اشعار علیشیر نوایی؛ گلچین شعر از شاعر و دانشمند قدیمی
اشعار علیشیر نوایی را برای شما دوستان قرار دادهایم. میرنظامالدین علیشیر نوائی (۸۴۴ ه.ق در هرات – ۹۰۶ ه.ق) شاعر، دانشمند و سیاستمدار برجسته روزگار فرمانروایی تیموریان و معاصر سلطان حسین بایقرا (۸۴۲ – ۹۱۱ ه.ق) بودهاست. علیشیر بن غیاثالدین کیچکنه بخشی یا کیچکینه بهادر و ملقب به «نظامالدین» است. او از نامدارترین سیاستمداران و فرهنگمردان روزگار فرمانروایی تیموریان بهشمار میآید.

غزلیات
ای خاک سر کوی تو گشتن هوس ما
بر پای سگت بوسه زدن ملتمس ما
گر دم زدن ما بود از مهر تو چون صبح
صد شام سیه روز شود از نفس ما
در بادیه شوق تو چون راحله بندیم؟
ذکر ملک آید ز فغان جرس ما
با نیش غم و جسم ضعیف آه برآریم
سویت مگر این باد برد خار و خس ما
بیچارگی ما هوس چارهگران شد
تا تو شدی از لطف و کرم چارهگر ما
هرکس گه افتادگی آرد به کسی روی
ما رو به که آریم تویی چونکه کس ما
فانی صفتم روح کند سوی تو پرواز
ای از شکرستان تو قوت مگس ما
ای به گلستان هزار نرگس شهلا
در گل گلزار عارضت به تماشا
لاله و گل از تجلی تو به خوبی
قمری و بلبل ز شوق تو به علالا
در رخ روز از رخ تو بارقه مهر
در دل شب از غم تو مایه سودا
عاشق بیدل ز شوق روی تو مجنون
کرده بهانه ولی محبت لیلا
عارض یوسف نموده لمعه رویت
زو شده مشعوف و زار عشق زلیخا
گاه در آئین عاشقی شده ظاهر
هم شده بر حسن خویش واله و شیدا
گاه به معشوق شیوگیست تسحب
هم بخود از ناز کرده غارت و یغما
عاشق و معشوق و عشق جمله خودی پس
هر نفس از یک لباس گشته هویدا
در دو جهان عاشق تو گشت چو فانی
ساز فنا هم به عشق خویشتن او را
مطلب مشابه: غزلیات فروغی بسطامی؛ مجموعه گلچین اشعار و غزلیات شاعر
مطلب مشابه: اشعار سوزنی سمرقندی؛ اشعار دلنشین شامل غزلیات، رباعیات و …

رُموز العشق کانت مشکلا بالکاس حللها
که آن یاقوت محلولت نماید حل مشکلها
سوی دیر مغان بخرام تا بینی دوصد محفل
سراسر ز آفتاب می فروزان شمع محفلها
دل و می هردو روشن شد نمیدانم که تاب می
زد آتشها به دل یا تاب می شد ز آتش دلها
به مقصد گرچه ره دورست اگر آتش رسد از عشق
چون برقآسا توان کردن به گامی قطع منزلها
من و بیحاصلی کاز علم و زهدم آنچه حاصل شد
یکایک در سر معشوق و می شد جمله حاصلها
بود چون ابر سیر ناقه لیلی که در وادی
فغان از چاک دل مجنون کشد نی زنگ محملها
چو در دشت فنا منزل کنی یک روز ای فانی
ز من آن جانفزا اطلال را فابجدو قتلها
گر پرده اندازد مهم آن روی آتشناک را
سوزم به آه آتشین نه پرده افلاک را
خواهی چو قتل ای کج کله حاجت به تیغت نیست وه
این بس که بشکستی بته طرف کلاه چاک را
افتد به مردم صد خطر گوید ملایک الحذر
هر سو که سازی جلوه گر آن قامت چالاک را
با هر کس ای سیمین بدن منمای روی خویشتن
باید چو چشم پاک من ز انسان جمال پاک را
ساقی ز بیداد جهان صد غم بدل دارم نهان
جامی بدار و وارهان زانها من غمناک را
باید که مستی فن کنی دیر مغان مسکن کنی
گر بایدت روشن کنی آئینه ادراک را
فانی در این دیر الم چون مهلکت شد زهر غم
چون مرشد جان بخش دم زو نوش کن تریاک را
گر اول آتش عشق آسان نمود ما را
زد یک شرر بر آورد از سینه دود ما را
آرام و خواب از ما ای همدمان مجویید
رفت آنکه چشم راحت خوش می غنود ما را
شام وصال را مه خوشید بود از هجر
در روز تیره افکند چرخ حسود ما را
بس دیر اگر میسر شد بزمگاه معشوق
زانجا فلک برون راند بسیار زود ما را
زین سان که وصل معدوم افتاد و هجر موجود
نابود بهتر ای دل صد ره ز بود ما را
سنگ جنون فکنده در قتل کوشد امروز
آن کاو بزنده داری شب می ستود ما را
از کفر عشق در دین شد رخنه ها که کردند
صد گونه سرزنش ها گبر و جهود ما را
ساقی ز حد فزون ده می کز ملال دوران
هر دم ملال دیگر در دل فزود ما را
فانی چسان توان بد در شهر بند هستی
چون ره به نیستی ها هجران نمود ما را
غیر خوناب نیابند به جان و دل ما
گوییا عشق به خون کرد مخمر گل ما
از ره عشق گذشتن نشد ای پیر طریق
تا که شد کوی خرابات مغان منزل ما
مشکل ما همه باشد ز خمار ای ساقی
جز به یک رطل گران حل نشود مشکل ما
گرچه در دیر گداییم ولی گاه نشاط
ره نیابند شهان بر طرف محفل ما
حاصل عمر شد ای مغبچه باده فروش
وجه می بود که قبول تو فتد حاصل ما
تیر دلدوز بهر دل زنی ای قاتل مست
ناوکی چند نگه دار برای دل ما
فانی امید چنان است که در وادی عشق
مسکن قافله سالار بود محفل ما
مه من در شبستان چونکه نو شد جام می شبها
نماید از شفق می از حباب ریزه کوکبها
دهن شد چشمه حیوان ترا از عین نایابی
دو لعل جانفزای دلکشت آن چشمه را لبها
بیا ای ساقی مهوش بده آن جام چون آتش
بدینم سوز چون در هجر میسوزاندم تبها
چو آرد ترکتاز آن شوخ بهر پایبوس افتد
هزاران ماه و انجم از نشان نعل مرکبها
شرابم باعث اخلاص رندان خرابات است
بلی آمیزش یاران بود از قرب مشربها
چنان عشاق هرشب بیتو بردارند رستاخیز
که در روحانیان غوغا فتد زان آه و یاربها
اگر فانی خرامد تشنهلب زین سان به میخانه
از آن دریا کِش خُمها تهی سازند قالبها
به کشف حال دوران نیست جام جم هوس ما را
همان جامی که ساقی عکس رو افکند بس ما را
ز شیخ هیچ کس چون جانب دیر مغان رفتم
کنون در خانقه دیگر نه بینی هیچ کس ما را
نشسته فارغ البالیم در دور تغار می
به راندن دور نتوان کرد زانجا چون مگس ما را
به فریاد خمار افتاده پیر دیر بدحالم
تو خواهی بود یا خود مغبچه فریادرس ما را
غریو کوس شاه از خواب مستی در نمی آرد
چه بیداری دهد ای کاروان بانگ جرس ما را
گدایی التماس ما بود یک جرعه می در سر
نخواهد بود لعل تاج شاهی ملتمس ما را
ازان رندان شمر ما را که در رندی و شبگردی
چو مستان از عسس بگریزد ار بیند عسس ما را
چو فانی غرق می گشتیم لیکن عاقبت یابند
حریفان بر کنار افکنده زین دریا چو خس ما را
مطلب مشابه: اشعار رشیدالدین وطواط؛ ۴۰ شعر از ادیب، نویسنده و شاعر قدیمی
مطلب مشابه: اشعار کمال خجندی؛ گلچین اشعار و غزلیات دلنشین این شاعر

گل رویت که ظاهر گشته رنگ یاسمین او را
چه باشد کز می گلرنگ سازی آتشین او را
نمی دانم ز می شد سرخ چون نافرت یا خود
لباس آل پوشاندی بقتل لعل دین او را
مرا هم غنچه دل بشکفد چون آن دهن هر گه
ز خوی شبنم چو بنشیند به گلزار جبین او را
چو عکس صورتت در باده ظاهر گشت نتواند
بدین سان آب ور نگی ساختن نقاش چین او را
به مکنت چون سلیمان است پیر می فروش اینک
ز هر خم عالمی دیگر شده زیر نگین او را
چو اوج رفعتش از آسمان نگذشت ازان معنی
گدا گشتند شاهان همه روی زمین او را
بهارستان گیتی را گلی ایمن کجا یابی
که نبود صرصر باد خزان اندر کمین او را
ازان دور افتد از وی کز برای چاره وصلش
مکان تعیین نماید زاهد خلوت نشین او را
درآمد در خرابات فنا ای دل دگر فانی
ز اهل توبه و تقوی نگویی بعد ازین او را
مقطعات
ز آشنایان آن قدر رنج و الم دیدم که نیست
میل آن اکنون که با خود نیز باشم آشنا
دل خراش و جان عنا بیند از ایشان گوئیا
هست یک نصف از خراش دل دگر نصف از عنا
صحت ار خواهی مکن میل طعام
تا نباشد اشتهای غالبت
لیک باید دست ازو وقتی کشی
کش بخوردن نفس باشد طالبت
هر که او راست گشت و روشن دل
در سیه روز دهر بد روز است
شمع کو راست است و بزم افروز
تا دم مردنش همه سوز است
توکل هر که سازد پیشه خویش
ز بار منت مردم خلاص است
که نبود بار مردم را دران بزم
که او بر خوان نعمتهاش خاص است
درین منزلگه فانی شهان را
به لشکرگه که هر سو کوس و پیل است
بدان لشکر پگه در وقت شبگیر
ز طبل نوبتی کوس رحیل است
هر کرا گفتی انیس و ساختی مأیوس طبع
از غمش صد داغ بر جان جفاکش بوده است
انس با هر کس گرفتم سوخت جانم را ز جور
سهو کردم آنکه گفتم انس آتش بوده است
تتبع کردن فانی در اشعار
نه از دعوی و نی از خودنماییست
چو ارباب سخن صاحبدلانند
مرادش از در دلها گداییست
ای فلان سوختی خلایق را
ملک را شدت تو ویران کرد
آتشی را که چون تو سوزنده است
جز به کشتن علاج نتوان کرد
جوانمرد از کرم مفلس نگردد
سخی را از عطا چین نیست در چهر
به پاشیدن چه نقص آید بدریا؟
بافشاندن چه کم گردد زر مهر؟
به نزد عقل ز حیوان کم است انسانی
که نبودش اثر از دلپذیری آواز
در اشتران عرب بین چه نوع پاکوبان
به وجد و حال روند از حدی اهل حجاز
هست عاشق به نمودار چو خاک
لیک معشوق بود چون آتش
این هم افتاده بود هم پامال
آن هم افروخته و هم سرکش
دشمنت گر حسود شد نیک است
که به رنج آید او ز فعل بدش
فعل او یار و دشمنش باشد
از پی قصد جسم و جان خودش
گر کسی یار موافق دارد ای دل باک نیست
گر ز دوران مخالف خان زاری باشدش
در دو غم نبود کسی را از جفای دهر اگر
درد را همدرد و غم را غمگساری باشدش
کتاب آن کس که از کس عاریت جست
مکن ز اهل خرد دیگر شمارش
که هست آن مونس محبوب کس را
گهی اندر بغل گه در کنارش
چه ابله مردکی باشد که گوید
به من ده چند روزی مستعارش

یا رب چه بناست اینکه باشد
بالای نهم فلک رواقش
گردون بهلال و بحر با چنگ
دو تا و کشند زیر طاقش
خوش آنکو اندرین دیر مخالف
به کس یاری نه افتاد اتفاقش
که گر بر طبع دوران اوفتد یار
بلای دل بود هردم نفاقش
و گر طبع ترا افتد موافق
هلاک جان شود داغ فراقش
نکوئی با بدان کمتر کن اما
به نیکان بیشتر کن نیکی خویش
به نیک و بد برابر گر کنی لطف
فتد با نیکوان کم با بدان بیش
رباعیات
ای بیحد و عد هر نفست حمد و ثنا
وز صد چندین حمد و ثنات استغنا
ذکر ملکوت اندرین دیر فنا
با علم تو سبحانک لا علم لنا
از گوشه بام عارضت ماه سما
خورشید گرت ندید باشد ز عما
شد عکس دو ابروت بچشمم صنما
آن نوع که در شیشه بود قبله نما
ای از می لعلت همه سر مستی ما
از سرو بلندت بزمین پستی ما
کز پی بخیال تست همدستی ما
واپس باشد ز نیستی هستی ما
آمد ز نسیم صبح بوی تو مرا
در روضه نمود جلوه کوی تو مرا
گل دیدم و شد نشان روی تو مرا
معلوم نشد ولیک خوی تو مرا
شب تا به سحر همیکنم زاریها
در شدت تنهایی و بیماریها
از هجر فکندیم به دشواریها
ای یار کجا شد آن همه یاریها
جانم بدو لعل جانفزای تو فدا
روحم به نسیم عطرسای تو فدا
آشفته دلم به عشوه های تو فدا
فرسوده تنم به خاک پای تو فدا
تا شد به هوای عشق آن ماه لقا
اشکم دریا از جگر خون پالا
گریند به حال من درین رنج و عنا
مرغان هوا و ماهیان دریا
از هجر تو کارم اضطراب است امشب
جان از پی رفتن بشتاب است امشب
تن را ز فراق پیچ و تاب است امشب
دریاب که کار دل خراب است امشب
در بحر سرشکم از نجوب است حباب
نی نی که دروست آفرینش پایاب
گردون به هزار کوکب در خوشاب
افتاده بسان صدفی در گرداب
آئین طلب ز خود پسندان مطلب
وین شیوه جز از نیازمندان مطلب
بی نقشی ز اهل زهد چندان مطلب
وین نقش ز غیر نقش بندان مطلب
در غربتم افتاده ز هجران حبیب
از شدت ضعف گشته با مرگ قریب
یاری نه که آرد بسر خسته طبیب
زاری نه که جوید کفن از بهر غریب
تا کی ستم و محنت هجران کشمت
باشد که شبی به بیت الاحزان کشمت
از چاک درون دل ویران کشمت
وانگاه ز دل به خلوت جان کشمت
دل نیست که در زلف پریشان تو نیست
جان نیست که سرگشته هجران تو نیست
گویی که دلت زان منست آن تو نیست
جان آن منست گوئیا جان تو نیست
در جام بلورین می همچون یاقوت
گر یابم و سازم شب و روز آن را قوت
تا در فلک پیر و سپهر فرتوت
چون هر دو شود حواس و عقلم مبهوت
ضعفم را آن میان چون مو باعث
قتلم را آن طره هندو باعث
عمرم را آن قامت دلجو باعث
جانم را آن لعل سخنگو باعث
چشمت که طریق سحر ازو یافت رواج
از بابل و کشمیر همی گیرد باج
عیار صفت ربوده گاه تاراج
از تن ها سر چنانک از سرها تاج

مسدس
کردمی در خاک کوی دوست مأوا کاشکی
سودمی رخسار خود بر خاک آن پا کاشکی
آمدی بیرون ز کوی آن سرو بالا کاشکی
برقع افکندی ز روی عالم آرا کاشکی
دیدمی دیدار آن دلدار رعنا کاشکی
دیده روشن کردمی زانروی زیبا کاشکی
کوی آنمه تا بود جنت نمی باید مرا
تا بود جنت به دوزخ دل فرو ناید مرا
پیش لعلش کی دهن با کوثر آلاید مرا
تا بود آن سرو طوبی خوش نمی آید مرا
خاطر اندر سایه طوبی نیاساید مرا
سایه کردی بر سرم آن سرو بالا کاشکی
دی شدم افغان کنان تا کوی آن سرو بلند
تا جمالش بنگرم هر گه برون راند سمند
منتظر می بود تا امروز جان مستمند
چون برون آمد بروی خویشتن برقع فکند
گرچه امروز از جمال او نگشتم بهره مند
وعده این دولت افتادی بفردا کاشکی
در دل زارم هوس دیدار آن گلچهره بود
عازم قصرش شدم چون آن هوس در دل فزود
مانع آمد حاجبم وانگه بصد گفت و شنود
جانب گلزارم از بهر تماشا ره نمود
عاشقانرا رخصت گل چیدن و دیدن چه سود؟
بودی آن گلچهره را اذن تماشا کاشکی
با وجود آنکه دلرا نیست زان گلرو نصیب
نی گل آن رو که خاری از سر آن کو نصیب
نی به جان یک نکته زان لبهای شیرین گو نصیب
نی به چشمم جلوه ای زان عارض نیکو نصیب
کاشکی گویم مرا گشتی وصال تو نصیب
بی نصیبان را نصیبی نیست الا کاشکی
نیست اهل زهد را آگاهی از اسرار عشق
نقد دین بی قیمت افتادست در بازار عشق
از طریق عاقلی بیزار باشد زار عشق
دین همی بر باد باید داد در اطوار عشق
با وجود عقل و دین سامان نگیرد کار عشق
در هجوم این شدی آن هر دو یغما کاشکی
آنکه شرح حرف هجرش کام جانرا ساخت مر
از زبور عشق دان هم بیناتش هم ز بر
بسکه وصف او بود ورد زبان عبد و حر
گشته است از در نظم اهل طبق آفاق پر
نظم جامی را که شد در وصف لطف او چو در
جا نبودی غیر گوش شاه والا کاشکی
خسروی کز شمع رایش میبرد خورشید نور
ماه نو بهر غلامانش سزد نعل ستور
بندگان او گه رزم آوری خاقان تور
چاوشان او همه شاهان گه عیش و سرور
شاه ابوالغازی که میگوید شه انجم ز دور
بودیم در سلک نزدیکان او جا کاشکی
آنکه گردون نیست در سرعت بسان عزم او
عقل کل انگشت حیرت در دهان از حزم او
لرزه در اندام بحر آمد ز عزم جزم او
هر چه راند باد مغلوب از بساط رزم او
هر چه خواهد باد حاصل در حریم بزم او
وز حریم بزم او صد ساله ره تا کاشکی
مطلب مشابه: اشعار خواجه عبدالله انصاری؛ گلچین شعر و رباعیات این شاعر










