آن معنی مرا نیست
جفا کن تا توانی کرد زیراک
وفا در مذهب خوبان روانیست
مطلب مشابه: غزلیات فروغی بسطامی؛ مجموعه گلچین اشعار و غزلیات شاعر

بس آه کم ز عشق تو از آسمان گذشت
بس اشک کم ز هجر تو از دیدگان گذشت
هم جانم از فراق توایجان بلب رسید
هم کاردم ز هجر تو از استخوان گذشت
در آب دیده غرقم و این از همه بتر
کآهی نمیتوان زد کآب از دهان گذشت
گفتی که چون گذشت ترا در فراق من
شرحش نمیتوان داد القصه آن گذشت
فی الجمله هم ترا بترست ارنه کار من
بر هر صفت که بود ز سود و زیان گذشت
هم لابه خوشترست ولی جای آن نماند
هم صبر بهترست ولی کار ازان گذشت
جان خواستی و پای بران سخت کرده
جهدی بکن مگر ز سرش در توان گذشت
هر جا که میروم همه این میرود سخن
کانچ از غم فراق فلان بر فلان گذشت
بیش ازین طاقت هجرانم نیست
برگ این دیده گریانم نیست
دل و جان گرچه عزیزند مرا
نیست در خورد چو جانانم نیست
گفتم از تو سخنی وز من جان
گفت امروز سر آنم نیست
جان زمن بردی و برخواهی گشت
غمم اینست و غم جانم نیست
چند ره توبت کردم که دگر
نبرم نام تو درمانم نیست
دل سرکش که نمیسازد هیچ
آه ازیندل که بفرمانم نیست
باز مرا عشق گریبان گرفت
باز دلم دامن جانان گرفت
عشق بتان آفت جان و دلست
وای برای کو پی ایشان گرفت
سرو بدید آن قد و حیران بماند
ماه بدید آن رخ و نقصان گرفت
گفتم اگر دل ببرد باک نیست
آه که دل برد و پی جان گرفت
باک ندارد ز سر زلف او
دل چو ره آن لب خندان گرفت
کز ظلمات ایچ نیندیشد آن
کش هوس چشمه حیوان گرفت
گفتم مردم ز غم عشق گفت
ماتمی از بهتر تو نتوان گرفت
قصه چه خوانم بمن آن کرد دوست
که دشمن انگشت بدندان گرفت
بر من ز عشق دوست بنوعی قیامتست
جانم ز عشق در همه عالم علامتست
از روزگار خویش مرا صد شکایتست
وز دوستان خویش مرا صد ملامتست
گردل قبول نیست که کردم فدای تو
جان در میان نهاده بوجه غرامتست
آن خط مشک رنگ تو یارب چه شاهدست
وان قد همچو سرو تو الحق قیامتست
چندین هزاردست برو برگرفته سرو
حقا که از خجالت آن سرو قامتست
با آنکه نیست با غم تو رنگ عافیت
گرهیچ بوی وصل بود هم سلامتست
رباعیات
از چشم تو صد زخم درشت است مرا
چون زلف تو زان خمیده پشت است مرا
چشمت را گو نهفته دار آن سرخی
تا کس بنداندی که کشت است مرا
دل بنهادم هر غم و تیماری را
نتوان بگذاشت چون تو دلداری را
ور آرزوی چشم تو خون دل ماست
چون رد کنم آرزوی بیماری را
هر چند ز بهر چون تو جانانی را
در عشق تو کم گرفته ام جانی را
لیکن تو روا مدار بی فایدتی
خون ریختن چو من مسلمانی را
یاری که دل من است مسکن او را
هر لحظه بهانه ایست با من او را
زانجا که جمال اوی و بدخویی اوست
نی دوست توان خواند و نه دشمن او را
ای دوست چنین مکن فرامشت مرا
یکباره مینداز پس پشت مرا
ور قصد تو کشتن است و مقصد این است
آسان تر ازین همی توان کشت مرا
روییست چو ماه عنبرآمیز او را
زلفیست چو مار فتنه انگیز او را
شیرین سخنانیست دل آویز او را
یارب تو ز چشم بد بپرهیز او را
ای عشق چه دردی تو که درمانت نیست
ای جان به چه زندهای که جانانت نیست
ای صبح نه وصلی تو که پیدا نشوی
ای شب نه غم منی که پایانت نیست
یکباره ز ما فلک فراغت دادت
یکباره فراموش شدیم از یادت
با کم ز منی رای وصال افتادت
گفتی که به از تست مبارک بادت
ای کشته چو من هزار در پای غمت
وی غرقه چو من بسی به دریای غمت
ویران مکن این دیده و دل ز آتش و آب
کان جای خیال توست وین جای غمت
بس رنگ که نقاش ازل می آمیخت
تا بر زبر چشم تو خالی انگیخت
گویی که دل سوخته ام فرصت یافت
وز زلف تو در حمایت چشم گریخت
در راه دلم ز عشق تو صد دام است
امید من سوخته دل بس خام است
آن را که تویی یار چه بی یار کسیست
وانرا که تویی دوست چه دشمن کام است
سوز دل من ز بهر بار غم تست
اشک چشمم بهر نثار غم تست
این جان که ز دست او بجان آمده ام
زان می دارم که یادگار غم تست
ای دیده دل ریش جگر خورده تست
وین جان بجان آمده آزرده تست
این قصه درد من ز دشمن باری
پوشیده همی دار که هم کرده تست
با دلبر خود بکام دل گشتم جفت
بر شاخ طرب گل مرادم بشکفت
دی آمد و لطف کرد و بنواخت مرا
میگفت چنین کنم چنان کرد که گفت
گر شرم همی از آن و این باید داشت
پس عیب کسان زیر زمین باید داشت
ور آینه وار نیک و بد بنمائی
چون آینه روی آهنین باید داشت
دلبر که ز من روی بعمدا بنهفت
میگوید دوش چشم من بیتو نخفت
من بنده آنم که چنان خواهد کرد
من چاکر آنم که چنین داند گفت
ملحقات
بدان خدای که بیرنگ نقش انسان را
ز روی قدرت بر سطح آب زد پرگار
که تا ز خدمت تو دور مانده ام ناکام
مرا نه دیده بخفت و نه بخت شد بیدار
کرده آنست که از کرده دوست
چون بود زشت حکایت نکنند
آه و صد آه که از مخدومان
نبود عفو و عنایت نکنند
بلند همت و بسیار دان و اندک سال
جهان گشای و ممالک ستان و دنیا دار
پلنگ خاصیت و شیر زور و پیل افکن
همای سایه و طوطی حدیث و باز شکار
درشت ماشطه و نرم گوی و سخت کمان
گران عطا و سبک حمله و لطیف آثار
زجود تست امل را هزار دلگرمی
بعفو تست گنه را هزار استظهار
بخانه های کمان تو پی برد فکرت
چو مرگ نقب زند بر خزینه اعمار
کند زمرد تیغت بحلقهای زره
چنانکه عکس زمرد بچشم افعی مار
مطلب مشابه: اشعار اثیر اخسیکتی شاعر قدیمی (گلچین غزلیات دلنشین این شاعر)
مقطعات
که خواستم از تو زابلهی من
گفتی که رهیم نیست اینجا
ته تو نه رهی تو نه کاهت
ای عشوه فروش باده پیما
انبار و رهی چه حاجت ای خر
از مطبخ خاص خود بفرما
من عجب دارم همی از شاعران
تا چرا گویند راد است آفتاب
گرد صحرا سال و مه گردد همی
تا کجا در یابد او یک قطره آب
برخورد آن آب و آنگه میدهد
تشنگان را ریشخندی از سراب
باز بر خوانش بقرضه از نجوم
میستاند زر و سیم بی حساب
آب او زانگونه باشد خشک نم
نان او زین گونه باشد تنگیاب
با چنین وصفی که من کردم ازو
راد میخوانند او را از چه باب؟
چیست آن آتش با گونه آب
سربسر پر در و لولوی خوشاب
گوهرش ریخته بر صفحه سر
همچو بر روی زمرد سیماب
از نمایش گهر و رنگش راست
همچو بر آب زلالست حباب
از چه این آب فنا را سبب است
چون حیات همه کس هست از آب
هست سوگندم بنام آنکه هست
پیش علمش ذره همچون آفتاب
وانکه بی الهام ارشادش خرد
باز نشناسد خطا را از صواب
کز فراق حضرتت من بنده را
نیست پروای خور و امکان خواب
بی رکاب اشرفت هستم چنانک
ماهیی بر خشک یا شکر در آب
دوستی دی سخنی خوش میگفت
دوستی کو بسخن استادست
که کمال الدین محمود الحق
پسری سخت کریم ورادست
در وی انصاف بسی معنی هاست
که خدا در دگران ننهادست
چیست آخر سبب حرمانش
که ازین قوم بدستش بادست
در وی و سیرت او عیبی نیست
یا بر او خود ز فلک بیدادست
گفتم ای خواجه خبر نیست ترا؟
کاین خلل خود ز کجا افتادست
اندر آن شخص دو عیبست بزرگ
هنری دارد و مردم زادست
ای کریمی که دام منت را
کرم و بخشش تو دانه ماست
بهمه وقت چون فرو مانیم
کف زربار تو خزانه ماست
گر بخدمت همیرود تقصیر
عفو و حلمست کان بهانه ماست
از تو ما را شکایتیست لطیف
وان نه از تست از زمانه ماست
آنچه می بود کم فرستادی
که همه شهر پر فسانه ماست
لایق بخشش تو نیست ولی
در خور ریش ابلهانه ماست
اگر آنرا شراب شاید خواند
چاه ما پس شرابخانه ماست
بخدای قدیم و قادر و حی
که جز او حی جاودانی نیست
که مرا بی لقای مخدومان
هیچ حظی زرندگانی نیست
بخدائی که هر که بنده اوست
در دو عالم حقیقت آزادست
کاصفهان بی حضور مخدومان
اصفهان نیست وحشت آبادست
از من اکنون هرکسی را آرزوی مدحتست
رایگان بیآنکه بر من هیچ کس را نعمتیست
این قدر یارب ندانند آنچه ایشان میکنند
خامشی در حق ایشان بهترینم مدحتیست
راستی با این تفضلها و این انعامها
هر کرا هجوی نگفتم بر وی از من منتیست
با چنین کوتهی و مختصری
از تو این کبر و عجب بوالعجبیست
وجبی نیستی و پنداری
کز سرت تا بآسمان وجبیست
بر چو من بنده گر قیامی کرد
آنکه مطلق جهان مستوفاست
من بدین مکرمت بزرگ شدم
وز بلندی قدر او بنکاست
نکته دیگرست اینجا خرد
که بدان نکته آن قیام رواست
من بقد حقیر یأجوجم
بمن از بهر آن جهان برخاست
بخدائی که رازهای ضمیر
پیش علمش برهنه و فاشست
لطف او را درین نشیمن خاک
آب زراد و باد فراشست
کانچه گفتند حاسدان بغرض
نقش سیمرغ و کلک نقاشست
بخدائی که علم واسع او
پاک از هر چه شبهتی و شکیست
که مرا بی حضور خدمت تو
زندگانی و مرگ هر دو یکیست
مطلب مشابه: اشعار کمالالدین اسماعیل؛ زیباترین مجموعه شعر شامل غزلیات، رباعیات و …

ایا صدری که خورشید فلک را
به پیش رای تو بر خاک خدست
بدست ظلم از عد تو بندست
بپیش فتنه از حزم تو سدست
سخای تو فزون ازابر و بحرست
عطای تو برون از حصر وعدست
عجب نبود که بخشی و نبخشی
که دریا نیز هم با جزر و مدست
ز بخت خود نه از جود تو بینم
اگر این التماسم مستردست
ز جودت خواستم چیزی محقر
که دانستم که آن معنی معدست
بجهد من نشد آن هم میسر
که نز جدست قسمت ها زجدست
معاذالله که کس در خاطر آرد
که در طبع تو هرگز منع وردست
ولیکن تا همه مردم بدانند
که حرمان من اینجا تا چه حدست
قصاید
ای مهر تو در میان جانها
وای مهر تو بر سر زبانها
قدر تو گذشته از فلکها
صیت تو فتاده در جهانها
قاصر ز ثنای تو زبانها
عاجز ز مدیح تو بیانها
شبه تو ندیده آفرینش
مثل تو نزاده آسمانها
افلاک ز بهر خدمت تو
بسته کمر تو بر میانها
در مجلس انس چون خوری می
شاید که فدا کنند جانها
زآواز سماع مطربانت
ناهید همیکند فغانها
پربار شود ز دُر و شکر
از لفظ خوش تو کاروانها
از غایت خفت و لطافت
سوی تو روان شده روانها
بهرام سپهر و شیر گردون
از تیغ تو خواسته امانها
گردون ز پی کمین خصمت
آورده به زه بسی کمانها
رای تو به روزگار طفلی
واقف شده بر بسی نهانها
با عمر جوان و سال اندک
عقل از تو نبشته داستانها
آن لطف شمایلت حقیقت
از روح همیدهد نشانها
بشکست همای دولت تو
اندر تن خصم استخوانها
آنگه که به بزم زر فشانی
فریاد برآورند کانها
بیخدمت درگه تو ما را
بودهست به عمر بر زیانها
خواهیم به دولت تو زین بس
گر زنده بویم عذر آنها
تا کوکب سعد و نحس دائم
بر چرخ همیکند قرانها
از بخت بیاب کام و دولت
زان بیش که هست در گمانها
مطلب مشابه: اشعار علیشیر نوایی؛ گلچین شعر از شاعر و دانشمند قدیمی










