اشعار یغمای جندقی؛ مجموعه غزلیات و رباعیات زیبای این شاعر

اشعار یغمای جندقی؛ مجموعه غزلیات و رباعیات زیبای این شاعر

اشعار یغمای جندقی را برای شما دوستان قرار داده‌ایم. میرزا رحیم یغمای جَندَقی (۱۱۶۰ – ۱۲۳۸) متخلص به یغما از شعرای غزل‌سرای سده سیزدهم ایران در عهد محمد شاه قاجار بود. سروده‌های هجوآمیز او شهرت بسیار دارد از او به عنوان یکی از آغازکنندگان ادبیات اجتماعی و انتقادی معاصر ایران یاد می‌شود. می‌توان او را واپسین طنزپرداز بزرگ تاریخ شعر کلاسیک فارسی به شمار آورد.

فهرست موضوعات این مطلب

غزلیات

گر بسنجند به حشر اجر شب هجران را

غالب آن است که شاهین شکند میزان را

شد زبون زنخت قامت چوگانی من

گوی بنگر که همی زخمه زند چوگان را

کفر زلفت اگر این است برآنک که به عنف

صادر جزیه به گردن فکند ایمان را

گر به یعقوب رسد نکهت پیراهن تو

به صبا باز دهد بوی مه کنعان را

شاه ترکان خجل آید ز صف آرائی خویش

گر به پیرامن چشمت نگرد مژگان را

دل اگر سرکشد از خط تو بسپار به زلف

چاره زنجیر بود بنده نافرمان را

بو که از کوتهی رشته رسد دست به دست

گاه می بندم و گه می گسلم پیمان را

مه نکاهیده به خورشید نگردد نزدیک

شاید اربه ز فزونی شمرم نقصان را

عیب یغما مکن ار دمدمه شیخ شنید

ناگزیر است بشر وسوسه شیطان را

صبا از من بگو بیگانه مشرب آشنائی را

جفا نادیده ارباب وفاکش بی وفائی را

روا چون داشتی برداشتن از جان سپاری دل

که باری دل به دست آورده باشی ناروائی را

به ناز آسوده بر دیبای سلطانی چه غم دارد

بود گر خار و خارا بستر و بالین گدائی را

اگر چین سر زلف تو را مشک ختن گفتم

پریشانم خطا شد در گذر از من خطائی را

دلم بر خیل مژگانش زد آوخ تا چه پیش آید

تن تنها میان لشکری بی دست و پائی را

طفیل خود شمار ندم گدایان سر کویش

مگر افتاد بر من سایه دولت همائی را

مکن از ناله در این کاروان ای ساربان منعم

چه سودت از هزاران گر زبان بندی درائی را

فکندم پنجه یغما گرچه می‌دانم نمی‌آرم

بدین سرپنجه گفتن پنجه زور آزمائی را

مطلب مشابه: اشعار بلند اقبال؛ مجموعه غزلیات و شعر زیبا و دلنشین از این شاعر

مطلب مشابه: اشعار سحاب اصفهانی (گلچین غزلیات، قطعات و رباعیات)

غزلیات

گیرم به ناله کردم آواره پاسبان را

کو جراتی که بوسم آن خاک آستان را

ای نوجوان مرانم از در به جرم پیری

پیش سگانت افکن این مشت استخوان را

بر هیچ دل نجنبد مهرش ز کینه جوئی

خوی تو کرده تعلیم بی رحمی آسمان را

پیوسته دارد امروز زاهد نظر به محراب

مانا که دیده باشد آن طاق ابروان را

از آشیان سوی دام بینم چنانکه بینند

مرغان نو گرفتار از دام آشیان را

با آنکه خاک کردیم سر در ره بتان نیست

حقی به گردن ما جز تیغ امتحان را

از بیم آنکه در دل رحم آیدش ز فریاد

ز آه و فغان خموشی آموختم زبان را

از ضعف بر غباری حسرت برم که دارد

نیروی رفتن از پی، گامی دو کاروان را

روی من و ازین پس خاک در خرابات

تا چند قبله سازم محراب آسمان را

یغما ز سبحه و جام طرفی نبستم ای کاش

هم بگسلند این را، هم بشکنند آن را

معلم سرکند هر لحظه کلک آن طفل بدخو را

به خون غلتد که مشق سر بریدن می‌دهد او را

نزیبد صنعت مشاطه آن رخسار نیکو را

به سعی بوستان‌پیرا چه حاجت باغ مینو را‌؟

نشان ناوکش غیر است و من پنهان ردیف او را

کمی قوت فزون‌تر بود کاش آن شست و بازو را

عجب نبود شکار مردم آهو این عجب کآمد

به دور چشم او مردم شکاری شیوه آهو را

مگو کافر ندارد راه در جنت بیا بنگر

بر آن روی بهشتی زلف کافر خال هندو را

ید بیضا نماید در فسون چشم تو می‌زیبد

اگر گویم خدا اعجاز موسی داد جادو را

به گرد دل حصاری از ورع کردم ندانستم

که آنجا نیز دست افتد کمندانداز گیسو را

دل یغما رهد از چنبر زلفش نپندارم

خلاص از چنگل شاهین میسر نیست تیهو را

زنده‌رود ار کنم از دست غمت مژگان را

خاک بر باد دهم ساحت اصفاهان را

خازن خلد اگر آن روی بهشتی بیند

جاودان رخت به دوزخ فکند غلمان را

بعد ازاین بر سر آنم که اگر دست دهد

دامن وصل تو در پای تو ریزم جان را

مدعی یافته تا دولت دربانی تو

از فغانم مژه برهم نخورد کیوان را

در خمار غمم از توبه کجایی ساقی‌‌؟

تا فدای سر پیمانه کنم پیمان را

این عجب‌تر که تویی یوسف و از شومی عشق

من اسیر آمده در بند غمت زندان را

یادگاری است از آن شست و کمان ای همدم

هان و هان برمکش از سینه من پیکان را

جز دل من که به رحم آمد از او سنگ دلت

شیشه دیگر نشنیدم شکند سندان را

چند یغما ز نهیب فلکت ترسانی‌‌؟

آخر از سیل چه اندیشه بود ویران را‌‌؟

گر دهم رخصت یک چشم زدن مژگان را

خاک بر باد دهم واقعه طوفان را

چاره تیره شب هجر دعای سحر است

دانم آوخ که سحر نیست شب هجران را

آب و جاروب کشم زاشک و مژه منظر چشم

گر سر کلبه درویش بود سلطان را

نوح اگر موجه اشکم نگرد در غم تو

آب چشمی شمرد واقعه طوفان را

هست چون روز وصالت به مراد دگران

بهتر آن شد که سحر نیست شب هجران را

دل سنگین سپر تیر تو کردیم و نشد

کز وی امکان گذشتن نبود پیکان را

خضر از این باده که من مستم اگر می نوشد

خاک در چشمه ناموس کند حیوان را

آن بهشتی رخی ای ترک ختائی که کشد

هندوی خال تو داغ حبشی غلمان را

یار بی پرده و تا فتنه پس پرده رود

پاسبان پرده برانداز در ایوان را

گفتی از بیداد روزی در فغان آرم ترا

هان مکن کاری که از افغان بجان آرم ترا

گاه دست غیر بوسم گاه پای پاسبان

تا به تقریبی سری به آستان آرم ترا

نیستی ذلت خطا خجلت گنه شرمندگی

رفتم ای رحمت که چندین ارمغان آرم ترا

عاقبت ای ناله آن کردی که مایل شد به مهر

لال گردم بعد ازین گر بر زبان آرم ترا

آن کنم کز مدعی نی نام ماند نی نشان

گر توانم در مقام امتحان آرم ترا

کافرم ای دل بجرم ترک عشق ارنی به حشر

با مسلمانان عنان اندر عنان آرم ترا

دیده ای یعقوب بر در نه که از خاک دری

می روم کز بوی پیراهن نشان آرم ترا

بستگی ها را گشایش جز در میخانه نیست

ای کف حاجت چه سوی آسمان آرم ترا

شرم کن شرم از رخ اسلام یغما از حرم

چند بگریزی و از دیر مغان آرم ترا

صرف کار ناله کردم عمر چندین ساله را

یار یار دیگران شد خاک بر سر ناله را

سبحه از دستم ستد طفلی که از مشکین صلیب

بر میان زنار بندد زاهد صد ساله را

جان شیرین عرضه کردم بر دهانش لب گزید

کار مغان کی کس برد تنگی شکر بنگاله را

سبزه سرزد از گلش در خط شدم از باغبان

گفت آوخ چون کنم خود رواست داغ این لاله را

هان حذر ای مردم از چشم تر من زانکه من

عاقبت دانم که طوفانی بود این ژاله را

راه ما بر بندر صورت فتاد ای کاروان

سخت می ترسم همی چشمی رسد دنباله را

ساربان بار سفر بر بست و محمل می رود

لال گردی ای زبان بگشا درای ناله را

زاهد از ته جرعه چشم بتان دم زد ز عشق

سامری افکند خاکی در دهان گوساله را

گفتمش یغما بماند یا رود بیرون ز بزم

گفت چون وصل اوفتد رخصت بود دلاله را

مطلب مشابه: مجموعه اشعار امیر شاهی؛ غزلیات، قطعات، رباعیات و ملحقات این شاعر

مطلب مشابه: غزلیات جامی؛ مجموعه اشعار و غزلیات شاعر بزرگ جامی

غزلیات

یار به ساغر از عرق ره ندهد شراب را

ساخت تیول مشتری خانه آفتاب را

آن می سال خورد کو کز مدد وجود وی

سوی خود از در عدم بازکشم شباب را

توبه من ز می قبول آمده ور تو ساقئی

باز دهم به آسمان دعوت مستجاب را

ساقی اگر حساب می کرد خطا صواب دان

جام کش و سپاس ران دولت بی حساب را

مرد هنر چه غم خورد خاصه به عیب نیستی

جلوه تمامتر بود شاهد بی نقاب را

خون سیاوشان کشد هر که زجام خسروی

بنگه رستم آورد تخت فراسیاب را

بیهده چهر روشنش تیره نشد به دود خط

خیر نیاید از خدا خرمن بی نصاب را

حال خراب من نگر ساقی سیمبر بده

ساغر زر که پادشه گنج نهد خراب را

تندی خوی یار بین عیب سرشک دل مکن

بر سر آتش ای عجب خون نرود کباب را

شید صلاح و شرک دین عشق خطا صفا گنه

مصحف باژگون نگر مفتی بی کتاب را

تنگ بود به رقص ما وسعت کاخ ششدری

میخ بکن رسن ببر خیمه نه قباب را

آتش و باد را کشد مایه ز می به مردمی

معنی جان پاک بین صورت خاک و آب را

یغما انده جهان چند خوری چه می کند

رسته هیچ بام و در این همه احتساب را

مراثی و نوحه‌ها

از ماریه رفتی اگر اخبار رسیدن

گرگان عجم را

سگ‌های عرب بر نتوانست دریدن

شیران اجم را

با ببر دمان گربه نیارست فتادن

گرگانه ستادن

روباه دمن سر نتوانست بریدن

آهوی حرم را

یارست که بر بانوی شاهان به عزیزی

انداز کنیزی

یا تار غلامی که توانست تنیدن

سلطان امم را

جیحون ز دل انگیختمی دجله ز مژگان

نی قلزم و عمان

تا العطش از خیمه نبایست شنیدن

دریای همم را

نگذاشتمی تا رمق از جان اثر از سر

آغشته به خون در

گه نعش ولی گاه موالی نگریدن

مولای خدم را

خون دل و جان ریختمی برخی احباب

تا آن همه خوناب

بر کشته اصحاب نبایست چکیدن

سالار حشم را

گر جن و بشر دیو و پری باد سواران

شمشیر گذاران

حاجت نشدی تیغ و تکاور طلبیدن

زی معرکه جم را

با تیغ کج آوردمی آن رزم ظفر کاست

چون قد‌ّ سنان راست

وز تیر چو اندام کمان راست خمیدن

بالای ستم را

بر تافتمی گرگ سگان را به هژبری

سرپنجه ببری

چون باد که در هم شکند گاه وزیدن

شیران علم را

پرداختمی پهنه به انگیز ره انجام

از ماریه تا شام

ره بستمی الابه در مرگ چمیدن

چه بیش و چه کم را

انباشتمی تا شب و روز ابیض و سودان

زان هیچ وجودان

با گرز تن او بار نه کز کوب رمیدن

بنگاه عدم را

خاکم به دهن من چه کسم کز تو کنم یاد

وز هستی خود باد

کوری بود از یکدگران باز ندیدن

زفتی و ورم را

از هیچ گهر بنده‌ای آن‌گه سر پیوند

با چون تو خداوند

حادث که بود برتر از اندازه دویدن

میدان قدم را

با هستی تو ای که سراپا به تو هستیم

ما خود نپرستیم

کو شهر چنین زی که دریغ است گزیدن

بر کعبه صنم را

جان در سر ما کردی از این نادره پرخاش

سهل است به پاداش

در پای تو خون ریخته بر خاک تپیدن

سر تا به قدم را

تا صعوه ز شاهین نپسندد به همه حال

بازان هما فال

پر بسته به دام اندر و بر چرخ پریدن

بومان دژم را

ضنت مکن امروز که غبنی است زیان خیز

ای جزع گهر ریز

فردا چه توانی به یکی قطره خریدن

دریای کرم را

این قلب تنگ سیم که یغما ز در سود

نقدش به زر اندود

اکسیر قبولش چه زیان از تو رسیدن

چون سکه درم را

در بوته اخلاص بپرداز غبار‌ش

در بخش عیار‌ش

که‌امید به پرداخت نه دستان دمیدن

این کوره و دم را

سردار تو و تیغ و من و کلک سخندان

در مجلس و میدان

تا نام گرفتن گذرد وصف کشیدن

شمشیر و قلم را

مطلب مشابه: رباعی های مولانا؛ گلچینی دلنشین از اشعار و مجموعه رباعی مولانا

رباعیات

کثرت افزود، وحدت ار کاست ترا

جرم از سیه و سفید اشیاست ترا

گادن بینی ولی معطل دارد

این طرفه سیاه دانه و ماست ترا

رباعیات

جائی که خورد ناخن مطرب به رباب

و آنجا که بود به دست ساقی می ناب

صد کله کاووس به یک کاسه چنگ

صد جامه جمشید به یک جام شراب

یاران ریا به پرده، چه شیخ و چه شاب

مستانه کشند از لب ساغر می ناب

تا نکهت می به حیلت از وی برود

بی پرده همی کشند سجاده به آب

برغنچه لعلش خار خط دوخت نقاب

بر سوری و نسرینش خسک بست حجاب

دل ها خون کرد از مژه بر خاک افشاند

این خارخسک طرفه گلی داد به آب

سردار اگر چند به شمشیر ادب

خون خوردن این خران جهادی است عجب

خون ریز چو ماکز…ز شهود

نه شیر شتر خواه و نه دیدار عرب

آنجا که زیاد و کم قدح نوش شراب

ساقی به حریف سفله پیما می ناب

خردی و بزرگی منگر می ده از آنک

به یک ده آباد ز صد شهر خراب

زی خمکده خواندم ار فلانکس به شتاب

بی مصلحتی مدان درنگی به عتاب

رسم است که خر بر به عروسی طلبند

چون هیمه همی ضرورت افتد یا آب

می کرد ز قسمت ازل بخت خراب

با دیده جدل قرعه زدند اصل صواب

افتاد به دیده روز و شب بیداری

شد قسمت بخت جاودان قرعه خواب

بگشاد خدا چو خلق آدم را دست

بر پای ستاد چو آمد از نیست به هست

زد تیزی و عطسه ای وزان عطسه و تیز

تمثال ملک نقش بنی آدم بست

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.