اشعار سحاب اصفهانی (گلچین غزلیات، قطعات و رباعیات)

اشعار سحاب اصفهانی را در این بخش از سایت ادبی روزانه گردآوری کردهایم. سحاب اصفهانی، (میرزا سید محمد) فرزند سید احمد هاتف اصفهانی اصلآ از مردم اردوباد آذربایجان و از شعرای عهد فتحعلیشاه و از مداحان اوست. سحاب به علوم نظری ایران قدیم آشنا و در پزشکی و نجوم دارای اطلاعات کافی بوده و نزد فتحعلی شاه مقام و احترام شایان داشته است. امیدواریم از خواندن این اشعار زیبا لذت ببرید.
فهرست اشعار سحاب اصفهانی
غزلیات
زهی طغرای نام نامیت عنوان دیوانها
نیابد زیب بینام همایون تو عنوانها
ز گلزارت گلی هر روز گردد زیب دامانی
که افشانند از آن گل دیدهها گلها به دامانها
ز یک نور است روشن هر طرف چاک گریبانی
وز آن چاک گریبان چاکها بین بر گریبانها
ندارد طاقت دیدار جانان چشم مهجوران
از آن شد چشمهای ما حجاب دیدهٔ جانها
ز درمان بینیاز است آنکه آمد خستهٔ عشقش
که بیماران او را دردهای اوست درمانها
شبستانهای قرب دوست را راهیست بس روشن
که شد نور رسالت شمع راه آن شبستانها
شه عرش آشیان یعنی محمد فخر انس و جان
که آمد بر درش روح الامین از خیل دربانها
مکن ز آلوده دامانی (سحاب) اندیشه تا داری
هم از فیض سحاب لطف ایشان چشم احسانها
ای ذات تو افتخار دنیا
نازان به تو امهات و آبا
عنوان کتاب آفرینش
از نام تو یافته است طغرا
با جوهر اولین وجودت
از شایبه ی دویی مبرا
شد جای تو در جهان و باشد
بحری به میان قطره یی جا
از ریزش آستین وجودت
دامان ثری است بر ثریا
آثار جلال ذوالجلال است
چتر مه و مهر عالم آرا
انوار نهان خویش را کرد
از روی تو ایزد آشکارا
افلاک کجا و سجده ات لیک
خم کرده قدی به این تمنا
از فیض مدیح کیست زین سان
اشعار (سحاب) رشک شعرا
تا سازم آشنایت نا آشنا نگارا
بیگانه کردم از خویش یاران آشنا را
با آنکه جز صبا نیست پیکی ز من به کویش
خواهم که ره نباشد در کوی او صبا را
چون من کسی گذارد سر بر خط غلامیش
بیرون چرا نهد کس از حد خویش پارا؟
از نو چه خواهد آرد کس را به دام عشقش
با عاشقان دیرین کمتر کند جفا را
با جور آن جفاجو چندان نکرده ام خو
کآرم به خاطر از او اندیشه ی وفا را
دردم بلای هجران درمان وصال جانان
دردا که نیست درمان این درد بی دوارا
گفتم که: گویم امشب تنها به او غم دل
بی مدعی نیاید چون یافت مدعا را
از رخ به خلق بنمود آثار صنع معبود
وز خویش کرد خوشنود هم خلق و هم خدا را
اکنون (سحاب) کآنجاره یافتند اغیار
شادم از این که ره نیست در کوی دوست ما را
از دست دادخواه اگراینست آه ما
آه ار به داد ما نرسد دادخواه ما
از جرم خون من مکن اندیشه ای به حشر
کآنجا به غیر دل نبود کس گواه ما
صد بار آشیان مرا سوخت برق آه
یک خار کم نکرد به عمری ز آه ما
تأثییر آه ماست که کرده است ایمنش
اندیشه ای که داشت ز تأثیر آه ما
دل هر دم از تو نالد و من عذر خواه او
از این گناه تا که شود عذر خواه ما
گر پرتوی ز ماه بیفتد در آن (سحاب)
هر محفلی که گشته فروزان ز ماه ما
یاد بی تابی روز وصل یار آمد مرا
چون بگوش افغان بلبل در بهار آمد مرا
جان و دل بی تاب زلفی تابدار آمد مرا
بی قراری آفت صبر و قرار آمد مرا
کار تا مشکل نشد در عشق مرگ آسان نشد
عقده های کار من آخر بکار آمد مرا
یاد عیش روزگار وصل پاداشش چه بود؟
آنچه بر سر از جفای روزگار آمد مرا
رفت و دل برد از من و اکنون غمش ریزد ز چشم
قطره های خون که از دل یادگار آمد مرا
با تو تا روز شمار افغان که نتوانم شمرد
غصه های دل که بیرون از شمار آمد مرا
بر سرت گفتا که آیم امشب و بر سر (سحاب)
آنچه از هجران نیامد زانتظار آمد مرا
شعله ور چون برق خواهم بی تو آه خویش را
تا کنم زان چاره ی روز سیاه خویش را
نیست ناز و غمزه در فرمان او چون خسروی
کز خرابی منع نتواند سپاه خویش را
شکوه ی او جرم ما وین جرم را دل عذر خواه
تا چه سان خواهیم عذر عذرخواه خویش را
بس که باشد مایل خود شرم را بندد به خویش
کافگند بر خویشتن دایم نگاه خویش را
من ندانستم بود کشتن سزای جرم مهر
ورنه زو پنهان نمیکردم گناه خویش را
نیست میر کاروان را ایمنی ز آسیب راه
تا نباشد رهنما گم کرده راه خویش را
گرچه پیر سالخوردی شد (سحاب) اما کند
صرف ماه خردسالی سال و ماه خویش را
مطلب مشابه: مجموعه اشعار امیر شاهی؛ غزلیات، قطعات، رباعیات و ملحقات این شاعر
مطلب مشابه: غزلیات جامی؛ مجموعه اشعار و غزلیات شاعر بزرگ جامی

ننالد دل که ترسد بشنود هر کس فغانش را
زتاثیر فغان آگه شود دراز نهانش را
به جستجوی دل در کوی آن دلبر بدان مانم
که مرغی در گلستان گم کند هم آشیانش را
به هر بیگانه گردید آشنا آن کس که من اول
به حرف آشنایی آشنا کردم زبانش را
به هر بیگانه گردید آشنا آن کس که من اول
به حرف آشنایی آشنا کردم زبانش را
بت نامهربانم وقتی آگه گردد از حالم
که بیند مهربان با غیر یار مهربانش را
روان چون سوی بزم غیر بینم خوشخرامی را
کز آب دیده دارد تربیت سرو روانش را
تمام عمر از آن نا آشنا گر بی خبر مانم
از آن بهتر که از بیگانگان پرسم نشانش را
فزود از سبزه ی خط حسن روی او گلستان بین
که هم باشد بهار تازه ای فصل خزانش را
دهد گر خضر باید لذت دیدار جان بخشش
به عیش گاه گاه ما حیات جاودانش را
(سحاب) از پاسبانش این ترحم بس بود ما را
که بگذارد گهی بوسیم خاک آستانش را
دلی دارم به امید و وصالش شاد ازین شبها
ولی فریاد از آن روزی که آرد یاد ازین شبها
به امیدی که بنشیند مگر در کوی او روزی
به این شادم که خاک من رود بر باد ازین شبها
شب هجران به روز وصل بود آبستن و اکنون
شب وصلست هر شب تا چه خواهد زاد ازین شبها
بود شبهای شادی را ز پی روز مکافاتی
دلم در زحمت این روزها افتاد ازین شبها
بود شبهای وصلش مایهٔ شادی (سحاب) اما
دل ناشاد من دانم نگردد شاد ازین شبها
سر کویی که هرگز ره ندارد پادشاه آنجا
گدای بینوایی را که خواهد داد راه آنجا
کشد گر بی گناهان را نمی اندیشد از محشر
که داند نیست خوبان را عقابی زین گناه آنجا
چو سوی صید گه تازد به تیغش حاجتی نبود
که از پا افکند صد صید را از یک نگاه آنجا
به هر منزل که بارد ابر چشم من سرشک غم
نروید تا قیامت جز گل حسرت گیاه آنجا
چو صیدی در حرم جوید پناه ایمن بود اما
به کوی او کشند او را که می جوید پناه آنجا
مکن هرگز تمنای بهشت اندیشه ی دوزخ
اگر مطلب رضای اوست خواه اینجا و خواه آنجا
به کنجی بی مه رویش گرفتم جا که روز و شب
فتد نه پرتوی از مهر و نه عکسی زماه آنجا
چه غم نبود اگر ما را زبان عذر در محشر
که ما را بس امید رحمت او عذر خواه آنجا
ندارم عار در کویش (سحاب) ار چون گدایانم
که آید در نظر یک سان گدا با پادشاه آنجا
مطلب مشابه: رباعی های مولانا؛ گلچینی دلنشین از اشعار و مجموعه رباعی مولانا
مطلب مشابه: اشعار بسیار زیبای بیدل دهلوی در قالب ترجیعات (35 شعر شاهکار)
قطعات
چو شد دلگشا آن دل افروز باغ
به حکم محمد تقی خان بنا
(سحاب) از پی سال تاریخ گفت
«گشاید دل از ساحت دلگشا»
به فرمان شاهی کزو زیب دید
نگین جم و تخت افراسیاب
شهنشاه قاجار فتح علی
که فتحش عنانست و نصرت رکاب
مرتب شد این گوهر آگین سریر
به الماس رخشان و یاقوت ناب
چو بر این سریر مرصع چو مهر
نشست آن جهاندار مالکرقاب
(سحاب) از پی سال تاریخ گفت:
برآمد به روی سپهر آفتاب)
به شخصی آشنا گفتم حدیثی
که با بیگانگان نتوان سخن گفت
هنوز آن را زنیمی بر زبان بود
که در محفل و هر انجمن گفت
از او با محرم دیگر شکایت
چو کردم در جواب من به من گفت
کسی از بیگانه راز خود نپوشد
که راز خویشتن با خویشتن گفت
مهین کره ی میر عبدالغفور
یقین است کز زمره ی ناس نیست
چو نسناس هم نیست زیرا که او
مشابه به انسان چو نسناس نیست
ای فلک جاه ملک رتبه که در زیور و زیب
گوش چرخت زنعال سم ابرش باشد
طلعتت غیرت این بزم منور آمد
رفعتت برتر از این سقف منقش باشد
جان احباب زلطف تو فرح یاب بود
دل حساد زبیم تو مشوش باشد
بد گمانی زمن از بیهده حرفی و مرا
دل از این مرحله چون نعل در آتش باشد
خود بگو در حق من از سخن مدعیان
ظن ناخوش ز تو صاحب خردی خوش باشد؟
بشنو این بیت خوش از حافظ شیرین سخن، آن
که کلامش همه جان پرورو دلکش باشد
«خوش بود گر محک تجربه آید به میان
تا سیه روی شود هر که در او غش باشد»
گویند که در قریه ی فین کآب و هوایش
مستحسن اطباع و پسند سلق افتد
از صبح که خورشید بر آرد ز افق سر
تا شام که خور باز به سمت افق افتد
هر لحظه شتابند سوی چشمه زنی چند
کز پرتو روشان به صحاری تتق افتد
وز بیم قرقچی گه آمد شد ایشان
غوغا و فغانی به تمام طرق افتد
بیچاره فقیری که فتد گیر قرقچی
بیچاره تر آن کس که میان قرق افتد
بس صدمه مراین را که به سر می رسد از سنگ
بس قید مر آن را که زپا بر عنق افتد
خان بزرگ خطهٔ شروان اگرچه فخر
بر میر گنجه والی تفلیس میکند
سر پیش او فرود نیارم، چگونه کس
تعظیم این چنین جنبی پیس میکند
ابلیس را ز سجدهٔ آدم چو بود ننگ
آدم چگونه سجده بر ابلیس میکند
جناب واعظ و مفتی کز آن دو گر گویم
صفات نیک فزون از شماره خواهد شد
چو یافتند که در آتش خصومت هم
زمان زمان دلشان پر شراره خواهد شد
از آن مخاصمه و جنگ عاقبت حاصل
مراد چرخ و امید ستاره خواهد شد
قرار شد که دو دختر به یکدیگر بدهند
به فکر اینکه در این کار چاره خواهد شد
میان آن دو نخواهد شد التیام، عبث
در این میانه… چند پاره خواهد شد

که گوید از من آزرده دل با بی وفا یاری؟
که نه کس جز فنون بی وفائی کرد ارشادش
که ای بی مهر اکنون خسته جانی را که میخواهی
مدام از هجر خود آزرده نه از وصل خود شادش
ز آزارت به گردون می رسد پیوسته افغانش
ز بیدادت به کیوان می رسد هموار فریادش
هم از آلام هجران جام عشرت گشته پر خونش
هم از اسقام حرمان خاک هستی رفته بر بادش
چو گفت این چند بیت آنکه می خواند از زبان من
به او این شعر عاشق را که رحمت بر روان بادش
«نمیگویم فراموشش مکن، گاهی بیاد آور
اسیری را که می دانی نخواهی رفت از یادش»
فرید دهر آقا خان که بودش
عیان شخص بزرگی از شمایل
همه تعریف او ذکر طوایف
همه توصیف او قول قبایل
حمید اخلاق او عندالصنادید
مثل اوصاف او بین الاماثل
به دنیا دل نبست و رفت آری
به دنیا دل نبندد هیچ عاقل
چو زین غمخانه ی پر محنت و رنج
به نزهتگاه جنت گشت نازل
(سحاب) از بهر تاریخش رقم زد:
«که آقا خان به جنت گشت داخل»
مطلب مشابه: دو بیتیهای شیخ بهایی؛ مجموعه زیباترین اشعار دو بیتی این شاعر
مطلب مشابه: اشعار بلند اقبال؛ مجموعه غزلیات و شعر زیبا و دلنشین از این شاعر
رباعیات
ای آن که اساس جور بر پاست تو را
در دل همه میل کشتن ماست تو را
گر خون دل از دیده چکد بی تو سزاست
تا ابهر چه دیده دیده دل خواست تو را
هر لحظه دل از یکی است خشنود مرا
گویی بت تازه ایست مقصود مرا
ای کاش فزون نبود دلبر ز یکی
با آنکه هزار دل فزون بود مرا
یک عمر از او به حسرت یاریها
شبها گذراندم همه در زاریها
آخر مردم بلی ز غم لازم داشت
یک خواب چنین آن همه بیداریها
شبها که زهجران توام در تب و تاب
یک دم نرود به خواب این چشم پر آب
نه بیداری زدیده آموزد بخت
نه دیده زبخت خفته آموزد خواب
گریم هر روز و دل خموش است امشب
از ناله و فارغ از خروش است امشب
روز آید و بینم که چودی رفت امروز
شب آید و بینم که چو دوش است امشب
برداشت عروس باغ از چهره نقاب
برد از دل مرغان چمن طاقت و تاب
آموخت از این دو گریه و خنده دو چیز
گل از لب یارو ابر از چشم (سحاب)
از طبعی ناکام که ناکام تر است
زاندام بدش که ناخوش اندام تر است
با طبع کجش جز طمع تحسین نیست
طبعش خام است و طمعش خام تر است
با همچو خودی نرد محبت چون باخت
چون من خود را به ششدر عشق انداخت
اکنون شده نازک دلش از آتش عشق
آری شود، آبگینه چون سنگ گداخت
تا دل نشد از نخست پا بست غمت
جان نیز نخورد تیری از شست غمت
اکنون که گرفتار تو گشتند کنند
جان ناله زدست دل دل از دست غمت
از عشق کسی کار تو از کار شده است
مانند دل من دلت افگار شده است
هم روز تو چون زلف تو گردیده سیاه
هم جسم تو چون چشم تو بیمار شده است
ای آنکه به جان ز فرقتش سوزی هست
نه جز رخ او شمع شب افروزی هست
می داد بروزد گرم مژده ی وصل
پنداشت شب فراق را روزی هست
گویند آن را که چون گل آراسته است
و آن را که قدش چو سرو نو خاسته است
کآنرا که هلاکش از جفا خواسته بود
او بی تو چنان شد که دلت خواسته است
دل را دانم چو باغم عشقش ساخت
جان نیز چو شمع زاشتیاقش بگداخت
از خود خبرم نباشد آری هر کس
کورا نشناخت خویشتن را نشناخت
غیر از تو بساط عیش آراسته است
در آتش رشک جان من کاسته است
او با تو به جائی که دلش خواسته است
دل بی تو چنان شد که دلت خواسته است
گیرم دایم بدوستی دل را خوست
او را و مرا چه سودی از عادت اوست؟
با طایفه ای دوست شود دل کایشان
هم دوست به دشمن اند وهم دشمن دوست
شوخی که کند طره پریشان به عبث
از دور زمن برد دل و جان به عبث
اکنون که به نزدیک من آمد دیدم
هم این به عبث دادم و هم آن به عبث
میخواست فلک که خوارو زارم بکشد
وز محنت و درد بی شمارم بکشد
بسپرد عنانم به کف سنگ دلی
تا روزو شبی هزار بارم بکشد
هرگز گله از غیر نفاق تو نکرد
جز وصف وفا شکر وفاق تو نکرد
در بزم رقیب دوش وصل تو به من
کرد آنچه به یک عمر فراق تو نکرد
مطلب مشابه: دوبیتی های اوحدی مراغه ای (اشعار دوبیتی کوتاه و زیبای اوحدی مراغه ای)










