اشعار کمال خجندی؛ گلچین اشعار و غزلیات دلنشین این شاعر

اشعار کمال خجندی را برای شما دوستان در این بخش از سایت ادبی روزانه آماده کرده‌ایم. کمال‌الدین مسعود خُجندی معروف به شیخ کمال و کمال خجندی از عارفان و شاعران پارسی‌گوی سده ۸ (قمری) بود. تولدش در خجند فرارود بود؛ اما پس از سفر حج در تبریز ساکن شد. او چنان شیفته اقطاب عرفان آذربایجان که بوی جوی مولیان را، که در وصف سه جوی پر آب‌اش؛ سُرخاب، چَرَنداب، و گجَل (گَجیل) سروده است.

اشعار کمال خجندی؛ گلچین اشعار و غزلیات دلنشین این شاعر

غزلیات

آنکه دل در هوس روز وصال است او را

خواب شب در سر اگر هست خیال است او را

دل ز چشمش چه شد ار کرد سوال نظری

چون نظرهاست در آن جای سوال است او را

خال لبهاش به خون دل صاحب نظران

تشنه از چیست چو در پیش زلال است او را

دل بیمار من از دال و الف خالی نیست

تا قد چون الف و زلف چو دال است او را

به جگر خوردن بسیار به کف کرد غمش

خون عشاق بخور گو که حلال است او را

آفتاب از هوس آنکه شود همسر او

ایستد راست و زان بیم زوال است او را

به کمال است و بس این جور و جفا و ستمش

این صفتها که شنیدی به کمال است او را

از پیرهنت بویی آمد به گلستان‌ها

کردند پر از نکهت گل‌ها همه دامان‌ها

با رشته همه چاکی شد دوخته وین طرفه

کز رشته زلف تست این چاک گریبان‌ها

تا خوان جمالت را آراست به سبزی خط

افکند لب لعلت شوری به نمکدان‌ها

گر زلف برافشانی در پا فکنی سرها

چون لب به حدیث آری بر باد دهی جان‌ها

دیدار رقیب از دور افزود مرا گریه

از ابر سیه باشد افزونی باران‌ها

بیمار ترا محرم شربت دهد و مرهم

بی‌چاشنی دردت فریاد ز درمان‌ها

عیش و طرب عاشق درد و غم یار آمد

گر نیست گمان اینها باشد دگرت آن‌ها

عید است و کمال ار یار دارد سر قربانی

ما نیز یکی باشیم از جمله قربان‌ها

از تو یک ساعت جدایی خوش نمی آید مرا

با دگر کس آشنایی خوش نمی آید مرا

گویی ام رو زین در وسلطان وقت و خویش باش

بعد سلطانی گدایی خوش نمی آید مرا

چاکرانت را نمی گویم که خاک آن درم

با بزرگان خود ستایی خوش نمی آید مرا

گفتمش در آب عارض عکس جان با ما نمای

گفت هر دم خود نمایی خوش نمی آید مرا

از لب لعلت نپرهیزم بدور آن دو چشم

پیش مستان پارسایی خوش نمی آید مرا

منکر زهدم برویت تا نظر باز آمدم

پاکبازم من دغایی خوش نمی آید مرا

صوفیان گویند چون ما خیز و در رقص آ کمال

حالت و وجد ریایی خوش نمی آید مرا

از عاشقی همیشه جوان است پیر ما

خالی مباد عشق بتان از ضمیر ما

با آنکه چون چراغ سحر شد جوانه مرگ

هم دیر زیست مدعی زودمیر ما

صد جان ما ستاند و به یک بوسه وعده داد

بسیار بخش دلبر اندک پذیر ما

در دل به قدر ذره نگنجد خیال غیر

کز مهر او پر است ضمیر منیر ما

تا کی دعای وصل کمان ابروان کنم

چون بر نشانه هیچ نیفتاد تیر ما

جان را چو نیست از تن و تن را ز جان گریز

از ما جدا مشو دگر ای ناگزیر ما

داریم صبر اندک و بیش از شمار شوق

پوشیده نیست از تو قلیل و کثیر ما

روز حساب غم نخوریم از گنه کمال

گر عقد زلف یار بود دستگیر ما

از باد مکش طره جانانه ما را

زنجیر مجنبان دل دیوانه ما را

آن شمع چگل گو که برقص آرد و پرواز

این سوخته دلهای چو پروانه ما را

کردند زیان آنکه به صد گنج فریدون

کردند بها گوهر یکدانه ما را

دیدند سرشکم همه همسایه و گفتند

این سیل عجب گر نبرد خانه ما را

دل گرچه خرابست ز غم چون تو درآیی

آباد کنی کلبه ویرانه ما را

خواب خوش صبحت برد از دیده مخمور

شب گر شنوی نعره مستانه ما را

خواهد گله ها کرد کمال امشب از آن زلف

شبهای چنین گوش کن افسانه ما را

ای خط تو سبزی خوان بلا

خال سیاه تو نشان بلا

لعل لبت کان دل من کرد خون

خوانمش از درد تو کان بلا

زاهد خود بین به امید عطاست

عاشق مسکین نگران بلا

داد نشانم کمرت زان میان

باز فتادم به میان بلا

دور ز پیش تو بلا زان ماست

پیش تو ما نیز از آن بلا

چون نکشم آه اگر برکشی

از مژه ها تیغ و سنان بلا

رو بدعا آر ز چشمش کمال

تا رهی از فتنه زمان بلا

مطلب مشابه: اشعار خواجه عبدالله انصاری؛ گلچین شعر و رباعیات این شاعر

مطلب مشابه: اشعار ابن یمین؛ مجموعه شعر گلچین شده این شاعر

غزلیات

ای روشنی از روی تو چشم نگران را

این روشنی چشم مبادا دگران را

با حسن تو و ناز تو سوزی و نیازی

جان نگران را دل صاحب نظران را

زاهد ز تو پوشد نظر و عقل فروشد

آن بی خبران را نگر این بی بصران را

از پیش من آن جان جهان را گذرانید

تا خوش گذرانیم جهان گذران را

جان از سر کوی تو ندارد سر پرواز

مرغی که چمن یافت نجوید طیران را

گفتم بحق آن دل سنگین که وفایی

وقعی نبود پیش تو سوگند گران را

بنما بکمال آن لب و خون خوردن او بین

کآن باده حلال است چنین نقل خوران را

ای زغمت دل به جفا مبتلا

بی تو به صد گونه بلا مبتلا

ساکن کوی تو به چنگ رقیب

چون به سگ خانه گدا مبتلا

همچو دل خون شده در دست تو

با رخ و با آن کف پا مبتلا

با تو چه گویم که چه ها میکشد

دایم از آن زلف دو تا مبتلا

غصه خط یا غم خالت خورم

بین که شد این دل به چه ها مبتلا

کرد در آیینه نظر حسن تو

دید به خود نیز ترا مبتلا

هجر بسر شد به نیاز کمال

یافت رهایی به دعا مبتلا

مقطعات

الا ای صوفی مکشوف باطن

که بنمایی ره ارباب ورع را

بباطن صورت فقر دعا گوی

چو بینی قطع کن از من طمع را

ای آنکه دفتر ما دیدی پر از حواشی

دانم که با دل خود گفتی چهاست اینها

بسیار دیده باشی خاشاک بر لب بحر

از بحر شعر ما هم خاشاکهاست اینها

چو آید بر دلم اندوه بی وقت

ز دور دون صباحا او رواحا

صلاح کار نقل است و می لعل

لعل الله یرزقنی صلاحا

ز بنده خسرو فخار اجازتی می‌خواست

که در غزل ببرم نام آن دلارا را

رقیب گفت زنم مشت و بشکنم زنخش

مزن به جان تو گفتم چنین زنخ‌ها را

چو بیتی به بیت خود نمدی

خواستی گرچه آن سزاوار است

ای همچو شعرت چرا نمیدزدیم

نمد خانقه که بسیار است

گر آگه نه ای ازین معنی

که نمد هم ز جنس اشعارست

حافظ بربط نواز چنگ ساز

بامنت از بی نوایی جنگ چیست

از برای سوختن از زیر دیگ

گفته هیزم ندارم چنگ چیست

حمیدک همی گفت با دوستان

که ماموش مه پیکر و دوست روست

چو ما گربه ایم ای عزیزان چه عیب

که ما موش را دوست داریم دوست

خادمی نااهل خوارزمی که باد

هر دو دندانش شکسته همچو دست

کوزه کز لطف آبش می چکد

تا شکسته تشنگی ما شکست

دی بمن شیرین لبی گفت این لغت

گر بمن نا اهل و دانا گویمت

چیست قبل دانی و حتی اقول

گفتمش بوسی بده تا گویمت

مطلب مشابه: اشعار امامی هروی (مجموعه ۴۰ شعر کوتاه و بلند این شاعر)

مطلب مشابه: اشعار باباافضل کاشانی {۴۰ شعر کوتاه و زیبای دلنشین این شاعر}

مقطعات

دهقان فضل عالم بردان هلال دین

آنی که جنه است چو خمی پرزگندم است

پردانی تو ساخت تنت را چوخم بزرگ

تن پروران برند گمان کز تنعم است

چون تو فقیه خشکی و مسکر نمیخوری

دستار تو همیشه چرا بر سر خم است

رباعیات

دی جلوه گری بین که آراست مرا

خوان کرم خدا مهیاست مرا

حلوا چو زغاره بود در سفره ما

امروز همان زغاره حلواست مرا

قول و غزلی که دل رباید همه را

چنگت بوصول چپ سراید همه را

چنگ تو بچنگ زلف خوبان ماند

ز آنرو که شکستنش خوش آید همه را

گفتم مستی گفت که آری بخدا

گفتم مگذار گفت که بگذار مرا

گفتم بازا گفت که از من بازا

گفتم رفتم گفت دگر باز میا

با پسته شیرین تو شکر هیچ است

با سنبل مشگین تو عنبر هیچ است

گویند که هیچ است ز تنگی دهنت

من هیچ ندیده ام سخن در هیچ است

با پسته تنگ تو شکر بر هیچ است

با موی میان تو کمر بر هیچ است

گر بر دهنت کنم نظر هیچ مرنج

زیرا که مرا از تو نظر بر هیچ است

تا کی نبود با دل من تمکینت

تا چند بود جور و جفا آئینت

پیوسته بکینه دلم می پیچد

زلفین خم اندر خم چین بر چینت

دندان مرا چو درد پنهان بگرفت

آن درد نهان در دل و در جان بگرفت

چون مرهم درد ها همه در لب تست

آن لب باید بریز دندان بگرفت

کس خوبتر از تودر جهان ممکن نیست

بس خوبتر از تو در جهان ممکن نیست

گر خوبی ماه پیکران بد مهریست

پس خوبتر از تو در جهان ممکن نیست

مفردات

جهان خاتون غرست و شعر او غر

عزیزان بشنوید اشعار غرا

این تکلف‌های من در شعر من

کلمینی یا حمیرای من است

عاقبت عصار مسکین مرد و رفت

خون دیوان‌ها به گردن برد و رفت

گر غزل‌های جهان خاتون به هندستان روند

روح خسرو با حسن گوید که این کس گفته است

دسترس یافتم به قامت دوست

به سر سرو دست من چو رسید

گفت شخصی کمال زن داری

گفتم آری زنان ما مردند

آن دلبر بی‌مهر که ماهی‌ست به چهر

دارد سر عاشقی ندارد سر مهر

ترک آهوچشمم ای آهوی چشمت شیرگیر

صید آهوی توام بر صید خود آهو مگیر

مفردات

ز چیست قهقه شیشه‌های مِی دانی؟

به ریش محتسب شهر می‌کند خنده

معمیات

چون برافشاند آن پری‌رخ طره را

دل برآورد ز درون طره سر

گویم به تو نام آن شکرلب

شیرین‌تر ازین چه کار باشد؟

خرما بگزین و بفکن از وی

چیزی که میان خار باشد

نام او نانوشته بر خواندم

چون نهادم سر قلم بر نام

عیدی دیدم سر علم افتاد

فی‌الحال به جایش سر سنج بستم

آنکه در حسن مه چهارده بود

دی شنیدم که بپیوست بسی

با آنکه ترا سر مسلمانی نیست

یاد بود و کنون نیست همان محبوبی

عقل را میانه بربایی

بر سر سنبل ار نهی بندی

مستزاد

ای ریخته سودای تو خون دل ما را

بی هیچ گناهی

بنواز دمی خسته شمشیر جفا را

یارا به نگاهی

باد سحر از روضه رضوان خبر آورد

امروز به گلزار

ای سرو روان هست مگر پیک صبا را

در کوی تو راهی

کس نیست که بر بوی گلستان جمالت

در باغ طرب نیست

چون لاله ز غم چاک زده جیب قبا را

و افکنده کلاهی

زنجیر سر زلف ترا با همه خوبی

سنبل نتوان گفت

هرگز نکند هیچ کسی مشک ختا را

نسبت به گیاهی

بشکست همی لشگر سلطان کواکب

بر هر طرف امروز

کان زلف زره پوش تو از عنبر سا را

آورده سپاهی

در دایره خوش نظران باز به صد سال

حقا که نیاورد

در دور قمر مادر ایام نگارا

مانند تو ماهی

هیهات که در دور قمر زنگ بر آرد

آئینه رخسار

آندم که بر آرم ز دل سوخته یارا

زین واقعه آهی

از حال پریشان کمالت خبری نیست

هیهات چه تدبیر

آن کیست که تقدیر کند حال گدا را

در حضرت شاهی

قصاید

ای بر کمال قدرت تو عقل کل گواه

بر بر لوح کبریایی تو توقیع لا اله

آشفتگان خاک رهت رهروان دین

دردی‌کشان جان غمت سالکان راه

از شبنم عطای تو یک قطره بحر و کان

وز پرتوی جمال تو یک ذره مهر و ماه

مرغ امید از کف جود تو دانه‌جوی

دست نیاز بر دل در عدل تو دادخواه

نام تو صیقلی ست کز آئینه وجود

بیرون برد به نور خرد زنگ اشتباه

سلطان عزت تو به فرمان کن فکان

گرد از ره وجود برآورد بی سپاه

آثار صنع توست که بر طاق نیلگون

صبح سفید روی نمود از شب سیاه

انوار حسن توست که از جیب آسمان

خورشید سر کشید چو یوسف قمر ز چاه

آنجا که آب لطف تو صد نیش گشته نوش

وانجا به باد قهر تو صد کوه گشته کاه

گاه از جان تو برد به صفا پیر دردنوش

گاه از تو خون خورد به جفا طفل بی‌گناه

بنهد نسیم لطف تو در ناف لاله مشک

بندد سموم قهر تو بر شاخ گل گیاه

موسی کلیم بارگه توست و پاسبان

فرعون رانده نظر توست و پادشاه

طاعت چه سود زاهد پرهیزکار را

گر بر در قبول تواش نیست آب و جاه

ای آنکه سالکان در کبریات را

نبود به جز سرداق احسان تو پناه

بخشای بر کمال که نقصان‌پذیر نیست

گر بر خورند از تو محبان بارگاه

قصاید

ای مه رخسار تو مطلع صبح یقین

غاشیه کبریات شهپر روح الامین

آینه دار رخت عارض ماه تمام

تکیه گه منبرت پایه چرخ برین

سایه قد تو دید در چمن دلبری

کز سر خجلت بماند سرو سهی بر زمین

از گل رخسار تست لاله سیراب را

قطره آبی که هست بر جگر آتشین

خط جبین تو بود آنکه شدست آشکار

بر ورق کاینات نقش رسول الامین

آدم خاکی که بود پیش رو انبیا

داغ قبول تو داشت بر سر لوح جبین

شحنه حکم تو را تیر قضا در کمان

بازوی امر تو را تیغ ظفر در کمین

زیر رکاب تواند شاهسواران ملک

غاشیه داران تو کارگزاران دین

خاتم اقبال تست آنکه به مهر قبول

خشک و تر کاینات داشت بزیر نگین

بی تو کجا پی برد در حرم کبریا

صوفی پرهیزگار زاهد خلوت نشین

خاک کف پای تست دامن آخر زمان

دست تو زان برفشاند بر دو جهان آستین

مدعیان نشنوند نعت کمال ترا

لایق هر گوش نیست دانه دُر ثمین

سبحه کروبیان ورد ثنای تو باد

تا که صبح نشور بر تو کنند آفرین

مطلب مشابه: اشعار کوتاه فخرالدین عراقی (۳۰ شعر زیبا و دلنشین از شاعر قدیمی)

مطلب مشابه: اشعار یغمای جندقی؛ مجموعه غزلیات و رباعیات زیبای این شاعر

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.